|
فیلمنامه: «زمین»
یاور: باز داره میره!
مرد: یه عمره، قبلها
با گاری می رفت، حالا با همچین وسیله ای!
یاور: خوابش نمی بره؟
مرد: با چشم بسته هم
راهشو بلده.
دُرنا: چرا نمی
خوابی؟
یاور: می ترسم رد
بشه. می ترسم جا بمونم.
مرد: طوری سلام می
کنی انگار سلام آباد عروسی خبر کردن.
یاور: از اون مهمتر.
مرد: از اون مهمتر تو
سلام آباد چی منتظر شماست؟
یاور: زمین!
______________________________________________________
فیلمنامه: «شب هزار و
یکم»
خورزاد: توبه خُدعه
شریف را گفتی اصل این کتاب به ضحّاک می رسد؛ و ما دیدیم این سلطان را ماری بر دوش
نبود!
عجمی: این ضحّاکی است
که مارهایش به چشم نمی آیند، آری، از این کتاب مارها بیرون کرده اند، زیرا آن که
خاص بود بر ضحّاک؛ اما فقط ضحّاک نبود بدین خوی ضحّاکی؛ و ضحّاک خویان همگی بر تخت
اند. آری ضحّاک بر نام های دیگری همچنان سر است و بر سر است!
______________________________________________________
فیلمنامه: «اشغال»
دلجویی: داستانی به
فکرم رسیده که قصد نوشتنش را دارم. گوش کنید؛ پیرزن و پیرمردی که از گرسنگی در حال
مرگند، حصیری کهنه زیرپا دارند. چند همسایه ی شوخ طبع در لباس دلسوزی می آیند و هرکدام
هی قیمت حصیر را به اسم اینکه قدیمی است بالا می برند، طوری که پیرزن و پیرمرد
گرسنه خیال می کنندگنجی زیر سر دارند. چه گنجی! کم کم به هم ظنین می شوند و همه جا
را پُر از اشباحی می بینند که قصد دارند این گنج را از چنگشان دربیاورند و بالاخره
به یکدیگر شک می کنند؛ هر کدام به خیال اینکه آن یکی قصد دارد گنج را صاحب شود، و
این طوری به جان هم می اُفتند. کسی که این وسط تفریح می کند همسایه ها هستند!
______________________________________________________
فیلمنامه: «عیارنامه»
پهلوان: (خطاب به
برکت) بنویس – نخستین بار او را در یورش ایلغاریان دیدم. او را پرسیدم کابین تو
چند؟ گفت سر شش گردنه زن – هوم، من عیاری بودم و همه جا گرد، او از من پهلوانی
ساخت؛ من – که با همه ی خاموشی – هنوز این اجاق، روشن نگه می دارم. نوشتی؟
برکت: مُرکب نداشتم!
______________________________________________________
فیلمنامه: «لبه ی
پرتگاه»
سروان غفارپور: واضح
تر از اونه که نشناسین! این عکس کسیه که جسدش در صندوق عقب سواری شما پیدا شده!
پروا نیازی: سواری من
نه،سواری فیلم!
کوروش درگاهی:
تحقیقات مقدماتی از عوامل فیلم انجام شده و بی ارتباطی اونها با جسد قطعی است!
پروا نیازی: من کسی
رو متهم نمی کنم!
کوروش درگاهی: می
دونی که لحظه به لحظه وضعت وخیم تر می شه؟ پس اگر حدس می زنی بگو!
پروا نیازی: احساس می
کنم قتلی رُخ نداده و همه ی اینا یک فیلمه!
______________________________________________________
فیلمنامه: «فیلم در
فیلم»
پرسشگر: شما شاگرد
اول کوشا و موفق فکر نمی کنید با این همه استعدادی که یکجا به شما ارزانی شده،
طبیعت به دیگران ظلم کرده؟
شاگرد اول: چرا
واقعا؟ گاهی شبها از احساس گناه خوابم نمی بره!
پرسشگر: هه هه! بعضی
می گن در این که هربار چنین معدل فوق العاده ای می آرین دست هایی درکاره!
شاگرد اول: بله بله،
دست های خودم!
______________________________________________________
نمایشنامه: «مجلس قربانی سنمار»
بر درياي شن مگر كاخي بسازم كه چون كشتي برود! بر درياي شن مگر خويش از غرقه
شدن نگه دارم! گفتم معماران بر صفه ي سنگ
خانه مي سازند؛ نه بر زميني لغزان ، نه بر شن رونده ، نه بر باتلاق! بر درياي شن ،
سوسمار سقنقورند؛ و جهازها بر امواج توفنده ي ريگ ، از قطار شتران! گفتم كاري كنم كه معماري نكرد! بر درياي شن ، نعمانيان همه ملاحانند در سفينه
هاي چادرهاشان؛ كه پارو به موج با نيزه هاي خويش مي زنند. آيا روياي من نبود خورنقي چون ايرانيان ساختن؟
______________________________________________________
نمایشنامه: «جنگ نامه ی غلامان»
همه جور زیاد گشته بود و زیاد کشته بود.
اما دید با کشتن دشمن دشمنی تموم نمی شه؛ برعکس هر چی دشمن می کشی باز دشمنی بیشتر
می شه. با خودش قسم خورد که بی شمشیر بره جلو؛ با عقل. آره با عقل – رفت در راه
عیاری.
______________________________________________________
فیلمنامه: «ایستگاه
سلجوق»
فرانسوا: ما دوتا با
هم کاملیم. و اونوقت تو می خوای یه نفر سوم اضافه کنیم.
ایزابل: ما دوتا با
هم کامل نیستیم. اختلاف همین جاس!
فرانسوا: می تونی مثل
ژان پیر سگ نگه داری!
ایزابل: من مثل اینکه
بچه می خوام!
______________________________________________________
نمایشنامه: (ذیل
جهانگشا) تاراج نامه
آران مرد پوش: چطور
باید به دروازه رسید؟
نوتک زن پوش: تو چه
شاخ شمشادی که از دروازه بی خبری؟
آران مرد پوش: تو چه
سلیطه ای که از آن سوی دیوار گشته ای؟
______________________________________________________
نمایشنامه: جنگ نامه ی غلامان
معروف: من عیاری ام قسم خورده؛ گفتم امروز قسم
بشکنم و دست به شمشیر ببرم. وقتی اونا
فاتح برگشتن یا تو رو به عزت این فتح
به من می بخشن یا میونمون حکم شمشیره .
ترگل: می دونستم این دورو بری؛قلبم می گفت.
_________________________________________________________
سُهراب کُشی : بازی نامه برخوانان
چهرسردار: بی آب آتشیم، بی خاک بر بادیم!
یکی: این داستان را صدبار گفته اند،
می توان چنان گفت که کسی نشنیده؟
چهارسردار: بی آب آتشیم، بی خاک بر بادیم!
__________________________________________________
فیلمنامه: «طومارشیخ شرزین»
فضول: آه استاد، پندی
به من بفروش.
شرزین: (دست دراز می
کند) پیش می گیرم (فضول سکه ای می دهد)
به کسی که پند بفروشد
اعتماد مکن!
فضول: (خشمگین) پس
بده!
شرزین: آن که پول به
اندرز دهد ابله است و آن که باز دهد ابله
تر!
******
روز اول قلم را در مرکب فرو بردم و بر کاغذ
آوردم ، از آن خون بر صفحه جاری شد. پوست
کاغذ شکافت؛ خون هزار کس در هر سطر می جوشید.
______________________________________________________
فیلمنامه: «اتفاق
خودش نمی اُفتد!»
شیوا: خانواده داشتن
غروری می خواد که من ندارم!
______________________________________________________
فیلمنامه: «روزواقعه»
مرد نصرانی: از حسین
بسیار می گویند! آنها که از او می گویند چرا خود مثل او نیستند!
******
یکی: تو از حسین چه
می دانی؟
مرد نصرانی: او
مُقتدای راحله است!
******
مرد نصرانی: آه
راحله... تمام حُجت من بر مسلمانی حسین بن علی است!
*******
تاریخ سّری سلطان در
آبسکون – فیلمنامه – بهرام بیضایی
قُتلق: سلطان غم
مدار؛ نوکرانی که پیش تر فرستادم، خیمه و خرگاه ترا ساخته اند. در جزیره آتشی
خواهد بود که با آن گرم شوی.
سلطان: اسم این جزیره
چیست؟
قُتلق: آب اِشکن
سلطان؛ که از غفلت آبسکون می خوانند.
سلطان: هوم – (لرزان
در آسمان دل گرفته می نگرد) کاش دبیری در رکاب بود تاریخ سرّی این ایام می نوشت تا
چون ابر تیره بگذرد در آن به عبرت نظر کنیم.
******
سلطان: آیا هرگز مغول
دیده ای؟
قُتلق: وقتی جوان
بودم یک بار طوفان آمد؛ شبیه مغول بود.
******
سلطان: سلطان چه می داند
دشمنش کدامست و دوست کدام! ... سلاطین از غرورند!
مرد سپیدموی: آری
بزرگان را دشمنان بسیارند؛ و دشمن تر به آنان کوردلی خود ایشان.
******
سلطان: می روند و از
من کاری ساخته نیست، می روند و من تنها می مانم – با ارواح در جزیره ای چنین خُرد
که گذرگاه بادهاست! نه این کیفر زیاد سنگین است. چرا کسی نیک های مرا به یاد نمی
آورد؛ داد و دهش؛ عطا و انعام و صله! فتح و فیروزی!
ما فرو افتاده ایم
چون قوی شده ایم؛ ما بر جهان سنگینی کردیم؛ خار در چشم زمین و زمان شده ایم! کسی را
زهره ی ما نبود؛ فلک تاب ما نیاورد!
******
سلطان: من نکشته ام.
من نه! خدمتگزاری نیست که بگوید من به خونش دست شسته ام!
قیرگر: انکار نمی
توانی سلطان! آن قیرگر منم، و تیرهای تو در پُشت من است.
سلطان:(وحشت زده) مگر
تو در آن دنیا نیستی؟ یا اینجا خود آن دنیاست؟
قیرگر: مرا آینه ی
خودگیر، و دوزخ آینه ی آنچه ساختی!
سلطان: نه! من به راه
مصلحت رفتم؛ و کیست که نرفت؟ ولی دست من از خون پاکست!
مرد بی دندان: تو خون
کردی با دستان دیگران!
|