|
مرد کامل سينما

حسن نيازي تهران امروز
در بين فيلمسازاني که به آنها علاقه دارم، نام «ژان پير ملويل» برايم يک جواهر است. هنگامي که به فيلمهايش نگاه ميکنم هيجانزده ميشوم. فيلمهاي «ملويل» به من انرژي خاصي ميدهد! حتي حالا نيز که اين يادداشت را به مناسبت سالروز تولدش مينويسم حس عجيبي دارم که قابل توصيف نيست و اين احساس بيدليل به وجود نيامده و سرچشمه آن شخصيتي است نادر و حرفهاي و خاص با سينمايي زيبا و شگفتانگيز. «ژان پير ملويل» در کنار ديگر فيلمسازان بزرگ فرانسوي، «ژان رنوار»، «رنه کلر»، «ژان کوکتو»، «فرانسوا تروفو»، «ژان لوک گدار» و... تجلي عيني عظمت سينماي فرانسه است که بخش مهمي از پيشرفت و موفقيت سينماي فرانسه سالهاي دهه 50 و 60 و 70 بدون شک مديون اوست. «ملويل» تجسم کامل حرفه و تحولاتش بود و همواره بيانگر نوعي انضباط نادر و حرفهاي. ملويل، شخصيتي مستعد و فيلمسازخيرهکنندهاي بود که نامش در خاطر تماشاگران و سينماگران حک شده است. او مردي از جنس سينما بود که دنيا و باورهاي خودش را به سينما آورد و حاصل حضورش در سينما، کارنامهاي پربار با چندين اثر زيبا و منحصربه فرد است. فيلمهاي او به لحاظ هنري موفق و برخوردار از حال و هوايي بسيار خاص و داستاني پالودهاند.
نکتهاي که بيش از هر چيز نسبت به شخصيت «ملويل» برايم شگفتانگيز است، محيط (فضا) و شخصيتهاي فيلمهاي اوست که به درستي با فطرت و سرشت او سازگار است و اين به دليل حس کمالگرايي و حضور فوق العادهاش در تمامي صحنههاي فيلمهايش است. شخصا کمتر فيلمسازي را ميشناسم که در اين زمينه مانند او باشد (جان فورد و آلفرد هيچکاک مثالهاي خوبي ميتوانند باشند) در رابطه با اين مهم، نقل قولي از «آلن دلون» به ياد دارم که گفتناش خالي از لطف نيست. «دلون» پيرامون شخصيت «ملويل» و حرفه فيلمسازياش ميگويد: « او مرد کامل سينما بود. همه کارها با خود ملويل بود و همه را خودش انجام ميداد! ملويل، از الف تا ياي يک فيلم با خودش بود. ميخواست فيلم «سامورايي» باشد يا فيلم «دومين نفس». در حقيقت او فيلمنامه را مينوشت، تهيه، کارگرداني و تدوين ميکرد، حتي موسيقي فيلم نيز با خودش بود. او واقعا بيهمتا بود. در فيلم «سامورايي»، شخصيت «جف کاستلو» ساعتش را به دست راستش ميبست مثل ژان پير، کلاه مال خود ژان پير بود، صلابت جف همان صلابت ژان پير بود.»
«ملويل» فيلمسازي است که نه برآمده از «موج نو» بود و نه متعلق به آن. برخلاف فيلمسازان خوب فرانسوي هم دورهاش، گدار و تروفو که از پايه گذاران موج نو بودند، آثار ملويل و مسير فيلمسازي او بسيار متفاوت و جداي از آنها بود زيرا در آثار او ردپايي از سينماي آمريکا به وضوح ديده ميشود. از اين رو «ملويل» را آمريکاييترين فيلمساز فرانسوي ميدانند. او همواره به اسطورهها و عناصر سينماي آمريکا رجوع کرده است. همچنين «ملويل» سينماگري است که همواره سکوت و خلوت فرانسويها را به تصوير کشيده است. (شخصيتهاي او يا در مکانهاي خالي از سکنه به سر ميبرند يا در گوشه کنار و بيرون از شهر) دنياي ملويل، دنياي سکوت و تنهايي است: خاموشي شخصيت پيرمرد و دختر فيلم «سکوت دريا»، سکانس آغازين فيلم «کلاه» با ورود (سرژ رژياني) در مکاني خلوت و پر از سکوت، شکوه آغازين فيلم «دايره سرخ» و يا اولين نماي فيلم «سامورايي» با تصويري از «جف کاستلو» در اتاقاش، از نمونههاي اين مورد هستند. «ملويل» به مانند ديگر سينماگران فرانسوي «ژاک تاتي» و «گدار» فيلمسازي است که چهرهاي جديد از جامعه مدرن را به تصوير کشيده است. با نگاهي به آثار ملويل، از فيلم «سکوت دريا» و بعد از آن، رفته رفته شاهد تغيير و دگرگوني در آثارش هستيم که به لحاظ داستان، فضا و مکان و تکنيکهاي سينمايي رو بهتغيير هستند. جامعه و افراد در دنياي ملويل، سير متغيري را ميگذراند و هر چه به جلو ميرود، جامعه مدرن تر ميشود. مورد ديگري که در رابطه با شخصيت «ملويل» حائز اهميت است، علاقه او به ژانر گنگستري است. او نخستين بار بهطور جدي با فيلم «کلاه» علاقه و قابليتهاي خود را به نمايش گذاشت و پس از اين فيلم بود که «ملويل» تا به انتهاي کار فيلمسازياش مسير مشخصي را پيمود که آن را با تمام وجودش درک ميکرد و دوست ميداشت. فيلمهاي او بدون هيچ گونه شبههاي متعلق به اين ژانر هستند و بيدليل نيست که «ملويل» را غمخوار گنگسترها مينامند. درک درست او از سينماي گنگستري و از شخصيتها (بد يا خوب) با تمام آن ظرافتها و ريزه کاريها و اجزاي جدايي ناپذيرش: اسلحه، اتومبيل،باراني و کلاه گنگستري و موسيقي جاز که در کنار و آميخته با دکور و کادر، رنگ و ميزانسن، با دقتي قابل تحسين در روايت لحظه به لحظه داستان، شخصيتها و موقعيتها همراه است که سينمايي يکدست با دنيايي واحد و هماهنگ را خلق کرده است. همچنين «ملويل» با آغاز ساخت فيلمهاي گنگستري بود که از بازيگران معروف استفاده کرد. ورود ستارگان به فيلمهايش، سينماي او را پربارتر و جذابتر کرد.
البته اين مسئله هيچگاه به خاطر ستاره بودن اين بازيگران نبود بلکه بيشتر به خاطر فيزيک خاص آنها بود. از بازيگران معروف فيلمهاي «ملويل» ميتوان به «آلن دلون»، «لينو ونتورا»، «ژان پل بلموندو»، «سرژ رژياني»، «سيمون سينيوره»، «ايو مونتان»، «کاترين دنوو» و«بورويل» اشاره کرد. نکته مهم ديگري که در رابطه با «ملويل» وجود دارد، تاثير شيوه کار او بر ديگر فيلمسازان نسل بعد از خودش است. فيلمهاي «ملويل» بهخصوص از فيلم «سامورايي» به بعد، بارها درفيلمهاي گنگستري مورد تقليد قرار گرفته است. در اين رابطه نمونههاي خوبي هست که ميتوان به آنها اشاره کرد: فيلم گنگستري برادران کوئن، «تقاطع ميلر» فيلمي کاملا ملويلي است. شخصيت قهرمان فيلم «کوئنها» شباهت بسياري به شخصيت جف کاستلوي «سامورايي» دارد. در واقع او آميزهاي از «آلن دلون» فيلم سامورايي است. از سينماگران ديگري که در برخي از آثارشان از «ملويل» تاثير گرفتهاند، ميتوان «مارتين اسکورسيزي» را نام برد که با فيلم «راننده تاکسي» شخصيت «تراويس بيکل» را خلق نمود که او نيز استعارهاي بود از شخصيت سرگردان و تنهاي فيلم «سامورايي». «کوئنتين تارانتينو» نيز در فيلم «سگداني» در صحنهاي از فيلمش که چهار دوست در يک رديف در بزرگراهي راه ميروند، اداي ديني كرده است به صحنهاي مشابه در فيلم «نفس دوباره» ملويل. اما سينماي آسيا نيز از تاثيرپذيري فيلمهاي «ملويل» به دور نبود؛ «جان وو» سينماگر مشهور هنگ کنگي، شيفته سينماي ملويل است و خود بارها به اين نکته اشاره کرده است.
فيلمهاي «آدم کش» و «گلولهاي در سر» از «جان وو» چه از نظر قالب و چه از نظر محتوا به شدت تحت تاثير ملويل هستند. اينجا به گفتهاي از «جان وو» در رابطه با «ملويل» اشاره ميکنم که ميگويد: « دايره سرخ، فيلمي از ملويل است که بيشک بعد از «سامورايي»، بيشترين تاثير را روي من گذاشته است. فيلمهاي ملويل هميشه انسان را به انديشيدن وا ميدارد ولي با بار احساسي بسيار سنگين. شيوه نقل داستانش بينهايت بيپيرايه است. در کارهاي «ملويل» دوربين هميشه ثابت است و به بازيگران امکان ميدهد که کاملا احساس خود را بيان کنند. مردم به اين کار به شيوهاي عقلانيتر عکس العمل نشان ميدهند. او دقت زيادي دارد بهويژه در روش ترکيب کردن سينماي ژانر با فلسفهاي که عميقا شرقي است. بيشک به همين خاطر است که من خودم را به فيلمهاي او نزديک احساس ميکنم. شخصيتهاي او قهرمان نيستند. آنها با پايبندي به نوعي درستکاري و اصول اخلاقي شبيه به شواليهها عمل ميکنند.»
نگاهي کوتاه به فيلمهاي «ملويل»
«ژان پير ملويل» در 20 اکتبر 1917 در پاريس به دنيا آمد. او فيلمسازي را در سالهاي دهه 40 و پس از جنگ جهاني دوم تجربه کرد. (جنگي که خود نيز در آن حضور داشت) و نخستين فيلم مهماش را در سال 1948 کارگرداني کرد. فيلم «سکوت دريا» اقتباسي از رمان معروف نهضت مقاومت نوشته «ورکور» است که ملويل آن را با وفاداري کامل به «اثر» جلوي دوربين برد و حاصل کار يکي از بهترين آثار سينماي فرانسه در دهه 40 بود. ملويل در اين فيلم با به کار بردن شيوه بيان،داستاني آرام و راحت در قالب نويي از زيبايي و سبک را به وجود آورد که نشان از ذهن خلاق و شخصيت برجسته ميداد.
پس از اين فيلم «ملويل» به سراغ يک اثر ادبي ديگر رفت که رماني بود نوشته «ژان کوکتو» به نام «کودکان وحشتناک» به سال 1950، که فيلمنامه آن را نيز با همکاري خود «کوکتو» نوشت. اين فيلم نيز از کارگرداني خوب «ملويل» بهرهمند است اما حضور «کوکتو» در فيلم هم احساس ميشود. پس از فيلم «کودکان وحشتناک»؛ ملويل، تا اوايل دهه 60، چهار فيلم ديگر را کارگرداني کرد. فيلمهايي همچون «وقتي اين نامه را بخواني»1952، «باب قمارباز» 1955، «دو مرد در منهتن» 1959، و «لئون مورن کشيش»1961، که مهمترين آنها فيلم «لئون...» بود که ملويل آن را بر مبناي رماني نوشته «بئاتريکس بک» کارگرداني کرد. «لئون...» اولين فيلمي بود از ملويل که يکي از ستارگان سينماي فرانسه «ژان پل بلموندو» در آن حضور مييافت و داستان آن درباره يک کشيش است که درگير رابطهاي عاطفي با يک زن کمونيست ميشود. اين فيلم نيز مهر شخصي ملويل را به همراه داشت واين در حالي است که در رده فيلمهاي مذهبي قرار ميگيرد.
فيلم «کلاه» 1962، اثر بعدي ملويل، يک فيلم گنگستري نوآر بود که (هر چند قبل از اين دو فيلم ديگر گنگستري در کارنامه داشت) اما هيچکدام به اندازه «کلاه» قوي و تاگيرگذار نبودند. «کلاه» داستان شخصيتهايي است که همواره در درون خود به جستوجو ميپردازند. چهرههاي تنها و حزن انگيزي که در نهايت با مرگ وعده ديدار ميکنند و اين موضوعي است که پس از اين در همه فيلمهاي ملويل به وضوح ديده ميشد: فيلمهاي خوبي همچون «ارشد خانواده فرشو» (1963) و «نفس دوباره» (1966) و فيلمهاي قدرتمند «سامورايي»(1967) و «ارتش سايهها» (1969) و «دايره سرخ» (1970)، با فضا و شخصيتهايي ماندگار. آثاري که تازگي سبک و تکنيک خاصي در آنها ديده ميشود. فيلمهايي که به پليس و گنگسترها محدود ميشود. پليس و گنگسترهايي که حتي اگر بدترين هم باشند، برايمان جذاب، دوستداشتني و خاطرهانگيزند و اين مهم را تنها يک نفر بهوجود آورد: ژان پير ملويل. سينما ديدن روياهاست. ديدن نابترينهاست. خيالپردازي است و ژان پير ملويل ما را به ژرفاي روياها ميبرد و به دنياي خيالاتمان...
لینک این مطلب در کافه سینما
|