X
تبلیغات
بی خوابی - روزی روزگاری سرجیولئونه
 
   
     
 
 
 

این مطلبی ست درباره سینمای "سرجیولئونه". یک فیلمساز صاحب سبک «به لحاظ فرم آثار» که جایگاهش در سینما از مقام والایی برخوردار است، و اینک پس از گذشت 20 سال از زمان مرگش هنوز، تاثیرگذار است. سرتاسر زنده گی لئونه سرشار از سینما ست... و  این مطلب ابتدا قرار بود فقط نگاهی باشد  به آثار مهم لئونه، اما به دلیل اهمیت  و ویژگی های دوران قبل از فیلمسازی حرفه ای اش، بهتر دانستم که نگاهی داشته باشم به هر دو دوران زنده گی او، دوران اوج فیلمسازی و دوران قبل از آن.

«به بهانه سالروز تولد تهيه‌كننده، فيلمنامه‌نويس و فيلمساز ايتاليايي»

حسن نيازي
منبع: تهران امروز

سرجیولئونه، در سال 1929 در شهر «رم» به دنیا آمد. او بزرگ شده در یک خانواده هنرمند بود؛ پدر لئونه «وینچستو لئونه» که بعدها به «روبرتو روبرتی» تغییر نام داد، بازیگر تئاتر و از فیلمسازان دوران سینمای صامت بود، پدر لئونه   اولین وسترن سینمای ایتالیا را ساخت و علاوه بر این، رئیس انجمن کارگردان های ایتالیا نیز بود. مادر لئونه نیز در بسیاری از فیلم های پدرش بازیگر اصلی بود. نخستین فعالیت هنری لئونه در سن 19 سالگی شکل گرفت، او تحت تاثیر دوستان و آدم های اطرافش در محله ای که در آن زنده گی می کرد، فیلمنامه ای نوشت تحت عنوان «خیابان گلوریوزو» که مجموعه ای بود از رفاقت ها، شیطنت ها و زنده گی آنها؛ لئونه بعدها پس از تماشای فیلم «ولگردها» اثر «فدریکو فلینی» این فیلمنامه را به فراموشی سپرد. لئونه، کارش را در سینما با یکی از فیلم های پدرش، «دیوانه سان مارتینز» به عنوان دستیار کارگردان آغاز کرد و سپس در ادامه کار در بسیاری از فیلم های پدرخوانده خود «ماریو کامرینی» و فیلمسازان دیگری همچون «کارمینه کالونه»، «لویچی کومنچینی» و «ماریو بونارد» دستیار کارگردان بود. اما مهمترین اتفاقی که برای لئونه رخ داد، آشنایی اش با «ویتوریو دسیکا» کارگردان بزرگ ایتالیایی بود؛ و اینچنین بخت با سرجیو لئونه یار بود تا در یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینما «دزد دوچرخه» علاوه بر دستیار کارگردانی، در نقش یک کشیش نیز در فیلم بازی کند. همکاری اش با «دسیکا» تجربه گران بهایی بود ، زنده گی لئونه در این زمان دیگر کاملا وقف سینما شده بود، او اینک بهترین دستیار کارگردان سینمای ایتالیا بود. از این رو توجه بسیاری از کارگردان های بزرگ سینما نیز به لئونه جلب شد، همکاری مهم بعدی اش  با فیلمساز خوب دیگری به نام «رابرت وایز» در فیلم «هلن تروآ»، دستیار کارگردانی برای «اورسن ولز» و «رائول والش»، همکاری با «فرد زینه مان» در فیلم «داستان راهبه» و سپس در یکی از بهترین و  مهمترین کارهایش با «ویلیام وایلر» کبیر در فیلم عظیم و باشکوه «بن هور» همکاری کرد. کار با «وایلر» تجربه بسیار ارزنده ای برای لئونه بود، او حالا آنقدر مورد اطمینان بود که «وایلر» فصل مسابقه ارابه رانی را که یکی از به یادماندنی ترین فصل های فیلم «بن هور» است ،به لئونه سپرد! او دیگر نام شناخته شده ای در سینمای ایتالیا بود، لئونه در ادامه کار به فیلمنامه نویسی نیز روی آورد و برای «میکل آنجلو آنتونیونی» فیلمنامه «زیر نشان رُم» را نوشت و سپس فیلمنامه «آخرین روزهای پمپی» را برای «ماریو بونارد» نوشت و حتی نیمی از فیلم را هم خودش کارگردانی کرد. «آخرین روزهای...» یک فیلم تاریخی بود و چون لئونه در ساخت این فیلم نقش بسزایی داشت  از طرف تهیه کننده ها پیشنهاد کارگردانی یک فیلم تاریخی را پذیرفت، نام فیلم «مجسمه غول پیکر رودز» بود؛ یک اثر تاریخی گلادیاتوری که با هزینه ای اندک ساخته شد، فیلم درباره ظهور یک مجسمه غول پیکر است که در بندر رودز بنا می شود، حاکم شهر قصد همکاری با دشمنان را دارد، چند برادر یونانی از قصد حاکم باخبر می شوند و در پی آن فاجعه ای صورت می گیرد. «مجسمه...» نخستین فیلم لئونه در مقام کارگردانی بود، فیلمی کمتر دیده شده که به رغم ضعف هایی که بیشتر در هزینه اندک آن به چشم می خورد، هنوز هم باشکوه و تماشایی است و گذشته از این،فیلم نزد منتقدان نمره قبولی گرفت و فروش بسیار خوبی هم کرد. پس از آن در یک فیلم تاریخی دیگر به نام «سودوم و عموره» با کارگردان معتبری به نام «رابرت آلدریچ» همکاری کرد، فیلم محصول مشترکی بود که البته جزء آثار لئونه محسوب نمی شود، تمام صحنه های جنگی فیلم را لئونه کارگردانی کرد. «سودوم و ...» فیلمی بود که فقط برای پول ساخته شد، نتیجه کار یک شکست واقعی بود، فیلمی ضعیف با داستانی جعلی و در کل ناامید کننده. پس از همکاری با «آلدریچ» لئونه تا سال 1964 فیلمی نساخت. در این دوران وضعیت سینمای ایتالیا بحرانی بود. از یک طرف ساخت فیلم های وسترن در ایتالیا و دیگر کشورهای اروپایی رواج پیدا کرده بود. اما در ایتالیا این فیلم های وسترن در کل بی سروته بودند و توفیقی نداشتند، آنها به «وسترن اسپاگتی» معروف بودند، فیلم هایی به زبان ایتالیایی و با بودجه کم و به دور از قواعد کلاسیک، هجوآمیز و پر از خشونت مفرط؛ این روند فیلمسازی ادامه داشت تا این که در سال 1964، لئونه تصمیم به ساخت فیلمی وسترن گرفت. نام این فیلم «به خاطر یک مشت دلار» بود و در واقع  لئونه آن را پس از تماشای فیلمی از «آکیرا کوروساوا» که «یوجیمبو» نام داشت، کارگردانی کرد. طرح داستانی فیلم جالب است: کابویی تنها و غریبه «با پانچویی بر دوش، کلاهی بر سر، با ته ریش، سیگار برگ بر دهان، صدایی سرد و یکنواخت، با رفتاری مشکوک و به همه چیز بدگمان» وارد شهری می شود، در شهر میان دو گروه جنگی براه است- کابوی غریبه با هر دو گروه ارتباط برقرار می کند و سپس آنها را نابود می کند. فیلم در همان سال به نمایش درآمد و ابتدا در ایتالیا و بعد در اروپا و سپس در دیگر نقاط جهان، مورد استقبال قرار گرفت و با موفقیت چشمگیری روبرو شد، با این فیلم، لئونه به عنوان یک فیلمساز مطرح شناخته شده بود و مهمتر از همه توانست به وسترن های ایتالیایی شاخ و برگی بدهد و این نوع فیلم ها را به عنوان یک ژانر فرعی و خاص وسترن «اسپاگتی» تثبیت کند؛ از طرفی دیگر بازیگر اصلی فیلم «به خاطر...» یعنی «کلینت ایست وود» را به یک ستاره بین المللی تبدیل کرد، همانطور که «کوروساوا» بازیگرش «توشیرو میفونه» را در «یوجیمبو» به یک ستاره بین المللی تبدیل کرد. همینطور فیلم باعث آشنایی لئونه با «انیو موریکونه» شد که او را نیز به یک ستاره تبدیل کرد و از آن به بعد دوست و همکار همیشگی لئونه در تمام آثارش شد. پس از این فیلم، لئونه که اینک خودش نیز به یک ستاره تبدیل شده بود و مردم به خاطر نام اش به سینما می رفتند، دست به کار فیلم دیگری شد. «به خاطر چند دلار بیشتر» در سال 1965، با بازی «کلینت ایست وود»، «لی وان کلیفت» و «جیان ماریا ولونته» ساخته شد. این فیلم درباره دوجایزه بگیر بود که در قلمرو یک یاغی رقابت می کردند؛ این فیلم وسترن نیز با موفقیت های بسیاری روبرو شد و جایگاه لئونه را بیش از پیش بهتر کرد. سپس لئونه در سال 1966، شاهکاری ساخت به نام «خوب بد زشت» که داستان آن در زمان جنگ های انفصال می گذشت و به برخورد یک جایزه بگیر، یک راهزن مکزیکی و یک آدم کش حرفه ای می پرداخت، آنها برای به دست آوردن یک گنج بادآورده تا پای مرگ با هم می جنگند، این بار «ایلای والاک» در کنار «ایست وود» و «لی وان کلیفت» حضور یافت. این فیلم نیز به مانند دو فیلم قبلی و بیشتر از آنها به موفقیت دست یافت و در سرتاسر دنیا با استقبال روبرو شد. لئونه در طول سه سال و با سه فیلم جان تازه ای به کالبد رو به احتضار وسترن دمید؛ او با استفاده از روشی متهورانه، جدید و شخصی و با به وجود آوردن قهرمان جدیدی در فهرست قهرمانان وسترن و با پشت پا زدن به سنت های متعارف سینمای وسترن، به موفقیت های بزرگی دست یافت. سپس لئونه پس از به اتمام رساندن سه گانه اش و با بهره گیری از تجربیات ی که از کارگردانی آنها کسب کرده بود به سراغ وسترن دیگری رفت که آن را در سال 1968 ساخت؛ این فیلم «روزی روزگاری در غرب» نام داشت. او در این فیلم به اوج کار فیلمسازی و کمال بصری اش رسید، لئونه در این وسترن حماسی و عظیم با استفاده از دو فیلمنامه نویس و فیلمساز مطرح «داریو آرجنتو» و «برنادو برتولوچی» فیلمنامه را نوشت و  از بازیگران بزرگی همچون «هنری فاندا»، «جیسون روباردز جونیور» «کلودیا کاردیناله» و «چارلز برانسون» بهره برد. فیلم همانطور که از نام اش پیداست درباره دنیای غرب است، این که چگونه تمدن و قانون «دنیای جدید» جای سنت های قدیم را می گیرد، و قهرمانان قدیم «سینمای وسترن» دیگر جایی در «دنیای جدید» ندارند؛ همانطور که در پایان فیلم نیز به وضوح پیداست، بازیگر زن «کاردیناله» به عنوان یک فرد موثر و سازنده در دنیای جدید باقی می ماند و همچنین عبور خط آهن در آن منطقه به نوعی ورود تمدن را نوید می دهد. و ناگفته نماند که یکی از امتیازهای مهم فیلم، موسیقی جاودانه «انیو موریکونه» است، و بیخود نبود که لئونه درباره موریکونه اینگونه گفت: «نقش موریکونه در فیلم های من بسیار مهم است، او تنها آهنگساز من نیست، فیلمنامه نویس من نیز هست.»

پس از «روزی روزگاری درغرب» لئونه تا 4 سال بعد فیلمی را کارگردانی نکرد تا در سال 1972 دست به کار ساخت فیلمی شد به نام «سرت را بدزد احمق»؛ این فیلمی با شرکت «راد استایگر» و «جیمز کابرن» در نقش های اصلی که قرار بود ابتدا  آن را «پیتر باگدانوویچ» و «سام پکین پا» بسازند و لئونه فقط تهیه کننده فیلم باشد؛ اما در پایان خودش کارگردانی را به عهده گرفت. طرح داستان ایده خود لئونه بود و فیلمنامه را نیز خودش به همراه دو فیلمنامه نویس «سرجیو دوناتی» و «لوچانو وینچستونی» نوشت. موضوع فیلم درباره دو انقلاب است، یکی در مکزیک و دیگری در ایرلند، اما در دل این موضوع دو شخصیت هستند «استایگر» و «کابرن»، دو قهرمان، یک ساده دل روستایی و یک روشنفکر خودخواه، که به طور اتفاقی رفاقتی بین شان شکل می گیرد و سپس درگیر انقلاب می شود، آن دو عقیده دارند که باید به این انقلاب کمک کنند. لئونه در «سرت را بدزد احمق» قراردادهای ژانر را به هجو می گیرد و همینطور با استفاده از دو بازیگر خوب اش، موقعیت های طنزآمیزی را خلق می کند؛ فیلم را در کل می توان درباره یک چیز دانست: رفاقت. پس از این فیلم، لئونه به مدت 13 سال فیلمی نساخت! او همواره بر این عقیده بوده که هیچ وقت نباید برای ساختن فیلمی عجله کرد و باید آن را گذاشت و در موقع مناسبی ساخت. لئونه در طول این  مدت بیشتر وقت خود را صرف تهیه کننده گی فیلم های ایتالیایی و یاری رساندن به کارگردانان جوان ایتالیایی کرد و همینطور در این دوران به عنوان داور در بیشتر جشنواره های معتبر نیز حضور داشت. یکی از مهمترین فیلم هایی که او در این مدت تهیه کرد فیلم «نام من هیچ کس» به سال 1973 بود، کارگردان فیلم «تونیو والری» دستیار سابق و دوست اش بود، با تماشای فیلم به این نکته پی می بریم که این اثری کاملا لئونه ای است! حضورش در سرتاسر فیلم به چشم می خورد؛ در این فیلم، «هنری فاندا» نقش یک اسطوره را بازی می کند و «ترنس هیل» که به یک کاریکاتور شبیه است، او را وارد نبرد عجیبی می کند، هدف کاریکاتور این است که اسطوره را وارد افسانه کند و او را در مقابل یک گروه 150 نفری قرار دهد. این فیلم از یک جهت اثری است که پایان یک عصر را مورد بررسی قرار می دهد و از جهتی دیگر اثری است سرگرم کننده، پر از شوخی های بزرگ و به یادماندنی.

و بالاخره لئونه در سال 1984 آخرین اثر خود و بهتر باید گفت کامل ترین اثرش «روزی روزگاری در آمریکا» را کارگردانی کرد. فکر ساخت این فیلم حتی قبل از «روزی روزگاری در غرب» در ذهن «لئونه» بود. اما او آنقدر صبر کرد و بر روی طرح فیلم فکر کرد تا آن  را در بهترین زمان ممکن بسازد. این فیلم حاصل یک عمر تجربه و کار لئونه در عالم سینماست. لئونه «روزی روزگاری در آمریکا» را با استفاده از پنج فیلمنامه نویس و از روی رمان «اوباش ها» نوشته «هاری گری» کارگردانی کرد. داستان فیلم ابتدا در سال 1968 آغاز می شود، جایی که «نودلز» با بازی «رابرت دنیرو» پس از چندین سال زنده گی ناامید کننده، به نیویورک بازمی گردد. او طی نامه ای که دریافت می کند به مکان گور دوستان سابقش می رود و در آنجا با تعدادی عکس قدیمی مواجه می شود که او را به یاد دوران کودکی اش می اندازد؛ و پس از این داستان فیلم مدام در گذشته و حال در جریان است، از نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری «نودلز» و دوستانش. «روزی روزگاری در آمریکا» فیلمی است درباره «زندگی،رفاقت، خاطره، عشق،خیانت،زمان، رویا؛ و البته فیلمی نمونه در به تصویر کشیدن آمریکا، و خود لئونه درباره فیلم می گوید: این فیلمی است درباره رویای شخصیت نودلز، رویای من از اشباح سینما و اسطوره آمریکا.

سرجیولئونه، مردی از سینما بود، فیلمسازی  غریب، تاثیرگذار، دقیق ، عاشق سینما و فقط در محیط سینما بود.  سبک بصری منحصر به فرد و زیبای لئونه و استفاده اش از صدا «موسیقی»، نماهای کلوزآب و لانگ شات، قاب هایی به یاد ماندنی و به مانند شاهکارهای نقاشی، خالق شخصیت های نو، و... از او یک سینماگر بزرگ و صاحب سبک ساخت. پس از «روزی روزگاری در آمریکا» لئونه قرار بود فیلمی را کارگردانی کند تحت عنوان «۹۰۰ روز لنینگراد» که موضوع آن در زمان جنگ جهانی دوم می گذشت، اما مرگ به او فرصت این مهم را نداد و لئونه در 60 سالگی در زادگاه اش «رم»درگذشت.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو