«BEHOLD A PALE HORSE»

کارگردان: فرد زینه مان

فیلمنامه: ج.پ میلر، بر مبنای داستانی نوشته امریک پرسبرگر

فیلمبردار: ژان بادال

موسیقی: موریس ژار

بازیگران: گری گوری پک، آنتونی کوئین، عمر شریف، میلدرد داناک، ریمون پلگرن، پائولو استوپا

۱۲۰ دقیقه، سیاه و سفید، ۱۹۶۳

«به پا خیز قهرمان»

فرد زینه مان، فیلمش را با نمایی از فیلم های مستند جنگ های داخلی اسپانیا آغاز می کند. ما با همین تصاویر مستند وارد فیلم می شویم؛ و سربازانی را می بینیم که در یک ردیف پشت سر هم ایستاده اند. آنها خسته و شکست خورده یک به یک صلاح های خود را تحویل می دهند و قرار است به فرانسه تبعید شوند. در میان این سربازها، سربازی هست به نام «مانوئل آرتیگز» که رهبر چریک های اسپانیایی ست. او این شکست را نمی پذیرد و حتی سعی دارد برگردد اما دوستانش مانع می شوند. سپس در ادامه، فیلم به بیست سال بعد به مرز اسپانیا می‌روند (همراه با موسیقی زیبای موریس ژار) و در این حین نوجوانی به نام «پاپکو» را می بینم که می فهمیم پسر یکی از همرزمان و دوستان «مانوئل آرتیگز» بوده و در آن موقع به دست «وینولاس» که هم اکنون رئیس پلیس اسپانیایی شهر (سن مارتین) ست کشته شده است!( «وینولاس» آدم مشهوری ست چون دشمن بزرگی به نام «مانوئل آرتیگز» دارد.) پاپکو قصد دارد به نزد مانوئل برود تا از او بخواهد که قاتل پدرش را بکشد. ما با پابکو همراه می شویم و به خانه «مانوئل» می رویم. خانه مانوئل در خیابانی به نام اسپانیا ست! به اسم خیابان توجه کنید، او عاشق کشورش است ولی از او دور افتاده و به تبعیدی ناخواسته تن داده است. اینجا انتظار ما در اولین برخورد «پاپکو» با «مانوئل» به چیز دیگری تبدیل می شود؛ مانوئل را اولین بار خوابیده بر روی تختی می بینیم! گویی که «زینه مان» می خواهد نشان دهد که در طول این بیست سال «مانوئل» مرده ای بیش نبوده است و شاید با آمدن «پاپکو» جان تازه ای به دست بیاورد!… به هر حال او در اولین دیدار با پاپکو، سرد و بی تفاوت است! مدتی می گذرد و روزی یکی از دوستان مانوئل به نام «کارلوس» به دیدنش می آید که از زیردستان «وینولاس» است و او این را نمی داند! «کارلوس» حاوی پیغامی ست از شهر (سن مارتین) و به مانوئل می گوید که مادرش در بیمارستان بستری شده و در حال مردن است. «مانوئل» با شنیدن این خبر سخت ناراحت می شود و تصمیم می گیرد که به شهر سن مارتین برود و مادرش را قبل از اینکه بمیرد، ببیند. در عوض این خبر«پاپکو» را خوشحال می کند. این اتفاق باعث بهتر شدن رابطه بین پاپکو و مانوئل می شود. پاپکو به او کمک می کند تا راه های ورود به بیمارستان را بهتر بفهمد و این برای مانوئل کمک بزرگی ست. مانوئل هم در ازای این کمک به پاپکو می گوید که قصد دارد برایش هدیه ای بخرد و دوست دارد که هدیه را خودش انتخاب کند. اینجا یکی از موقعیت های خوب فیلم شکل می گیرد؛ پاپکو در جواب می گوید که «وینولاس» رو بکش! مانوئل به او نگاهی می کند و لبخندی می زند…! و از طرفی در شهر سن مارتین کشیش جوانی به نام «فرانسیسکو» با مادر«مانوئل» ملاقات می کند که از او درخواست می کند پیغامی به مانوئل برساد و به او بگوید که به سن مارتین نرود. کشیش قبل از رفتن از نزد مادر مانوئل شاهد مرگ اوست. او به هر طریقی ، خود را به مانوئل می رساند. مانوئل از کشیش ها متنفر است و اعتمادی به آنها ندارد و نمی تواند بپذیرد که یک کشیش جان خود را برای او به خطر انداخته است! از طرفی دیگر، مانوئل پی به خیانت دوستش «کارلوس» می برد. اینک مانوئل آرتیگز با شنیدن خبر مرگ مادرش، به نظر می رسد که دیگر بهانه ای برای رفتن به سرزمین خود ندارد. حتی «پاپکو» هم دیگر میلی به رفتن مانوئل به سن مارتین از خود نشان نمی دهد.

beholda

اما مانوئل دیگر نمی تواند در یک خانه کوچک و کهنه روی یک تخت دراز بکشد و روز را به شب و شب را به روز برساند. او دوباره احیا شده است و با روحیه ای استوار عزمش را برای رفتن جزم می کند، لباس های رزمش را می پوشد، صلاح هایش را از زیر خاک بیرون می آورد و تک و تنها، به سمت سن مارتین حرکت می کند؛ مانوئل آرتیگز طوری وانمود می کند که گویی هزاران سرباز نیز با او همراه هستند. (در طول عزیمت مانوئل به شهر سن مارتین، او را در میان طبیعت بکر و کوه های بلندی می بینیم که موقعیت او را بیشتر به ما نشان می دهد؛ «فردزینه مان» به خاطر علاقه اش به عکاسی و قاب تصاویر، اینجا هم با قاب هایی بسیار زیبا و استادانه هنر خود را به رخ می کشد.) بالاخره مانوئل آرتیگز به سن مارتین می رسد و در نزدیکی بیمارستانی که جسد مادرش در آنجاست، کمین می کند و این در حالی ست که «وینولاس» و سربازانش در انتظارش هستند. مانوئل خود را نشان می دهد و در اولین فرصت «کارلوس» را می کشد هر چند که می نوانست به جای کارلوس «وینولاس» را بکشد! اینجاست که می فهمیم برای مانوئل آرتیگز کشتن دوستی که به او خیانت کرده است، مهم تر از کشتن کسی ست که سال هاست دشمن اوست. در پایان شاهد گلوله باران «مانوئل» توسط سربازان «وینولاس» هستیم. مانوئل، با شکوه و با افتخار، چشمانش را آرام روی هم می گذارد و در حالی که تصاویری از «پاپکو» ی در حال خنده را با توپی که خودش به او هدیه داده بود را به یاد می آورد، می میرد. اینک، وینولاس افتخار به دام انداختن و کشتن مانوئل را نصیب خود می کند و این در حالی ست که هم خود او و همه می دانیم که قهرمان اصلی مانوئل آرتیگز است.

و حالا جسد مانوئل را در کنار جسد دوست خائنش کارلوس می بینیم، اما خیلی زود جسد او را به کنار جسد مادرش می برند؛ گویی که نباید جسم یک قهرمان در کنار جسم یک خائن قرار گیرد! «اسب کهر را بنگر» پر از این صحنه ها و جزئیات به یادماندنی ست؛ از دیگر صحنه های خوب فیلم یکی صحنه ای ست که، مانوئل آرتیگز قبل از عزیمت به سن مارتین، در خانه اش به عکسی از دوران جوانی اش نگاهی می اندازد و بعد بلافاصله به چهره کنونی خودش در آینه! یا در صحنه ای دیگر که مانوئل با آن دختر جوان که در کافه کار می کند، روبرو می شود، آن نگاه های مانوئل به دختر… و همینطور نباید از حضور بازیگران فیلم غافل شد؛ «عمر شریف» در نقش (کشیش فرانسیسکو) عالی ظاهر می شود (در صحنه پایانی فیلم، به نگاه های او به جمعیت میان خیابان توجه کنید!)… «آنتونی کوئین» نقش منفی را در فیلم به عهده دارد، یک نظامی سرسپرده که می خواهد قهرمان دوست داشتنی داستان را با بازی خوب «گری گوری پک»، بکشد. اما کوئین مثل همیشه توانسته به این نقش نفرت انگیز جلوه ای انسانی و باور پذیر ببخشد.

«فردزینه مان» به عنوان یک هنرمند و فیلمساز حرفه ای ثبیت شده است و در تاریخ سینما جایگاه بخصوصی دارد. فیلم های او قابل احترام هستند و دیدن هر کدام از آنها تجربه تازه ایست. «اسب کهر را بنگر» شاید به خوبی فیلم های دیگر زینه مان، «ماجرای نیمروز» و«مردی برای تمام فصول» و از مشخصه های سبک و کار او نباشد، ولی فیلمی ست که پس از گذشت چند دهه از ساختنش هنوز هم دیدنی و تاثیرگذار است.

 

این مطلب پیش از این در سایت سینماژورنالیسم منتشر شده است.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو