تبليغاتX
بی خوابی
 
   
     
 
 
 


افسانه 1900 «افسانه پیانیست روی اقیانوس»

کارگردان: جوزپه تورناتوره
فیلمنامه: تورناتوره، الساندرو باریکو – بر مبنای کتابی نوشته باریکو.
فیلمبردار: لایوش کولتای
موسیقی: انیو موریکونه
بازیگران: تیم رات، پرویت تیلر وینس، کلارنس ویلیامز...
سال ساخت:1998، رنگی،125 دقیقه.
 

 

ادامه در سایت سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

سال نو مبارک


 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

تنها زمانی می توانم خویش را رها کنم، که در تو رها شوم که غیر از این هرگز این کار ممکن نبود! همچون قفسی که در جستجوی پرنده ای ست... زندگی با رهایی درتو مفهوم می یابد حتی در سنگین ترین و بدترین روزهایش با وجود همه ی نقاب ها و زشتی ها... تو مرا به رویا وامی داری، با پناه بردن به شهری زیبا با آرزوهای پسربچه ای، تنها از پس یک شیشه و نه در خواب بلکه در بیداری.از آغاز رویا بود...

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
زنده باد اصغر فرهادی



برچسب‌ها: اصغرفرهادی, پیمان معادی, جدایی نادر از سیمین, گوی طلای گلدن گلوب
 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

سینمانگار: حسن نیازی: در تازه ترین قسمت از مجموعه ی سکانس برتر با هم نگاهی خواهیم داشت به یکی از سکانس های فیلم «فارغ التحصیل» ساخته ی "مایک نیکولز" که امروزه نیز با گذشته چند دهه از نمایش آن هنوز به یادماندنی و تاثیرگذار است.
 

در جُستجوی خوشبختی

فیلم «فارغ التحصیل» به کارگردانی "مایک نیکولز" به سال 1967 یکی از بهترین و متفاوت ترین کُمدی های سینمای آمریکا در دهه ی 60 این کشور به حساب می آید. اثری خوش ساخت که علاوه بر این هجویه ای اجتماعی است که به زندگی تغییریافته ی خانوادگی در دهه ی 60 آمریکا نیز می پردازد. اما جدای از این، فیلم امروزه بیشتر به دلیل لحظات زیبایی که دارد و خاطره انگیز بودن آن در یادها مانده است. موسیقی و آوازهای شنیدنی فیلم و همچنین لحظات زیبایی که توسط بازی و نقش های خوب بازیگران و کارگردانی عالی "مایک نیکولز" خلق شده اند هنوز هم به یادماندنی و خاطره انگیزند. محور اصلی فیلم شخصیت "بن" بازی "داستین هافمن" است که پس از فارالتحصیلی از کالج به دنیای والدین خود بازمی گردد. "بن" در دوران تحصیل فردی موفق بوده است؛ هم به خاطر تحصیلات نمونه و هم به خاطر قهرمانی اش در ورزش دو. اما "بن" با ورود به دنیای مُرفه والدین اش با واقعیاتی روبرو می شود که او را نسبت به آینده ی خویش نگران می کند. پیش به سوی آینده ای متفاوت و به دست آوردن آن که در حقیقت مسئله ی درونی اوست! "بن" به عنوان یک شخصیت تحصیل کرده که باید با ورود به جامعه و برخورد با آن با اشتیاق و پُخته رفتار کند خود را نشان نمی دهد و بالعکس در برخورد نخست با آن به تضاد می رسد و نسبت به آن بی میل می شود. گویی که آموخته ها  و آموزش های دوران کالج چیز زیادی به او نیاموخته است. و این موضوع او را به انزوا می کشاند. "بن" از زندگی عادی و مُرفه والدینش فاصله می گیرد و این نخستین واکنش "بن" او را با "خانم رابینسون" بازی "آن بنکرافت" که از دوستان خانوادگی اش است آشنا می کند. زنی که قصد اغوای او را دارد، "بن" از این موضوع آگاهی دارد(در جایی به خانم رابینسون می گوید: شما سعی دارید که منو اغوا کنید! اینطور نیست؟) با این حال اغواگری زن را می پذیرد و زمانی را با او به بطالت می گذراند. "بن" اکنون به دنیای ویژه ای پا نهاده که به زودی با برملاشدن راز رابطه اش با "خانم رابینسون" وارد مرحله ی حساس تری می شود. اینک برای او یک اتفاق خوب یا بد می اُفتد! یعنی آشنایی "بن" با دختر "خانم رابینسون"؛ "الین" بازی "کاترین راس"، "بن" عاشق "الین" می شود و این یعنی ورود او به یک دنیای جدید و البته خطرناک که از سوی "خانم رابینسون" خراب می شود. اما برای "بن" ورود به این دنیای جدید یک امتیاز و فرصت خوب با خود دارد؛ "بن" برای رسیدن به هدف اش وادار به تحرک و عمل می شود. او راه را پیدا می کند و بالاخره اختیار را به دست می گیرد و برای چیزی می جنگد که به آن اعتقاد دارد.

مشخصات فیلم:

«فارالتحصیل»
کارگردان: مایک نیکولز
فیلمنامه: کالدرویلینگهام، باک هنری – بر مبنای رمانی نوشته ی چارلز وب.
فیلمبردار: رابرت سورتیس
موسیقی: دیو گروسین
بازیگران: آن بنکرافت، داستین هافمن، کاترین راس، ویلیام دانلیز...
سال ساخت:  1967

نگاهی کلی به داستان فیلم:
 
"بن براداک"(داستین هافمن) یک تازه فارالتصیل کالج است که به خانه و خانواده ی خود باز می گردد.
به زودی "بن" با زنی به نام "خانم رابینسون"(آن بنکرافت) آشنا می شود که همسر دوست پسرش است.
"بن" به دختر "خانم رابینسون"؛ "الین"(کاترین راس) علاقه مند می شود.
"خانم رابینسون" که ناراضی از رابطه ی "بن" با "الین" است؛ زمینه ای را فراهم می سازد که دخترش با مردی دیگر ازدواج کند.
"بن" از برپایی مراسم ازدواج "بن" باخبر می شود و حالا تلاش می کند که مانع از انجام آن شود...
 
سکانس برتر:

در سکانس پایانی فیلم، "بن" پس از جستجوی درناک و ناامیدانه ی در قبال رسیدن اش به "الین"، در نهایت به مراسم عروسی "الین" می رسد. مراسم ی که "خانم رابینسون" برای تحقق نیافتن هدف "بن" در رسیدن به عشق اش ترتیب داده است. "بن" پس از یک تحقیق و جستجو پی می برد که قریب الوقوع عروسی "الین" برگزار می شود و او حالا زمان کمی در اختیار دارد که خود را به مراسم برساند تا شاید مانع از انجام آن شود...("بن" در کنار یک جایگاه پمپ بنزین توقف می کند که هم آدرس کلیسای محل مراسم ازدواج را پیدا کند و هم باک ماشین را پُر کند. "بن" با عجله وارد دفتر پمپ بنزین می شود که از تلفن استفاده کند)

بن: می تونم از تلفنت استفاده کنم؟
مرد: بله
(بن خیلی سریع و سراسیمه از لیست تلفن شماره ای را جستجو می کند)
بن: سلام، اونجا کجاست؟
زن: سرویس پاسخگویی دکتر اسمیت
بن: دکتر هستش؟
زن: متاسفم دسترسی به دکتر ندارم...
بن: میخوام بدونم کجاست؟
زن: خُب ببین پسر دکتر داره ازدواج میکنه مطمئنا اونجاست، اون باید اونجا باشه!
بن: گوش کن، من برادر دکتر اسمیتم، کشیش اسمیت! من قراره برم برای مراسم از پورتلند اومدم و فراموش کردم کدوم کلیسا هستش! می فهمی؟
زن: خُب مطمئن نیستم شاید کلیسای پروتستان ها باشن، خیابان آلان!
بن: متشکرم!
بن: (به صاحب پمپ بنزین) خیابان آلان کجاست؟

مرد: خیابان الان یه 6 مایلی میشه!
( بن به سرعت سوار ماشین می شود و آنقدر عجله دارد که فراموش می کند باک ماشین را پُر کند!)
مرد: پدر شما بنزین نمی زنید؟!!!
(اینک در جاده – ماشین بن بنزین تمام می کند و می ایستد، اما بن بدون لحظه ای توقف ادامه ی مسیر را تا رسیدن به کلیسا می دَود!)

(بالاخره بن خودش را به کلیسا می رساند – مراسم عروسی در حال انجام شدن است)

 (بن، از پنجره ی بالکن کلیسا با تعجب و حسرت به پایین می نگرد و با خشم به شیشه می کوبد!)

بن: خدایا نه!

 (بن فریاد می زند) الین الین الین الین

با صدای فریاد بن، "الین" و دیگران به طرف بن نگاه می کنند

شوهر جدید الین: اون پسره کیه؟ چکار میکنه؟

(بن همچنان فریاد می زند – الین الین الین الین)
الین با تعجب و حیرت به بن خیره می شود و به سمت او می رود؛ الین بر سر دوراهی مانده و میان شوهرجدیدش و عشق حقیقی اش بن گیر اُفتاده... اما هنگامی که رفتار بد خانواده اش را نسبت به بن می بیند تصمیم به انتخاب می گیرد!

الین: (فریاد می زند) بن!!!

بن وقتی که فریاد الین را می شنود به سمت او می رود... پدر الین و دیگر مهمانان سعی می کنند جلوی بن را بگیرند اما موفق نمی شوند! بن مراسم را به هم می زند، دست الین را می گیرد و با هم فرار می کنند!

 (در کنار جاده – بن و الین جلوی یک اتوبوس را می گیرند، اتوبوس می ایستد و آنها سوار می شوند)

 بن و الین بر صندلی های ردیف آخر اتوبوس می نشینند و از شیشه ی اتوبوس به پُشت سر نگاه می کنند.

موجی از شادی در قبال آزادی که به آن رسیده اند وجودشان را دربرمی گیرد

(سرنشینان اتوبوس با تعجب فراوان به آنها خیره شده اند)

اما لحظه ای پس از شادی آنها، لبخندهای شان فروکش می کند، گویی شک و تردید در لحظه ای بر چهره ی بن و الین می نشیند... هر دو آینده ای نامطمئن را با بی میلی می پذیرند...

موسیقی و آوازی زیبا شنیده می شود و اینک اتوبوس آرام آرام در جاده محو می شود...

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

The help- «کمک»

کارگردان: تات تیلور
فیلمنامه: تات تیلور بر اساس داستانی از کاترین استاکت
مدیرفیلمبرداری: استفن گُلدبلیت
موسیقی: توماس نیومن
بازیگران: اما تامسون، وایولادیویس، بریس دالاس هاوارد، اُکتاو اسپنسر، جسیکاچاستین، آنا آریلی...

سال ساخت: 2011، رنگی،146 دقیقه

خلاصه داستان: "ایلین کلارک" زنی سیاهپوست، خدمتکاری میانسال است که سالهاست در جامعه ای زندگی می کند که مورد بی مهری سفیدپوستان قرار گرفته است. دختری به نام "اسکیتر" پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه به زادگاهش برمی گردد و با وضع بد جامعه روبرو می شود، او تصمیم می گیرد با کمک "ایلین" کتابی درباره وضعیت خدمتکاران سیاهپوست بنویسد...

http://www.cinemanegar.com/articles_files/images/The%20Help%20movie%20poster(1).jpg

* وقتی خدا طوفان می فرسته، توجهی به رنگ آدم ها نمی کنه! «ایلین کلارک»


فیلم «کمک» (the help)، از آن گونه فیلم هایی است که ما را به یاد فیلم های کلاسیک سال های پیشین سینما می اندازد و یا حداقل اینکه پتانسیل کلاسیک شدن را دارد.

موضوع داستان فیلم طرح آشنایی دارد و از الگوهای اصلی یک روایت آشنای سینمایی برخوردار است(موضوع نژادپرستی) که پیش از این به دفعات در آثار سینمایی و از جنبه های مختلف به آن پرداخته اند. اما دو نکته ی مهم در فیلم «کمک» باعث شده است که بیننده با اثری جذاب و تماشایی روبرو شود. نوع روایت فیلم بسیار روان است و با خلق لحظات هیجان انگیز و قطع های حساب شده که از یکسو مرهون کارگردانی یکدست "تات تیلور" است و موجب شده بر خلاف مدت زمان طولانی فیلم، ملال آور جلوه نکند. و از سوی دیگر حاصل نگاه ویژه ی فیلمنامه نویسان است که موفق شده اند فیلمنامه ی ظریفی بنویسند که با وجود تلخی حاکم بر فضای فیلم، تمام مراحل زندگی طنز نیز جریان یابد. در بیشتر صحنه ها طنز تلخی از زندگی انسان هایی به چشم می خورد چرا که مردمان این جامعه میراث دار اجتماعی هستند با اندیشه ای بیمار و خطرناک.

نکته ی مهم دیگر، انتخاب گروه بازیگران فیلم است که به جرات می توان گفت یکی از بهترین نمونه های چینش در سال های اخیر است. مجموعه ی بازی ها بسیار دیدنی است و کمک فراوانی در جذابیت و هرچه بهتر شدن فیلم کرده است. در این میان بازی "وایولا دیویس" به نقش "ایلین" بیش از همه به چشم می آید. "ایلین" زنی سیاهپوستی است که سال هاست عمرخود را وقف خدمت در خانه ی سفیدپوستان و نگهداری و مراقبت از فرزندانشان کرده است و این در حالی است که خود او فرزندش را بر اثر تصادف و بی مهری سفیدپوستان از دست داده است.
"وایولادیویس" با مهارت کامل شخصیت زنی را به تصویر می کشد که از درون پاشیده است و در طول فیلم، سردرگم داستان غم انگیزش را برای ما تعریف می کند. بازیگر نقش اصلی فیلم "اسکیتر" با بازی "اما تامسون" که پس از فارغ التحصیلی به زادگاهش برمی گردد و با آن وضعیت بد جامعه روبرو می شود، در واقع شبیه معجزه ای است برای سیاهپوستان که نماینده شان در فیلم "ایلین" است. "اسکیتر" تصمیم می گیرد کتابی بنویسد درباره زندگی خدمتکاران و این در حالی است که تاکنون کسی دست به این کار نزده است زیرا برای سفیدپوستان جُرم و منع قانونی دارد.

کارگردان با خلق شخصیت "اسکیتر"، بی طرفی فیلم را نیز نشان می دهد، اینکه در میان شهری که انبوه مردم آن کوچکترین احساس و لطفی به رنگی جزء خود ندارند کسانی هم پیدا می شوند که برخلاف آنان رفتار کنند. بازیگر نقش "مینی" با بازی "اکتاویس اسپنسر" با آن چهره ی معصوم و نازنین در مقابل نقش "هیلی" با بازی "بریس دالاس هاوارد" زنی بدجنس و افراطی بازی های درخشانی را ارائه می دهند. یکی از هیجان انگیزترین لحظات فیلم در صحنه هایی رُخ می دهد که "مینی" برای انتقام گرفتن از "هیلی" برای او کیک می پزد و به خانه اش می برد؛ "هیلی" هم که از دستپخت خوب "مینی" باخبر است کیک مینی را با اشتیاق می خورد غافل از اینکه اینبار "مینی" در کیکی که پخته کثافت ریخته است، این اتفاق به سرعت خبر داغ شهر می شود و حتی در کتاب "اسکیتر" هم منتشر می شود.

در کل، فیلم «کمک» از حضور یک تیم بازیگری قوی برخوردار است و به نظر می رسد در جشنواره هایی که پیش رو دارد جوایز بسیاری را کسب کند، همانطور که به تازه گی توانست نظر مثبت منتقدان را به خود جلب کند و عنوان بهترین تیم بازیگری سال از نگاه منتقدان آمریکا را کسب کند.

در کنار این موارد، جزئیاتی مانند فیلمبرداری زیبای "استفن گُلدبلیت" و همینطور طراحی لباس بازیگران که با بهره گیری از لباس های جورواجور و رنگارنگ از نکات مهم فیلم هستند که فضای آن دوره را به درستی تداعی کرده اند.

ماخذ: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

بازی بزرگان

نیمه ماه مارس، پس از فیلم های «اعترافات یک ذهن خطرناک»2002، «شب بخیر و موفق باشید»2005 و «کلاه چرمی ها»2008، چهارمین فیلم جورج کلونی در مقام کارگردان است. کلونی با «نیمه ماه مارس» بار دیگر علاقه اش را به ساخت فیلم هایی با مضامین سیاسی و دنیای رسانه و ژورنالیست نشان داده است و علاوه بر این دوباره ثابت می کند که جدا از حرفه ی بازیگری، کارگردانی بسیار موفق و بااستعداد است. مهمترین و محوری ترین موضوع مورد بحث در فیلم «نیمه ماه مارس» موضوع سیاست و ماجرا و مسائل مربوط به آن است. کلونی این بار دست روی موضوع حساسی گذاشته و به سراغ رقابت های انتخاباتی و تلاش نامزدها و گروه های انتخاباتی (برای به دست آوردن پیروزی) رفته است. باز هم موضوعات و جنجال های سیاسی و بازی بزرگان در بحث پیچیده و خطرناک سیاست که در دنیای سینما بارها و بارها به آن پرداخته شده است و در واقع موضوعی قدیمی و تکراری است؛ اما در اینجا به لطف کارگردانی خوب کلونی، فیلم به یک تریلر خوش ساخت بدل شده که نکات تازه ای را به تصویر کشیده است. عواملی همچون ترکیب بازیگری، روایت جذاب داستان و سیال بودن دوربین از ویژگی های است که به جذابیت بخشیدن به فیلم کمک فراوانی کرده است. فیلم در نیمه اول می کوشد تماشاگر را با موضوع و فضای فیلم آشنا کند که این مورد را به درستی در همان فصل عنوان بندی که نخستین تلنگر به درونمایه فیلم است،انجام می دهد. شخصیت «استیون» با بازی «رایان گلیسون» در فضایی تاریک پُشت یک تریبون حاضر می شود و یک سخنرانی کوتاه را نطق می کند، چراغ ها یکی پس از دیگری روشن می شود ودوربین های تصویربرداری ظاهر می شوند، سپس در صحنه های بعدی تبلیغات ستادهای انتخاباتی، پوسترهای رنگارنگ سناتورها، حضور رسانه ها، نطق های ویدیویی و مصاحبه های تلویزیونی، تماشاگر را به درونمایه فیلم که همان سیاست است آشنا و همراه می سازد. اما در نیمه ی دوم، فیلم می کوشد رفته رفته از دنیای پرهیاهوی رسانه ای رقابت ها فاصله بگیرد و در عوض به پُشت صحنه ی آن بپردازد. پس از این دوربین جورج کلونی به ستاد تبلیغاتی سناتور«موریس» با بازی «کلونی» می رود تا از طریق آن به رابطه ها و چگونگی فعالیت های گروه سناتور موریس بپردازد. اینجا نیز کلونی موفق می شود در فضایی نه چندان گسترده همانند فیلم های قبلیش «شب بخیر و موفق باشید» و با بهره گیری از شخصیت های اندک هم مضمون فیلم را سرپا نگه دارد و هم تاثیرش را بگذارد. در این میان شخصیت «استیون» عضو ارشد ستاد موریس که از او به عنوان بهترین مغز رسانه ای کشور یاد می کنند، در محور اصلی داستان قرار می گیرد. استیون شخصیتی است که می داند چگونه معمای بازی قدرت را حل کند و آن را به جلو ببرد. کارگردان نیز با هوشیاری خود با قرار دادن استیون در پیچیدگی و مشکلاتی که سر راهش قرار می دهد فیلم را وارد مسیر تازه ای می کند که باعث می شود تماشاگر نیز به همراه استیون در فیلم احساس بحران کند. این بحران در اصل زمانی آغاز می شود که استیون با یکی از روسای ستاد رقبای موریس «تام دافی» با بازی «پل جیاماتی» ملاقات می کند که باعث دردسرش می شود. بحران وقتی شدت می یابد که این ملاقات لو می رود و استیون توسط شخصیت «پاول» با بازی «فیلیپ سیمور هافمن» یکی دیگر از مهره های مهم موریس، اخراج می شود. از طرفی دیگر نیز  رابطه ی استیون با یکی از همکارانش دختری به اسم «مالی» او را درگیر یک بحران احساسی می کند. به زودی استیون پی می برد که «مالی» قبلا با سناتور موریس رابطه داشته است. این موضوع جدای از هر چیز برگ برنده ای در دست استیون است. «مالی» پس از انجام آزمایشات برای سقط جنین که حاصل رابطه ای با موریس است، دست به خودکشی می زند. استیون برگ برنده اش را رو می کند و از موریس حق السکوت می گیرد و دوباره به عنوان مسئول ارشد ستاد موریس شروع به کار می کند. این سلسله اتفاقات  و رابطه هایی که میان شخصیت ها رُخ می دهد و با روایت ی که فیلمساز به آن بازی می دهد شکل جذابی به خود می گیرد. در فیلم، تماشاگر به درستی در می یابد که شخصیت ها که در راس آن ها «استیون قرار دارد چه می خواهند و مشکلاتی که سر راهشان قرار دارند چیست. از طرفی همه ی  اینها به صورت یک نیروی دراماتیک در می آید که باعث می شود حس توانایی و ناتوانی شخصیت ها را تقویت کند و بُحران درونی شان را شکل ببخشد. همانطور که اشاره شد، ترکیب بازیگری یکی از خصایص همیشگی فیلم های کلونی است که در «نیمه ماه مارس» به شکلی کاملتر رسیده است. کلونی خود نیز مثل همیشه حضوری هرچند کوتاه که بیشتر در گوشه و کنار قاب ها به چشم می آید، درخشان و جذاب است. پل جیاماتی وفیلیپ سیمور هافمن نیز حضور چشمگیری دارند، اما بیش از همه رایان گلیسون بازی زیبا و تاثیرگذاری را به نمایش گذاشته است. اینجا تلفیق خوبی به دست آمده از ترکیب بازیگران و استفاده از فیزیک و توانایی بازی های طریف و حساب شده ی آنها. جدا از همه ی این موارد، فیلم مدیون توانایی هایش در زمینه کارگردانی است. فیلم موضوع خوبی دارد و در اجرای آن موفق و پخته است، اجرایی که از فیلمنامه آغاز می شود و در ساختار فیلم نیز گسترش می یابد.

ماخذ: روزنامه ی تهران امروز 7 دی ماه 1390

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

سینمانگار: حسن نیازی: بی شک یکی از بزرگترین و تاثیرگذارترین فیلمسازان کشور و بزرگان تاریخ نمایش کشورمان «بهرام بیضایی» است. به بهانه ی سالروز تولد ایشان در پنجم دی ماه فرصتی پیش آمد تا هر چند کوتاه و گذرا با انتخاب برخی از دیالوگ های آثارش بیادش آوریم و از توانمندی هایش در عرصه ی هنر سینما و ادبیات بهرمند شویم، بدین منظور این نوشتار کم بضاعت تقدیم می شود به ایشان و همه ی علاقه مندان وی و سینمای ایران.


ما هرگز مهمان نکشته ایم! «مرگ یزدگرد»

 
******

فیلم: «رگبار» ساخت: 1350

حکمتی: (به شاگردان) خُب حالا هم شما منو می شناسین و هم من شما رو می شناسم. پس بهتره احتیاط کنید! سوالی نیست؟
شاگرد اول: آقا اول مار بودی یا تخم مرغ؟
شاگرد دوم: آقا چارزاری بیشتره با پنج زاری؟
******
حکمتی: (به همکار) کلافه ام! برای چی کلافه ام؟ امروز هم مثل دیروز همه متلک می گفتند! بله یه طعنه ای در کار بود!
همکار: ها، آدم از طعنه دستپاچه نمیشه، مگه واقعا یه چیزی باشه!
******
مدیر: نمره ی مصیب بهتر شده!
حکمت: این کنایه است! من الان در حضور شما دو نمره ازش کم می کنم... به اون طفلک داره ظلم میشه! من برای اینکه نشون بدم همه ی حرف های شما بی مورده بیشتر از دیگران بهش سخت می گیرم!
مدیر: چرا تظاهر می کنید بهش سخت می گیرید! چی رو میخواید ثابت کنید؟
حکمتی: میخوام ثابت کنم که هیچی در بین نیست!
مدیر: اگه چیزی در بین نباشه، چه احتیاجی به ثابت کردن داره!!!
******
حکمتی: (به همکار) تو که میدونی اولش هیچی نبود، وقتی بهش گفتم دوستش دارم محض کنجکاوی بود! فقط خواستم اونو امتحان کنم...
همکار: خیلی درد اومد؟
حکمتی: درد... گفتی درد! نمیدونم، ولی چرا بزار یه چیز عجیبی رو برات اعتراف کنم. اون کتک تا حدودی هم برام لذت بخش بود! که در همون حال در خودم یه چیزی داشتم کشف می کردم، موضوع دیگه خیلی جدیه، تو می فهمی من چی میگم...حس میکردم نمی تونم بدون اون زندگی کنم.
******
حکمتی: (به مادر عاطفه) در من هیچ عنصر قهرمانی نیست، من هیچ مورچه ای رو نکشتم، با وجود این دخترتون رو دوست دارم!
******
زن: (بازیگر نمایش) پول مایه ی فساد و تباهی است، عشق های ظاهری مایه های تباهی است، ای اهورمزدا میل شهوت را از ما دور کن!
******
حکمت: اخیرا در یک جایی مقاله ای خوندم، در عشق خودداری خیلی مهمه... وقتی تو غرورتو حفظ کنی،اون به طرف تو میاد!
_______________________________________________

فیلم: «غریبه و مه» ساخت: 1352

پیرزن: رعنا،لحظه ی آخری که شوهرت به دریا می رفت یادته؟
رعنا: اون روز اینقدر سرد نبود!
پیرزن: حق داری، منم لرزم گرفته!
******
آیت: شنیدم تو به کسی لبخند نمی زنی!این داس رو از کجا آوردی؟ آره آره می دونم از تو قایق من، تو با من چه دشمنی داری زن؟ ده تا لنگه ی این تو بازار اینجا هست!
رعنا: لنگه ی این؟
آیت: صد تا اونجا ریخته برو تماشا کن!
رعنا: با همین علامت؟
آیت: علامت!؟ علامت دیگه چیه؟
رعنا: این فرق داره، روی این داس یه علامت هست، درست نگاه کن، من که قبلا همچین علامتی ندیدم، این علامت روی هیچ چیز دیگه ای نیست، مثل اینکه اسم صاحبش کنده شده، یا مثلا همچین چیزی، گفتم شاید ببینی بشناسی!
******
مرد روستایی: احترام اون زن رو نگه دار، اون زن بهترین ماهیگیر اینجا بود!
آیت: عاشقش هستی؟
مرد روستایی: حرف دهنتو بفهم!!!
آیت: آره درسته، اون زن برادرت بوده، با وجود این...
مرد روستایی: می فهمی داری چی میگی!
آیت: اینجا به هر کسی برمی خورم عاشق اونه، حتی زن ها!!!
******
یکی: تو خیالاتی شدی آیت!
آیت: چیزی که منو پریشون کرده موضوع قایقه، درست قبل از اومدن اون مرد غریبه، قایق ناپدید شده، به نظر تو عجیب نیست!؟
رعنا: قایق رو من دزدیدم، قایق رو من دزدیدم! مرد منو دریا بُرد، من همیشه میگفتم توهم یه روزی با این قایق میزاری میری... نابودش کردم!
یکی: دیدی گفتم خیالاتی شدی!
******
رعنا: همه چیز تموم شد!
آیت: نه! این نمیشه، هر روز ممکنه بیان (غریبه ها) من باید بفهمم اون طرف (دریا) چه خبره!!!
_____________________________________________________

فیلم: «کلاغ» ساخت: 1355

اصالت: سلام، خوبی؟ ببین اگه من از اینجا راه بیافتم خیلی طول میکشه برسم، تو خودت نزدیکتری، میخوای اونجا همدیگه رو ببینیم؟
آسیه: تاکسی گیر نمیاد!
اصالت: تلفنی بگیر، باشه؟ مادر چطوره؟
آسیه: پای برنامه ات  نشسته بود، میگفت که چرا تو فکری؟!
اصالت: تو بهش چی گفتی؟
آسیه: گفتم حتما پای یک زن در میونه!!!
******
مادر: کی دعوا رو شروع کرد؟
آسیه: اون خیال میکنه من به شان اجتماعی اش لطمه میزنم!
مادر: اون که میخره، چرا لباسای بهتر نمی پوشی؟
آسیه: لباسای بهتر اندازه ی من نیست!
مادر: تو با یه آدم کرولال زندگی نمی کنی!
آسیه: من همینی ام که هستم!
******
مادر: اونوقتا می رفتیم باغ ملی به نفع خیریه، درشکه ها چپ و راست می اومدن! اُرکستر ارتش میزد، خانم ها چترهای آفتابی داشتن، بعد از کشف حجاب بود، هر یکشنبه فیلم ها عوض می شد! من و کلنل می رفتیم سینما. خانم ها و آقایان جُدا می نشستند، به گاردن پارتی هم رفتیم، اُرکستر یک مرتبه به افتخار ما موزیک خیلی قشنگی زد، قبل از جنگ بود، جنگ شوهرم رو گرفت و در عوض هم یک پسر داد...
******
آسیه: یعنی دنبال اون دختره میگردن، یعنی فایده ای داره؟
اصالت: تو دیشب به این موضوع علاقه ای نداشتی!
آسیه: حالا دارم!
اصالت: گُمشده ها اکثرا پیدا میشن!
آسیه: من که تا حالا نشنیدم خودشون پیدا بشن، لابد باید دنبالشون گشت.
اصالت: این کار من نیست!
آسیه: حیف! چون از دفتر روزنامه تلفن زدن!
اصالت: چی شده؟
آسیه: جسد دختر ناشناسی پیدا شده ... دوستت میخواست بدونه میری دنبالش یا نه؟ این نشونیشه!
اصالت: آره میرم!
******
آسیه: دنیا خیلی بزرگ شده، من تازگیا مجبور شدم چند تا کوچه و خیابون جدید پیدا کنم، شهر خیلی بزرگ شده، شما نمیخواین شهر رو ببینین؟
مادر: من مال این شهر نیستم، من مال تهران قدیمم!
آسیه: ولی فکر کنم گردش براتون خوب باشه، یکی از همین روزا که درس ندارم ماشین رو از عمه ام میگیرم! میای؟
مادر: باشه میام دختر جون، منو به گردش ببر، بیا باهم دنبال تهران قدیم بگردیم!
******
دوست آثای اصالت: دوتا از گُمشده ها خودشونو معرفی کردن! یکی تو دسته ی قاچاق مواد گیر اُفتاده، یکی از دخترهای گُمشده هم با رُباینده ی خودش ازدواج کرده!
_____________________________________________________

فیلم: «چریکه تارا» ساخت: 1357

مرد تاریخی: نترسید، از من نترسید، من فقط پی شمشیر آمده ام! برای آن شمشیر!
تارا: مال تو بود؟!
مرد تاریخی: مال من، نه فقط مال من، مال تمام تبار من!
تارا: تو زخمی هستی!
مرد تاریخی: من مردی ام از یک تبار تاریخی، همه ی زندگی من در پی جنگ گذشت، کدام جنگ؟ در هیچ جایی نامی از ما بُرده نشده، همه چیز اندک اندک از بین رفت، همه ی نشانه ها گم شد، از ما روی زمین هیچ نشانی نمانده است، به جز یک شمشیر!
******
مرد تاریخی: همان است، این همان شمشیر است، از ملامتیان باشم اگر تو را نشناسم! ولی نمی توانم برگردم، هنوز نه!
تارا: چرا؟
مرد تاریخی: من به تو عاشقم!
******
مرد تاریخی: تو زنده ای، تو آزادی، تو هزار هزار در اطراف داری، من در میان کنیزانم بسیار داشتم، اما به هیچ یک عاشق نشدم، تو مرا شکنجه میکنی!
تارا: تعریف کن!
مرد تاریخی: تمام تبار در این لحظه به من می نگرند و من نمی توانم برگردم، شرم بر من!
تارا: چرا دیشب در حیاط منزل من را می رفتی؟
مرد تاریخی: زخم ها آزارم می دادند!
تارا: باید می بستی!
مرد تاریخی: این زخم ها بسته شدنی نیست! می شنوی؟ کهنه است ولی مرهم ناشدنی نیست، هر روز خون تازه از آن بیرون می آید!
تارا: از کی؟
مرد تاریخی: از دمی که تورا دیده ام!
******
مردتاریخی: این جایی است که پرچم فتح ما شکست، این جای پای لشگر قتالی است که کشته های ما را لگدکوب سُم ستوران کرد، از خون ما چه جوی ها که جاری شد، زیر پای وسوسه و تشویش، ما فریب روزگار خورده ایم! کتاب خدا را با ما به شهادت نهاده بودند و سوگند خود را به چند سکه فروختند. فریاد از دل شبیه خون برخاست! چگونه از محاصره ی آتش و دود آنان می توان گریخت، در جنگی ناامید، در جنگی قدم به قدم...
******
مرد تاریخی: من می روم تارا و نگاه تو تنها چیزی است که با خود می برم!
******
مرد تاریخی: افسوس چرا نمی شود که دوباره مُرد؟ به من یک میدان بده سواره منم! اما این جنگ این عادلانه نیست، تو قوی تری و این شمشیر من است که اُفتاده به نشانه ی تسلیم، افسوس که دیگر از زخم های من بوی افتخار نمی آید! زندگی تو بی دغدغه می گذشت، من برای تو چه آورده ام! من فقط زخم هایم را آورده ام که از آنها خون می چکید! من فقط حسرت آورده ام!
_____________________________________________________

فیلم: «مرگ یزدگرد» ساخت: 1360

سرکرده: نان کشکینش بده و سپس به تازیانه ببند تا سخن بگوید. بپرسش شماره ی تازیان چند است؛ کدام سویند؛ چه در سر دارند؛ سواره اند یا پیاده؛ دور می شوند یا نزدیک؛ در کار گذاشتن اند یا ماندن؟ او چرا مانده است؟ پیک است یا خبرچین یا پیشاهنگ؟ بپرسش ویرانه چرا می سازند؟ آتش چرا می زنند؛ سیاه چرا می پوشند؛ و این خدای که می گویند چرا چنین خشمگین است؟
******
آسیابان: من منم ای نادان؛ نمی شناسی؟
دختر: چرا نیک می شناسمت، می دانم چگونه مردی! بی گمان اگر مرا می خریدند می فروختی به یک لبخند این زن!
زن: چکنم جان دل؛ فروشندگان تو خریداران من اند.
******
زن: من دایه ام و نه ماما؛ من آسیابانم! من به ملت نان می دهم! همین؛ و این تنها چیزی ست که دارم!
******
آسیابان: برای پادشاهی که  در سرزمین خویش می گریزد بزرگان چه گفته اند؟
زن: سخن بزرگی نگفته اند!
آسیابان: من گریزان در سرزمین خویش خانه به خانه می رم و همه جا بیگانه ام. سفره ای نیست که مرا مهمان کند . و رختخوابی نه که در آن دمی بیاسایم. میزبانان خود در حال گریزند. اسبان رهوار به جای آن که مرا به سوی پیکار برانند از آن به در بُردند. شرم بر من.
******
زن: ما هرگز مهمان نکشته ایم!
******
سرکرده: ما همه شکار مرگ بودیم و خود نمی دانستیم. داوری پایان نیافته است. بنگرید که داوران اصلی از راه می رسند. آنها یک دریا سپاهند. نه درود می گویند و نه بدرود؛ نه می پرسند و نه گوششان به پاسخ است. آنها به زبان شمشیر سخن می گویند.
_____________________________________________________

فیلم: «شاید وقتی دیگر»  ساخت: 1366

مدبر: اگه خودت ماشین داشتی دلت می خواست چجوری بود؟ چه رنگی؟
کیان: رنگ ماشین چه اهمیتی داره؟
مدبر: حرف زدن با من خسته کننده است!
کیان: تو چته؟
مدبر: من؟ من چمه؟
کیان: سرت بهتر نشد!
مدبر:دلت نمی خواست رنگش قرمز بود! ها؟ چطوره لگن خودمونو بفروشیم یه پیکان قرمز رنگ بخریم ها؟
کیان: فرقش چیه؟
مدبر: ها پس بله، پس فرقش در کسیه که پُشت فرمون نشسته!
کیان: من که نمی فهمم!
مدبر: از کی تا حالا حرف منو نمی فهمی ها؟ هیچی، فعلا من هیچی نمیگم!
******
مدبر: تو نمیخوای مطلبی به من بگی؟
کیان: ها؟
مدبر: تلفنی ازت چیزی پرسیدم، جوابش یادت نیومد؟
کیان: راجع به چی؟
مدبر: تقریبا 52 روز پیش، 15 مهر،10 صبح، راسته بین زرتشت تا کریم خان!
کیان: اونجا چی شده؟
مدبر: تو اونجا بودی!
کیان: آره، قبلا هم گفتی، من خیلی فکر کردم.
مدبر: خب؟
کیان: چیزی یادم نیومد!
مدبر: پیکان قرمز؟
کیان: اصلا!
مدبر: ولی این چیزی نیست یاد کسی بره، چیزهای مهم یاد هر کسی میمونه!!!
******
مدبر: (خطاب به کیان) خیلی پکری، چند وقته پکری! به عکس های قبلیت شبیه نیستی که پُر از خنده  و شادی بود! میخوای بریم سینما؟
___________________________________________________

فیلم: «باشو غریبه ی کوچک» ساخت: 1365

نایی: (خطاب به باشو) سیاه که هیسی، لالم که هیسی، اسمم که ناری... هر آدمی زایی یه اسمی داره، اونی که ناره غول صحرایه!
******
زن روستایی: (خطاب به نایی) مهمونی که گفتی همینه؟ پس چرا سلام نکنه؟
پیرمرد: از زبان نفهمیه!
******
نایی: (باشو، در حال نوشتن نامه) برای نوشتن این نامه نزد همسایه نرفتم، این نامه را پسر من می نویسد که نام او باشوست، ایشان در همه ی کارها ما را کمک می کند، و نانی که می خورد از کاری که می کند کمتر است، و آن نان را من از لقمه ی خودم می دهم! او مثل همه ی بچه ها فرزند آفتاب و زمین است. و کم کم از شیش تا حرفی که می زند سه تا حرف آن مرا حالی می شود.
******
باشو:ما از یک آب و خاک هستیم، ما فرزندان ایران هستیم!
_____________________________________________________

فیلم: «مسافران» ساخت: 1370

مهتاب معارفی: ما میریم تهران، برای عروسی خواهر کوچیکترم، ما به تهران نمی رسیم، همگی می میریم!
******
ماهرخ: وقتی چیزی میخواین بشکنین اول خبر کنین!
حکمت داوران: قلبم سالها شکسته و کسی خبر نداره!
******
حکمت داوران: (خطاب به نامه بر) تو نامه رسان شرکتی، نه؟ چندساله توی این شغلی. و همه این مدت نامه می بردی. امروز باید کاری کنی که هیچوقت نکردی؛ باید نامه هایی که رسوندی رو پس بگیری!
******
مهمان (خطاب به ماهو) سلام استاد، تبریک،  رسم جدیده، استقبال از مهمانان عروسی با لباس عزا؟
ماهو: مگه آگهی رو نخوندید؟
مهمان دیگر: نه ما آگهی رو ندیدیم!
مهمان دیگر: صفحه ی دلچسبی نیست که مرتب نگاهش کنیم!
******
خانم بزرگ: لعنت به جاده ها، اگر معنی شون جُدائیه!
______________________________________________________

فیلم: «سگ کُشی» ساخت: 1379

تابان پور ( متصدی هتل) قهرمان شما همیشه خطر می کنه. واقعا چرا؟  می خواین بگین خطر کردن  شجاعته یا اون هیچوقت نمی ترسه؟
گلرخ کمالی:  بر عکس، اون می ترسه  خیلی هم زیاد ولی بی اون که بخواد جاییه که هر قدمی برداشتن اصلا بدون خطر ممکن نیست.
تابان پور : ( با خود می گوید ) آه...بله.... تاسف در همینه خانم کمالی.
******
گلرخ کمالی : شخصیت های داستان جدیدم دوره ام کردن. باید هر چه زودتر خودم رو از بینشون بکشم بیرون.
******
نایری : اون ارزشش رو نداره، خیلی بهش وفاداری.
کمالی : من به ارزش خودم فکر می کنم.
******
سنگستانی : ......التماس کنین، یه دل خوشی بهم بدین.
گلرخ : بهتون دلخوشی میدم، پدر بدبخت من که سی سال برای فرهنگ این کشور کار می کنه برای همه چیزش لنگه، از کاغذ و مرکب تا   تایپ و  پخش و اجازه تک تک کلما ت. اما امثال شما هیچ منعی ندارین  حتی کسی مانعتون نمیشه از دخترش بخواین بخاطر یکی دیگه بهتون التماس کنه. کسی که متاسفانه بهتر یا بدتر، از جنس شماست نه من.  این خیلی خیلی گرونه و شما نباید از تلخیش چیزی بفهمین. ولی باشه.. بهتون التماس می کنم بخاطر یکی دیگه نه خودم....
سنگستانی : مثل اینکه بیشتر از این چیزی بلد نیستی.
گلرخ : مثلا اشک بریزم؟
سنگستانی : خیلی وقته یه گریه درست و حسابی ندیدم.
گلرخ : حالا هم  نمی بینین، من گریه هام رو قبلا کردم  حالا فقط  فریاد برام مونده....
******
عیوض ( باغبان) : با زخم باید ساخت، طول میکشه ولی خوب میشه.
( صدای شلیک)
گلرخ : پس آخرش این بود. آخرِ سگ کشی.
عیوض : گریه می کنی گلرخ خانم؟ اعتناش نکن.
گلرخ : آره عیوض طول میکشه ولی خوب میشه.
______________________________________________________

فیلم: «وقتی همه خوابیم» ساخت: 1387

زندان بان ( حسن پور شیرازی ) : نجات شکندی مرخص. اسباب ها جمع چیزی جا گذاشتی مسئولیت  خودت. شنیدی نجات شکندی؟ تکرار کن.
نجات  شکندی: مسئولیت خودم.
زندان بان : که چی؟
نجات شکندی : چیزی جا نذارم.
زندان بان : چیزی جا نمیذاری.
نجات شکندی : چیزی جا نمیذارم.
زندان بان : از خریت، من جای تو بودم چیزی از اینجا با خودم نمی بردم.
نجات شکندی، یه عکس زده بودی سینه تیفا ل!
نجات شکندی : زنم.
زندان بان : بذار باشه.
******
وکیل : از کدوم آشغالدونی پیداش کردی؟
چکامه چمانی : از اونکه همه توشیم.
******
نیرم نیستانی ،رو به شایان شبرخ : موفقیت تو در اینه که باورت کنن به عنوان نجات شکوندی نه خوشپوشی که موفقیت رو به ضرب حساب بانکی دیگران می خره.
براتی ( تهیه کننده) رو به کارگردان: تو هی می خوای عوضش کنی در حالی که تماشاگر ستاره رو همونجوری که هست می خواد.
نیرم نیستانی، به شبرخ : پس شاید بد نقشی رو برای قاپیدن انتخاب کردی.  ستاره؟! نجات شکوندی قربانیه،  قربانی کننده سخت می تونه نقش قربانی رو بازی کنه.
******
شایان شبرخ : خوشحال نیستین که همبازیتون هستم.
پرند پایا : مجبورم خوشحال باشم؟
شایان شبرخ : روزی افتخار می کنین.
پرند پایا : افتخار نمی کنم که واسسادم و دیدم و ساکت موندم.
******
بچه : مامان هنوزم سینما رو دوس داری؟                                                                                 
پرند پایا : سینما رو آره عزیزم، حاشیه هاش رو نه.
______________________________________________________

فیلم: (کوتاه)«عموسبیلو» ساخت: 1349

عموسبیلو: (با یکی تلفتی صحبت می کند) راحتم، آره خیلی راحتم. اون شلوغی اینجاها نیست، هوم، آره جای پرتیه، عوضش جای ساکت و بی سرو صدائیه. من زیاد تنهایی حس نمی کنم. در حقیقت یه جوری خودمو مشغول می کنم! آره در عوض در آرامش کامل،آرامش...

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

فیلمنامه: «زمین»

یاور: باز داره میره!

مرد: یه عمره، قبلها با گاری می رفت، حالا با همچین وسیله ای!

یاور: خوابش نمی بره؟

مرد: با چشم بسته هم راهشو بلده.

دُرنا: چرا نمی خوابی؟

یاور: می ترسم رد بشه. می ترسم جا بمونم.

مرد: طوری سلام می کنی انگار سلام آباد عروسی خبر کردن.

یاور: از اون مهمتر.

مرد: از اون مهمتر تو سلام آباد چی منتظر شماست؟

یاور: زمین!

______________________________________________________

فیلمنامه: «شب هزار و یکم»

خورزاد: توبه خُدعه شریف را گفتی اصل این کتاب به ضحّاک می رسد؛ و ما دیدیم این سلطان را ماری بر دوش نبود!

عجمی: این ضحّاکی است که مارهایش به چشم نمی آیند، آری، از این کتاب مارها بیرون کرده اند، زیرا آن که خاص بود بر ضحّاک؛ اما فقط ضحّاک نبود بدین خوی ضحّاکی؛ و ضحّاک خویان همگی بر تخت اند. آری ضحّاک بر نام های دیگری همچنان سر است و بر سر است!

______________________________________________________

فیلمنامه: «اشغال»

دلجویی: داستانی به فکرم رسیده که قصد نوشتنش را دارم. گوش کنید؛ پیرزن و پیرمردی که از گرسنگی در حال مرگند، حصیری کهنه زیرپا دارند. چند همسایه ی شوخ طبع در لباس دلسوزی می آیند و هرکدام هی قیمت حصیر را به اسم اینکه قدیمی است بالا می برند، طوری که پیرزن و پیرمرد گرسنه خیال می کنندگنجی زیر سر دارند. چه گنجی! کم کم به هم ظنین می شوند و همه جا را پُر از اشباحی می بینند که قصد دارند این گنج را از چنگشان دربیاورند و بالاخره به یکدیگر شک می کنند؛ هر کدام به خیال اینکه آن یکی قصد دارد گنج را صاحب شود، و این طوری به جان هم می اُفتند. کسی که این وسط تفریح می کند همسایه ها هستند!

______________________________________________________

فیلمنامه: «عیارنامه»

پهلوان: (خطاب به برکت) بنویس – نخستین بار او را در یورش ایلغاریان دیدم. او را پرسیدم کابین تو چند؟ گفت سر شش گردنه زن – هوم، من عیاری بودم و همه جا گرد، او از من پهلوانی ساخت؛ من – که با همه ی خاموشی – هنوز این اجاق، روشن نگه می دارم. نوشتی؟

برکت: مُرکب نداشتم!

______________________________________________________

فیلمنامه: «لبه ی پرتگاه»

سروان غفارپور: واضح تر از اونه که نشناسین! این عکس کسیه که جسدش در صندوق عقب سواری شما پیدا شده!

پروا نیازی: سواری من نه،سواری فیلم!

کوروش درگاهی: تحقیقات مقدماتی از عوامل فیلم انجام شده و بی ارتباطی اونها با جسد قطعی است!

پروا نیازی: من کسی رو متهم نمی کنم!

کوروش درگاهی: می دونی که لحظه به لحظه وضعت وخیم تر می شه؟ پس اگر حدس می زنی بگو!

پروا نیازی: احساس می کنم قتلی رُخ نداده و همه ی اینا یک فیلمه!

______________________________________________________

فیلمنامه: «فیلم در فیلم»

پرسشگر: شما شاگرد اول کوشا و موفق فکر نمی کنید با این همه استعدادی که یکجا به شما ارزانی شده، طبیعت به دیگران ظلم کرده؟

شاگرد اول: چرا واقعا؟ گاهی شبها از احساس گناه خوابم نمی بره!

پرسشگر: هه هه! بعضی می گن در این که هربار چنین معدل فوق العاده ای می آرین دست هایی درکاره!

شاگرد اول: بله بله، دست های خودم!

______________________________________________________

نمایشنامه: «مجلس قربانی سنمار»

بر درياي شن مگر كاخي بسازم كه چون كشتي برود! بر درياي شن مگر خويش از غرقه شدن نگه دارم! گفتم معماران بر صفه ي سنگ خانه مي سازند؛ نه بر زميني لغزان ، نه بر شن رونده ، نه بر باتلاق! بر درياي شن ، سوسمار سقنقورند؛ و جهازها بر امواج توفنده ي ريگ ، از قطار شتران! گفتم كاري كنم كه معماري نكرد! بر درياي شن ، نعمانيان همه ملاحانند در سفينه هاي چادرهاشان؛ كه پارو به موج با نيزه هاي خويش مي زنند. آيا روياي من نبود خورنقي چون ايرانيان ساختن؟

______________________________________________________

نمایشنامه: «جنگ نامه ی غلامان»

همه جور زیاد گشته بود و زیاد کشته بود. اما دید با کشتن دشمن دشمنی تموم نمی شه؛ برعکس هر چی دشمن می کشی باز دشمنی بیشتر می شه. با خودش قسم خورد که بی شمشیر بره جلو؛ با عقل. آره با عقل – رفت در راه عیاری.

______________________________________________________

فیلمنامه: «ایستگاه سلجوق»

فرانسوا: ما دوتا با هم کاملیم. و اونوقت تو می خوای یه نفر سوم اضافه کنیم.

ایزابل: ما دوتا با هم کامل نیستیم. اختلاف همین جاس!

فرانسوا: می تونی مثل ژان پیر سگ نگه داری!

ایزابل: من مثل اینکه بچه می خوام!

______________________________________________________

نمایشنامه: (ذیل جهانگشا) تاراج نامه

آران مرد پوش: چطور باید به دروازه رسید؟

نوتک زن پوش: تو چه شاخ شمشادی که از دروازه بی خبری؟

آران مرد پوش: تو چه سلیطه ای که از آن سوی دیوار گشته ای؟

______________________________________________________

نمایشنامه: جنگ نامه ی غلامان

معروف: من عیاری ام قسم خورده؛ گفتم امروز قسم بشکنم و دست به شمشیر ببرم. وقتی اونا  فاتح برگشتن یا تو رو به عزت این فتح  به من می بخشن یا میونمون حکم شمشیره .

ترگل: می دونستم این دورو بری؛قلبم می گفت.

_________________________________________________________

سُهراب کُشی : بازی نامه برخوانان

چهرسردار: بی آب آتشیم، بی خاک بر بادیم!

یکی: این داستان را صدبار گفته اند،

می توان چنان گفت که کسی نشنیده؟

چهارسردار: بی آب آتشیم، بی خاک بر بادیم!

__________________________________________________

فیلمنامه: «طومارشیخ شرزین» 

فضول: آه استاد، پندی به من بفروش.

شرزین: (دست دراز می کند) پیش می گیرم (فضول سکه ای می دهد)

به کسی که پند بفروشد اعتماد مکن!

فضول: (خشمگین) پس بده!

شرزین: آن که پول به اندرز دهد ابله است  و آن که باز دهد ابله تر!

******

روز اول قلم را در مرکب فرو بردم و بر کاغذ آوردم ، از آن  خون بر صفحه جاری شد. پوست کاغذ شکافت؛ خون هزار کس در هر سطر می جوشید.

______________________________________________________

فیلمنامه: «اتفاق خودش نمی اُفتد!»

شیوا: خانواده داشتن غروری می خواد که من ندارم!

______________________________________________________

فیلمنامه: «روزواقعه»

مرد نصرانی: از حسین بسیار می گویند! آنها که از او می گویند چرا خود مثل او نیستند!

******

یکی: تو از حسین چه می دانی؟

مرد نصرانی: او مُقتدای راحله است!

******

مرد نصرانی: آه راحله... تمام حُجت من بر مسلمانی حسین بن علی است!

*******

 

تاریخ سّری سلطان در آبسکون – فیلمنامه – بهرام بیضایی

قُتلق: سلطان غم مدار؛ نوکرانی که پیش تر فرستادم، خیمه و خرگاه ترا ساخته اند. در جزیره آتشی خواهد بود که با آن گرم شوی.

سلطان: اسم این جزیره چیست؟

قُتلق: آب اِشکن سلطان؛ که از غفلت آبسکون می خوانند.

سلطان: هوم – (لرزان در آسمان دل گرفته می نگرد) کاش دبیری در رکاب بود تاریخ سرّی این ایام می نوشت تا چون ابر تیره بگذرد در آن به عبرت نظر کنیم.

******

سلطان: آیا هرگز مغول دیده ای؟

قُتلق: وقتی جوان بودم یک بار طوفان آمد؛ شبیه مغول بود.

******

سلطان: سلطان چه می داند دشمنش کدامست و دوست کدام! ... سلاطین از غرورند!

مرد سپیدموی: آری بزرگان را دشمنان بسیارند؛ و دشمن تر به آنان کوردلی خود ایشان.

******

سلطان: می روند و از من کاری ساخته نیست، می روند و من تنها می مانم – با ارواح در جزیره ای چنین خُرد که گذرگاه بادهاست! نه این کیفر زیاد سنگین است. چرا کسی نیک های مرا به یاد نمی آورد؛ داد و دهش؛ عطا و انعام و صله! فتح و فیروزی!

ما فرو افتاده ایم چون قوی شده ایم؛ ما بر جهان سنگینی کردیم؛ خار در چشم زمین و زمان شده ایم! کسی را زهره ی ما نبود؛ فلک تاب ما نیاورد!

******

سلطان: من نکشته ام. من نه! خدمتگزاری نیست که بگوید من به خونش دست شسته ام!

قیرگر: انکار نمی توانی سلطان! آن قیرگر منم، و تیرهای تو در پُشت من است.

سلطان:(وحشت زده) مگر تو در آن دنیا نیستی؟ یا اینجا خود آن دنیاست؟

قیرگر: مرا آینه ی خودگیر، و دوزخ آینه ی آنچه ساختی!

سلطان: نه! من به راه مصلحت رفتم؛ و کیست که نرفت؟ ولی دست من از خون پاکست!

مرد بی دندان: تو خون کردی با دستان دیگران!

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

در قسمت دیگری از مجموعه «سکانس برتر» نگاهی خواهیم داشت به سکانسی از فیلم «تلما و لوئیز» به کارگردانی "ریدلی اسکات".

فرار به سوی آزادی


شاید پیش از ساخت فیلم «تلما و لوئیز»هیچ فیلمی اینگونه آزادی زنانه را به تصویر نکشیده بود، یک فیلم جاده ای زنانه و یا فیلمی اکشن که قهرمانانش زن باشند. پیش از این فیلم هایی همچون «جنون اسلحه»، «بوچ کسیدی و ساندس کید» و یا «بانی و کلاید» آثاری بودند که به رفاقت های مردانه و یا رابطه های زنان و مردان می پرداختند که دست به آزمون های خطرناک و بزرگ می زدند. اما «تلما و لوئیز» فیلمی ست که کاملا به دنیای زنان تعلق دارد. اثری که قهرمانانش زن هستند و آنها نیز مسئولیت آزمون بزرگ ی را می پذیرند، آزمونی که می تواند تجربه ای تلخ و جبران ناپذیر برایشان باشد.

همه چیز برای آنها از یک سفر آخرهفته شروع می شود، اما سفری که بیش از آن چیزی که فکرش را می کنند به طول می انجامد. در جایی از فیلم، "تلما" به "لوئیز" می گوید: (همیشه دلم می خواست سفر کنم، فقط هیچ وقت فرصتش رو پیدا نمی کردم) و در ادامه "لوئیز" در جواب می گوید: (حالا این فرصت رو داری!) و اینگونه یکی از متفاوت ترین سفرهای تاریخ سینما آغاز می شود. تلما و لوئیز در طول سفر از آغاز تا پایان هیچ گاه عجول نیستند و همواره با حوصله تصمیم می گیرند. آنها عواقب کار و تصمیم گیری هایشان را ابتدا در نظر می گیرند و سپس به آن متعهد می شوند؛ این موضوع حتی در اولین برخوردشان با نیروی(شر) مردی که به تلما تجاوز می کند و آنها در نهایت تصمیم می گیرند که به او شلیک کنند، به وضوح پیداست. آنها راهی سفری می شوند برای رهایی از دنیای عادی و تجربیات مزخرفشان در کنار مردان، تا اینکه بتوانند راه آزادی را در پیش بگیرند. در این سفر و آزمون بزرگ، تلما و لوئیز اینک که به دنیای ویژه ای راه یافته اند زندگی تازه و مراحل خطرناکی را تجربه می کنند. آنها پس از کُشتن مرد، به سرعت فرار می کنند و پس از آن مانند فراری ها(آنچه که خود نیز به آن عقیده دارند) عمل می کنند. دوستی ها و رابطه های گاه عاشقانه ای که به نتیجه نمی رسند، سرقت، منفجر کردن کامیون یک راننده، درگیری با پلیس و... آنها دیگر به عنوان دو یاغی تحت تعقیب هستند و تقریبا راه بازگشتی ندارند.


تلما و لوئیز، با پُشت کردن به دنیای مردانه و پدرسالارانه و با نشان دادن رفتاری همانند قهرمان هایی با اراده قوی و مستحکم و تقابلشان با شرهای پنهان، به اسطوره های آمریکایی می پیوندند، اسطوره هایی که تا سال ها بعد نیز در ذهن مخاطب باقی می مانند.


نگاهی کُلی به داستان فیلم:

-«Thelma & Louise» «تلما و لوئیز»
فیلمنامه: کالی کوری
فیلمبردار: ایدریان بیدل
موسیقی: هانس زیمر
بازیگران: جینا دیویس، سوزان ساراندون، هاروی کایتل
ساخت 1991-128 دقیقه

- زنی به نام "تلما" از زنده گی یکنواخت و خفقان آور خود با شوهرش به تنگ آمده است.
- "لوئیز" دوست "تلما" نیز که از زنده گی خود ناراضی  و خسته است، به همراه تلما به تعطیلات آخرهفته می روند
- در آغاز سفرشان، در کافه ای در شهر آرکانزاس، مردی قصد آزار و اذیت تلما را دارد. لوئیز در دفاع از تلما، مرد را با اسلحه ای که برای احتیاط با خود آورده است، به قتل می رساند.
- تلما و لوئیز پا به فرار می گذارند و به سمت مکزیک حرکت می کنند.
- آنها در بین راه دست به سرقت می زنند. اینک پلیس در تعقیب آنهاست.
- کاراگاهی به نام «هال اسلوکم» به خاطر قتلی که مرتکب شده اند در تعقیب آنهاست.
- تلما و لوئیز در مکانی به نام «گراند کانیون» تحت محاصره پلیس قرار می گیرند
در پایان، آنها خیال تسلیم شدن ندارند...


سکانس برتر فیلم:

در این سکانس، تلما و لوئیز در نهایت پس از پُشت سرگذاشتن ماجراهای مُتعدد، توسط پلیس شناسایی می شوند. پس از یک تعقیب و گریز، موقتا فرار می کنند تا اینکه به مکانی به نام دره گراند کانیون می رسند. آنها می ایستند، و در حالی که در محاصره پلیس گرفتار شده اند دره گراند کانیون را می نگرند، آنها می پذیرند که مذاکره ای در کار نیست...

تلما: اوه خدای من
لوئیز: مثل یه ارتش می مونه
تلما: همه ی اینها به خاطر ما
(افراد پلیس تفنگ هایشان را به سمت تلما و لوئیز نشانه رفته اند)
کاراگاه خطاب به رییس پلیس: بهشون نگو که این دخترها رو بزنند، اسلحه ها رو به سمتشون نشونه رفتی!
رییس پلیس: این زن ها مسلحند، این یه اصله. آروم باش اینها می دونند دارند چکار می کنند!

(صدای پلیس توسط بلندگو در دره کانیون پخش می شود: دست هاتون رو ببرید بالا، اگر از دستورات سرپیچی کنید به معنای تهاجم به حساب میآد، تکرا می کنم موتور رو خاموش کنید و دست ها رو ببرید بالا)
تلما: چکار داری می کنی؟
لوئیز: (اسلحه اش را نگاه می کند) من کوتاه نمیآم
(کاراگاه به پلیس ها هشدار می دهد که باید کاری بکنند)

(پلیس همچنان در حال اخطار دادن به تلما و لوئیز است)
تلما: خُب پس گوش کن، بُگذار دستگیر نشیم!

لوئیز: درباره چی حرف می زنی؟
تلما: بیا ادامه بدیم!
لوئیز: منظورت چیه؟
تلما: (با لبخند) نگاهی به دره می اندازد و به لوئیز می گوید: برو
لوئیز:  (با لبخندی پاسخ تلما را می دهد) مطمئنی؟
تلما: آره (آنها می خندند) بزن بریم!
( تلما و لوئیز یکدیگر را می بوسند)
آنها آزادی خود را انتخاب می کنند...

(آنها با سرعت به طرف دره کانیون می رانند)
کاراگاه به دنبال آنها می رود

تلما و لوئیز دست یکدیگر را می گیرند

ماشین به نقطه ی اوج پرواز نزدیک می شود

آنها بر روی دره کانیون  پرواز می کنند


تصویر در رنگ سفید درخشانی محو می شود...


این مطلب پیش از این در سایت سینمانگار منتشر شده است.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

میدونی آندره، یه شعر گفتم!

آره؟

آره یه شعر برای تو!

برای من؟

آره میخوام برات بخونم!

هنوز می اندیشم که خانه چیست؟

بالاپوشی است؟

یا چونان چتری به گاه باران،

خانه را آکنده ام از بطری ها و مجله ها و اُردک های چوبی و پرده ها و بادبزن ها

پنداری جاودانه ماندنی ام!

خانه قفسی است

که پایان اسارتش را گریزی نیست، حتی اگر پرنده ای چون تو، برف آلود بندی آن باشد

اما چنانکه واگویه اش کردیم

خانه

مُردنی

است.


«سفر زمان» سفری با «آندره تارکوفسکی»

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

کارگردان: رائول والش
فیلمنامه: لوتا وودز بر مبنای داستانی نوشته التن تامس
فیلمبردار: آرتور ادسن
موسیقی: مورتیمر ویلسن
بازیگران: داگلاس فربنکس،اسنیتس ادواردز،جولیان جانستن، آنامی وونگ
محصول آمریکا،1924. سیاه و سفید (نسخه های ترمیم شده: رنگی) 4000 متر. سینمای صامت.


خلاصه داستان: دزد بغداد (داگلاس فربنکس) به داخل قصر خلیفه می رود. در قصر شاهزاده ای را می بیند و به او دل می بندد. سپس گرفتار و به اعدام محکوم می شود. شاهزاده او را از مرگ نجات می دهد. و اینک در یک جدال با خواستگاران بسیار شاهزاده راهی سفرهای شگفت انگیز می شود...

جادوی سینما

 
سینمای صامت، در دهه 1920- از پُرشورترین دهه های سینمایی است. فیلم های ساخته شده در این دهه، از کیفیت ی بالا برخوردار بودند. به طوری که  این فیلم ها نشان می دادند سینما چه می تواند بکند و اصلا سینما یعنی چه؟ و تعدادی از این فیلم های بزرگ هنوز هم  این مهم را نشان می دهند. آثار فیلم سازانی همچون: "دیوید وارک گریفیث"، "فردریش ویلهلم مورنا"، "جان فورد،" آبل گانس"، "سرگئی آیزنشتین"، "ژیگاورتوف"، "فریتس لانگ"، "اریک فن اشتروهایم"، "چارلی چاپلین"، "باسترکیتن"، "ویکتور شوستروم"، "کارل تئودور درایر"، "گئورگ ویلهلم پایست"، "روبرت جولیان" و... نمونه های خوبی هستند.

یکی دیگر از فیلمسازان مطرح این دوره "رائول والش" است که با دوفیلم صامت مهم اش به نام های «دزد بغداد» به سال 1924 و فیلم بزرگ «ارزش افتخار» به سال 1926 سهم ارزشمندی در سینمای صامت و البته دهه 1920 دارد.

اما در این میان آثار کارنامه "والش" جدای از فیلم «دزد بغداد» که از مهمترین آثار اولیه کارنامه اوست، «ارزش افتخار» اثری است که "والش" پس از آن تا به انتهای حرفه ی فیلمسازی اش از سبک و سیاق آن پیروی کرد. داستان فیلم در دوران جنگ جهانی اول روایت می شود که جنگ را به سُخره می گیرد و در کنار آن به رفاقت های مردانه نیز می پردازد. علاقه مفرط "والش" به حرکت و جُنب و جوش، اکشن و روایت یکی از مهمترین خصائص سینمای اوست که به درک درستی از آن رسیده بود. در رابطه با این موضوع، فیلم های «دهه پُرشور بیست» 1939، «سی یرای مرتفع» 1941، «تحت تعقیب»1947، «التهاب» 1949، می توانند نمونه های ارزشمندی باشند.

اما نخستین فیلم مطرح "والش" که جایگاه او را به عنوان یک فیلمساز در سینما تثبیت کرد، فیلم «دزد بغداد» است که آن را با سرمایه کمپانی "داگلاس فربنکس پیکچرز" تهیه کرد. فیلم یکی از پُرخرج ترین آثار ساخته شده در زمانه خود است با هزینه دو میلیون دلار؛ طراحی صحنه و دکورهای عظیم، جلوه های بصری خیره کننده و بی نظیر، طراحی لباس، فیلمبرداری حیرت انگیز و روایت جذاب داستان، اثری اعجاب آور و دیدنی را پدید آورده است.

«دزد بغداد» اثری است درباره مردی (دزد بغداد) با بازی زیبای "داگلاس فربنکس"، با روح آزاد که علاقمند به یک شاهزاده خانم در قصرخلیفه می شود که باید موانع دشوار و گوناگونی را پُشت سر بگذارد تا به او دست پیدا کند. و اینگونه سفر خارق العاده  دزد بغداد از روی شهرها، روستاها،دره ها، تپه ها، کوه ها، دریاها و در میان آسمان ها آغاز می شود. "فربنکس" از طریق جستجو در اعماق و جوانب تصورات و تخیلات دنیای سحرآمیز منش انسانی سفری آغاز می کند که یادآور رویاهای انسان هاست. "فربنکس" که در طول فیلم لحظه ای آرام و قرار ندارد، جدای از اینکه تحت کارگردانی پُرقدرت "والش" عمل می کند، انرژی فزاینده ای از توانایی هایش به فیلم تسری یافته است. "فربنکس" در واقع مانند یک توپ پُرانرژی ویرانگر به نظر می رسد، به طریقی که گویی «فربنکس» همه ی کارهای فیلم را یک تنه به جلو می کشاند. حضور قدرتمند او در فیلم، همانند نبرد نهایی داستان که دزدبغداد با سپاهی یکصدهزارنفری به ارتش مغول ها حمله می کند و آنها را نابود می سازد، باشکوه و تاثیرگزار است.

«دزد بغداد»، اثری است که به وضوح نشان می دهد که از زمانه خود پیشی گرفته است. "فربنکس" و "والش" بهترین های هالیوود را برای ساخت فیلم به کار گرفته بودند. طراحی صحنه فیلم بسیار هوشمندانه است و سهم عمده ای در خلق فضای حاکم بر فیلم دارد؛ دکورها و لوکیشن های خلق شده و عظیم فیلم مانند دروازه های قصر خلیفه، ساختمان های بزرگ، راه پله های بلند، شکل و شمایل شهرها و... در نوع خود بی نظیرند. طراحی لباس استادانه فیلم کار "میچل لایس" است که بسیار پُرزرق و برق جلوه می کند و به شدت به چشم می آیند. در حقیقت جلوه های ویژه فیلم چنان خلاقانه اند که امروزه نیز دیدنی می نمایند. در کنار همه این موارد فیلمبرداری فیلم یکی از مهمترین خصائص فیلم است. فیلمبرداری "آرتور ادس" شکوه و جلای خاصی به فیلم بخشیده است، در کنار سفر جادویی و خارق العاده دزد بغداد شاهد بهترین حرکت های دوربین هستیم که برای دوران سینمای صامت یک استثنا است.

از دیگر ویژه گی های فیلم «دزد بغداد» بهره گیری از تدوینی حساب شده است که در پیشبرد و زیبایی روایت فیلم نقش بسزایی دارد. فیلم همچنین از ریتم بسیار مناسبی برخوردار است که بر خلاف تعداد بسیاری از فیلم های صامت که در دوران خود از ریتمی سریع برخوردار بودند و در سال های بعد کٌند و خسته کننده به نظر می رسند، اصلا کسل کننده نیست و این به علت کارگردانی یکدست "رائول والش"، بازی های قدرتمند بازیگران که در راس آنها "داگلاس فربنکس" حضور دارد و همچنین حضور یک تیم قدرتمند و حرفه ای در کنار همه اینهاست. حاصل کار نیز یکی از زیباترین فیلم های فانتزی و در عین حال جادویی تاریخ سینما را رقم می زند. برای "والش" و "فربنکس" و دیگر اعضای فیلم همین یک اثر نیز برای جاودان ساختن آنها در تاریخ سینما کافی بود، حتی تماشای چند صحنه از فیلم، از جمله صحنه ای که "فربنکس" به زیر دریا می رود و آن گنج گران بها را از درون یک صدف بیرون می آورد و یا صحنه های مربوط به پرواز با اسب سفید بالدار بر فراز آسمان و یا صحنه های نبرد پایانی فیلم و رویارویی دزد بغداد با شاهزاده که هنوز هم تماشایی و رویایی اند.

«دزد بغداد» به سال 1940 توسط چندین کارگردان در یک کار گروهی(لودویگ برگر، الکساندر کوردا، تیم ولان، مایکل پوئل، زولتان کوردا، ویلیام کامرون منزیس) بازسازی شد که این نیز اثری شگفت انگیز و قابل تحسین است و امروزه نیز دیدنی می نماید. همچنین نسخه های بازسازی شده ی دیگری به سال 1961 به کارگردانی "آرتور لوبین" و به سال 1978 به کارگردانی "کلایو دانر" نیز ساخته شده است.


لینک مستقیم: سایت سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

سینمانگار: حسن نیازی: در قسمت دیگری از مجموعه سکانس برتر باهم نگاهی خواهیم داشت به سکانسی از فیلم «فیلمی کوتاه درباره کُشتن» اثر فیلمساز فقید و بزرگ لهستانی "کریستف کیشلوفسکی".
 


(ده فرمان وجود دارند) کریستف کیشلوفسکی

در میان مجموعه ی بی نظیر «ده فرمان» "کیشلوفسکی"، «فیلمی کوتاه درباره کُشتن» جایگاه ویژه ای دارد. در این میان نظرات متفاوتی وجود دارد. برخی در این مجموعه «فیلمی کوتاه درباره عشق» را می پسندند و آن را شاخص ترین اپیزود در بین «ده فرمان» می دادند. به شخصه خودم «فیلمی کوتاه درباره کُشتن» را می پسندم و حتی آن را بهترین اثر کارنامه "کیشلوفسکی" می دانم. بسیاری این فیلم را به خاطر به تصویر کشیدن چهره ای واقعی از مسئله اعدام (اجرای حکم اعدام) اثری جالب توجه می دانند. البته هرچند که به درستی این فیلم یکی از کاملترین و دقیق ترین فیلم هایی است که درباره  اعدام ساخته شده است، اما موضوع فراتر از این است. "کیشلوفسکی" در این اثر بی همتا، بی جانی زندگی شخصیتی را نمایان می سازد که ناخواسته دربند سکونی ملال آور قرار می گیرد و ناآگاهانه تن به بازی شومی می دهد که به سوی زوال رهسپار است. "کیشلوفسکی" با روایت و خلق فضایی مستندگونه که به شدت به واقعیت نزدیک است تماشاگر را به درون فضایی می برد که ظریف ترین لحظات زنده گی انسان ها در آن جریان دارد، "کیشلوفسکی" این مهم را با استفاده از پرسه زدن های دوربین - دوربینی که دزدکی زنده گی شخصیت ها را دید می زند و ما با آنها همراه می شویم، انجام می دهد. او با پرداختن این موضوع با استفاده از نماهای (دور، نزدیک و ایستا) و رنگ های تیره و سرد (سبز و زرد) در کنار حاشیه های مُبهم کادرها، حس و حال خاصی به فضای فیلم می بخشد. همچنین "کیشلوفسکی" با دقت در لحظه ها (لحظه های  عادی و زنده گی روزمره) و چگونگی رفت و آمد شخصیت ها به صحنه، تماشاگر را به سکون ملال آور این زنده گی اجباری همراه و همدل می سازد و بدین گونه یکی از هولناک ترین تصاویر از شرایط اجتماعی و انسانی را ارائه می دهد.  موضوع دیگری که در «فیلمی کوتاه درباره کُشتن» همانند دیگر آثار "کیشلوفسکی" حائذ اهمیت است، شخصیت های خاص و منحصربفرد "کیشلوفسکی" هستند. شخصیت هایی که خیلی خاص هستند، آدم هایی ناآشنا که نمی شود از کارشان سردرآورد، این شخصیت ها کارهایشان برایمان غریب است. شخصیت هایی که تنهایند و درد دارند، اما درد خود را نمی گویند. آنها نمی خواهند شناخته شوند و در برقراری ارتباط ناموفق اند، حرف دل را نمی زنند، درد را نمی گویند و اگر هم می گویند به سختی این کار را انجام می دهند. و این البته از ضعف در پرداخت شخصیت ها نیست بلکه میشود آن را یکی از خصائص مهم سینمای "کیشلوفسکی" دانست، موضوعی که ریشه در تعمد فیلمساز دارد.

نگاهی کُلی به داستان فیلم:
فیلمی کوتاه درباره کُشتن (تو نباید آدم بکشی) «A short Film About Killing» 1988
 


در شهر، پسری جوان به نام (یاچیک) بی هدف و سرگردان در حال پرسه زدن است.
دانشجویی به نام (پیوتر) برای گرفتن مدرک وکالت، خودش را آماده می کند.
"یاچیک"، یک عکس قدیمی از عشای ربانی را در یک عکاسی به دختری می دهد تا آن را برایش بزرگ کند.
یک راننده تاکسی که در نگهداری ماشین اش وسواس دارد، در سوار کردن مسافران نیز وسواس به خرج می دهد.
"یاچیک"، به یک رستوران می رود و قهوه ای می خورد.
راننده تاکسی، بیرون از رستوران در گوشه ای از خیابان پارک کرده است. "یاچیک"، سوار ماشین اش می شود و آدرسی به او می دهد که به بیرون از شهر منتهی می شود.
در مکانی خلوت، در بیرون از شهر، "یاچیک"، راننده را می کُشد.
همان دانشجو و اینک وکیل (پیوتر) موکل (یاچیک) می شود تا از او دفاع کند.
"یاچیک" محاکمه و به اعدام محکوم می شود.
در زندان مامور اجرای حکم وسایل را به دقت برای اجرای حکم اعدام آماده می کند.
حکم بدون نقص اجرا و "یاچیک" اعدام می شود.

«سکانس برتر»

سکانسی که به آن در این بخش به آن می پردازیم، به لحظاتی قبل از اجرای حُکم اعدام "یاچیک" مربوط می شود و بیشتر دربردارنده گفتگوی "یاچیک" با موکل اش "پیوتر" است. لحظاتی که از حساس ترین و غم انگیزترین لحظات یک انسان در شرُف مرگ است که نمونه ی آن در کمتر فیلمی در تاریخ سینما یافت می شود.
اینک در زندان و در اتاق "یاچیک" هستیم. اتاقی با یک کاناپه ی ساده – یک میز به همراه چند صندلی. درب زندان باز می شود. گویا "یاچیک" در انتظار آمدن کسی است. "پیوتر" وارد اتاق می شود. در برخورد اول، نگاهی به یکدیگر و بدون هیچ صحبتی باهم دست می دهند و سپس...


پیوتر: می خواستی منو ببینی؟
یاچیک: بله – مادرم رو دیدید؟
پیوتر: بله
یاچیک: گریه می کرد؟
پیوتر: بله
یاچیک: شاید میخواسته بمن چیزی بگه!
پیوتر: نه، فقط گریه می کرد
یاچیک: میشه، می تونید مادرم رو ببینید؟ یه بار دیگه؟
 


 

پیوتر: البته که می تونم
 


 

یاچیک: می دونید بعد از اجرای حکم، می دونید چرا اینو می پرسم؟ بعد از دادگاه وقتی می خواستند منو با ماشین به زندان برگردونند، شما منو صدا کردید گفتید «یاچیک»!
پیوتر: بله من صدات کردم، من می خواستم...
یاچیک: من فقط 21 سالمه، اما اشکم دراومد وقتی منو با اسم کوچیک صدا کردید!
پیوتر: گفتم زمان محاکمه (یاچیک حرفش را قطع می کند)
یاچیک: نمیدونم، زیاد به حرفا گوش نمی دادم، تنها چیزی رو که شنیدم صدای شما بود. همه علیه من حرف می زدند، همه شون مثل هم بودند، فقط شما از من دفاع می کردید.
پیوتر: دیگه فرقی نمیکنه... گفتی مادرت رو می بینم یا نه؟
یاچیک: بله - میخوام بگی منو توی قبر پدرم خاک کنند، قبرش سه طبقه است، میشه منو اونجا خاک کنند؟
پیوتر: بله!
یاچیک: کشیش هم اومده اینجا دیدنم گفت میشه!
پیوتر: دوباره تاکید می کنم، بله!
 


 

یاچیک: میدونید اینجوری الان قبر پدرم یه جای دیگه داره برای مادرم، قرار بوده مادرم رو اونجا خاک کنند، بهش بگید بزاره منو اونجا خاک کنند(گریه می کند)
(مامور زندان از دریچه درب اتاق به آنها می گوید: رئیس زندان میخوان بدونند که شما آماده اید؟)
پیوتر: نه!!!
پیوتر: داشتی می گفتی...
یاچیک: (با تعللی آزارنده) یادم نمیاد!
پیوتر: گفتی درباره اون قبر...
یاچیک: "ماریسیا" و پدرم رو اونجا خاک کردند، "ماریسیا" رو 5 سال پیش اونجا خاک کردند. "ماریسیا" رو زیر گرفتند، اونو 5 سال پیش یه تراکتور زیر گرفت، توی  دِه ، کلاس پنجم ابتدایی بود، یعنی اونوقت 12 سالش شده بود - کلاس س پنجم! راننده تراکتور رفیق خودم بود، ما با هم رفته بودیم مشروب زده بودیم! اونم سوار تراکتور شد و رفت و خواهرمو زیر گرفت -  توی یه مزرعه نزدیک جنگل - میدونید اونجا مزرعه زیاده. من تو این فکر بودم، اگر خواهرم زنده بود الان اوضاع فرق میکرد، اگر اون نمرده بود منم توی دِه مونده بودم. خواهرم طفلکی - من سه تا داداش داشتم، اما فقط یه خواهر داشتم. دوستش داشتم - اونم منو خیلی دوست داشت- همه چی فرق میکرد(گریه می کند) شاید، شاید، اصلا همچین اتفاقی نمی افتاد، و الان من اینجا نبودم!
(درب اتاق زندان باز می شود، مامور می پرسد: دادستان و رئیس زندان میخوان بدونن حاضرید؟)
"نگاه های غم انگیز و از روی ترس یاچیک به پیوتر حس آزارنده ای دارد"
پیوتر (خشمگین) خطاب به مامور: بهشون بگید من هیچوقت حاضر نیستم!
مامور: هیچوقت نمیگید حاضرید؟
پیوتر: هیچوقت!
یاچیک: ما اون قبر رو خریدیم
(مامورین زندان برای بُردن یاچیک به داخل اتاق می روند)
یاچیک (قبل از رفتن) به پیوتر می گوید: لوازم منو که ازم گرفتن از اونا بگیرید، یه قبض هست مال یه عکاسی ، دادم عکس رو اونجا بزرگ کنند، وقت نکردم برم بگیرمش، اون عکس رو بگیرید و بدید به مادرم...
 


 

پیوتر: اون عکس چیه؟
 


 

یاچیک: یه عکس قدیمی از اولین مراسم عشای ربانیه خواهرم که رفته بود کلیسا،وقتی از دِه اومدم شهر اونو از مادرم گرفتم، بگیریدش و بدینش به مادرم. یه کمی چین و چروک داره!



مامورین زندان، "یاچیک" را برای اجرای حکم به محل اعدام می برند...

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

داستان بزرگ انتقام

فریتز لانگ «1890- 1976» تهیه کننده، فیلمنامه نویس و کارگردان اتریشی، متولد وین - به خاطر شغل پدرش در رشته معماری تحصیل کرد. در سال 1911 در پاریس به حرفه ی نقاشی و طراحی مُد پرداخت و پس از حضور در جنگ جهانی اول در سال 1918 به برلین رفت و در آنجا ماندگار شد. «لانگ» از آن پس به فیلمنامه نویسی روی آورد و به یکی از پُرکارترین قیلمسازان دوران سینمای صامت بدل شد.  نخستین فیلمش را در سال 1919 با نام «نیمه قصر» ساخت.  پس از آن و با ساخت فیلم های «عنکبوت ها» 1920 و «مرگ خسته»1921 به شهرت رسید و در همین دوره بود که از او به همراه فیلمسازانی همچون «ارنست لوبیچ» و «فردریش ویلهلم مورنا» به عنوان سینمانگاران بزرگ آلمان نام می بردند. «لانگ» با فیلم «مرگ خسته» به جُنبش اکسپرسیونیسم پیوست. جُنبشی که پیش از آن توسط کارگردان آلمانی «روبرت وینه» با فیلم مشهور «دفترکاردکتر کالیگاری» بنا نهاده شده بود. «لانگ» با تسلط کامل و حیرت انگیزش بر تصاویر و همچنین با به نمایش گذاشتن تصویری دقیق و گیرا از عناصر  فیلم های اکسپرسیونیسمی مانند دوگانگی حاکم بر روح بشر، نیرو و جبر سرنوشت، تاریکی حاکم بر فضا، نورپردازی پراکنده، فرم ها و دکورهای خاص ، سهم عمده ای در  رشد این جُنبش بر عهده داشت. دیگر فیلم های مهم «لانگ» در این مکتب، «دکتر مابوزه قُمارباز» 1923،«نیبلگون» 1924، و بالاخره جاه طلبانه ترین و تاثیرگزارترین فیلم وی یعنی «متروپلیس» 1927 هستند که در واقع «لانگ» این رویکرد را تا واپسین اثرش نیز به کار گرفت و از آن پیروی کرد. آثار  مهم دیگر «لانگ» در دوران سینمای صامت، فیلم های «عنکبوت ها» به سال 1919، «زنی در ماه» به سال 1920،و فیلم «جاسوسان» به سال 1928 بود که کارنامه جذاب، پُرکشش و بی نظیر «لانگ» را تشکیل می دادند. با به قدرت رسیدن نازی ها و نزدیک شدن به جنگ جهانی دوم، «لانگ» پیش از مهاجرت اش از آلمان، دو فیلم  دیگر ساخت که شامل نخستین فیلم ناطق و شاهکار بزرگ اش «M» 1931 بود که داستان قاتل دختر بچه های بی گناه بود که در نهایت جنایتکارهای شهر خودشان مامور به دام انداختن اش می شوند و همچنین فیلم موفق «وصیت نامه دکتر مابوزه»1933 بود که تاثیر فراوانی در فیلمسازی آینده «لانگ» داشتند. با مهاجرت «لانگ» به آمریکا و پیوستن او به هالیوود، سبک و عناصر عینی و ذهنی سینمای خودش که بخش عمده آن به اکسپرسیونیسم تعلق می گرفت را با خود به سینمای آمریکا بُرد و تا سال های سال در آن سینما باقی ماند و بر آن تاثیر گذاشت. «لانگ» این رویکرد و زبان سینمایی اش را در نخستین شاهکار آمریکایی خود یعنی فیلم «خشم» 1936 به اجرا گذاشت و آن را با واقع گرایی اجتماعی آن دوره سینمای آمریکا سازگار کرد. «خشم» با بازی زیبای «اسپنسرتریسی» فیلمی است درباره انتقام و آدم هایی که از انسانیت به دور می مانند که یکی از بهترین آثار سینمای دهه 30 آمریکا به حساب می آید. «لانگ» در دوران فیلمسازی اش در آمریکا، سه وسترن  ساخت. «بازگشت فرانک جیمز»1940 ، «وسترن یونیون» 1941 و یک شاهکار بی نظیر به نام «مزرعه بدنام» که با  همکاری و شرکت «مارلنه دیتریش» کارگردانی کرد و حاصل آن یکی از غریب ترین و زیباترین وسترن های تاریخ سینماست. اما یکی از مهمترین خصائص حضور «لانگ» در دوره ای که در  هالیوود به فیلمسازی مشغول بود، موج درام های اجتماعی و سینمای سیاه «نوآر» بود که می توان آثار «لانگ» را بنیان های اصلی فیلم «نوآر» در سینمای آمریکا دانست. «لانگ» نورپردازی غیرمعمول و دکورهای اکسپرسیونیسمی را به دنیای تاریک فیلم های جنایی و به اصطلاح فیلم های سیاه «نوآر» سال های 30 و 40 راه داد. سایه های بلند و تاریک و مخوف، دیوارهای درخودفشارنده و خفقان آور، تاریکی و روشنایی های درهم آمیخته ای که فضای روحی قهرمانان و جنون و نگرانی آنها را القا می کرد برای توصیف فضایی دلهره آور و تیره به کار  برده می شد. ساختن این نوع فیلم های جنایی با فضای گرفته و تیره گاه پیرامون احوال تبهکاران حرفه ای و کاراگاهان خصوصی باب شد در واقع چیزی از  شنائت و زندگی تلخ و تهدید شده ی فیلم های اکسپرسیونیسمی را پشت سر داشت که «لانگ» نقش اساسی در پیدایش و بنیان آنها در سینمای آمریکا داشت. فیلم های شاخص «انسان فقط یکبار عمر می کند»1937، «زنی در ویترین» 1944 و اوج آنها در شاهکار لانگ «تعقیب بزرگ» به سال 1953 بود که از آن به عنوان بزرگترین داستان انتقام یاد می کردند. از دیگر فیلم های مطرح «لانگ» در این دوره «جستجو برای دستگیری»1941، «جلادان هم می میرند»1943، «وزارت ترس» 1944، «ماجرای پُرالتهاب» 1946، و فیلم های متاخر و با عمق و ژرفای روانکاوانه ای همچون «خیابان اسکارلت» 1946، «خانه کنار رودخانه» 1950، «ورای شکی معقول» 1956 و فیلم «هنگامی که شهر به خواب می رود»1956، از نمونه های درخشان این دوره فیلمسازی «لانگ» هستند. سپس بعد از این دوره «لانگ» به کشور آلمان بازمی گردد و طی حضور مجددش در آلمان سه فیلم را کارگردانی می کند «ببر اشناپور، و ، مقبره هندی» هر دو به سال 1959 و فیلم  «هزار چشم دکتر مابوزه» به سال 1960، که آنها را می توان تجدید دیداری با سینمای گذشته خودش دانست و یا بهتر می شود گفت : ترکیبی از کل کارنامه فیلمسازی «لانگ».

«فریتز لانگ» فیلمسازی است که می توان او را به لحاظ فُرم آثارش، صاحب سبک دانست. سینمای «لانگ» از لحاظ فنون بصری و میزانسن صحنه های آثارش سرآمد بسیاری از فیلم های زمانه خودش و همچنین فیلم های آینده بود. آثار «لانگ» از انسجام فوق العاده بی نظیری چه از نظر مضامین و چه از نظر سبک برخوردار بود. داستان های گیرا و تکان دهنده، فضاسازی مُنحصربفرد (انتقال فضاهای وقوع ماجراها به فضای فیلم ها)، پلیدی و اضطرار (کشش قهرمانان به پلیدی)، تقابل خیر و شر ( انتخاب خیر و شر)، کارگردانی فوق العاده در صحنه های شب، طراحی دکور و نقاشی و استفاده از  معماری، قهرمانانی که به واسطه از دست دادن عشق خویش استحاله می یابند، روانکاوی و ریشه یابی شخصیت ها، برخی از مضامین سینمای ناب «لانگ» هستند. سینمایی که به هر جایی راه یافت به آن شخصیت داد. سینمای «لانگ» داستان بزرگ انتقام است.

این یادداشت پیش از این در روزنامه روزگار منتشرشده است.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

 «شکوفه های پژمرده»

کارگردان و فیلمنامه نویس: ریچارد وارک گریفیث – بر مبنای داستانی نوشته "توماس برک"
فیلمبردار: بیلی بیتسر
بازیگران: لیلیان گیش، ریچارد بارتلمس، دانلد گریسپ...
ساخت آمریکا .1919سیاه و سفید، 6013 فوت، سینمای صامت.


خلاصه داستان: زنده گی یک جوان چینی و رابطه اش با دختری  معصوم که با خشونت و بدرفتاری پدرش دستخوش اتفاقاتی ناگوار می شود...

یک اثر هُنری جاودانه

 
درباره "ریچارد وارک گریفیث" چه می توان گفت؟ اینکه تا قبل از سال 1910 – سیستم تدوین و بیان تدوین شکلی آشفته داشت و "گریفیث" به این سیستم –  تکوین، دقت و کارایی بیشتری بخشید. او قطع متناوب و پیشبرد مُقارن دو واقعه را به سینما معرفی کرد، تدوین از نبوغ "گریفیث" سرچشمه گرفت و او با آثارش نشان داده بود که چطور باید فیلم را تدوین کرد. اما این تنها نبوغ گریفیث در سینما نبود و سهم او در پیشبرد و رشد سینما چیزی فراتر از این بود.

"ژان میتری" نظریه پرداز  و مُدرس بزرگ فرانسوی درمورد سهم "گریفیث" در سینما اینچنین می گوید که (برای فهرست کردن سهم "گریفیث" در سینما، دست کم باید تاریخ چهار یا پنج سال تولید فیلم را نوشت و دست کم سی فیلم را باید به طور عمیق تحلیل کرد؛ چون او را نمی توان تنها ابداع کننده تدوین یا نمای درشت دانست یا تکنیک های دیگری که او آنها را تکمیل کرد. دست کم او اولین کسی است که این ها را با نوعی انسجام و پیوستگی به کار بُرد و به امکانات بیانی تبدیل کرد. معنای فضا، تنوع نقطه دید «نماها و زوایا» و اولین کسی که نورپردازی در روز را در آثارش به کار گرفت). در واقع سینما پس از دو فیلم «تولد یک ملت» و «تعصب» شکل بهتری به خود گرفت و جدی گرفته شد، سینمایی که قبل از آن به صورت یک سرگرمی بود و این آثار ثابت کردند که سینما زبان خاص خود را دارد.

"گریفیث" تا سال های  1930  و 1931 و تا آخرین فیلم مطرح اش «مبارزه» بیش از 500 فیلم را کارگردانی کرده بود. برخی از آثار مهم او عبارت اند از: «قتل عام» اولین وسترن شاخص او و نخستین وسترن متمایز تاریخ سینما، فیلم های «سوزی پاکدل» و «شکوفه های پژمرده» هر دو به سال 1919 و فیلم های «در دوردست شرق» به سال 1920 و «یتیمان توفان» به سال 1921؛ فیلم هایی که به آثار هنری احترامی دوباره می بخشند و همواره به مثابه یک اثر معتبر باقی می مانند.

در میان این آثار، فیلم «شکوفه های پژمرده» ساخت 1919 یک شگفتی است. یک اثر هنری جاودانه که هنوز قابلیت این را دارد که با آثار هنری و بزرگ امروزین سینما حرکت کند و خود را نشان بدهد. اثری که تماشاگر را به دوباره دیدن وامی دارد.

ریتم مناسب فیلم، فضا و عمق، روانی تصاویر، تدوین دقیق و حساب شده، شخصیت های فوق العاده و داستانی که با روایتی شاعرانه توصیف می شود. این برخی از مواردی است که «شکوفه های پژمرده» را به یکی از زیباترین و شاخص ترین  ملودرام های تاریخ سینما مبدل می کند.

فیلم داستان "لیلیان گیش" دختری معصوم است که با پسری جوان و اهل کشور چین با نام "ریچارد بارتلمس" آشنا می شود. جوان چینی که به رویای عشق و دوستی به انگلستان آمده است، ناگهان رویای خود را در وجود دختر می بینید. اما دختر معصوم گرفتار خشونت و بدرفتاری پدرش "دانلد کریسپ" است. فیلم به رابطه و عشق و دوستی بین جوان چینی و دختر می پردازد که خشونت پدر صمیمیت و دوستی آنها را به سوی تباهی می کشاند.

فیلم تجربه ای است در استفاده از احساس و اندوه و نمایشی است غمگنانه از معصومیت هایی از دست رفته. این موضوع را می توان حتی تنها در یک صحنه از فیلم نیز تجربه کرد. صحنه ای که دختر با آرامش و حالتی معصوم و صداقتی وصف ناشدنی کنار یک اسکله روی طناب های یک کشتی می نشیند و به نقطه ای خیره می شود؛ یک قاب زیبا و تصویری غریب از چهره ای که به تاریخ سینما می پیوندد. موارد و لحظات دیگری در فیلم وجود دارد که بر ارزش های زیبایی شناسی بصیری فیلم افزوده اند. اولین برخورد و نگاه های جوان چینی با نگاه های دختر که در پُشت ویترین مغازه اتفاق می افتد و یا صحنه های پایانی فیلم که جوان چینی، دختر را در حالی که زیر ضربه های شلاق پدرش بی جان افتاده است به خانه می برد و سپس گل های پژمرده شده اش را روی دست های دختر می گذارد و پس از آن با نگاه هایی حسرت بار به دختر به زنده گی خودش نیز پایان می دهد.

سبک کار "گریفیث" در تکوین واقع گرایی اجتماعی و روانشناسی انسانی نیز تاثیر داشته است و سینما همواره از کشفیات او بهره گرفته است. در فیلم «شکوفه های پژمرده» صحنه ای وجود دارد که در آن پدر "لیلیان گیش" که از رابطه او با جوان چینی مطلع و خشمگین شده است با  استفاده از یک تبر به یک درب چوبی ضربه می زند و آن را می شکند تا دخترش را که از ترس او پنهان شده بیرون بیاورد و دختر در آن طرف درب وحشت زده جیغ می کشد. از نظر نگارنده – این صحنه ای است که شاید بتوان گفت سال ها بعد "استنلی کوبریک" از آن وام گرفته است و مُشابه اش را در فیلم معروف اش «درخشش» به کار برده است. موضوعی که اگر اینگونه باشد می تواند ادای دینی زیبا به "گریفیث" باشد.

یکی از مهمترین ویژگی های فیلم «شکوفه های پژمرده» حضور بازیگران خوب و تاثیرگذار است از جمله ستاره فیلم "لیلیان گیش" در نقش دختری معصوم با چهره ای فرشته گونه که در جریان یک زنده گی غم انگیز قربانی ناهنجاری های اجتماع می شود. حضور "گیش" در فیلم نقطه ی عطفی به حساب می آید. همکاری "گیش" با "گریفیث" تنها در این فیلم  خلاصه نمی شود. او همکار و یار کارگردان در بسیاری از آثار عظیم اش بود، یکی از مهمترین همکاری های تاریخ سینما.

"گریفیث" زبان خاص خودش را خلق کرده است. این زبان دارای زمینه ی تازه ای بود که همواره ایده را به دنبال خود می کشاند. "گریفیث" را بیشتر با دو فیلم عظیم اش می شناسند، فیلم های «تولد یک ملت» و «تعصب» که غنی ترین و پیچیده ترین آثارش بودند، اما در واقع آثاری همچون «شکوفه های پژمرده» و «سوزی پاکدل» را باید موفق ترین و زیباترین آثار او دانست.

لینک مستقیم: سایت سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
  «بلوارلندن»  ساخته ی «ويليام موناهان»
حسن نیازی

بلوار لندن، نخستين فيلم «ويليام موناهان» در مقام كارگرداني است كه پيش از اين به عنوان فيلمنامه‌نويس شناخته شده بود. مهم‌ترين فيلمنامه او «رفتگان» «مارتين اسكورسيزي» بود كه نامزد دريافت جايزه اسكار شد. از اين‌رو تاثيرپذيري موناهان از همكاري با اسكورسيزي را مي‌توان در استفاده او از فضا در فيلم بلوار لندن مشاهده كرد. همچنين مي‌توان بلوار لندن را به لحاظ شيوه بيان داستانش كه آرام و روان است تا حدودي به فيلم‌هاي «ژان‌پير ملويل» نزديك دانست. هر چند كه با وجود اين شباهت‌ها، تفاوت‌هاي بسياري وجود دارد كه كار موناهان را از دنياي آثار اين فيلمسازان بزرگ جدا مي‌كند؛ بلوار لندن، كه درامي درباره جرم و جنايت در اين شهر است، شيوه روايت و شخصيت‌پردازي و لحن و فضاي خاص خود را دارد. تصويري كه كارگردان از شهر به نمايش مي‌گذارد، تصويري مهيب است با فضايي گرفته و نامطبوع. يك‌جور شهري دوزخي. فيلم از ‌‌همان ابتدا مي‌رود سر اصل موضوع: زيرپوست شهر جايي براي رشد جرم و فساد و خلافكارهاست. خود شهر به يكي از كاراكترهاي اصلي فيلم تبديل مي‌شود، بي‌هيچ شاخ و برگي. فيلم با آزادي يك مجرم سابقه‌دار، «ميچل» با بازي «كالين فارل»، از زندان شروع مي‌شود. همه‌چيز در ابتدا به نظر اميدواركننده است، گويي كه اين مجرم سابقه‌دار اينك اصلاح شده. به لحاظ رفتاري و جسمي سالم به نظر مي‌رسد.

اما ملاقات «ميچل» با رفيق قديمي‌اش «بيلي» با بازي «بن چاپلين»، بيرون از زندان، همه‌چيز را تغيير مي‌دهد. او همراه بيلي به جمع‌آوري پول‌هاي بدهي مي‌پردازد، پول‌هايي كه بايد به دست صاحب اصلي‌اش «گنت»، يك گنگستر بدذاتِ‌تمام‌عيار برسد. بنابراين «ميچل» درگير دنياي گنگستر‌ها مي‌شود و خيلي زود به جهان قديمي خود بازمي‌گردد. از طرفي ديگر «ميچل» در عين حال كه زندگي جنايي خود را ادامه مي‌دهد قبول كار براي مراقبت از يك بازيگر بازنشسته را مي‌پذيرد. «شارلوت» بازيگري است با مشكلات شخصيتي و زندگي رو به انزوا. در حالي كه از دست «پاپاراتزي‌ها» به ستوه آمده «ميچل» را استخدام مي‌كند تا از او محافظت كند و در اين بين رابطه‌يي عاطفي ميان آنها شكل مي‌گيرد، عشقي كه اتفاقا يكي از نقاط ضعف فيلم نيز هست و كارگردان در پرداختن به آن بسيار ضعيف عمل مي‌كند. «گنت» به عنوان يك گنگستر بي‌رحم، «ميچل» به عنوان مجرمي كه از گذشته خود گريزان است، «بيلي» به عنوان يك آدم بي‌پروا و حتي «ادي» به عنوان پليسي باجگير و ديگر شخصيت‌هاي فيلم بسيار خوب پرداخته شده‌اند. اما در ميان شخصيت‌ها اين «ميچل» است كه با احساسات و عواطف و ناراحتي‌هاي آشكار خود فيلم را جلو مي‌برد. موضوع اصلي داستان درباره ظهور و سقوط اوست. «ميچل» خشونت عجيبي دارد و شعارش اين است: «قبل از اينكه كسي بهم آسيب برسونه، من بهش آسيب مي‌رسونم». همچنين «ميچل» ميل به پيشرفت و رسيدن به موفقيت مالي چشمگير در وجودش نهفته است و مي‌تواند به آن دست پيدا كند، اما به انزوا و تنهايي كشيده مي‌شود و عاقبت توسط دو جوان خلافكار، از پاي درمي‌آيد. يكي ديگر از ويژگي‌هاي درخشان شخصيت «ميچل» اين است كه با وجود تعداد انبوهي از وقايع و حوادث و مشكلاتي كه خود دارد، توانايي آن را دارد تا به زندگي و ارتباط خواهرش با ديگران هم بپردازد. «ويليام موناهان» داستان را بسيار روان بيان مي‌كند. با خلق لحظات هيجان‌انگيز و قطع‌هاي حساب‌شده. لحظاتي كه در آنها اتفاقات بر خلاف انتظار بيننده به وقوع مي‌پيوندد، بسيارند. بطور مثال سكانسي كه پسرك «ميچل» را با چاقو مي‌زند، منقلب‌كننده است. «موناهان» فيلمنامه ظريفي نوشته كه لابه‌لاي آن طنز ظريفي گنجانده شده تا از تاثير و حضور بي‌وقفه خشونت فيلم بكاهد. «كالين فارل» با مهارت فراوان مردي را به تصوير مي‌كشد كه در سراشيبي زندگي قرار گرفته. همراه با موسيقي خارق‌العاده‌«سرجيو پيزرنو» كه به جذابيت تمام اين عناصر و پيوندشان كمك كرده است.

مأخذ: روزنامه‌ي اعتماد، 18 مُرداد 90

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
یادداشتی که برای پرونده فیلم «اینجا بدون من» در سایت سینمانگار نوشتم.



به نظر می رسد که در سینمای ایران، اغلب فیلمسازان ایرانی با دستمایه قرار دادن داستان هایی چه کم رنگ و چه پُررنگ در بیان انتقادات اجتماعی بیش از دیگر موضوعات دقیق هستند و همواره به شرایط اجتماعی حاکم بر جامعه می پردازند. شاید بتوان گفت که سینمای ایران از میان تمامی موضوعات و ژانرهایی که در سینمایی بیشتر با واقع گرایی اجتماعی سر سازگاری داشته باشد. این مسئله را می توان به شرایط و مشکلات اجتماعی جامعه، روابط و مُناسبات حاکم بر زنده گی خانواده ها سوق داد و البته محدودیت ها و کاستی هایی که سینمای ایران با آن روبروست نیز می تواند در این موضوع دخیل باشد.


در این بین فیلمسازانی هستند که نگاه نافذ و رشد یافته ای به این نوع سینما دارند و در واقع به درک روشن تری از آن رسیده اند. در سال های اخیر فیلمسازانی همچون "اصغرفرهادی"، با روند روبه رشدی که در آثار خودش نشان داده، با نگاهی تازه و متفاوت و تاثیرگذاری به این موضوع پرداخته است و توانسته تا حد زیادی تصویری واضح، آشکار، نافذ و گویاتری از جامعه را ارائه دهد.

این نوع آثار علاوه بر اینکه یک رسانه سرگرمی ساز هستند، اغلب جویای نمایش و تفسیر دنیای واقعی بوده اند، آثاری که پیرامون زنده گی آدم های عادی ساخته می شوند و جذابیت خود را نیز از طریق نمایش زنده گی واقعی این آدم ها به دست می آورند. یکی دیگر از این آثار، آخرین فیلم به نمایش درآمده از کارگردان "بهرام توکلی" است که آن را بر اساس نمایشنامه «باغ وحش شیشه ای» اثر "تنسی ویلیامز" ساخته است.

«اینجا بدون من» فیلمی درباره آدم های ساده و معمولی است. نمایشی از زنده گی آنها که ممکن است مشابه شان در هر جای دنیا وجود داشته باشد. واقع گرایی فیلم «اینجا بدون من» از انسانی بودن غیرتحمیلی آن ناشی می شود، از نگاهش به مردم ساده و معمولی که باید به آنها توجه شود و همچنین از سبک آشکار و واضح آن که از اصالت و مهارت برخوردار است. برخورد فیلمساز با فیلم برخوردی انسانی است، فیلم از حس سرسختی انسان ریشه می گیرد و گاه حتی در زوال یک خانواده نیز پیش می رود.

موضوع فیلم «اینجا بدون من» به روابط، مسائل و مشکلات یک خانواده می پردازد. یک زن "مادر خانواده" با بازی فاطمه معتمد آریا، پسر خانواده "احسان" با بازی صابر ابر و دختر خانواده "یلدا" با بازی نگار جواهریان. اما در این خانواده پدر حضور ندارد و این مسئله خود مشکل بزرگی است که به ظاهر برای خانواده درک شده است اما از درون یک خلاء بزرگ است. در فیلم نیز اشاره ای به حضور پدر نمی شود جزء در یک صحنه که مادر در مشاجره ای با "احسان" خطاب به او می گوید که نباید به راهی قدم بگذارد که پدرش رفته که با این اشاره کوتاه دلیل غیبت پدر آشکار می شود: «اعتیاد». فیلم با تصاویری از شخصیت «احسان» و صدای او بر روی تصویر و در حالی که در داخل اتوبوس نشسته است آغاز می شود. مقصد او مشخص نیست و حرف های او گلایه از شرایط نامطلوب است. شخصیت "احسان" القاگر حسی از دردو رنج متراکم و نشات گرفته از گذشته و زنده گی سخت و صعب است. او انسانی منفرد است که در محیط کاری اش به اسارت درآمده و سپس در میان خانواده -  خانواده ای که او با تمام احساس و عشقی که به آن دارد نمی تواند با آن کنار بیاید. چون از شرایط و وضع موجود در خانواده و از تسلیم و رضازنده گی کردن خسته است. برای او تنها راه رسیدن به آرامش و رهایی، رفتن و دل کندن از همه چیز است. تنها دل خوشی "احسان" در زنده گی «سینماست» و تماشای فیلم، رفتن به سالن سینما، خواندن مجله فیلم و نوشتن برایش بیش از هر چیز دیگری لذت بخش است. سینما برای او پناهگاه است و گاهی یادآور «سینما پارادیزو» است. احسان غصه و حسرت زنده گی آدم های درون فیلم ها را می خورد،  او از سینما برای خودش پناهگاهی ساخته برپاساخته از رویا که می تواند به آن پناه ببرد.خودش در جایی از فیلم می گوید: «وقتی شخصیت های یک فیلم هنوز توی ذهنت زنده اند و دارن نفس می کشن می تونی روی پرده به چشم هاشون خیره بشی، می تونی باهاشون حرف بزنی، می تونی سرنوشت شون رو تغییر بدی، اینطوری می تونی واقعیت رو به شکل رویا بازسازی کنی، می تونی توی صندلی سینما فرو بری، لحظه ای که چراغ ها روشن میشن معجزه اتفاق می اُفته. درست توی لحظه ای که حس می کنی راهی برای فرار باقی نمونده، مهم تنها اینه که با همه توانی که داری بتونی ادامه بدی، همه چیز درست از همین جا شروع میشه». اما خارج از دنیای سینما و فیلم، رویارویی با واقعیات تلخ او را خسته می کند، خسته تا سرحد مرگ. رویا و دنیای "احسان" را کسی درک نمی کند حتی مادرش که او نیز با سینما و مجله هایش مشکل دارد. از طرفی "مادر" نیز خودش شخصیتی خسته و درمانده است که هم کار می کند و هم دغدغه و مسئولیت زنده گی فرزندان اش را دارد. اما در این میان او بیشتر درگیر بُحران احساسی و مسئولیت اش نسبت به دخترش "رعنا" است، دختری که مشکل راه رفتن دارد و فلج است. "یلدا" بیشتر اوقات زنده گی اش را در خانه سپری می کند و از اجتماع دور است، انسانی منزوی ست و تنها دلخوشی اش عروسک های شیشه ای است که با آنها زنده گی می کند. در جایی از فیلم وقتی که مادر خطاب به «یلدا» می گوید که چرا به کلاس های آموزش گُل چینی نرفته است، جواب "یلدا" اینست که (جایی که آدم های زیادی باشند نمی تواند بماند). رفتار و وضعیت "یلدا" مادر را مُجاب می کند که او را با کسی آشنا کند که شاید "یلدا" ازدواج کند، آرزوی مادر مسقل کردن اوست و این در حالی است که "یلدا" قبلا به دوست برادرش "رضا" با بازی "پارسا پیروزفر" علاقه مند شده است. اما این موضوع برای «احسان» و خود "یلدا" قابل درک نیست. اینکه چگونه "رضا" می پذیرد با یک دختر نادیده که هیچ پیش زمینه ای از او ندارد و البته فلج نیز هست به تفاهم برسد و تنها این موضوع نیست؛ مسئله ناتوانی "یلدا" در برخورد اجتماعی با دیگران و ارتباط برقرار کردن نیز هست و مهمتر از همه اینکه "یلدا" تاکنون برخوردی با "رضا" نداشته و تنها از طریق یک صدای ضبط شده بر روی نوار او را می شناسد. یکی از مراحل حساس فیلم زمانی است که "رضا" به دعوت "احسان" که در واقع مادر بانی آن شده برای شام به خانه شان می آید در حالی که نمی داند این دعوت برای آشنایی او با "یلدا" ترتیب داده شده است. قبل از اینکه "رضا" به خانه بیاید تغییراتی در خانوده ایجاد می شود  و ظریف ترین لحظات زنده گی به نمایش در می آید – مادر با تمام وجودش تدارک مهمانی را می بیند، خانه تکانی می کنند، "احسان" کاناپه های خانه را نو می کند و مادر برای "یلدا" کفش های پاشنه بلند تهیه میکند و با وجود اینکه "یلدا" از پوشیدن کفش ها امتناع می کند مادر به اجبار آنها را به پاهایش می پوشاند. اما برخورد و دیدار "رضا" با "یلدا" و نگاه و صدای آرامش بخش او، مسیر پُر پیچ و خم زنده گی را برای یلدا هموار می کند. "رضا" به مثابه یک فرشته نجات است که "یلدا" را از تیره گی به زنده گی می کشاند و به مرور زمان در او انگیزه های زیستن را تقویت می کند. "رضا" از خویشتن پُلی می سازد برای عبور "یلدا" از جزیره تردید به پناهگاه یقین و در واقع عشق برای "رضا" و "یلدا" پر پروازی ست که آنها با تمسک به آن به شناخت و کمال می رسند.

فیلم «اینجا بدون من» به نوعی دارای یک پایان خوش و در عین حال تلخ است. صحنه های پایانی فیلم در حیاط خانه و در جایی که با شادمانی "رضا" و "یلدا" در کنار بچه شان و البته به همراه  خنده های مادر، نوید خوشبختی و یک زنده گی بهتر را می دهد. اما در این بین نگاه های "احسان" که به شادمانی آنها خیره شده، تلخ است. نگاه های سرد و غم انگیز و سکوت ی طعنه آمیز که بر ذهن تماشاگر باقی می ماند. او در میان جمع حس غریب ی دارد و خودش را متعلق به آن نمی داند –گویی که جایی برای ماندن او نیست.


چند صحنه ی فیلم «اینجا بدون من» در خاطره ها می ماند. صحنه ی خرید کفش های «یلدا» توسط مادر –صحنه ای که در آن "رضا" در کنار درب منزل با "یلدا" روبرو می شود و «یلدا» با آن سکوت و رفتار ساده و معصومانه اش، نوار صدای ضبط شده «رضا» را به دست اش می سپارد (یک صحنه ی حرفه ای خوش ساخت که در آن از تمامی نقاط کادر برای بیان حالت های گوناگون استفاده شده است) –لحظه خوشحالی و شادمانی "مادر" در میان همکارانش در محل کار و پخش شیرینی میان آنها، به خاطر ازدواج دخترش  - صحنه ای که «رضا» در کنار میز کارش نوار ضبط شده صدای خودش را گوش می کند –و یا همه صحنه های مربوط به "رضا" در داخل سالن سینما و... اما یکی از لحظات زیبای فیلم، مربوط به صحنه ی مهمانی است. برق خانه به طور ناگهانی قطع می شود- "مادر" چراغ نفت سوز را روشن می کند، خانواده در کنار «رضا» دور میز شام می نشینند- در این صحنه، فیلمساز گرمی و شادمانی جمع را با نشان دادن آنها در یک قاب بیرون از خانه نشان می دهد که به طور اتفاقی صحنه - رنگ و نور حاصل از چراغ نفت سوز را به خود می گیرد، اتفاقی که پیش از این و در صحنه های قبل آن را به رنگ طبیعی و گاه سرد دیده ایم. فیلمساز در این صحنه از طریق رنگ و نورپردازی، احساسات شخصیت ها را نشان می دهد، این مورد در صحنه های پایانی فیلم در حیاط خانه نیز اتفاق می افتد، تغییر در نوع لباس ها و رنگ های آنها، نشانگر وضعیت و حالت روحی شخصیت هاست. این عملی است که نیازمند مهارت تکنیکی فراوانی است و این از موارد نادری است که در آثار سینمایی کشورمان به ندرت دیده می شود.

«اینجا بدون من» ثابت می کند که فیلمی است آکنده از استعدادهایی که با هم ترکیب شده اند. همه بازی های فیلم عالی هستند و در بین بازیگران فیلم، "فاطمه معتمد آریا" در نقش "مادر" خانواده کارش فوق العاده است. از ویژه گی های دیگر فیلم می توان به فیلمبرداری خوب "حمید خضوعی" اشاره کرد که موجب می شود جزئیات پس زمینه و پیش زمینه کاملا قابل رویت به نظر برسند و همین امر نیز کمک می کند که درام به شکل طبیعی و ملموس توسط تماشاگر دیده شود.

«اینجا بدون من» در میان آثار بهرام توکلی بهترین اثر و نقطه اوج هنری او به حساب می آید. فیلمی بالغ و ماهرانه که توانایی و قدرت متقاعد ساختن تماشاگر را دارد. به امید اینکه در آینده نیز شاهد دیدن آثار خوب و فاخری از این نوع سینما باشیم.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

در این بخش از مجموعه سکانس برتر، با هم نگاهی داریم به سکانس پایانی فیلم «جویندگان» که بی شک یکی از مشهورترین پایان های تاریخ سینماست.
 

«جویندگان» به سال 1956، یکی از شاخص ترین و در عین حال پیجیده ترین آثار "جان فورد" کبیر است و همچنین یکی از آثار برجسته و بلامنازع تاریخ سینما. این فیلمی است غنی و پُرمایه، زیبا و غمگنانه با بازی زیبای "جان وین" در نقش «ایتن ادواردز»، شخصیتی سرخورده و جُداافتاده. همان قهرمان آشنای فورد. فیلم مَتکی به کهن الگوهای جستجو در دل یک قصه تلخ به یک مطالعه عمیق روانشناختی در شخصیتی می شود که از سرخپوستان به گونه ای وسواسی نفرت دارد و مصمم است که از آنها به خاطر کشتن تنها عشق زنده گی اش "مارتا" و برادرزاده اش "دبی" انتقام بگیرد. شخصیت "ایتن" نمونه برجسته و استثنایی یک قهرمان و یا ضدقهرمان سینماست؛ بیننده با تمام وجود دوست دارد با "ایتن" همذات پنداری کند، اما اعمال وحشیانه او بیننده را پس می زند. در ابتدای فیلم او از دل برهوت سر برمی آورد. هیچ یک از اقوام و دوستانش از بعد اتمام جنگ های داخلی او را به چشم ندیده است. در سیاهی روی پرده دری باز می شود و نور آفتاب به داخل سرازیر می شود، زنی وارد کادر می شود، از در بیرون می رود. سواری از دوردست پدیدار می شود، او "یتن" است که خسته و تکیده از سفر به خانه بازمی گردد. اما بازگشت او به خانه و به زنده گی و آرامش دوامی ندارد. به زودی خطر حمله سرخپوست ها آنها را تهدید می کند و "ایتن" به گروهی ملحق می شود که به تعقیب سرخپوست ها می روند. اما در غیاب او، سرخپوست ها به سرکرده گی "اُسکار" به خانه شان حمله می کنند. همه کشته می شوند و "دبی" برادرزاده "ایتن" را با خود می برند. از این به بعد پیرنگ جستجو سراسر فیلم را در برمی گیرد و "ایتن" به همراه پسرخوانده برادرش "مارتین"، هفت سال تمام را به جستجوی "دبی" کوه و دشت و بیابان را زیرپا می گذارند.
پس از پیدا کردن محل سرخپوستان و جایی که "دبی" زنده گی می کند، "مارتین"، "ایتن" را قانع می کند که قبل از حمله صبحگاهی سواره نظام به اردوگاه سرخپوستان، دزدکی وارد اردوگاه شود و "دبی" را به بیرون بیاورد. او "دبی" را در چادر رییس سرخپوستان "اُسکار" پیدا می کند؛ "دبی" او را که قهرمان خود در ازای دعاهایش می داند در آغوش می گیرد. "اُسکار" آنها را پیدا می کند و "مارتین" اُسکار را با گلوله می کشد. صدای شلیک گلوله نشانه ای است برای "ایتن" و گروه سواره نظام تا به سرخپوستها حمله کنند.
"ایتن" جسد "اُسکار" را می یابد و پوست سر او را می کند. این عملی است گرچه وحشیانه، اما نوعی انتقام است مُشابه همان اعتقادی که "اُسکار" به کندن پوست سر در ازای مرگ یکی از عزیزان. "ایتن" با این کار، در واقع تطهیر می شود ، خشمش فرو می ریزد و نگاهش به "دبی" که قول داده بود اگر سرخپوست شده باشد او را بکشد، تغییر می کند.
"ایتن" به دنبال «دبی» می رود. با او روبرو می شود، و ابتدا اسلحه اش را را در می آورد و نشانه می رود. نگاه معصومانه و بی واهمه "دبی" به "ایتن" دوخته شده است. اما "ایتن" اسلحه اش را غلاف می کند و به طرف "دبی" می رود.

او به "دبی" نگاه می کند.

"ایتن": درست شبیه مادرت هستی!

"ایتن"، "دبی" را از روی زمین بلند می کند. "دبی" سر بر سینه "ایتن" می گذارد و دست های حمایت گر "ایتن" به دورش حلقه می شود.

"ایتن": بیا بریم خونه!

"ایتن"،"مارتین" و "دبی" به خانه باز می گردند...

"ایتن" دبی را به خانواده تازه اش می سپارد.

"مارتین"، "دبی" و بقیه به داخل خانه می روند.

اما "ایتن" بیرون تنها می ماند...

او را از یک زاویه قاب بندی شده در چارچوب در می بینیم (قهرمان تکرو و تراژیک با تعللی آزارنده)

او اینبار از آمدن به خانه و از پذیرش آستانه ای که به آسایش زنده گی خانواده می انجامد، امتناع می کند. او برمی گردد و می رود تا آوراه گی اش را در بیابان پی بگیرد...

او می رود به همان برهوتی که تنها جایگاه اوست.


لینک مستقیم: سایت سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

کارگردان و فیلمنامه نویس: آبل گانس
فیلمبرداری: ژول کروگر، لئوس هانری بورل، ژان پل موند ویلر
بازیگران: آلبر دیودونه، آنتون آرتو، پی یر پاچاف، الکساندر کوبیتسکی، آبل گانس، هاری کرایمر...
ساخت فرانسه - 1927، سینمای صامت، 11400فوت.

 
خلاصه داستان: زندگی "ناپلئون بُناپارت" از دوران کودکی تا هنگام فرماندهی ارتش فرانسه برای یورش به ایتالیا...
 

یک اثر حماسی بزرگ

 
"آبل گانس" «1981 – 1889» یکی از نخستین و پُرآوازه ترین فیلمسازان سینمای فرانسه و تاریخ سینما به شمار می آید. "آبل گانس" فیلمسازی از دوران سینمای صامت است که با رونق گرفتن فیلم های صامت به کارگردانی روی آورد و همزمان با فیلمسازان صاحب نظر و بزرگی همچون "دیوید وارک گریفیث" و "اریک فون اشتروهایم" به ساخت فیلم های متعددی مشغول شد و به سرعت رو به ترقی رفت. او نیز همزمان با "گریفیث" و "فون اشتروهایم" در حال کشف زبان روایی منحصربفرد بود؛ و در این راه جزء معدود فیلمسازان فرانسوی بود که توانست سینمای فرانسه را رو به پیشرفت و استقلال سوق دهد. این کار بزرگ دلیل مهمی داشت، زیرا فیلم های "آبل گانس" هر کدام چه خوب و چه ضعیف، به لحاظ تکنیکی (ابداع های بصری خیره کننده) قدرتمند و حیرت انگیز بودند و در واقع هر کدام از آثار او تکوین یک انقلاب فنی در عرصه سینما به شمار می رفت.

"آبل گانس" مهمترین آثارش را در دوران سینمای صامت کارگردانی کرد. دو فیلم «چرخ» 1923، و فیلم «ناپلئون» 1927، از عظیم ترین و تاثیرگزارترین فیلم های سینمای فرانسه و تاریخ سینما به حساب می آیند. اما موفقیت و خلق دوباره این آثار بزرگ برای "گانس" تا پایان فیلمسازی اش تکرار نشد. با ناطق شدن سینما، نخستین فیلم ناطق اش «پایان جهان» به سال 1931، گویی پایان دوران باشکوه فیلمسازی اش بود، فیلم به لحاظ تجاری شکست خورد و منتقدان نیز فیلم را نپسندیدند. در میان فیلم های بعدی "گانس" فیلم «بهشت گمشده» به سال 1940، اثری قابل تامل بود که باز با دوران اوج فیلمسازی اش فاصله داشت. سپس "گانس" در سال 1960 قصد داشت بار دیگر موفقیت فیلم های گذشته اش را تکرار کند؛ او با فیلم «اوسترلیتس» دوباره سراغ قهرمان مورد علاقه اش "ناپلئون بُناپارت" رفت. فیلم به سلطنت رسیدن بُناپارت و نبردهای بزرگ اش با روسیه، اتریش و... را به تصویر می کشد؛ اما "گانس" با وجود بهره گیری از حضور بسیاری از ستارگان و بزرگان سینما از جمله "ویتوریو دسیکا"، "اورسن ولز"، "جک پالانس"، "کلودیا کاردیناله" و... موفق نمی شود شکوه و عظمت بصری گذشته اش را تکرار کند و فیلم به غیر از عشق به قهرمان و نمایشی از زنده گی او، فارغ جذابیت چه در پرداخت صحنه ها و چه در روایت داستان است.

"گانس" پس از این به تلویزیون روی می آورد و به کار و ساخت آثاری برای تلویزیون می پردازد. اما "آبل گانس" بیشتر به خاطر خلق دو فیلم بزرگ اش «چرخ» و «ناپلئون» پیشتر جایگاه ارزشمندش را در تاریخ سینما به ثبت رسانیده است.

مهمترین و عظیم ترین فیلم او «ناپلئون» ابتدا قرار بود تمامی زنده گی شخصیت و دوران حکومت «ناپلئون» را در بر بگیرد و "گانس" در ذهن داشت که با ساخت 6 فیلم این پروژه را تکمیل کند. اما در نهایت موفق به ساخت 1 فیلم از 6 فیلم شد. فیلم «ناپلئون» از دوران کودکی تا زمانی که بُناپارت فرماندهی ارتش فرانسه را برای حمله به ایتالیا به دست می آورد را به تصویر می کشد. فیلم هم اکنون نیز عظیم ترین و پِرآوازه ترین اثر سینمای صامت فرانسه محسوب می شود. «ناپلئون» سرشار از تکنیک های سینمایی منحصربفرد "گانس" است (غنا، تحرک،عمق و زیبایی اصیل تصاویر) که هنوز نیز زبانزد عام و خاص سینماست. شیوه نمایشی "گانس" از با اُبهت ترین نحوه انتقال حس بصری مُبتنی بر اتفاقات فیزیکی ذهنی و ابعاد هیجانی واقع به شمار می رود که حسی نافذ از هیجان را به تماشاگر منقل می کند. همچنین فیلم «ناپلئون» سرشار از نمایاندن استعدادها و توانایی های هنری حیرت انگیز دوربین است.  ابتکار و بدعت "گانس"، از ترکیب بندی، صحنه آرایی فوق العاده، بهره گیری از رنگ، تدوین خیره کننده برای نزدیک شدن به یک بیان هنری باشکوه بهره برداری کرده است. برای نمونه می توان به یکی از صحنه های معروف فیلم که به جنگ با گلوله های برفی مربوط می شود اشاره کرد و یا صحنه های تعقیب و گریز مهیج و یا صحنه ای عجیب و خاص که در آن ناپلئون در چنگال توفان دریا گرفتار شده اشاره کرد که با حالات و حرکات خارق العاده دوربین همراه است .

یکی از ابتکارهای اصلی "گانس" در فیلم «ناپلئون» استفاده از پرده سه گانه (پلی ویزیون» بود که این مهم را مقدمه ای و فرایند ایجاد نمایشی (سینه راما) در سال های آینده برای سینما بود. یعنی یک سیستم فیلمبرداری برای نمایش روی پرده ی عریض که در آن سه دوربین فیلمبرداری که تواما از صحنه در یک حوزه وسیع فیلمبرداری می کند و سه دستگاه نمایش بر یک پرده ی عریض و خمیده این سه فیلم را تواما نشان می دهد. با تماشای فیلم ، امروزه نیز به نظر می رسد که این خلاقیت و ابتکارها عجیب و خیره کننده هستند.

"ابل گانس" علاوه بر خلق تکنیک ها و نوآوری های سینمایی، تصویری متناسب از شخصیت ناپلئون و دوران زنده گی اش، از کودکی تا به قدرت رسیدن اش و پیروزی اش در حمله به ایتالیا ارائه می دهد، این که چگونه تقدیر و سرنوشت توسط پاره ای از شرایط مردی را به سوی جنگ و امپراطوری می کشاند. بدون شک این بهترین و عظیم ترین تصویری است که تا کنون از "ناپلئون بُناپارت" بر پرده ی سینما به نمایش درآمده است. «ناپلئون» اثر حماسی بزرگی است، اثری با مضمون عظیم در ابعاد عظیم.


پی نوشت:

-    فیلم «ناپلئون» در سال 1927 با نظارت "آبل گانس" با نمایش محدودی اکران می شود.
-         در سال 1934 "گانس" به فیلم اش صدا می افزاید.
-         در سال 1955 نسخه ی ناطق 135 دقیقه ای از فیلم ارائه می شود.
-    در سال 1971 به همت "کلود لولوش" نسخه بهتری از فیلم با نام «ناپلئون و انقلاب» ارائه می شود.
-    در سال 1980 به همت "کوین برانلو" نسخه ی ترمیم شده ای 5 ساعته  از فیلم ارائه می شود.


لینک مستقیم: سایت سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

نگاهی به فیلم «در یک دنیای بهتر»
برنده اسکار بهترین فیلم غيرانگليسي زبان اسكار امسال

حسن نیازی


فیلم «در یک دنیای بهتر» با تصاویری از یک اردوگاه در منطقه‌ای از آفریقا که مکانی برای آوارگان و مردمی فقرزده و ستم دیده است، آغاز می شود. یک پزشک «آنتون»به همراه تیم پزشکی اش سوار بر اتومبیل وارد اردوگاه می‌شوند. بچه‌هایی با چهره‌های غم زده و آشفته به دنبال آنها می‌دوند. سپس وضعیت بسیار بد و دردناک اردوگاه، بیماران و مجروحانی را می‌بینیم که از بحران و اوضاح وخیم جامعه‌ای خبر می‌دهند که مردم آن منطقه با آن سروکار دارند. تصاویر آغازین فیلم به گونه‌ای است که گویی نوید فیلمی مستند را می‌دهد، تصاویری از آدم‌های خسته و درمانده و زندگی‌شان در شرایطی نامطلوب که احتمالا تماشاگر را به درون اثری خواهد برد که قصد دارد واقعیتی را به شکلی مستند نشان بدهد اما با گذشت لحظاتی از شروع فیلم همه چیز تغییر می‌کند و دوربین ناگهان به مکانی دیگر می‌رود. تصاویری تلخ از زندگی طبقه ضعیف و جلوه‌های دور شده از زندگی، جای خود را به فضایی شیک و مدرن می‌دهد. اینک در شهری در دانمارک به نام «idyllic» با طبیعت بسیار زیبا و آرام هستیم. نوجوانی به نام «الیاس» وارد یک مدرسه می‌شود، او پسر همان پزشک ابتدای فیلم در آن اردوگاه است. «الیاس» تازه وارد و غریب است، دوستی ندارد و به زودی در مدرسه دچار مشکل می‌شود. او توسط چند دانش آموز مدام آزار می‌بیند اما این تنها مشکل «الیاس» نیست. اختلاف پدر و مادر و جداییشان از یکدیگر بیش از هر چیز دیگری او را آزار می دهد اما فیلم زمانی وارد مرحله تازه‌ای می شود که «الیاس» با یکی از همکلاسی‌هایش به نام «کریستین» رابطه‌ای دوستانه برقرار می کند. شخصیت «کریستین» تا حدی به «الیاس» شبیه است با این اختلاف که «الیاس» به مراتب آرام‌تر از «کریستین» است. «کریستین» نیز مشکلات خاص خود را دارد. او به شدت تنها و منزوی است. پدر او یک سرمایه‌دار است و مادرش را بر اثر بیماری سرطان از دست داده است. «الیاس» رابطه خوبی با پدرش ندارد، زیرا که معتقد است او برای زنده ماندن مادرش تلاش کافی نداشته است و در واقع علت مرگ مادر را در وجود پدر می‌داند. از این پس تماشاگر در می‌یابد که بخش مهمی از فیلم به زندگی پزشک و خانواده‌اش مربوط می‌شود و البته به رابطه «الیاس» و «کریستین» و نوع رفتار و حضورشان در موقعیت‌ها و رویدادها. در واقع فیلم بیشتر بر پایه حضور این دو شخصیت استوار است. هر دوی آنها مکمل یکدیگرند و به نوعی به یکدیگر نیازمندند. هنگامی که «الیاس» وارد محیط مدرسه می شود این «کریستین» است که ابتدا به جست‌وجوی او می‌رود، ارتباط برقرار می‌کند و به او راه مقابله با برخوردها را می‌آموزد و حتی به خاطر او خود را به خطر می‌اندازد. شخصیت «کریستین» در فیلم، یک ویژگی نادر است. «تنهایی» خصلت وجودی اوست، او را می‌توان همانند موجودی اسطوره‌ای بیان کرد. او مانند قهرمانی رفتار می‌کند که می‌خواهد جامعه‌ای را از بُحران نجات بدهد، گویی که این امر فقط به یمن وجود او محقق می‌شود. رفتار «الیاس» در قبال پدر که می‌کوشد او را به دفاع کردن و انتقام گرفتن از آن مرد ترغیب کند، دقیقا چیزی است که از دوستش «کریستین» تاثیر گرفته است. برخلاف آنچه که در روایت مستندگونه تصایر آغازین فیلم دیده مي‌شود، داستان و شیوه روایت، در فیلم «در یک دنیای بهتر» جایگاه ویژه‌ای دارد و روایت صرف داستان نقش مهمی در فیلم بازی می‌کند. علاوه بر این آنچه که ساختمان این فیلم را باز می‌سازد، حضور شخصیت‌هایی در موقعیت‌های داستانی تقریبا مشابه است. شخصیت پزشک چه با حضورش در آن اردوگاه و چه با حضورش در میان خانواده، انسانی تنهاست که با شرایط نامطلوب می‌جنگد. همسر او نیز که با یکدیگر به مشکل برخورده‌اند، بر سر دوراهی تصمیم‌گیری و انتخاب مانده است: ترک همسر یا ماندن در کنار او و فرزندان، او را عذاب می‌دهد. شخصیت «الیاس» نیز از دوری و جدایی پدر و مادر بیشترین صدمه را می‌بیند. از طرفی دیگر شخصیت «کریستین» نیز به علت گذشته‌ای تلخ و نبود مادر، آسیب‌دیده و شکننده است و این موضوع او را به تنهایی،انزوا و خشونت سوق داده است. او بیش از هر شخصیت دیگری در فیلم به محبت و توجه نیازمند است. چیزی که در نهایت به آن دست پیدا می‌کند. او برای رسیدن به این نیاز خود را نشان می‌دهد، دست به خشونت می‌زند،از پدر نافرمانی می‌کند و حتی تا خودکشی نیز پيش می‌رود، این عمل و رفتار او هر چند به اشتباه، ولی راهی است برای دیده شدن.

فیلم «در یک دنیای بهتر» در زمینه کارگردانی فیلم قدرتمندی است و در کلیت خود حامل قدرت تاثیرگذاری نیرومندی است و این موضوع پیش از هر چیز در وجود بنیان دراماتیک آن ناشی می شود. فیلم موضوع خوبی دارد و در اجرا فوق‌العاده است. این اجرای خوب از فیلمنامه خوب آن آغاز می‌شود و در ساختار فیلم نیز گسترش می‌یابد. همچنین فیلم در جزئیات نیز به دقت فکر شده است. ریتم آرام و نه خسته‌کننده فیلم، با فیلمبرداری بسیار زیبا و رنگ‌های متنوع که توانسته تلخی و روابط سرد میان شخصیت‌ها و گاه خشونت‌آمیز را کاهش دهد و همچنین یکی از ویژگی‌های فیلم «دریک دنیای بهتر» اجتماعی‌گری آن است که عناوینی همچون: ناهنجاری‌ها، بیان چهره زشت و غیرانسانی زندگی، بازتاب شخصیت‌ها و روانشناسی آنها، تفرد خلاقانه و جهان درونی و درگیری‌های انسان در آن به چشم می‌خورد و این مهم نشان از این دارد که کارگردان فيلم، «سوزان بیر» درک درست و هنرمندانه‌ای از سینمای اجتماعی دارد.

این یادداشت پیش از این در روزنامه تهران امروز منتشر شده است.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
یاداشتی که برای پرونده فیلم «جدایی نادر از سیمین» در سایت سینمانگار نوشتم.


اصغر فرهادی، اینک یکی از مهمترین و تاثیرگزارترین فیلمسازان کشورمان است. یکی از معدود فیلمسازانی که چهره ای جدید و بینش مهمی از جامعه را به تصویر کشیده است. فرهادی، پس از ساخت فیلم های «رقص در غبار»،«شهرزیبا» و «چهارشنبه سوری» فیلم موفق «درباره الی» را عرضه کرد، اثر برجسته ای که نقطه عطفی را در تاریخ سینمای ایران رقم زد.


فیلم های فرهادی تا به این لحظه با نگاه به مسائل روز ایران، در پوشش یک داستان، درون مایه ای اجتماعی را بیان می کنند، در این گونه فیلم های اجتماعی، فرهادی با آثارش خصوصا با ساخت فیلم های «درباره الی» و «جدایی نادر از سیمین» راه را برای دیگر فیلمسازان و به سبک های فیلم های اجتماعی آینده نشان داده است. این روزها در سینمای ایران آثاری شبیه به آثار فرهادی را کمتر می توان دید و در حقیقت بسیار اندک. آثاری از این دست که موقعیت هایی تصنعی دارند و کنایه های به کاررفته در آنها که به عنوان نقد اجتماعی محسوب می شوند، کاملا سطحی هستند و در واقع این نوع آثار خیلی زود فراموش می شوند. اما در آثار فرهادی بخصوص در «جدایی نادر از سیمین» موقعیت ها و مسائل در مهمترین جزئیاتش به دست می آید و حقایق به جوهرشان تقلیل یافته و در منظری بیانی سازماندهی می شوند.

یکی از مهمترین موفقیت های فیلم «جدایی نادر از سیمین» نزدیک شدن آن به افکار مردم است. فرهادی در فیلم خود رفتارهایی را بررسی می کند و از طریق پیچیده گی و ابهامی که در شخصیت ها وجود دارد، آن رفتارها را بیان می کند. در واقع شخصیت های فیلم برگرفته از زنده گی واقعی هستند،فرهادی با نشان دادن شک ها،افکاری که منتقل می شوند،فشردگی، شکل های متفاوت زیرسوال بُردن خویش، هوشمندی شخصیت ها و طبیعت آنها، به یک واقع گرایی اجتماعی دست می یابد و آن را به بهترین شکل ممکن به تصویر می کشد.

«جدایی نادر از سیمین» حاصل نگاه رشد یافته فیلمساز به اجتماع است. رویارویی و ستیز انسان است با شرایط نامطلوب. فیلمساز در این اثر خود، دوربین را از حاشیه به متن برده و علاوه بر فضاسازی و خلق محیط، به روانشناسی شخصیت ها نیز می پردازد.

در «جدایی نادر از سیمین» بیشتر دقت و نگاه جهان فیلم را بر شخصیت ها شاهد هستیم. همانطور که از نام فیلم مشخص است فیلم به جدایی یک مرد و زن و مسئله طلاق می پردازد: «نادر» با بازی «پیمان معادی» و «سیمین» با بازی «لیلاحاتمی»، که این جدایی نقطه آغازی است برای وقوع مشکلات و ظهور بُحران. فیلم که شروع می شود «نادر» و «سیمین» را در یک نمای معروف(دادگاه) می بینیم که رو به دوربین(تماشاگر) در حال بیان دلایل جدایی و دفاع از خود برای قاضی دادگاه هستند. «سیمین» معتقد است که با مهاجرت به خارج از کشور شرایط بهتری برایشان(خصوصا برای دخترش ترمه) مُهیا می شود. اما «نادر» با هجرت به خارج از کشور مخالف است، مهمترین علت آن هم پدر سالخورده اوست که مُبتلا به آلزایمر است و البته وابستگی شدیدش به پدر که نمی تواند او را تنها بگذارد. در نتیجه «سیمین» هنگامی که با مخالفت «نادر» با طلاق و همراهی «ترمه» با او برای رفتن به خارج از کشور روبرو می شود آنها را ترک می کند. با رفتن «سیمین» «نادر» برای نگهداری از پدر، یک خانم «راضیه» با بازی «ساره بیات» را استخدام می کند، «راضیه» پس از پی بردن به دشواری کار در نگهداری پدر، از «نادر» می خواهد که کس دیگری را جای او بگذارد، ابتدا قرار می شود که شوهر «راضیه»(حجت) با بازی «شهاب حسینی» جای او را بگیرد، ولی «حجت» به علت مشغله کاری نمی تواند بپذیرد، اما در نهایت «راضیه» دوباره کار را بر عهده می گیرد ولی بدون اطلاع شوهرش «حجت». تا به این جای فیلم، ابتدا با رویدادها روبرو هستیم، به شناخت و جایگاه شخصیت ها، رفتارها و روحیات آنها. «نادر» شخصیتی است سرسخت، خودخواه و متعهد به ارزش های وجودی خویش با بُحرانی ناخواسته مواجه شده است که هر لحظه ممکن است به فروپاشی زنده گی اش ختم بشود، رفتن «سیمین» از خانه که علت اصلی این بٌحران است(توجه کنید به صحنه ای که پدربزرگ هنگام رفتن سیمین از خانه، که چگونه دست او را می گیرد و رهایش نمی کند) احساس و رنج عاطفی «نادر» نسبت به پدر و تنهایی و موقعیت نامطلوب دخترش «ترمه» او را وارد بَحرانی می کند که باید با آن مقابله کند. «سیمین» شخصیتی عاطفی، آسیب پذیر و شکننده است که از واقعیت گریزان است. او نیز به مانند «نادر» در این بُحران گرفتار است، ماندن او بر سر دوراهی رفتن به خارج از کشور و ماندن و تکلیف دخترش «ترمه» او را نیز به اندازه «نادر» آزار می دهد. «ترمه» شخصیتی است معصوم و بی گناه که گرفتار در بُحرانی است که پدر و مادرش باعث و بانی آن هستند، او نظاره گر و قربانی بازی خطرناک «نادر» و «سیمین» است. شخصیت «پدربزرگ» با بازی «اصغر شهبازی» شخصیتی معصوم و روبه زوال است که روزهای پایانی عمرش را می گذراند. شخصیت «راضیه» شخصیتی سخت کوش،درد کشیده و مظلوم با چهره ای تکیده است که غم و اندوهی بر چهره اش حک شده که از بی عدالتی ها و مشکلات زنده گی شکل گرفته است. و شخصیت «حجت»، شخصیتی بی قرار، عصبی و ناخشنود از دنیای اطراف اش است که برای زنده ماندن زنده گی می کند. همه این شخصیت ها هر کدام به نوعی با یکدیگر درگیر و درارتباطند و در واقع دنیای فیلم را تشکیل می دهند. اما فیلم زمانی وارد مرحله حساس تری می شود که «پدربزرگ» از خانه بیرون می رود و «راضیه» که مشغول تمیزکردن فرش است از رفتن او بی خبر می ماند، سپس رفتن «راضیه» به بیرون برای پیدا کردن «پدربزرگ» که مُنجر به تصادف «راضیه» با ماشین می شود(که ابتدا از دید تماشاگر پنهان می ماند و موضوع آن در نهایت آشکار می شود) همین مسئله باعث می گردد که «راضیه» روز بعد «پدربزرگ» را به تخت ببندد و او را در خانه تنها بگذارد، «نادر» با پی بُردن به این موضوع، «راضیه» را از خانه بیرون می کند و حتی به او تُهمت دزدی هم می زند، «راضیه» برای گرفتن حق خود در مقابل نادر می ایستد. طی کشمکشی میان آنها «راضیه» هنگام بیرون شدن از خانه به زمین می خورد. سپس از طریق «سیمین» به «نادر» اطلاع داده می شود که «راضیه» بر اثر برخورد به زمین در بیمارستان به سر می برد. «نادر» و «سیمین» به بیمارستان می روند و در آنجا با «حجت» روبرو می شوند که این دیدار به درگیری می انجامد و سپس کار به دادگاه و شکایت می کشد.

در نیمه دوم داستان یعنی زمانی که کار خانواده «نادر» و «حجت» به دادگاه و شکایت کشیده می شود، روایت پیچیده تر می شود، از این لحظه به بعد، فیلم تا پایان سخت و صعب باقی می ماند. از طرفی «راضیه» که دچار سقط جنین شده «نادر» را مقصر می داند که او را هنگام خارج از خانه به بیرون پرتاب کرده، و «نادر» توسط «حجت» متهم به قتل فرزندشان می شود. از طرفی «نادر» نیز از «راضیه» شکایت می کند چون که او پدرش را به تخت بسته و تنها رهایش کرده است. این موقعیت های پیش آمده گویای مواجه شدن آنها با شرایط استثنایی زنده گی و تطبیق با دشواری ها است. «جدایی نادر از سیمین» علاوه بر اینکه یک مستند اجتماعی است، یک اثر سرگرم کننده همگانی نیز هست زیرا که جویای نمایش و دنیایی واقعی انسان ها است و فیلم جذابیت اش را از طریق نمایش بازتاب برجسته زنده گی واقعی همین انسان ها به دست می آورد؛ البته تنها فقط مضمون صریح و واقعگرایانه آن نیست که فیلم را به یکی از آثار استثنایی بدل کرده است، بلکه تکنیک فیلم نیز به همان اندازه در برجستگی اثر نقش دارد.

«جدایی نادر از سیمین» از یک فیلمنامه دقیق و حساب شده بهره می برد و در فیلم به جزئیات به دقت پرداخته شده است؛ تنظیم رویدادها در سکانس ها خیلی دقیق سازماندهی شده اند و تعداد زیادی از کلمات روانشناسی شخصیت ها را انتقال می دهند. یکی دیگر از مهمترین موارد فیلم، فیلمبرداری خوب «محمود کُلاری» است. حرکات دوربین در فیلم به لحاظ فیزیکی و روانشناسانه موجه جلوه می کند و دوربین در هر شرایطی کنش یک صحنه را دنبال می کند. از دیگر ویژه گی های فیلم فرهادی، حضور بازیگران خوب فیلم است که به درستی انتخاب شده اند، تمامی بازیهای فیلم تقریبا بدون استثنا عالی و بی نقص هستند، برای مثال «شهاب حسینی» در نقش «حجت» هیچگاه بهتر از این نبوده است.

فیلم «جدایی نادر از سیمین» توانست جوایز اصلی جشنواره معتبر و جهانی برلین را به دست بیاورد، که این مهم برای سینمای کشورمان یک جواهر است و از ارزش و اهمیت والایی برخوردار است. همچنین موفقیت فیلم در جشنواره فیلم فجر و محبوبیت آن در میان منتقدان و البته در میان مردم از دیگر دلایلی است که می توان فیلم را اثری ویژه و با اهمیت دانست. اما قطعا این محبوبیت و موفقیت کم سابقه، به علت جسارت فیلمساز و توانایی وی در بیان انتقادات اجتماعی و نیز حس و حال بخصوص فیلم است.

با تماشای فیلم «جدایی نادر از سیمین» به این نکته خواهیم رسید که موفقیت و محبوبیت فیلم «درباره الی» اتفاقی نبوده است و فرهادی دوباره این توانایی را دارد که سینمای یکه و بی بدیلش را به نمایش بگذارد.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
  کارگردان: ژان پیرملویل
تهیه کننده: آندره لابی، چارلز لامبراسو
فیلمنامه: خوزه جیووانی و ژان پیر ملویل
فیلمبردار: مارسل کامبس
موسیقی: برنارد جرارد
تدوین: مونیکو بونت،میشل بویهم
بازیگران: لینو ونتورا، پُل موریس، ریموند پلگرین، کریستین فبرگا،مارسل بازافی...
ساخت فرانسه،1966، سیاه و سفید،150 دقیقه.

خلاصه داستان: گنگستر قدیمی "گویندا" پس از فرار از زندان به فکر یک سرقت جدید و جمع آوری پول می اُفتد، او دوستانش را پیدا می کند و...




هیچ کس قابل تعویض نیست

 

در میان آثار "ژان پیرملویل"، شاید بتوان گفت که فیلم «نفس دوباره» به سال 1966، یکی از خالص ترین و ملویلی ترین آثار این فیلمساز بزرگ فرانسوی است.

فیلم «نفس دوباره» مانند همیشه دغدغه های فکری، هنری "ملویل" را بیان می کند، خصوصیتی که رنگ خودستایی به سایرآثارکارگردان زده است. هنر "ملویل" در مرحله نخست در برتری ساختار آثارش چه از نظر محتوا و چه از نظر قالب و نیز پرسش هایی است که مطرح می سازد. اما در نگاهی کلی آثار "ملویل" را می توان فیلم هایی درباره زنده گی قهرمانان و شخصیت هایش دانست، قهرمانان و شخصیت هایی که "ملویل" زنده گی آنها را زنده گی می کرد و در واقع در قالب آنان فرو می رفت.

فیلم «نفس دوباره» نیز یکی از این آثار است که زنده گی قهرمانان و شخصیت های "ملویل" را به تصویر می کشد که شخصیت و البته قهرمان فیلم "گویندا" با بازی "لینوونتورا" چهره ای جذاب تر و تصویری پُربارتر به فیلم بخشیده است.

فیلم با صحنه هایی از فرار سه مرد(زندانی) شروع می شود. "گویندا" به همراه دو تن دیگر در فضایی مه گرفته و آشفته، غرق در سرمای صبح و سرشار از سکوت سنگین زندان، هر کدام به نوبت با پَرش از روی دیواری بلند خود را به بیرون از زندان می رسانند که یکی از آنها سقوط کرده و کشته می شود. این صحنه ای است که تا حدودی یادآور صحنه ای مشابه از فیلم «یک مُتهم به مرگ گریخت» "روبر برسون" است. در سکانس بعدی "گویندا" به همراه دیگر زندانی فراری در میان جنگل در حال دویدن دیده می شوند که در نهایت سراسیمه خود را به یک قطار می رسانند. این سکانس که در جنگل فیلمبرداری شده به وضوح بیانگر ایده سردرگمی است؛ قهرمان داستان "گویندا" که از زندان گریخته در واقع پای در زندانی دیگر نهاده است. دنیای بیرون از زندان برای او به مراتب بدتر و سیاه تر از دنیای درون زندان است. "گویندا" به همانند دیگر شخصیت های رایج و خاص "ملویل" که بعدها شکلی کاملتر به خود گرفتند(شخصیت "جف کاستلو" در فیلم «سامورایی») شخصیتی خونسرد، منزوی و با اعتماد به نفس و شخصیتی محو شده است که انگار در دنیایی دیگر زنده گی می کند؛ او از زمان عقب و از مٌد افتاده است و نسبت به جامعه خود بی تفاوت است، شخصیت "گویندا" خود به خوبی می داند که دوره اش به سرآمده و زمان زیادی به پایان زنده گی اش نمانده، او اینک شخصیتی تنها و سردرگم است که در واقع به ایده آل های کهنه اش دل بسته است.در نتیجه پس از فرار از زندان اولین کاری که انجام می دهد قبول پیشنهاد یک کار بزرگ است.  او به سرعت شخصیت های شبیه به خود را پیدا می کند و در کنار آنها قرار می گیرد، با دوستان و همکاران گذشته خود ارتباط برقرار می کند و پناه گاه و خلوت گاهی برای خود پیدا می کند. "گویندا" در مقابل مردی به نام "کارگاه بلات" با بازی "پٌل موریس" قرار می گیرد و زنی به نام "مانوش" با بازی "کریستین فبرگا" که در اصل عامل واسطه میان آنهاست. این مورد رابطه ها، دوستی ها و دوستی های برادروارانه و شبیه به هم از مُهرهای مشخص "ملویل" است. از این به بعد دنیای فیلم محدود به برخورد و رابطه میان پلیس ها و گنگسترها می شود.

شخصیت "گویندا" که یک زندانی فراری و گنگستر است تاثیری بر محیط و مردم نمی گذارد، حتی زمانی که روزنامه ها او را دشمن شماره یک مردم می نامد. در واقع تفسیر رفتار شخصیت "گویندا" رفته رفته از بین می رود و به چیزی معمولی تبدیل می شود، او در یکی از اولین برخوردها با یکی از دوستانش با این گفته روبرو می شود که: «هیچ کس قابل تعویض نیست» و این گفته دقیقا خطاب به شخصیت "گویندا" است. برای او ارتباط با دنیای خارج و بیرون آمدن از زندان در حد یک نفس دوباره است، همه چیز برای "گویندا" صورتی ناپایدار و مٌبهم از خاطرات دارد. در سکانسی که به سرقت طلاها مربوط می شود، "گویندا" قبل از راهی شدن برای انجام سرقت، توسط یکی از دوستان قدیمی اش اسلحه ای را دریافت می کند که زمانی متعلق به خود "گویندا" بوده است، اسلحه ای آشنا برای او که سال ها قبل در یک درگیری با آن دوتن را به قتل رسانده است، او با اینکه می داند استفاده از این اسلحه می تواند برایش مشکل آفرین باشد، آن را قبول می کند. سپس  "گویندا" در حین سرقت به یک پلیس شلیک می کند، گلوله های استفاده شده از اسلحه توسط پلیس بررسی می شوند، همخوانی گلوله ها با گلوله هایی که قبلا توسط "گویندا" با همان اسلحه شلیک شده دست او را برای پلیس رو می کند، "گویندا" اینک فیل سفیدی درقبرستان است.

طبق روال معمول فیلم های "ملویل" خصوصا از فیلم «کلاه» به سال 1962 به بعد، در «نفس دوباره» نیز شاهد ظهور و پایان یک قهرمان هستیم. تمامی شخصیت های "ملویل" همواره میان خوبی و بدی گرفتارند و حتی در منفی ترین شخصیت آنها نیز می توان یک چیز خوب را دید؛ شخصیت "گویندا" در فیلم «نفس دوباره» با تمام سویه های تاریکی که در وجودش دیده می شود، تنها شخصیتی است که صداقت دارد و دروغ و ریا در کارش نیست.

هنگامی که پلیس "گویندا" را به دام می اندازد او را به عنوان کسی که دوستانش را فروخته است در میان روزنامه ها معرفی می کند. این رفتار زیرکانه پلیس که هدفش در اصل آشکار ساختن و به دام انداختن دیگر دوستان "گویندا" است، شخصیت "گویندا" را خُرد می کند، او خود را به درو دیوار می کوبد و دستهایش را در شیشه فرو می برد. این عمل "گویندا" در اعتراض به رفتار پلیس او را به بیمارستان می کشاند، در بیمارستان موفق به فرار می شود و سپس رییس پلیس را به دام می اندازد و او را وادار می کند که به روزنامه ها نامه ای سرگشاده بنویسد مبنی براینکه او هیچ یک از دوستانش را لو نداده است. در طول فیلم هیچگاه شخصیت "گویندا" را تا این حد که خودش را به آب و آتش می زند ندیده ایم چون او هرگز در میان دوستان و همکارانش آدمی خیانتکار نبوده و همیشه صداقت داشته است. پایان فیلم نیز به سٌنت اغلب پایان های "ملویلی"(تلخ و سیاه) است. رویارویی نهایی «گویندا» با سه گنگستر در یک خانه، ابتدا به مرگ سه گنگستر می انجامد؛ «گویندا» نیز زخمی می شود و سپس در حالی که می داند دیگر نمی تواند کاری نمی تواند انجام بدهد و در واقع به پایان رسیده است با پلیس ها روبرو می شود و به آنها شلیک می کند که در نهایت به مرگ او ختم می شود.

سینمای "ملویل" سینمایی یکدست، منظم و با دنیایی هماهنگ است. تازه گی سبک و تکنیک سینمای "ملویل" هوز هم  منقلب کننده است. "ملویل" شیوه روایت داستانهایش بی نهایت بی پیرایه است و فیلم های او بدون هیچ شبهه ای متعلق به ژانر و خودش هستند. "ملویل" سینماگری بی همتاست.


لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

وسترن عظیم و باشکوه "سرجولئونه" کبیر، اثری است درباره اسطوره های وسترن و سرزمین غرب. لئونه پس از ساخت سه گانه معروف وسترن اش(اسپاگتی) دست به ساخت این وسترن بزرگ زد و یکی از کاملترین و زیباترین فیلم های تاریخ سینما را به یادگار گذاشت. لئونه، «روزی روزگاری در غرب» را با بهره گیری از بازیگران بزرگی همچون "هنری فاندا"، "جیسون روباردزجونیور"، "چارلزبرانسون" و "کلودیوکاردیناله" کارگردانی کرد.

در این بخش از سکانس برتر، به یکی از سکانس های مهم فیلم می پردازیم که مربوط به دیدار و دوئل نهایی میان دو شخصیت اصلی فیلم، "فرانک" و "مرد بی نام – سازدهنی" می شود. در این سکانس، "فرانک" با بازی "هنری فاندا" که مدت هاست سعی دارد به هویت اصلی "مرد بی نام" با بازی "چارلز برانسون" پی ببرد، بالاخره در پایان فیلم رودرروی او قرار می گیرد و از سوی دیگر "مرد بی نام" نیز قصد دارد هویت خود را برای او بازگو کند... در ادامه با استفاده از تصاویر به جدال و رویارویی آنها می پردازیم.

"فرانک" و "مرد بی نام" در مقابل یکدیگر می ایستند...

آنها برای لحظاتی به چشمان یکدیگر خیره می شوند

دوربین به چهره "مرد بی نام" نزدیک می شود.

سپس به اعماق خاطرات و گذشته می رویم...

"فرانک" از عمق تصویر به ما نزدیک می شود، او ابتدا محو است، چون از عمق خاطرات سر برون می آورد. "فرانک" نزدیک می شود و چهره اش آشکار می شود. پس از این، او یک سازدهنی از جیب اش بیرون می آورد و آن را به سمت جلو نشان می دهد...
 (موسیقی جاودانه "انیوموریکونه" نواخته می شود)

"فرانک" سازدهنی را در دهان یک پسر نوجوان(مرد بی نام) می گذارد، پاهای یک مرد بر روی دوش پسر نوجوان قرار گرفته و متعلق به برادر اوست که طناب دار به گردنش آویخته شده... اینک زنده گی برادرش بر روی دوش ها و پاهای  اوست که اگر لحظه ای ایستاده گی نکند، شاهد مرگ برادرش خواهد بود...

(موسیقی انیوموریکونه همچنان نواخته می شود)
اما، پسر نوجوان رها می شود(تصویر اسلوموشن می شود)

سازدهنی از دهان اش می افتد و او با صورت بر خاک می افتد... برادرش می میرد

سپس از این صحنه(خاطرات گذشته) و پس از شناختن هویت هر دو شخصیت برای تماشاگر، بلافاصله به صحنه دوئل برمی گردیم. جدال آنها شروع می شود، صدای شلیک در فضا می پیچد، تیر به قلب «فرانک» می خورد... او آنقدر متعجب است که به مرد بی نام پشت می کند و تلاش می کند هفت تیرش را دوباره از غلاف دربیاورد، اما همه چیز برای او تمام شده ...

فرانک در حالی که شوکه است، روی زمین دراز می کشد.

"فرانک" به "مرد بی نام" می گوید: تو کی هستی؟

مرد بی نام" درجواب "فرانک"، سازدهنی را از گردنش بیرون میکشد و آن را در دهان "فرانک" می گذارد(موسیقی انیوموریکونه "سازدهنی" نواخته می شود)
"فرانک" اینک به هویت شخصیت "سازدهنی" پی می برد...
"فرانک" می میرد...

لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

یک نام: جان فورد... فیلمسازی،  که جایگاه مهم و ارزشمندی در تاریخ سینما دارد و بسیار قابل احترام است و از او به عنوان بزرگترین کارگردان تاریخ سینما یاد می کنند. برای عاشقان سینمای جان فورد، آن شاعرانه گی و زیبایی تصاویر، آن تمدن برخواسته از دل سرزمینی وحشی،آن عشق به سرزمین و خانواده،آن واقعگرایی های اجتماعی، آن پاکی و معصومیت و انسانیت، آن شوخ طبعی شیرین، آن آسمان آبی و ابرهای  منحصر بفرد، آن سایه های سیاه و و نورهای آفتابی سفید و آن سرشت و طبیعت شخصیت های فورد، در فیلم هایی سرشار از زنده گی و واقعیت های زنده گی، خاطره انگیز و به یاد ماندنی است. درست است که «فورد» زنده نیست، اما آثارش هنوز زنده هستند.

بدون شک «جان فورد» پدر سینمای وسترن است و در واقع او بود که وسترن را به یک ژانر مستقل سینمایی بدل کرد. احتمالا اگر فیلمسازی مانند «فورد» نبود و آن وسترن های اصیل و باشکوه را خلق نمی کرد، شاید سینمای وسترن از همان اوایل دهه 1960 دیگر تمام شده بود. تاثیر او بر فیلمسازان نسل بعد از خود یعنی «سام پکین پا»، «سرجیولئونه»، «دان سیگل» و بعدها «کلینت ایست وود» و حتی «کوین کاستنر» به وضوح دیده می شود.

«جان فورد» کارنامه سینمایی پرباری دارد؛ بیش از صدفیلم در این کارنامه دیده می شود که نیمی از آن در دوران سینمای صامت و نیمی دیگر در دوران سینمای ناطق ساخته شدند، از این رو پرداختن به سینمای «جان فورد» کاری بس دشوار است، اما از جهتی دیگر موضوعی بسیار جذاب، سرشار از هیجان  و خاطره انگیز و تمام نشدنی است. سینمای «جان فورد» سینمایی عمیق است، اقیانوس است، و چقدر به این گفته «جیمزاستوارت» نزدیک است که می گوید: «هر چه را که شنیده اید، هر چه را که در تمام عمرتان شنیده اید، بگیرید و صد برابر کنید، با این حال هم تصویر «جان فورد» به دستتان نخواهد آمد».

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
کارگردان: برناردو برتولوچی
تهیه کننده: آلبرتو گریمالدی
فیلمنامه: فرانکو آرکالی، برناردو برتولوچی و جوزپه برتولوچی
فیلمبردار: ویتوریو استرورارو
موسیقی: انیوموریکونه
بازیگران: رابرت دنیرو، ژرار دپاردیو، دانلد ساترلند، دومنیک ساندا،برت لنکستر، رومولو والی، استرلینگ هیدن...
رنگی،340 دقیقه، ساخت 1976،سینمای ایتالیا



خلاصه داستان: داستان زنده گی و رابطه  دو شخصیت، "آلفردو" از خانواده ای بورژوا و "اولمو" از خانواده ای دهقان...




صحنه پردازی حقارت

"برناردو برتولوچی"، متولد 1940، کارگردان بزرگ ایتالیایی است که وی را بیشتر با آثاری همچون «سازشکار»، «آخرین تانگو در پاریس» و «آخرین امپراطور» می شناسند. برتولوچی، علاوه بر کارگردانی در زمینه فیلمنامه نویسی و تهیه کننده گی نیز تجربه دارد، وی یکی از فیلنامه نویسان فیلم «روزی روزگاری در غرب»1968، در کنار «سرجیولئونه» بود.

برتولوچی، حرفه فیلمسازی را به طور جدی و حرفه ای در اوایل دهه هفتاد و در دوران جوانی آغاز نمود. وی - فیلم «1900» را در سن 26 سالگی - به سال 1976، و با همکاری برخی از بزرگان سینما کارگردانی کرد. فیلم با یاری "آلبرتوگریمالدی" تهیه شد و فیلمبرداری اثر را فیلمبردار محبوب برتولوچی، "ویتوریو استورارو" بر عهده داشت که بخش اعظمی از موفقیت فیلم را می توان در فیلمبرداری فوق العاده زیبای استورارو دانست. موسیقی فیلم نیز بر عهده "انیو موریکونه" بزرگ بود و بازیگران فیلم را ستارگانی همچون "برت لنکستر"، "رابرت دنیرو" و "ژرار دپاردیو" تشکیل می دادند. قطعا فیلم عظیمی همچون «1900»، به یک گروه حرفه ای و کارکشته نیز نیازمند بود و برتولوچی موفق شد به این مهم دست یابد که این نیز نشان از خلاقیت و بزرگی این فیلمساز و هنرمند ایتالیایی است.

فیلم «1900»، اثری عظیم و حماسی است که به دلیل موضوعی که آن را توصیف می کند، از جنبه های مختلفی می توان آن را توصیف کرد. فیلم جدای از موضوع داستان، به یک دوره تاریخی می پردازد که در کنار آن، اتفاقات و تحولات سیاسی «جنگ جهانی اول و دوم» و اجتماعی حاکم بر کشور و تاثیر آن بر زنده گی مردم را به تصویر می کشد. اما فیلم «1900»، به طور کلی زنده گی خانواده ای بورژوا را به تصویر می کشد که مالک زمین و اموال فراوانی هستند و در کنار آنها زنده گی مردمی از طبقه پایین «دهقانان و کارگران» که در واقع زیر سایه این خانواده بورژوا، رشد می کنند؛ از این رو، فیلم به رابطه میان مالک و رعیت می پردازد، رابطه ای که در فیلم حول محور دو قهرمان داستان استوار است. یکی از آنها "آلفردو" با بازی "رابرت دنیرو" از خانواده بورژوا و دیگری "اولمو" با بازی "ژراردپاردیو" از خانواده ای دهقان. رابطه این دو را می توان یکی از حساس ترین رابطه ها و دوستی های سینمایی دانست؛ نکته مهمی که در مورد آنها وجود دارد این است که هر دو در یک روز به دنیا آمده اند، دوستی و آشنایی آنها با یکدیگر خیلی سریع اتفاق می افتد، یعنی غیرمنتظره و از بازی های کودکانه که از همان ابتدا گاهی با محبت و عشق همراه است و گاهی با نفرت و فاصله. این دوستی و رابطه آلفردو و اولمو، از عوامل مهم و تعیین کننده در پیشبرد داستان فیلم «1900» است و به طریقی جذاب در شکل گیری و رشد شخصیت ها نقش دارد. آلفردو، پس از اینکه مسئول املاک خانواده گی اش می شود و میراث را از پدر به ارث می برد، به یک شخصیت با ابعادی متفاوت مُبدل می شود. یکی از دلایل این تحول شخصیتی حضور یک سرکارگر در میان خانواده است. "آتیلا" با بازی "دانلد ساترلند" یک شخصیت خبیث با ذهنی بیمار است، شخصیتی که با عقاید فاشیسم رشد کرده و حضور او در کنار آلفردو به شدت بر زنده گی او تاثیر می گذارد و در واقع می توان گفت آلفردو بازیچه دست اوست.

فیلم که شروع می شود(اواخر جنگ جهانی دوم - 1945) هر کدام از کارگران و دهقانان رفتار وحشیانه ای با یک مرد و زن دارند و در حقیقت قصد کُشتن آنها را دارند(بعد ها در طول فیلم پی خواهیم بُرد که آن مرد و زن، آتیلا و همسر او هستند). سپس در مکانی دیگر در املاک آلفردو، پسر نوجوانی را می بینیم که در یک طویله و با اسلحه ای که در دست دارد، آلفردو را تسلیم خود کرده و تهدید به مرگ می کند و در همان لحظه از نگاه آلفردو است که به گذشته برمی گردیم. پس از این است که فیلم به روایت زنده گی مردم در جامعه بورژوای ایتالیا می پردازد که آن را  از سال 1900 و تا اواخر آن در بر می گیرد. آلفردو و اولمو هر دو نماینده و محصول یک چیز متفاوتند. آلفردو که محصول خانواده ای اشرافی و بورژوا است، او بزرگ شده و دست پرورده این جامعه است و حتی اگر با این سیستم هم مخالف باشد، ناخواسته همرنگ آن می شود. در طول فیلم تضاد شخصیتی آلفردو و اولمو بیش از پیش خود را نشان می دهد و هر چه فیلم رو به جلو می رود فاصله میان آنها بیشتر می شود. "اولمو" یک ستمدیده است و با فقر و ظلم رشده یافته؛ او نیز بارها مانند دیگر دهقانان، مورد بی عدالتی قرار می گیرد. در یکی از صحنه های فیلم، او از سوی "آتیلا" سرکارگر خانواده ، بی دلیل متهم به قتل یک پسربچه به نام "پاتریزیو" می شود. او پس از اینکه توسط افراد "آتیلا" تا پای مرگ مورد ضرب و شتم قرار می گیرد، متهم اصلی خود را معرفی می کند و این در حالی است که تنها دوست او "آلفردو" فقط نظاره گر این ماجراست. بی عدالتی ها و ظلم در میان دهقانان موجب می شود که "اولمو" به فکر مبارزه با آنها بیافتد. اولمو، دهقانان را بر علیه اربابان به مبارزه تشویق می کند و جلوی آنها می ایستد. او به زودی مارکسیست می شود و رهبری اتحادیه کارگری را بر عهده می گیرد. شخصیت "اولمو" رفته رفته بیشتر شکل می گیرد و داستان فیلم هر چه فراتر می رود بیش از پیش به شخصیت اولمو نزدیکتر می شود. اما از طرفی دیگر "آلفردو" رفته رفته رو به زوال و تنهایی می رود، حتی همسر او که به بی کفایتی اش پی برده، ترک اش می کند. آلفردو حتی کنترل املاک اش را نیز مثل گذشته نمی تواند در دست بگیرد، او اینک در واقع زیر سایه "آتیلا" و عقاید فاشیسم، خُرد می شود.

در فیلم «1900»، لحظات تاثیرگذار فراوانی وجود دارد که برخی از آنها زیبا و برخی از آنها تلخ و حزن انگیزاند. برای نمونه در صحنه هایی از فیلم که "آلفردو" و "اولمو" پس از مدت ها یکدیگر را ملاقات می کنند و خاطرات گذشته را برای یکدیگر تداعی می کنند، تماشایی اند و حس عجیبی را به تماشاگر منتقل می کنند، و یا در صحنه هایی از فیلم که مربوط به قتل عام دهقانان در محوطه خانه است از تلخ ترین و تاثیرگذارترین لحظات سینمایی است. در فیلم «1900»، از این نوع صحنه ها کم نیست، صحنه هایی که اغلب تلخ و عذاب آورند، حتی در لحظاتی که شخصیت ها موقعیت های طنزآمیزی را ایجاد می کنند باز هم تلخی و ناامیدی را می شود در میان آنها دید؛ در فصل هایی از فیلم که دهقانان و کارگران در اصطبل خانه مشغول رق ص و پایکوبی هستند و یا در فصلی دیگر که "اولمو" و کارگران خانه، "آتیلا" را در بین خود گرفتار می کنند و با فضولات حیوانات او را می زنند و به او می خنند، در عین حال که از فضایی طنزآمیز و موقعیت های خنده دار برخورداراند، ولی با حس بد و مایوس کننده ای نیز همراه اند. تقریبا تمام صحنه های فیلم به همین طریق عمل می کنند، فضای حاکم بر فیلم، فضایی سرد، تاریک و عذاب آور است. رابطه سرد و ناامیدکننده میان شخصیت های فیلم حتی تا آخرین لحظه نیز به حد مطلوب ی نمی رسد. فیلم به طور جدی متمرکز بر تراژدی است. شیوه نگاه "برتولوچی" در فیلم «1900» را صحنه پردازی حقارت دیکته می کند و این بازتابی از وجود آدم هایی بینوا و ستم دیده است که در کوی و برزن پرسه می زنند. عامل وحدت در فیلم «1900»، از رابطه میان فیلم و تماشاگر بدست می آید و حتی می شود گفت بیشتر از خصوصیت بصری و یا صوتی خود فیلم، یعنی رابطه ی میان آنچه تماشاگر از فیلم درک می کند و به آن احساسی دارد(داستان فیلم ریتم خوبی دارد و منطقی پیش می رود و متناسب است) با وجود اینکه فضای فیلم و رابطه شخصیت ها گاهی سرد و شکنجه آور است، ولی به لطف نگاه ویژه فیلمبردار فیلم "استورارو" و کارگردانی یکدست و هماهنگ "برتولوچی" فیلم اصلا کسل کننده نیست، در حالی که مدت زمان فیلم نزدیک به پنج ساعت است اما تماشاگر به خاطر اینکه سرگرم داستانی روان و جذاب  است از مسیر زمانی فیلم خارج می شود و درگیر فضای داستان فیلم می شود.

یکی از خصایص فیلم «1900»، استفاده هوشمندانه "برتولوچی" از رنگ است. در برخی از لحظات حساس فیلم، رنگ، عاملی در شدت بخشیدن به حال و هوای صحنه و روشن ساختن اختلاف های میان خصائص معین واقعیت درون فیلم است. به طور مثال می توان به صحنه ای اشاره کرد که به محاکمه کردن "آلفردو" توسط دهقانان و "اولمو" می پردازد. هنگامی که آنها رای به گناهکار بودن آلفردو می دهند، پارچه بزرگ سُرخ رنگی را باز می کنند و روی دستان خود می گیرند، سپس پارچه سُرخ رنگ را در محوطه خانه می چرخانند و شادی می کنند، در اینجا رنگ «سُرخ» در میان جمعیت، متمایل به نزدیک شدن است،نوعی حس آزادی برای آنها تلقی می شود و  همچنین می توان آن را همبستگی پُرمعنای آنها با کمونیسم دانست.

از دیگر خصایص فیلم، موسیقی آن است که نقش بسزایی در فیلم دارد. موسیقی زیبای "انیو موریکونه" در فیلم «1900»- حالت،فضا و لحن می آفریند؛ سبک موسیقی موریکونه در فیلم، دوران تصویر شده را القا می کند و همچنین حاوی تنوع فراوانی از کیفیات موسیقی است. موسیقی از همان تیتراژ آغازین فیلم که بر روی یک تصویر زیبای نقاشی(تصویر مردمی که در حال حرکتند) خود را به رُخ می کشد و تماشاگر را مسحور خود می کند و سپس توجه آن را به تصویر جدید فیلم معطوف می کند.

فیلم «1900»، فصل پایانی فوق العاده زیبا و تاثیرگذاری دارد که حتی می توان آن را برگ برنده این اثر "برتولوچی" دانست. پایان فیلم را باید روابط علت و معلول حاکم بر زنده گی آدم هایی دانست که در این جامعه زنده گی می کنند و در واقع آن را باید نماینده واقعیت دانست. در صحنه های پایانی، آلفردو و اولمو را اینک در سن پیری با موهای سپید و عصا به دست می بینیم که باز مثل همان دوران در گذشته با یکدیگر بحث و جدل می کنند و بر سر و دوش هم می زنند، دوباره همان اختلافات طبقاتی و همان وضعیت گذشته... گویی که این رابطه میان مالک و رعیت تمام نشدنی است و تا ابد ادامه دارد.

لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

سال نو مبارک

آی گل پونه! نعناع پونه!
به صدایی که شنید، حلزون
از خانه خود آمد بیرون
به تماشای بهار!

نیما یوشیج

چیز زیادی نمی تونم بنویسم، سال 1389 به پایان رسید! این یکی از بدترین و تلخ ترین سال های زنده گی ام بود، گاهی زنده گی انسان ها دستخوش تحول دریا میشه، به ساحل... یا به بدی میرسی یا به خوبی! روی برگ کاغذ این متن رو نوشتم که همیشه ببینمش:

در تمام رنج هایی که می بریم «صبر» اوج احترام به قوانین الهی است.

***
به رسم چندسالی که در وبلاگم می نویسم، اینبار هم چند فیلم خوبی که در سال گذشته دیدم نام می برم.

تلقین «کریستوفر نولان»
شهامت واقعی «برادران کوئن»
در یک دنیای بهتر «سوزان بیر»
داستان اسباب بازی 3« لی آنکریچ»
127 ساعت «دنی بویل»
قوی سیاه «دارن آرنوفسکی»
آلیس در سرزمین عجایب «تیم برتون»
شاترآیلند «مارتین اسکورسیزی»
سخنرانی پادشاه « تام هوپر»
بهشت غرب «کوستاگاوراس»
آخرت «کلینت ایست وود»
با یک غریبه سبزه قد بلند آشنا می شوی «وودی آلن»
آمریکایی « آنتونی کوربین»

شبکه اجتماعی «دیوید فینچر»

چاله خرگوش «جان کامرون میشل»

و... یک فیلم پیشنهادی:

شاد باشید.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
  زنی در ویترین

کارگردان: فریتز لانگ

فیلمنامه: نانالی جانسن، بر مبنای رُمانی نوشته: ج ه والیس
فیلمبردار: میلتُن کراسنر
تدوین: جین فولر جونیور
موسیقی: آرتور لانگ
بازیگران: ادوارد جی رابینسن، جون بنت، ریموند ماسی، ادموند برئون...

ساخت آمریکا 1944،سیاه و سفید،109 دقیقه.

خلاصه داستان: داستان مردی به نام "ریچارد وانلی" پروفسور و استاد دانشگاه که با تماشای یک تابلوی نقاشی در ویترین یک گالری، زنده گی اش وارد مسیر تازه ای می شود...


یک نوآر تمام عیار

"فریتزلانگ" سینماگر بزرگ آلمانی که یکی از بنیانگذاران و وابستگان به جُنبش اکسپرسیونیسم نیز بود، با شروع جنگ جهانی دوم و روی آوردنش به آمریکا و سپس به سینمای هالیوود، در واقع زنده گی و فضای تلخ و تیره و دلهره آمیز فیلم های اکسپرسیونیسم را هم با خود به هالیوود بُرد. "لانگ" در سینمای آمریکا، تعدادی از فیلم های شاخص «نوآر» را ساخت که این نوع فیلم ها در دهه 40 و اوایل دهه 50 از محبوبیت خوبی برخوردار بودند و ساخت آنها در میان فیلمسازان آن دوره باب بود. فیلم های «انسان فقط یکبار زندگی می کند»1938، «زنی در ویترین»1944، «خیابان اسکارلت»1945، «ضربه بزرگ»1953، از آثار نمونه و شاخص «نوآر» کارنامه فیلمسازی "فریتزلانگ" و تاریخ سینما به شمار می آیند.

«زنی در ویترین» ساخت 1944، یکی از شاهکارهای "لانگ" و یک نوآر تمام عیار است؛ اثری تماشایی و گیرا و نمونه ای کامل از دنیای کابوس وار و تهدید شده ای که در دستان تقدیر قرار گرفته است. فیلم، داستان مردی میانسال است "پروفسور ریچارد وانلی" با بازی "ادوارد جی رابینسون" که بر اثر یک وسوسه، ناگهان خود را در هزارتویی تاریک و تهدید شده می بیند که هیچ راهی برای رهایی از آن نمی یابد. زنده گی او زمانی وارد این هزارتوی تاریک می شود که در یک خیابان و در ویترین یک گالری، غرق تماشای تابلویی بسیار زیبا می شود که تصویری ست از یک زن خوش سیما. تصویر زن، تاثیر عاطفی زیادی بر "وانلی" می گذارد تا حدی که پس از آن به عشقی رویایی برایش مُبدل می شود.

اما داستان فیلم، زمانی وارد مرحله حساس تری می شود که رویای "وانلی" ناگهان به حقیقت می پیوندد. وقتی که او دوباره در سکوت شب به تماشای تابلوی پُشت ویترین مشغول است، ناگهان مُدل تابلو در کنارش ظاهر می شود؛ زنی به نام "آلیس" با بازی "جون بنت". رابطه دوستانه ای بین آنها شکل می گیرد و سپس "وانلی" به دعوت "آلیس" به آپارتمان او می رود. اما بزودی دوست "آلیس"(کلود مازارد) از راه می رسد و به خیال اینکه میان آنها رابطه ای وجود داشته، با "وانلی" درگیر می شود. در این درگیری "مازارد" کُشته می شود آن هم به وسیله یک قیچی که "آلیس" به دست "وانلی" می دهد. "وانلی" و "آلیس" که اینک خود را در کابوسی وحشناک گرفتار می بینند از روی ترس و پلیس و آبرویشان، جسد "مازارد" را به بیرون منتقل می کنند و در مکانی بیرون از شهر پنهان می کنند. اما برای آنها این پایان ماجرا و رهایی از کابوس وحشتناک نیست و در واقع تازه آغاز کابوس است.

فیلم «زنی در ویترین» "فریتزلانگ"، در رابطه با همین اندیشه است، یک کابوس تلخ که تاثیر و ریشه در همان وسوسه دارد که بر ذهن و روح "وانلی" خود را نشان می دهد و نتیجه آن نیز فیلمی درخشان و به دقت فکرشده است. با فیلمنامه ای زیبا، تدوینی دلپذیر و کارگردانی فاخر.

در مرحله نخست، تماشاگر شیفته قصه ای می شود که کارگردان آن را روایت می کند، قصه ای درباره انسانی تنها و غافلگیر شده و ستیزش با شرایط نامطلوب. در مرحله دوم، "لانگ" علاوه بر فضاسازی و خلق محیطی تیره وتار و غیرقابل اعتماد ، به روانشناسی درونی شخصیت ها نیز می پردازد. شخصیت "وانلی" پس از مرگ ناگهانی و ناخواسته "مازارد" به شخصیتی تلخکام، محافظه کار و بدبین مُبدل می شود که خود را در وضعیتی بُحرانی و تهدید شده می بیند؛ هراس از لو رفتن ماجرا و افشای راز، روح و ذهن او را اسیر می کند ؛ از سویی، یکی از دوستان "وانلی" دادستان "فرانک لالور" که به پرونده "مازارد" رسیدگی می کند، مُدام از پیشرفت پرونده و جزئیات نزدیک شدن به عامل قتل پرونده صحبت می کند که این به تشدید اضطراب در وجود شخصیت "وانلی" می افزاید. از سویی دیگر، سایه سنگین یک حق السکوت بگیر به نام "هایت" بر سر "وانلی" و "آلیس" که از رابطه آنها در مرگ "مازارد" باخبر است، بُحران را دوچندان می کند. اما از سویی دیگر، همدلی و همذات پنداری که «وانلی» از تماشاگران اخذ می کند، آنها را در کُنش های فیلم نیز سهیم می کند و همین عامل، دنیای فیلم را باورپذیر می سازد.

پایان فیلم «زنی در ویترین» نیز می تواند نظرات متفاوتی را برانگیزد. شاید حس آزاردهنده و زجرآور فیلم و فرجام دردناک قهرمان داستان، با پایان دلسوزانه اش را به سختی بتوان تلفیق کرد. اینکه تمامی ماجرای فیلم  در رویای "وانلی" رُخ داده است از سویی شوک عظیمی را به تماشاگر وارد می کند همانگونه که این شوک عظیم به شخصیت اصلی داستان وارد می شود و او را که گویی دوباره متولد شده و جان تازه ای داده، نشان می دهد. باز شدن چشمان "وانلی" از خوابی تلخ و عذاب آور، حس رهایی زیبایی را منتقل می کند. اما آنچه در اینجا بیشتر از هر مورد دیگری خود را نشان می دهد، قدرت داستانگویی "لانگ" و توانایی او در به تصویر کشیدن امیال ناخودآگاه شخصیت هاست.

«زنی در ویترین» از لحاظ فنون بصری و میزانسن صحنه ها نیز سرآمد فیلم های دهه 40 به شمار می رود . حرکت و زوایای انتخابی دوربین، پیوستگی آشکاری با حرکت و عمل شخصیت ها دارد که علاوه بر این، در روانشناسی شخصیت ها نیز نقش بسزایی دارد. در سراسر فیلم، زاویه فیلمبرداری گاه با زاویه روبه بالا و روبه پایین و هماهنگی اش با قاب بندی و تغییرات مداوم در پسزمینه و بُرش های مکرر درون صحنه، کُنش را تشدید و پیش می برند. در واقع قاب بندی و زوایای دوربین برای خلق احساس پریشان خاطری شخصیت ها و همینطور اثر آن بر تماشاگر در محیط فیلم، نقش ویژه ای دارد.

«زنی در ویترین» فیلم خوبی است. فیلم، در بند طرح داستانی جذاب و پرداخت عالی آن است. شخصیت پردازی فوق العاده و شیوه روایت تصویری متنوع "لانگ" و توانایی او در انتقال فضای فیلم به تماشاگر از خصایص فیلم است که همین باعث شده با گذشت چند دهه از ساخت اش، هنوز درخشان و تماشایی جلوه کند. 

لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

دوستت دارم، این هدیه ی یه آدم فقیره!

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
   
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

چيزي از غرب باقي‌ نمانده است


حسن نیازی
تهران‌امروز


امروزه فیلم «وسترن» آن جاذبه گذشته خود را برای تماشاگران از دست داده است. طبیعت وسترن رنگ باخته است. قهرمانان وسترن امروز، مانند قهرمانان وسترن‌های قدیمی‌نیستند. در وسترن‌های جدید حتی اسب‌ها هم جان و مایه اسب‌های وسترن‌های گذشته را ندارند. احتمالا اگر امروز در دنیای سینما، سینماگران به فکر تولید یک فیلم وسترن نباشند، حتی براي مخاطب هم فرقي نمي‌كند و ديگر میلی به این موضوع ندارد.

بعید است «وسترن» بار دیگر همانند فیلم «باگرگ‌ها می‌رقصد» 1990 ساخت «کوین کاستنر» یا «نابخشوده» 1992 ساخت «کلینت ایست‌وود»، بازگشت باشکوهی داشته باشد. «نابخشوده» در سال 1992، لقب بهترین فیلم سال را به خود اختصاص داد و این در حالی بود که کسی دیگر امیدی به موفقیت اینگونه سینمایی نداشت. وسترن، از دهه 30 و 40 و 50 که روزگار طلایی خودش را سپری می‌کرد، در دهه 60 رفته رفته رو به افول رفت.

فیلم «این گروه خشن» 1969 ساخت «سام پکین‌پا» به وضوع می‌گفت که غرب تمام شده است یا وسترن «زین‌های شعله‌ور» به کارگردانی «مل بروکس» در واقع خط پایان فیلم‌های وسترن بودند. در دهه 70 و 80 ژانر وسترن بیش از پیش رو به افول رفت به گونه‌ای که نشانه‌های زوال و فرسودگی در این ژانر به وضوح دیده می‌شد. در دو دهه گذشته نیز شاهد ساخت وسترن‌هایی بوده‌ایم که بیشتر آنها را می‌توان ادای دین و نوعی دلتنگی برای یک دوران دانست یا اینکه تمایل و تعمد‌هالیوود به تولید فیلم وسترن. همه می‌دانند که وسترن از مد افتاده است و چیزی هم از غرب باقی نمانده است اما نیاز‌هالیوود و آمریکا به ژانر وسترن تمام شدنی است؟ سفر‌هالیوود به سینمای وسترن تمام نشدنی است، سفری برای بازگویی تاریخ، هویت و فرهنگ. برای رجعت به تاریخ. در واقع یک یادآوری و یک جست‌وجوست.

اما خبر ساخت یک فیلم وسترن در سال 2010 و آن هم در دورانی بی‌رونق برای اینگونه سینمایی، حداقل برای علاقه‌مندان به اینگونه، می‌تواند خبر خوبی باشد اما در واقع خیلی مهم است که این فیلم وسترن را چه کسی کارگردانی می‌کند. موضوع این است که حتی یک فیلمساز حرفه‌ای نیز در تولید فیلم وسترن می‌تواند ناکام بماند. در دهه 80، «مایکل چمینو» با ساخت فیلم پرخرجش «دروازه بهشت» یک شکست بزرگ را رقم زد. اما بهترین گزینه برای تولید یک وسترن جدید که بتواند در حد مطلوبی بر پایه و بنیان‌های وسترن‌های قدیمی‌ساخته شود، فیلمسازان مستقل و پیشرو سینمای آمریکا یعنی «برادران کوئن» است.

«برادران کوئن» پیش‌تر، استعداد و توانایی‌های خود را در ژانرهای مختلف نشان داده‌اند و اینک این دو فیلمساز در تازه‌ترین اثر خود به سراغ ژانر وسترن رفته‌اند و با بازسازی یک وسترن کلاسیک به نام «شهامت‌واقعی» ساخت «هنری‌هاتاوی»، آزمون نویی را تجربه کرده‌اند و در واقع نشان داده‌اند که درک درستی از وسترن دارند. این آزمونی است که بسیاری از کارگردانان برجسته از دست زدن به آن وحشت دارند.

فیلم تازه برادران کوئن، «شهامت واقعی» یک وسترن جمع و جور و قابل قبول است. شاهکار نیست و الگوهای تازه‌ای از ژانر را مطرح نمی‌کند یا بهتر می‌توان گفت حرف تازه‌ای را نمی‌زند (چیزی که از کوئن‌ها همواره انتظار می‌رود) اما یک وسترن خوب‌است که حداقل این قابلیت را دارد که ذائقه وسترن را به تماشاگر بازگرداند.

یکی از خصایص مهم فیلم «شهامت واقعی» را می‌توان در طرح داستانی آن مشاهده کرد که این مورد در قالب خاصی از ژانر وسترن جای دارد. طرح «انتقام جویانه» فیلم که تا حد زیادی توانسته در پیشبرد داستان و سرگرم کردن مخاطب نقش بسزایی داشته باشد. همانطور که طرح «انتقام جویانه» در وسترن‌های قدیمی‌تر همانند «جویندگان» اثر «جان‌فورد» یا «وینچستر73» اثر «آنتونی مان» در شکل‌گیری داستان فیلم، جایگاه مثبتی داشته است.

در ابتدای فیلم «شهامت واقعی» از زبان یکی از شخصیت‌های اصلی فیلم «متی» این جمله‌ها را می‌شنویم: (هر چیزی در این دنیا قیمتی داره که باید پرداخت بشه و هیچ چیزی مجانی نیست، به غیر از موهبت الهی.) با این توجیه، روایت از سوی «متی» که یک دختر است و به مرزهای جوانی نزدیک شده، بازگو می‌شود که این به داستان فیلم ابعادی منطقی نیز می‌بخشد، «متی» در مقطعی از عمر خود این داستان را روایت می‌کند که هر چیز منطقی پیش پاافتاده‌ای را در ذهن خود به رنگ خیال و رویا و آرمان و حقیقت در می‌آورد. با پیش رفتن روایت، پی می‌بریم که پدر «متی» توسط یک فرد به نام «چینی» به قتل رسیده است و «متی» در پی آن است که انتقام قتل پدرش را بگیرد. اما «متی» به تنهایی قادر به این کار نیست.

او برای رسیدن به هدف خود به یک قهرمان نیاز دارد، به یک اسطوره. همان قهرمانی که از ناکجاآباد می‌آید و در انتها به ناکجاآباد می‌رود، همان قهرمانی که نجات جامعه از بحران به یمن وجود او محقق می‌شود... و این قهرمان یعنی «روسترکاگبرن» با بازی «جف بریجز»، قهرمانی از گذشته، پیر و خسته اما شخصیتی شکل گرفته است که می‌توان آن را جزو الگوهای تیپیکال ژانر وسترن دانست؛ شخصیتی شاخص و انسانی فارغ از هر چیزی که رنگ تعلق به خود بگیرد. او همان فردی است که «متی» می‌تواند با تکیه بر آن عدالت را اجرا کند. دیگر شخصیت‌های فیلم نیز تیپ‌هایی هستند که در طیفی گسترده و آشکار، قطب‌های مثبت و منفی را می‌سازند. همان تیپ‌های نمونه‌وار آشنای ژانر وسترن که به طور کلی می‌توان آنها را قرینه یکدیگر دانست. در مقابل «متی» و «کاگبرن»، شخصیت «چینی» و دوستانش و از سوی دیگر آن «رنجر جوان تگزاسی» با بازی «مت دیمون» که او نیز به خاطر جنایت‌های «چینی» در تگزاس در تعقیبش است.

از یک سو، راز جذابیت فیلم «شهامت واقعی» در روابط میان شخصیت‌ها نهفته است. رابطه «متی» با «کاگبرن»، رابطه «متی» با «رنجر تگزاسی»، رابطه «کاگبرن» با « رنجر تگزاسی» و رابطه کلی آنها با «چینی»، که حلقه اصلی شخصیت‌های فیلم و در واقع دنیای فیلم را تشکیل می‌دهند. وسترن کوئن‌ها بر دوش شخصیت‌های فیلم حرکت می‌کند و به وسیله آن موجودیت خود را اعلام می‌کند.



از سوی دیگر جذابیت فیلم «شهامت واقعی» مدیون سادگی هوشیارانه سبک روایت تصویری و توانایی کوئن‌ها در ساخت و انتقال فضای اثر به مخاطب است. از این رو کوئن‌ها این‌بار نیز با توسل به ژانر وسترن، به نوعی ادارک زیبایی شناختی دست یافته‌اند و آن را تجزیه و تحلیل کرده‌اند. از دیگر ویژگی‌های اثر کوئن‌ها که با فرهنگ ژانر وسترن نیز تا حد زیادی همخوانی دارد، قدرت داستانگویی آنهاست که اين ويژگي اساسا از شناسه‌ها و خصایص فیلم‌های وسترن «داستان» آنهاست که اگر به خوبی روایت شود یک فیلم وسترن بیشتر راه را طی کرده است. علاوه بر این، استفاده از عناصر واقعی صحنه و میزانسن (مانند رویارویی «متی» و «چینی» در رودخانه)، انتخاب زوایای مناسب دوربین، تدوین موازی، صحنه‌های تعقیب و گریز، نماهای دور و نزدیک، ساختار دیالکتیک قصه و به همراه شخصیت‌های نمونه‌وار و شاخص، از ویژگی‌های فیلم «شهامت واقعی» است.

تماشای فیلم وسترنی از کوئن‌ها خالی از لطف نیست. همین که امروزه چراغ سبزی برای ژانر وسترن روشن شده است خودش جای خوشحالی دارد و امیدوارکننده است. باید قدردان برادران «کوئن» بود، برای شهامت‌شان، برای ساخت یک وسترن خوب‌«شهامت واقعی».
 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

کارگردان: ویتوریو دسیکا
فیلمنامه: چزاره زاواتینی، دسیکا، گراردو گراردی، چزاره جولیو ویولا، آدولفو فرانکی، مارگارتا مالیونه، بر اساس داستانی نوشته «چزاره جولیو ویولا»
فیلمبردار: جوزپه کاراچولو
موسیقی: رنتسو روسلینی
بازیگران: ایزا پولا، لوچیانو د آمبروززیس، امیلیو چیگولی...
سیاه و سفید،92 دقیقه،1944، سینمای ایتالیا.


خلاصه داستان:
داستان پسربچه ای(پریکو) که مشکلات خانوادگی او را به تنهایی می کشاند...

 

سینمای واقع گرا

«بچه ها به ما نگاه می کنند»، نخستین اثر سینمایی "ویتوریو دسیکا" است که نام او را به عنوان یک کارگردان مطرح ایتالیایی بر سر زبان ها انداخت و این در حالی است که چند سال بعد با ساخت فیلم «دزد دوچرخه» به یک فیلمساز جهانی مبدل شد. "دسیکا"، قبل از ساخت «بچه...» در دهه 30 و در اوایل دهه 40، سالها در عرصه سینما فعالیت داشت، او یکی از نخستین بازیگران مشهور سینمای ایتالیا نیز بود که عمده فیلم هایی که او در آنها حضور داشت آثاری کمدی و درخشان بودند. اما در کنار بازیگری، "دسیکا" در عرصه کارگردانی هم بیکار ننشست و با دوستی و همکاری معروف اش با فیلمنامه نویس "چزاره زاواتینی" فیلم های بسیاری را تولید کرد که در بیشتر این آثار نگاه هر دوی آنها متمرکز بر وجود «بچه ها» بود.

این روند ادامه داشت تا اینکه "دسیکا" بار دیگر به یاری "زاواتینی" و چند فیلمنامه نویس دیگر، با ساخت فیلم «بچه ها به ما نگاه می کنند» تصویری گیراتر و جدی تر از «کودکان» به نمایش گذاشت که بسیار به واقعیت نزدیک بود. فیلم «بچه...» در نگاه اول یک فیلم ساده و معمولی است. اما اگر با دیدی دقیق تر و ظریف تر به آن نگاه کنیم، با دنیایی تازه روبرو خواهیم شد. فیلم با ظرافت خاصی ساخته شده است. داستان فیلم "دسیکا" درباره یک «پسربچه» است به نام "پریکو" با بازی "لوچیانو د آمبروزیس" که با بیان حیرت انگیزی در قالب یک واقعیت به تصویر کشیده می شود. "پریکو" در این فیلم، تصویر غمناک، معصوم و بی گناهی ست(نماینده یک نسل) که با بی عدالتی ها و معضل های اجتماعی رشد می کند. پایه اصلی داستان "پریکو" است و فیلم حول محور او می چرخد. از طرفی او قربانی مشکلات و معضلات خانوادگی است. پدر و مادر درگیر یک مشکل اساسی هستند که بانی اصلی آن مادر است، او به پدر بی وفا مانده و در حق اش جفا کرده است. اما پدر او را بخشیده! ولی هنگامی که مادر در خاموش کردن شعله هوس در وجودش ناتوان است، دوباره جفا می کند. پدر اینبار خود را در انتهای راه می بیند و در نتیجه چاره ای  جزء نابودی خود نمی بیند. در واقع، فیلم نمایشگر همین موضوع تلخ است که "پریکو" در مرکز آن قرار می گیرد؛ معصومیتی از دست رفته که فقط نظاره گر این زشتی تحمل ناپذیر است. در صحنه پایانی فیلم در جایی که مادر به نزد "پریکو" می رود تا خبر مرگ پدر را به او برساند، "پریکو" هنگام شنیدن خبر مرگ پدر، در هم می شکند و بر خلاف انتظار مادر که می خواهد او را در آغوش بگیرد، ترک اش می کند، در واقع با این واکنش "پریکو" خشم خود را نسبت به مادر که مهمترین عامل مرگ پدر و تراژدی زنده گی اوست، تحمیل می کند.

از طرفی دیگر، «بچه ها...» تحت تاثیر دورانی است که فیلم طی آن ساخته شده است. فیلم محصول 1943 است، یعنی در زمان جنگ خانمان سوز دوم و دورانی سخت برای ایتالیایی که زیر سایه فاشیسم و معضلات آن، روزگار می گذارند. البته در فیلم هیچ صحنه جنگی نمی بینیم، اما حاکمیت و سیاهی آن بر روی شهر و مردم به وضوح دیده می شود. فقر و مشکلات اجتماعی، زوال حس انسانی آدم ها در فضایی گرفته و با شخصیت های غمگین و خسته که با لبخند بیگانه اند. این آدم ها، تنها خواستار یک چیزند و آن «آرامش» است. فیلم نشان دهنده همین واقعیت است که با لحنی انتقادی و در عین حال بسیار صاف و ساده به ریشه یابی این معضلات می پردازد.

"دسیکا" با فیلم «بچه ها...» که نگاهی معصومانه به کودکان و زندگی آنها داشت(که البته به یک واقع گرایی نیز رسیده بود) توانست به یک سبک نیز دست یابد که آن را سبک «نئورئالیسم»  نامیدند. در واقع "دسیکا" با این فیلم موفق شد نخستین جرقه های ورود به عرصه نئورئالیسم را بزند که مهمترین ویژگی این سبک، ساختن فیلم درباره زندگی آدم های ساده و معمولی بود که جویای نمایش و تفسیر دنیای آنها بود؛ این سبک با این روش جذابیت اش را با به تصویر کشیدن بازتاب زندگی این آدم ها به دست می آورد. "دسیکا" در دو اثر مهم بعدی خود نیز به طریقی بهتر و محکم تر در ژانر واقع گرایانه باقی ماند. او با ساخت فیلم «واکسی» و با روایت تلخ زندگی کودکان ی که دچار فقر و بی پولی بودند و در ناامیدی رشد می کردند، فُرم منسجم تری به نئورئالیسم بخشید، و در سال 1948 با ساخت فیلم «دزد دوچرخه» سینمای نئورئالیسم را به اوج خود رساند. «دزد دوچرخه» که از معروف ترین آثار تاریخ سینماست، داستان غم انگیز پدر و پسری است که پس از اینکه دوچرخه شان را می دزدند، در نهایت خود نیز مجبور می شوند یک دوچرخه بدزدند. هرسه فیلم اول مطرح "دسیکا" با وجود طرح داستانی ساده ای که دارند با هوشیاری تمام، مفهوم و معنای حقیقت را به نمایش می گذارند. در فیلم «بچه ها به ما نگاه می کنند» شاهد فروپاشی یک خانواده هستیم، در فیلم «واکسی» تصویری تاریک از کودکان فقرزده پس از جنگ جهانی دوم را می بینیم، و در «دزد دوچرخه» شاهد زندگی آدم هایی هستیم که به اجبار و برای گذران زندگی خود به سرقت از دیگران روی می آورند. "دسیکا" با این آثار ما را به جهانی واقعی می برد تا واقعیت را ببینیم.

لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

واپسین ساخته «کنستانتین کوستاگاوراس» فیلمساز سیاسی مطرح سینما و خالق فیلم «زد»، فیلمی ست به نام «بهشت غرب».

موضوع فیلم «گاوراس» این بار درباره «مهاجرت» است. در تمام جهان ،مسئله «مهاجرت» خصوصا در اروپا مسئله ای جدی است و این موضوع برای سینماگران نیز از گذشته تا کنون همواره مورد توجه قرار گرفته است. در گذشته فیلمسازانی همچون «الیاکازان» با آثار خود «آمریکا آمریکا» و اکنون نیز در آثار فیلمسازانی همچون «فاتح آکین» به درستی به این موضوع اشاره می شود. در قرن حاضر و در کشورهای اروپایی، مهاجرت های غیرقانونی و موقتی گسترش یافته است و بیشتر این کشورها با فشارهای خود، دستیابی و اجازه ورود و ویزا را به مسئله ای محال تبدیل کرده اند که همین مسئله باعث می شود تعدادی از مهاجران پشت درها قرار بگیرند و یا با خطرهای هولناک ی مواجه شوند. فیلم «گاوراس» نیز به همین موضوع می پردازد. «بهشت غرب» داستان مرد جوانی است به نام «الیاس» با بازی «ریکاردو اسکامارچیو» که قصد دارد به کشور فرانسه مهاجرت کند. او رویای شهر پاریس را در ذهن دارد. در فصل آغازین فیلم «الیاس» را در یک کشتی می بینیم که در میان انبوهی از مهاجران غیرقانونی در انتظار رسیدن به مقصد است. کتاب کوچکی (آموزش زبان فرانسه) در دست دارد که تصویر (بُرج ایفل) بر روی جلدش نمایان است. وضعیت سخت و فشرده فضای کشتی و اوضاع شخصیت مرکزی فیلم به طریقی نمایش داده می شود که دلایلی که باعث شده «الیاس» کشورش را به مقصد «فرانسه» ترک کند به تماشاگر ارائه می شود و در واقع تداعی کننده وضعیت قهرمان فیلم است.

«بهشت غرب» از داستان پُرافت و خیز و هیجان انگیزی برخوردار است. از همان نخستین نماهای فیلم و پس از آنکه کشتی حامل مهاجران توسط گشت پلیس متوقف می شود، وضعیت برای «الیاس» نیز وخیم تر می شود. او مجبور است فرار کند و به درون آب بپرد و این در حالی ست که می توانست مانند بسیاری از مهاجران دیگر، در کشتی بماند و جان خود را به خطر نیاندازد. اما، رویای رفتن به پاریس و فرار از گذشته باعث می شود که خودش را به آب و آتش بزند. «الیاس» پس از گذراندن یک شب سخت و هولناک، ناگهان خود را کنار ساحل و در یک جزیره فوق العاده زیبا می بیند. او گیج و مبهوت است و اصلا نمی داند به کجا آمده است. جزیره، یک مکان تفریحی و توریستی است به مانند قطعه ای از بهشت! آیا این همان بهشت گمشده «الیاس» است؟ او خود را به زودی در میان مردم جزیره می بیند. بر اثر یک اتفاق لباس یک خدمتکار را بر تن می کند و سپس با زنی آشنا می شود که که او را از وضعیت بحرانی می رهاند. در واقع «گاوراس» و فیلمنامه نویس فیلم، می کوشند با این تحول در مسیر شخصیت فیلم، ناراحتی و سرگردانی قهرمانش را به این طریق کاهش بدهند. شخصیت «الیاس» در سرتاسر فیلم لحظه ای آرام و قرار ندارد، مدام در حال حرکت است و تنها یک چیز را می داند، رفتن و رفتن به سوی پاریس.

در فیلم، «الیاس» از دیدگاه های مختلف هربار با لحظه های غافلگیرکننده ای روبرو می شود. در زنده گی او «اتفاق» به عنوان یک نیروی آسمانی نقش دارد و شخصیت او در طول فیلم همواره توسط اشخاص گوناگون، مورد توجه است. در آن جزیزه تفریحی، شعبده بازی معروف او را در برنامه هایش دستیار خودش می کند و به «الیاس» آدرس خود را می دهد تا هر وقت که دلش خواست در پاریس ملاقات اش کند و از این رو این جمله همیشه با «الیاس» همراه است: (بیا پاریس و منو ببین). برخورد او با آدم های مختلف ماجراهای تلخ و شیرینی برایش بوجود می آورد؛ مثلا برخورد با مردی که در جاده قبل از سوار کردن «الیاس» در اتوموبیل اش، پول هایش را می دزدد. آشنایی با زن پرنده فروشی که به او غذا و جایی برای خوابیدن می دهد، همراه شدن با یک زوج میانسال که «الیاس» را در میانه راه و در سرما رها می کنند و یا دوستی با دو راننده کامیون که او را به پاریس می رسانند و در نهایت ورود او به پاریس که با اتفاقات و دردرسرهای تازه ای همراه است.

آخرین ساخته «گاوراس» را به نوعی باید یکی از متفاوت ترین و مفرح ترین آثار این فیلمساز دانست. فیلم «بهشت غرب» با وجود موضوع بسیار مهم و جدی که دارد، کمدی مفرح ی است که با حالت کنایه آمیز «گاوراس»وارش، داستان خود را بیان می کند به طریقی که بیننده بدون اینکه لازم باشد از خنده اشک در چشم هایش جمع شود، از دیدن فیلم لذت ببرد. «بهشت غرب» فیلمنامه ظریفی دارد که طنز تلخ اش در تمام زنده گی شخصیت مرکزی فیلم جریان دارد. فیلم، کسل کننده نیست و این به دلیل نگاه ویژه فیلمنامه نویس و کارگردانی یکدست «گاوراس» است که داستان را خیلی روان بیان می کند؛ با خلق لحظات هیجان انگیز و قطع های حساب شده. لحظاتی که در آنها اتفاقات بر خلاف انتظار بیننده به وقوع می پیوندد. به طور مثال در صحنه ای که «الیاس» از روی ریل قطار عبور می کند، یک قطار سریع السیر با فاصله بسیار اندکی از کنارش عبور می کند و او را شوکه می کند در حالی که هم «الیاس» و هم «بیننده» انتظار چنین اتفاقی را ندارند.

پایان فیلم نیز فوق العاده است و می توان آن را یکی از تلخ ترین طنزهای سینمایی دانست. در جایی که «الیاس» در نهایت موفق می شود شعبده باز را ملاقات کند، اما هنگامی که خودش را به او معرفی می کند با برخورد غافلگیرکننده شعبده باز مواجه می شود که به او می گوید: ( تو منو دیدی و تو پاریسی) و سپس تنها چیزی که از شعبده باز به «الیاس» می رسد ، یک چوب مخصوص شعبده بازی است که «الیاس» را به سمت (بُرج ایفل) می کشاند و این بهترین و تنها انتخاب خوب برای «الیاس» است. موسیقی «Armand Amar » برای فیلم نیز متناسب است.


لینک مستقیم: کافه سینما

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

کارگردان: آکیرا کوروساوا
فیلمنامه: کوروساوا، ریوزو کیکوشیما، هیدئواوگونی - بر مبنای داستانی کوتاه نوشته: شوگوریا ماموتو
فیلمبردار: فوکوزو کویوزومی، کوزوسایتو
موسیقی: ماسارو ساتو
بازیگران: توشیرومیفونه، تاتسویا ناکادایی، تاکاشی شیمورا...
1962،سیاه و سفید، 96 دقیقه، سینمای ژاپن.


خلاصه داستان: «سانجورو» (توشیرومیفونه) یک ساموایی کهنه کار است که به یک گروه سامورایی جوان کمک می کند تا بر علیه فساد بجنگند...

 


"آکیرا کوروساوا" یکی از بزرگترین کارگردانان سینمای ژاپن و تاریخ سینما است. وی در سال 1951 با ساخت فیلم «راشومون» سینمای ژاپن را به جهان معرفی کرد. «راشومون» به همراه فیلم بسیار مطرح دیگرش «هفت سامورایی» از محبوب ترین آثار تاریخ سینما به شمار می آیند و همواره در نظرسنجی بهترین فیلم های تاریخ سینما، در لیست آثار منتخب کارشناسان و مخاطبان قرار می گیرند.

«سانجورو» نام فیلمی است از "کوروساوا" که به سال 1962 آن را یک سال پس از فیلم دیگرش «یوجیمبو» کارگردانی کرد. «سانجورو» به لحاظ ساختار و شخصیت پردازی، شباهت های بسیاری به فیلم «یوجیمبو» دارد، و در واقع آن را می توان دنباله ای بر این فیلم به شمار آورد.

"توشیرومیفونه" در فیلم «سانجورو» همان "توشیرومیفونه" فیلم «یوجیمبو» است؛ نام او در هر دو فیلم «سانجورو» است و او یک سامورایی جان سخت است با شخصیت ی درونگرا، بیگانه با جامعه و تنها ، که قهرمان یکه تاز داستان فیلم «کوروساوا» است.

«سانجورو» جدای از داستان و شخصیت پردازی خوب، عنصری طنز(هجوآمیز)، صحنه های زیبای نبرد با شمشیر، ضرباهنگ سریع و موسیقی مفرح ی  در خود دارد که آن را به اثری جذاب و دیدنی مبدل کرده است. اما مهمتر از همه، موفقیت فیلم بیشتر به سبک تصویری و بصری فیلم مربوط می شود. خلق صحنه های سینمایی با قاب های مختلف، متفاوت و دقیق - که از لحاظ بصری، قابلیت های خارق العاده "کوروساوا" را در این زمینه به نمایش می گذارد. به همین منظور در ادامه این بخش، گزیده ای از قاب های فیلم «سانجورو» را خواهیم دید که خصوصیات و کیفیات بصری «کوروساوا» را روشن می سازد.


 


 

نمای آغازین فیلم با تصویری از یک گروه سامورایی شروع می شود که در پس یک پنجره  نشان داده می شوند. این قاب جدای از اینکه به معرفی این گروه می پردازد، موقعیت و شرایط کنونی شان را نیز نشان می دهد. شکل پنجره و نحوه قرار گرفتن آنها به گونه ای است که مانند پرنده هایی در قفس می مانند که گرفتار شده اند.


 

نمایی که به معرفی شخصیت قهرمان فیلم می پردازد. "توشیرومیفونه" (سانجورو)، غریبه ای سرگردان و عجیب که ناگهان از دورن تاریکی ظاهر می شود؛ او یک هیولاست!


 

نمایی مربوط به 9 سامورایی در مکانی که از ترس کشته شدن توسط نیروهای مخالف پنهان شده اند... «هجو سامورایی»

 


 

یک قاب که بیانگر تک افتادگی و تنهایی شخصیت فیلم است. حالتی که در بیشتر نماهای دیگر فیلم نیز دیده می شود. «سانجورو» اغلب در گوشه ای از قاب ها و یا «تک» نشان داده می شود که او را از دیگر شخصیت ها متمایز می کند.


 

نمایی که در داخل آن هر کدام از سامورایی ها به سَمتی نشسته اند. یک قاب که حالت ذهنی آنها را منتقل می کند و فشردگی تصویر و حرکات تغییرشکل یافته سامورایی ها، آشفتگی آنها را نیز نشان می دهد.

«سانجورو» در مقابل دروازه های عظیم قلعه دشمن ایستاده است. عظمت دروازه ها با قرارگرفتن دوربین در پایین ،هویداست. با باز شدن دروازه ها، سوارکاران از قلعه بیرون می آیند. «سانجورو» با دیدن سوارکاران کمی عقب میکشد. در این قاب، کیفیت حرکت سوارکاران به گونه ای است که به نظر می رسد آنها به سمت «سانجورو» یورش برده اند و هر لحظه ممکن است او زیر سُم اسب ها له شود. تاثیر صحنه تا حدی است که بر تماشاگر نیز همین حس را منتقل می کند!

یک گروه 9 نفره سامورایی که مانند یک شخصیت «سانجورو» که 9 سَر دارد رفتار می کند. یک قاب که بیانگر رابطه هاست.

نمای قدرت آزمایی نهایی فیلم - «سانجورو» و «هانبئی» در حالی که شمشیرهایشان در غلاف است، با کمال خونسردی و آرامش یکدیگر را ارزیابی می کنند. زمانی سپری می شود. سپس در یک لحظه شمشیرها بیرون کشیده می شوند. اینک شاهد فوران خون از بدن «هانبئی» هستیم. در داخل این قاب، «سانجورو» با حرکت سریع افقی بدن و سلاح، ضربه ای به حریف وارد می کند. لحظه ای بعد «هانبئی» آرام بر روی زمین می افتد. در واقع ضربه شمشیر بیانگر (جدایی مرگ و زنده گی) است.

«سانجورو» غریبه ای سرگردان، همانند «سانجورو» در فیلم «یوجیمبو» ، در پایان به سوی سرنوشت مبهم اش می رود.


لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
زبان پروانه




یک تختخواب...
                       یک آینه
                                     و یک قلب... همشون خالی هستن
و تو همیشه تنهایی...


                                         
 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
این مطلب پیش از این در روزنامه تهران امروز منتشر شده است.


به خاطر يك دوران باشكوه

ژانر «وسترن» در تاريخ سينما همواره از محبوبيت ويژه‌اي برخوردار بوده است. عشق به سرزمين در قالب داستان‌هايي جذاب و «سرشار از زندگي»، نمايش اسطوره‌ها و قهرمانان غرب، صحنه‌هاي هيجان انگيز و پرتحرك و سرانجام لوكيشن‌هاي زيبا و نفس‌گير اين جايگاه را براي فيلم وسترن به ارمغان آورده اند.


از آغاز پيدايش سينما، فيلم وسترن داراي پايگاهي محكم و پراهميت بوده است. يكي از مهم‌ترين فيلم‌هاي اوليه تاريخ سينما وسترن متمايزي است به نام «سرقت بزرگ قطار» كه به سال 1903 ساخته شد. در دهه 20، فيلم وسترن به يك پديده جهانی تبدیل شد و این روند در دهه 30 نیز ادامه یافت. اما بهترین وسترن های تاریخ سینما در سه دهه طلایی 40، 50 و 60 تولید شدند.

در دهه های 70 و 80، سینمای وسترن رفته رفته رو به افول نهاد و از دهه 90 به بعد وسترن آن جاذبه همیشگی و پیشین خود را برای تماشاگران سینما از دست داد. امروزه نیز هر از چندگاه، فیلم وسترن ساخته می شود که در حقیقت رجعتی است به گذشته و تاریخ، سفری است ببرای یادآوری و دلتنگی یک دوران باشکوه. این مجموعه به معرفی گزیده ای از تاثیرگذارترین فیلمهای ژانر وسترن می پردازد و به طور قطع بحث درباره تمامی آثار تولید شده در این ژانر زمان و فضای بیشتری می طلبد.

حسن نیازی



«اسب آهنين». "جان فورد" - 1924

دهه 20 در دوران سينماي صامت، فيلم‌هاي وسترن از محبوبيت زيادي برخوردار بودند. "جان فورد" يكي از كارگردان‌هاي بزرگي بود كه در اين زمينه فعاليت داشت. «اسب آهنين» از معدود وسترن‌هاي تاثيرگذار اين دهه به شمار مي‌آيد. داستان اصلي فيلم درباره احداث بزرگ‌ترين خط آهن آمريكاست و در اين حال رابطه عاشقانه "ديوي براندون" با دختر يكي از روساي راه آهن در پس زمينه روايت مي‌شود. اين اولين اثر مهم فورد است.



«دليجان». "جان فورد" - 1939

«دليجان» يكي از آثار كليدي ژانر وسترن است. فيلمي كه سينماي وسترن را به پختگي رساند. مهمترين ويژگي «دليجان» تحليل شخصيت‌ها و ظرايف روانكاوانه است، نكاتي كه تا پيش از اين مغفول مانده بود. فيلم روايتگر مسافراني است كه با يك «دليجان» راهي سفر مي‌شوند و در طول مسير با خطراتي از جمله حمله سرخپوست‌ها مواجه مي‌شوند.



«اهل غرب». "ويليام وايلر" -1940

از وسترن‌هاي جذاب و تماشايي تاريخ سينما و دهه 40 سينماي آمريكاست. كارگرداني سنجيده و ظريف "وايلر"، حضور دو شخصيت اصلي "گري كوپر" و "والتربرنان"، فيلمبرداري زيباي "گرگ تولند" و موسيقي شنيدني "آلفرد نيومن"، اهل غرب را به وسترني تاثيرگذار و قابل توجه تبديل كرده است.



«دوئل در آفتاب». "كينگ ويدور" - 1946

وسترن حماسي و پرهزينه «دوئل درآفتاب» به تهيه كنندگي "ديويد ا سلزنيك" از فيلم‌هاي معروف دهه 40 و سينماي وسترن است. فيلم با بهره گيري از بهترين بازيگران زمانه خود "جوزف كاتن"، "گريگوري پك"، "جنيفرجونز"، "ليليان گيش" فروش خوبي را نصيب خود كرد.

"پك" در فيلم در نقش يك ضدقهرمان،تصويري خشن از خود به نمايش مي‌گذارد و "جونز" در نقش يك قهرمان زن (دچاربحران هويت) حضوري متفاوت دارد.


«كلمنتاين عزيزم». "جان فورد" - 1946

اثري شاعرانه از استاد و از بهترين‌هاي ژانر وسترن. طرح انتقام جويانه فيلم در داستاني از وايات ارپ «از اسطوره‌هاي دوران وسترن» بازي "هنري فاندا" در نقش "ارپ" كه به عنوان بهترين وايات ارپ تاريخ سينما شناخته شد، عشقش به كلمنتاين (زن معصوم تاريخ سينماي وسترن) و كارگرداني استادانه "فورد" فيلم را به اثري شاخص مبدل مي‌كند.


«رود سرخ». "هاوارد هاكس" - 1947

از مهمترين وسترن‌هاي تاريخ سينما و از بهترين‌هاي "هاكس". فيلم تضاد موجود در رابطه يك پدر و پسرخوانده‌اش را به بهترين شكل ممكن منعكس مي‌كند. "جان وين" در حضوري متفاوت در مقابل پسرخوانده‌اش با بازي "مونتگمري كليفت" يكي از به يادماندني ترين بازي‌هايش را به نمايش مي‌گذارد.


«تير شكسته». "دلمر ديوز" - 1950

وسترني عاشقانه و خوش ساخت از "دلمر ديوز" كه براساس رمان (برادر خوني) نوشته "اليوت آرنولد" ساخته شد. «تير شكسته» از اولين وسترن‌هايي است كه نگاهي مثبت به سرخ پوستان دارد. حضور "جيمزاستوارت" در نقش يك مصالحه گر بين سفيد پوستان و سرخ پوستان، از نقاط قوت فيلم به شمار مي‌آيد.


«وينچستر73». "آنتوني مان" -1950

"آنتوني مان" از فيلمسازاني بود كه با ساخت چندين وسترن خوب از جمله«مردي از لارامي» و «مردي از غرب» نقش به‌سزايي در رونق اين ژانر داشت. «وينچستر73» يكي از بهترين وسترن‌هاي اوست. وسترني روان‌شناسانه كه به تحليل شخصيت در قالب قهرماني پيچيده مي‌پردازد. اين فيلم نخستين همكاري "استوارت" با "مان" است كه در چند فيلم بعدي "مان" نيز ادامه يافت.


«ماجراي نيمروز». "فردزينه مان" - 1952

وسترن معروف و حماسي «ماجراي نيمروز»، از بهترين آثار تاريخ سينماست. كارگرداني "زينه مان" و تسلطش بر صحنه ها، بي‌نظيرند. "زينه مان" در به تصويركشيدن ماجرايي كه در يك نيمروز اتفاق مي‌افتد و همينطور توجه‌اش به روابط و بررسي و مطالعه كاراكترها استادانه عمل مي‌كند. قهرمان فيلم با نقش آفريني بسيار تاثيرگذار "گري كوپر" به تنهايي در برابر نيروي شر مي‌ايستد.


«شين». "جورج استيونس" - 1953

«شين» وسترني اصيل و رمانتيك در حد يك شاهكار است. ورود شين به خانواده استارت، عشقش به ماريون و دوستي ديوانه وارش به جوي كوچك، گرم‌ترين و رمانتيك‌ترين لحظات را به تصوير مي‌كشد. شين، با پس زمينه مقابله با شر، داستان يك قهرمان پاك و مقتدر و رمانتيك است.


«جاني گيتار». "نيكلاس ري" - 1954

«جاني گيتار» از آثار شاخص سينماي وسترن است. محور اصلي فيلم، رويارويي مرگبار دو زن است و همين موضوع از «جاني گيتار» وسترني متفاوت به‌وجود آورده. اگر در سينماي وسترن، زن به عنوان يكي از عناصر فرعي ژانر به حساب مي‌آيد، در اينجا، زن نقش كليدي دارد و به اصلي‌ترين موضوع اثر تبديل مي‌شود. اهميت فيلم به حدي است كه "فرانسوا تروفو"، "نيكلاس ري" را به خاطر مهارت بارزش در پرداخت صحنه‌هاي شبانه ،«شاعر شبانگاهي» ناميد. «جاني گيتار» نمونه‌اي بارز از فيلم كوچكي است كه باليد و به مقام يك اثر كلاسيك رسيد.


«جويندگان». "جان فورد" - 1956

شاهكاري از "جان فورد" كبير و از بهترين آثار تاريخ سينما. فورد در «جويندگان»، موفق مي‌شود بهتر از هر وسترن ديگري تضاد ميان تمدن و بدويت را به تصوير بكشد. از طرفي به اوج زيبايي سبك بصري باشكوه دست مي‌يابد كه نظيرش را در كمتر فيلمي مي‌توان يافت. اين وسترن شاعرانه يكي از پيچيده ترين و متناقض ترين شخصيت‌هاي تاريخ سينما را با بازي "جان وين" به نمايش مي‌گذارد. «جويندگان» بهترين اثر "فورد" است.


«ريوبراوو». "هاوارد هاكس" - 1959
 

«ريوبراوو» از آثار بلامنازع سينماي وسترن، فيلمي است جذاب و تماشايي با كارگرداني خوب و توام با طنز هميشگي "هاكس". بازي‌هاي به يادماندني (جان وين، دين مارتين، والتربرنان) و موسيقي شنيدني و محبوب (ديميتري تيومكين) اين وسترن را به يكي از دوست داشتني ترين فيلم‌هاي تاريخ سينما بدل كرده است. گفتني ست كه اين وسترن، پاسخي سينمايي است به «ماجراي نيمروز» "فرد زينه مان".


لینک این مطلب در سایت سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو ادامه مطلب ... | 
 
 
 

11 دليل مهرورزي به سينماي مهرجويي


مقدمه: براي من، «داريوش مهرجويي» نه تنها يک هنرمند و يک سينماگر حرفه اي، بلکه يک شخصيت برجسته، خاطره انگيز، محبوب و عزيز است! نخستين بار بخاطر تماشاي فيلم ي از «مهرجويي» پا به سينما گذاشتم و آن حس عجيب و رويايي که پس از ديدن «هامون» بر روي پرده جادويي سينما، همه وجودم را فرا گرفت... حسي بود که مرا با سينما آشنا کرد. «مهرجويي» و فيلم «هامون» دوستي من با سينما بود، و اين سرآغاز يک دوستي تازه بود که براي هميشه و تا ابد ادامه دارد. سينماي «مهرجويي» با ما چه کار کرده است؟ چه چيزي باعث مي شود که سينماي او را دوست داشته باشيم و چرا پس از ديدن فيلمي از «مهرجويي» مي توان ساعت ها نشست و از آنچه که ديده ايم صحبت کنيم و در نهايت از خودمان بگوييم؟ با «مهرجويي» به کجاها رفته ايم؟ با «گاو» با «دايره مينا» با «اجاره نشين ها» با «بانو، سارا، پري و ليلا» با «درخت گلابي» با «مهمان مامان» با... راستي «هامون» را چند بار ديده ايم؟؟؟ و چرا حالا نيز پس از گذشت سال ها از ساخت «هامون»، هنگامي که دوباره در سالن هاي سينما اکران مي شود، با تمام وجود به استقبال آن مي رويم و همان حسي را به «هامون» داريم که براي نخستين بار به او داشتيم؟ سينماي «مهرجويي» حاوي يک زنجيره از ويژه گي هايي است که ما را به سمت خود مي کشاند، ويژه گي هايي که فراورده و محصول ذهن او هستند.


داریوش مهرجویی در پشت صحنهٔ فیلم‌برداری دایرهٔ مینا (۱۳۵۳)

1- اولين نکته اي که در مورد سينماي «مهرجويي» برايم جالب است و هميشه آن را ستايش مي کنم، شناخت او از "مردم" است. «مهرجويي» به طرز شگفت انگيزي مردم را مي شناسد. او زنده گي مردم (فقير، متوسط، اشرافي) را به بهترين شکل ممکن به تصوير مي کشد و گويي که سال ها با آنها در ارتباط بوده و زنده گي کرده؛ شادي ها و غم هاي مردم را مي شناسد، درد و زبان آنها را مي شناسد. در فيلم خيره کننده و نئورئاليستي «گاو»، مهرجويي –بحران روستايي دورافتاده را پس از مرگ يک گاو که تنها گاو روستا هم هست، به همراه عشق مش حسن  به گاوش، را به طريقي به تصوير مي کشد که گويي هيچ دوربين و فيلم ي در کار نيست؛ فضا و شخصيت ها و زنده گي مردم روستا، بسيار به واقعيت نزديک است و تصويري که از فيلم «گاو» مي بينيم، تصويري واقعگرايانه است. و در حقيقت مهمترين دليل موفقيت فيلم را مي توان در همين مورد يافت؛ تصويري واقعي از زنده گي مردم روستا. اين مورد در ديگر فيلم هاي «مهرجويي» نيز قابل مشاهده است، فيلم «اجاره نشين ها» که موضوع آن به زنده گي مردم طبقه متوسط مي پردازد و يا در فيلم «مهمان مامان» که شاهد خصوصي ترين  لحظات زنده گي مردم هستيم، با تمامي لذت ها و غم ها و شادي هاي آنها. «مهرجويي» با سينما، زنده گي را به نمايش مي گذارد. شخصيت هاي او زندگي را زندگي مي کنند.

2- نکته ديگر که يکي از مهمترين عوامل سازنده و تاثيرگذار در سينماي مهرجويي به حساب مي آيد، «فيلمنامه» است. «مهرجويي» تقريبا فيلمنامه بيشتر آثارش را خودش نوشته و به همين جهت است  که حضورش را در فيلم هايش شاهد هستيم. «مهرجويي» اين توانايي را دارد که با کلمات، تصاوير را بنويسد و جزئيات آنچه را که تخيل مي کند و ايده هايي که به ذهنش مي آيد را نگاه کند. گرچه فيلمنامه نويساني هستند که به او در نوشتن فيلمنامه کمک مي کنند، اما همواره  «مهرجويي» خود صاحب فيلمنامه هايش بوده، فيلمنامه هايي که ممهور به نام مهرجويي هستند. 

3- نکته  مهم ديگر از سينماي «مهرجويي» موضوع «ايده» است. بيشتر آثار «مهرجويي» از يک ايده ساده سرچشمه مي گيرند و رفته رفته رشد مي کنند و در نهايت به شکل يک اثر سينمايي به بالندگي مي رسند. «مهرجويي» مي گويد: (سوژه هاي فيلم هايم گاهي در ميان اطرافيانم و از يک برخورد ساده، گاهي از يک تصوير و يا با خواندن يک کتاب مي آيند و يا گاهي بر اثر يک تجربه در زنده گي ام شکل مي گيرند). از اين رو ميتوان سينماي «مهرجويي» را برآمده از زنده گي دانست که به شکل بي واسطه اي از دل واقعيت بيرون مي آيند.

4- «مهرجويي» يک سينماگر حرفه اي است و با هنر و سينما بزرگ شده است. او علاوه بر فيلمنامه نويسي در ديگر مراحل فني فيلمسازي نيز تبحر دارد. مثلا تدوين براي «مهرجويي» اهميت ويژه اي دارد. تدوين در آثار «مهرجويي» صرفا براي سرهم کردن يک داستان نيست ؛ تدوين او فکر شده است و از تازه گي و طراوت خاصي برخوردار است. همچنين «مهرجويي» در طراحي صحنه و دکور، طراحي لباس و گريم، عکاسي و موسيقي نيز تبحر دارد، و اين شناخت از تکنيک ها و دقت او بر اين موارد، سينماي او را محکم تر مي کند. «مهرجويي» از آن دست فيلمسازاني است که براي حرفه خود ارزش و احترام قائل ست. او بر تمامي جزئيات و موارد دقت دارد. از طراحي صحنه و دکور و لباس گرفته تا تدوين، نورپردازي، انتخاب لوکيشن و... «مهرجويي» بر روي  تک تک اين موارد کار مي کند و با دقت کار مي کند و اين يکي از خصايصي است که کمتر فيلمسازي در کشورمان آن را رعايت مي کند.

5- نکته ديگري که در سينماي «مهرجويي» حائز اهميت است، شخصيت هاي آثار او هستند. فيلم هاي «مهرجويي» فيلم هاي شخصيت پردازي هستند. اين شخصيت ها همواره در جستجوي معنويت هستند، در جستجوي معنا براي آگاهي از خويشتن. شخصيت هاي «مهرجويي» شخصيت هايي آميخته با درد و رنج هستند. آنها با درد تکامل مي يابند و اين بهترين راه براي تطهير روح آنهاست. سرنوشت شخصيت هاي «مهرجويي» اينگونه است و به اين طريق رشد مي کنند تا اينکه به واقعيت و به يک آرامش خاص برسند. آنها همواره با مرگ و زندگي و عشق و تلاش درگير هستند.

6- از موارد مهم ديگر سينماي «مهرجويي» بهره گيري او از «اقتباس ادبي» است. در سينماي ايران کمتر فيلمسازي وجود دارد و يا بهتر بايد گفت که جرات دارد که فيلمي بر اساس يک اثر ادبي را کارگرداني کند و يا اگر اين کار را انجام مي دهند، به شکلي صحيح و کامل آن را انجام نمي دهند. در کارنامه «مهرجويي» مي توان فيلم هايي را يافت که بر اساس آثار ادبي ساخته شده اند و يا ايده آن از يک اثر ادبي سرچشمه گرفته است. اما شيوه اي که «مهرجويي» از آن براي استفاده از اقتباس ادبي در آثارش انجام مي دهد متفاوت و مستقل است. او در اين آثار، قدم به قدم اثر را دنبال نمي کند تا آن را به تصوير بکشد، و سعي مي کند که معناهاي اثر ادبي منتقل نشوند و در اصل با استفاده از کلمات هرآنچه را که مي خواهد نشان مي دهد. «مهرجويي» فرايند کاملا متفاوتي را دنبال مي کند. او در واقع از يک اثر ادبي الهام مي گيرد و اثر شخصي خودش را مي سازد. بهره گيري «مهرجويي» از اين شيوه، زيبايي خاص و ديدني به سينماي او مي دهد.

7- از ديگر مشخصه هاي سينماي «مهرجويي» مي توان به رابطه فلسفه در آثار او اشاره کرد. به طور کلي موضوع فلسفه را مي توان در همه آثار مهرجويي مشاهده کرد. «مهرجويي» خودش معتقد است که (زندگي هر کسي به فلسفه آغشته است و هر کسي به هر طريقي مدام درگير آن است). سينماي «مهرجويي» رفتار و نگرش ها را عرضه مي کند و همواره مي کوشد که معناي وجودي شخصيت ها و دنياي پيرامونشان را مطرح کند تا از اين طريق بتواند کيفيت رفتاري شخصيت ها و معناي دقيق تر زنده گي را به نمايش بگذارد. از اين رو سينماي «مهرجويي» سينماي هستي و وجود است، سينمايي که مخاطب را به فکر کردن وامي دارد و روح او را دچار تغيير و تحول مي کند.

8- نکته بعدي که در آثار مهرجويي قابل مشاهده است، موضوع تنهايي شخصيت ها و بحران رواني آنهاست. بيشتر شخصيت هاي «مهرجويي» آدم هاي تنهايي هستند. هر کدام از اين شخصيت ها دچار بحران هايي مي شوند که آنها را به انزوا و تنهايي مي کشاند. گاهي تلخي گذشته و هراس از آينده، گاهي معضلات ذهني و حضور افکاري که کنار آمدن با آنها دشوار مي شود، گاهي مسائل فرهنگي، ديني و فلسفي و گاهي مسائل روانشناختي که يکي از موثرترين و مهمترين مشخصه هاي سينماي «مهرجويي» محسوب مي شود. روانشناسي شخصيت ها و دقت بر رفتار آنها، تمرکز بر آسيب هاي رواني و به تصوير کشيدن آنها، به شخصيت هايي که «مهرجويي» خلق مي کند زنده گي مي بخشد و رفتار آنها را باورپذير مي کند.

9- نکته ديگري که در سينماي «مهرجويي» اهميت دارد، نقش موسيقي در فيلم هاي اوست. با نگاهي به زندگي نامه «مهرجويي» خواهيم ديد که او از دوران نوجواني اهل موسيقي بوده و به اين هنر علاقه نشان داده است. او در نواختن سنتور و پيانو تبحر دارد. «مهرجويي» از نخستين فيلمسازاني بود که در فيلم خود «الماس 33» از موسيقي ارژينال استفاده کرد که اولين تجربه فيلمسازي او نيز بود. در فيلم «گاو» نيز از يک موسيقي ساده استفاده کرد که بسيار با فضاي روستايي و شخصيت هاي فيلم همخواني داشت و «مهرجويي» خودش نيز در اجراي موسيقي اش شرکت داشت و از نوازندگان سنتور بود. در فيلم هاي «اجاره نشين ها»، «هامون»، «ميکس»، «بماني»، «مهمان مامان» موسيقي کاربرد بسزايي دارد. در فيلم توقيف شده «سنتوري»، مهرجويي علاقه اش را بيش از پيش به موسيقي نشان مي دهد و موسيقي در فيلم معناي واقع گرايانه اي پيدا مي کند. «مهرجويي» در فيلم هايش به شيوه اي اصولي و هوشمندانه از موسيقي استفاده مي کند. موسيقي در فيلم هايش سنجيده و هماهنگ هستند و در کار تنيده مي شوند. او خوب مي داند که کجا و چگونه از موسيقي استفاده کند. در بين آثار او، هستند فيلم هايي که در آنها موسيقي نقش چنداني نداشته باشد و يا استفاده نشده باشد. مثلا در فيلم «دايره مينا» موسيقي نقش چنداني ندارد و يا اصلا در فيلم «درخت گلابي»، مهرجويي از يک قطعه موسيقي آماده (اثر:فيليپ گلس) استفاده مي کند که به خوبي با بافت فيلم همخواني دارد. «مهرجويي» هنر موسيقي را خوب مي شناسد و خوب مي داند که به چه طريقي از آن بهره بگيرد.

10- از نکات مهم و ارزشمند سينماي «مهرجويي»، حضور و نقش بازيگران در فيلم هاي او هستند. «مهرجويي» همواره در فيلم هايش از بازيگران خوب بهره مي گيرد. عمده اين بازيگران، حرفه اي هستند؛ اما شيوه کار «مهرجويي» با بازيگران به طريقي است که هر کدام از آنها گويي که در اولين نقش هايشان حضور مي يابند. «مهرجويي» خالق دو شخصيت مهم سينماي ايران نيز هست. در فيلم «گاو» با خلق شخصيت «مش حسن»،(عزت اله انتظامي) را به سينماي ايران معرفي کرد و با فيلم «هامون» شخصيت «حميدهامون»(زنده ياد خسرو شکيبايي) را که يکي از محبوب ترين و تاثيرگذارترين شخصيت هاي تاريخ سينماي ايران به حساب مي آيند، را معرفي کرد. انتخاب بازيگران يکي از مهم ترين مراحل کار فيلمسازي «مهرجويي» است. در اينجا گزيده اي از نام بازيگران آثار «مهرجويي» را مي بينيم: عزت اله انتظامي، علي نصيريان، بيتا فرهي، زنده ياد خسروشکيبايي، گوهر خيرانديش، زنده ياد حميده خيرآبادي، فتحعلي اويسي، نيکي کريمي، امين تارخ، علي مصفا، ليلا حاتمي، همايون ارشادي، گلشيفته فراهاني، زنده ياد نعمت اله گُرجي، محمدرضا شريفي نيا، گلاب آدينه، پارسا پيروزفر، امين حيايي، ژالو علو، بهرام رادان و...

11- «مهرجويي» يک سينماگر حرفه اي است. ساختار سينمايي او، از تدوين تا صدا، رنگ و نورپردازي و... هر چقدر روبه جلو مي رود، پخته تر و دقيق تر و حرفه اي تر مي شود. «مهرجويي» فيلمسازي است که به لحاظ فُرم آثارش مي توان او را صاحب سبک دانست. در فيلم هايش مي توان کاملا حضورش را تشخيص داد. «مهرجويي» اينک در هفتمين دهه زنده گي اش و با بيش از 40 سال سابقه فيلمسازي، همچنان خستگي ناپذير است و هنوز آثارش سرشار از انديشه اند و تازه گي دارند. آثار «مهرجويي» هرکدامشان يک تجربه جديد است و هرگز تکرار نشده اند. اين فيلمساز بزرگ سينماي ايران در طول مسير فيلمسازي اش، هرگز به بيراهه نرفته و همواره کوشيده آنچه را که مي خواهد بسازد. «مهرجويي» فيلمسازي است که تحت هر شرايطي فيلم اش را مي سازد. و «مهرجويي» يک هنرمند است، هنرمندي که مي تواند با هر سليقه اي کنار بيايد؛ حتي شخصي ترين فيلم هاي او نيز براي هر نوع مخاطبي مناسب است و آن را راضي نگه مي دارد. «مهرجويي» يک حرفه اي است.

لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
حسن نیازی
تهران امروز

"بليك ادواردز" فيلمساز بلندآوازه سينما در سن 88 سالگي درگذشت. اين خبري بود كه براي مخاطبان سينما، به‌ ويژه علاقه‌مندان به شخصيت "بليك ادواردز" و سينماي خاص او، كه هربار با شنيدن و يا با حك شدن نامش به عنوان كارگردان روي يك فيلم، در موجي از شادي و هيجان و خاطرات شيرين غرق مي‌شدند، يك فاجعه محسوب مي‌شد. "ادواردز" فيلمساز و هنرمندي بود كه نيازي به معرفي و تعريف از او نيست. همه مخاطبان سينما، با نام و سينماي او به خوبي آشنا هستند؛ فيلم‌هاي «صبحانه در تيفاني»،


«مجموعه پلنگ صورتي»، «مسابقه بزرگ»، «پارتي»، «ده»، «ويكتور ويكتوريا»، «سانست» و.. اين فيلم‌هاي درخشان و خاطره‌ انگيز كه پر از شوخي‌هاي لذت بخش و مفرح هستند، روزها، ماه‌ها و بهترين سال‌هاي زندگي ما را ساختند.

"ادواردز" براي ما روياها را ساخت. شيوه فيلمسازي او همانند فيلمسازان بزرگي همچون "هاواردهاكس" و "بيلي وايلدر" كه كمدي‌سازان قهاري بودند، متفاوت و خاص بود. "ادواردز" خالق يك سري فيلم‌هاي كمدي است كه لمس كردن جنس آنها همواره تازگي دارد و تجربه‌اي نو و فراموش نشدني است. يكي از نخستين فيلم‌هاي مهم "ادواردز" كه در آن با بازيگران مطرحي همچون "كري گرانت" و "توني كورتيس" همكاري داشت، «Operation Petticoat » (1959)، نام دارد كه فيلمي است درخشان و كمتر ديده شده كه سرشار از موقعيت‌هاي خنده‌دار و شوخي‌هاي بامزه است.

داستان فيلم در سال‌هاي آغازين جنگ دوم جهاني مي‌گذرد كه در آن شاهد زندگي خدمه يك زيردريايي هستيم؛ "ادواردز" با ساخت اين فيلم موفق مي‌شود با رهبري كردن بازيگران عالي خود، آن هم در فضاي محدود يك زيردريايي، صحنه‌هاي خنده‌دار و ديدني را به تصوير بكشد و مهم‌تر از هر چيز، سبك و هويت خود را وراي فيلم بروز دهد. موفقيت بعدي "ادواردز" با فيلم «صبحانه در تيفاني»(1961)، شكل گرفت كه از به يادماندني‌ترين و سرزنده‌ترين آثار او و سينماي آمريكا به حساب مي‌آيد. «صبحانه در تيفاني» با حضور خاطره‌ انگيز "ادري هپبرن" در كنار "جورج پپارد" يكي از فيلم‌هاي نمونه ساخته شده درباره نيويورك و زندگي نيويوركي نيز هست. «صبحانه در تيفاني» فيلمي درخشان يا فضايي شيرين و صميمي درباره زندگي «هالي» (هپبرن) و آشنايي‌اش با يك نويسنده «پل» (پپارد) است.

اگر همه لحظه‌هاي فيلم را كنار بگذاريم، آن صحنه پاياني زيبا به همراه باران را هرگز نمي‌توان از ياد برد. "ادواردز" در سال 1962، فيلمي به نام «روزهاي شراب و گل سرخ» را كارگرداني كرد كه اثري است واقع‌گرايانه و تلخ از زندگي يك زوج، با بازي "جك لمون" و "لي ارميك"، كه معتاد به الكل هستند.

"ادواردز" پس از ساخت اين فيلم متفاوت، بار ديگر به سراغ ژانر مورد علاقه خود رفت و در سال 1964، فيلم «پلنگ صورتي» را ساخت. اينجا شاهد يكي از بهترين آثار سينمايي "ادواردز" هستيم. او در واقع با فيلم «پلنگ صورتي» به عنوان يك كارگردان شاخص سينماي كمدي شناخته شد. "ادواردز" با اين فيلم موفق شد بهترين لحظات، موقعيت‌ها و شوخي‌ها را خلق كند و از طرفي باعث شد كه يكي از معروف‌ترين و جذاب‌ترين شخصيت‌هاي تاريخ سينما به‌ وجود بيايد؛ "بازرس كلوزو" با بازي ديوانه‌وار و حيرت انگيز "پيترسلرز" آنقدر موثر و دلنشين بود كه آغازگر همكاري و شكل گرفتن يك زوج مطرح سينمايي باشد.

همكاري "ادواردز" و "پيترسلرز" در واقع از مشهورترين و خاص‌ترين همكاري‌هاي تاريخ سينما به شمار مي‌آيد. يكي ديگر از خصايص مهم و تاثيرگذار فيلم «پلنگ صورتي»، موسيقي زيبا و شگفت‌انگيزي است كه توسط "هنري منسيني" خلق شد.

موسيقي خاطره انگيز و شاهكاري كه كاملا با فضا و شخصيت "بازرس كلوزو" همخواني داشت. موفقيت فيلم «پلنگ صورتي» باعث گرديد كه "ادواردز" دنباله‌اي بر فيلم را كارگرداني كند؛ «تيري در تاريكي» كارگرداني خوب و حرفه‌اي او را بيش از پيش به اثبات رساند و با حضور "پيترسلرز" سلاطين بي‌چون و چراي اين فيلم بودند. ريتم و زمانبندي خوب فيلم، شخصيت‌هاي جذاب به همراه شوخي‌ها و موقعيت‌هاي طنز پي در پي تا انتهاي فيلم لحظه‌اي نمي‌ايستد. «تيري در تاريكي» در كنار فيلم «بعضي‌ها داغشو دوست دارن» شاهكار "بيلي وايلدر"، از بهترين كمدي‌هاي تاريخ سينما به حساب مي‌آيد. موفقيتي كه «پلنگ صورتي» براي "ادواردز" به ارمغان آورد و محبوبيتي كه نزد مخاطبان به دست آورد، باعث گرديد كه "ادواردز" دنباله‌هاي ديگري بر فيلم‌هاي «پلنگ صورتي» را كارگرداني كند: «بازگشت پلنگ صورتي»(1975)، «پلنگ صورتي دوباره ضربه مي‌زند» (1976)، «انتقام پلنگ صورتي»(1978)، «ردپاي پلنگ صورتي»(1982)، «نفرين پلنگ صورتي»(1983) و در نهايت «پسر پلنگ صورتي»(1993)، كه بيش از هر چيز نشان از علاقه مفرط «ادواردز» به اين مجموعه خاطره انگيز و باشكوه را دارد.

"ادواردز" در سال 1965 كمدي موفق ديگري با همكاري زوج جذاب "جك لمون" و "توني كورتيس" را كارگرداني كرد كه فيلمي است به سبك كمدي‌هاي بزن بكوب و شلوغ كه با خود شوخي و خنده مي‌آورد و هنوز تماشاي آن تازگي دارد. سپس يكي ديگر از شاهكارهاي "ادواردز" در سال 1968 شكل گرفت؛ «پارتي» بار ديگر با حضور ديوانه‌وار "پيترسلرز" دنيايي از شادي و خنده را به ارمغان آورد. پس از اين،" ادواردز" در سال 1971، تماشاگران را به دنياي غرب وحشي برد و اين‌ بار شوخي‌ها و لحظات طنز را به سبك خود در قالب يك فيلم وسترن به نمايش گذاشت.

"ويليام هولدن" نقش كابوي پيري را بازي مي‌كند كه در آرزوي به دست آوردن يك مزرعه در مكزيك به سرمي برد. در دهه 70، "ادواردز" نتوانست موفقيت فيلم‌هاي دهه 60 خود را تكرار كند. او در اين دهه با چند شكست پي در پي مواجه بود. اما در دهه 80 با ساخت فيلم‌هاي خوبي مانند «ده»، «ويكتور ويكتوريا»، «سانست» و فيلم «به‌طور سطحي» بازگشت موفقيت آميزي داشت. فيلم‌هاي پاياني "ادواردز" آن هم در هفتمين دهه زندگي‌اش هنوز باطراوت و سرزنده بودند كه اين نشان از عشق او به سينما و نبوغ بي‌پايان اين استاد مسلم فيلمسازي بود.
 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

1- سکانس برتر، از فیلم «پارتی» به کارگردانی «بلیک ادواردز».

2- نگاهی به فیلم «مردی با دوربین فیلمبرداری» اثر «ژیگاورتوف»

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

در این قسمت از مجموعه «سکانس برتر» نگاهی داریم به یکی از سکانس های فیلم «چقدر دره من سبز بود»1941 ، اثر جاودانه فیلمساز بزرگ "جان فورد" که یکی از تاثیرگذارترین و ماندگارترین سکانس های تاریخ سینما به شمار می آید.



 

خانواده آقای "مورگان" که اینک رفته رفته به دلیل فضای تلخ حاکم بر دهکده، دیگر آن گرما و آرامش زنده گی گذشته را ندارند، مسیر زندگی شان با گذشت زمان، آبستن حوادثی می شود. حوادتی که بیش از هر چیز بر سرنوشت اندوه بار "هیو" کوچک تاثیر می گذارد. در این سکانس که بخش های پایانی فیلم را تشکیل می دهد، در یکی از روزهای طاقت فرسای کار در معدن، بخشی از معدن دچار آتش سوزی و ریزش می شود. عده ای از کارگران معدن به همراه آقای "مورگان" پدر "هیو" کوچک، بر اثر ریزش معدن گرفتار می شوند. به کمک مردم چند نفری از کارگران نجات می یابند در حالی که  آقای مورگان جزء نجات یافتگان نیست و هنوز در میان آوار گرفتار است؛ در میان مردم کسی حاضر نیست که برای کمک او، به پایین معدن برود تا اینکه کشیش دهکده از راه می رسد و از اتفاقی که رخ داده باخبر می شود و در ادامه...

کشیش: کسی حاضره به مورگان و دیگران کمک کنه؟
 

ابتدا همه سکوت می کنند تا اینکه فرد نابینایی در میان جمعیت می گوید: من کمک می کنم، مورگان خون و قلب منه!
 

سپس چند نفر دیگر هم برای کمک به آنها سوار بر آسانسور می شوند...
در لحظات آخر ، "هیو" کوچک نیز به آنها ملحق می شود و در آغوش فرد نابینا می نشیند.
آنها به پایین معدن می روند.
"هیو"، "کشیش" و دیگران در عمق معدن به جستجوی مورگان می روند.

 

"هیو" چند بار پدر را صدا می زند... و صدای او در فضای معدن می پیچد.
پس از لحظاتی جستجو، ناگهان صدایی به گوش می رسد... هیو، هیو، هیو
همه به سمت صدا می روند... و "هیو"، پدر را صدا می زند: پدر، پدر، پدر

 

"هیو" پدر را می یابد و با سختی خود را به او می رساند...
 

"هیو": پدر، پدر
"مورگان" در میان سنگ ها، گیر افتاده و "هیو"، پدر را در آغوش می گیرد...

 

"مورگان": هیو مورگان، دیگه مرد بزرگیه!
و در ادامه، لحظاتی بعد... آسانسور بالا می آید... در ردیف اول آسانسور، عده ای از کارگران خسته و غمگین دیده می شوند، اما کشیش، هیو و پدرش به چشم نمی خورند!
آسانسور آرام آرام بالا می رود... و سپس "هیو" کوچک را با چهره ای اندوه بار می بینیم که پدرش را در آغوش گرفته و کشیش که به حالتی صلیب وار بر بالای سر آنها ایستاده است و این خبر از مرگ مورگان می دهد.

 

و در پایان صدایی که بر روی تصویر پخش می شود:
 

مردایی مثل پدر من نمی تونن بمیرند!
اونا هنوز با منند... و برای همیشه در خاطره من محفوظ و دوست داشتنی باقی خواهد ماند.
براستی که دره من چه سرسبز بود...


لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

کارگردان، فیلمنامه نویس و تدوینگر: الکساندر داوژنکو
فیلمبردار: دانیلو دموتسکی
موسیقی: ویاچسلو اُوچینیکو
بازیگران: سمیون اسواشنکو، استیون شکورات، میکولا نادمسکی...
ساخت شوروی، 1930، صامت، سیاه و سفید، 1704 متر


خلاصه داستان: "واسیلی" کشاورز جوانی است که برای نخستین بار، یک تراکتور را به روستایشان در اوکراین می آورد تا از این طریق به کشاورزی روستا رونقی ببخشد، اما تعدادی از مردم روستا، چشم دیدن موفقیت "واسیلی" را ندارند...




سینمای شاعرانه

 

درمیان فیلمسازان نامدار سینمای صامت روسیه، "الکساندر داوژنکو" یکی از مهم ترین و نامتعارف ترین آنهاست. وی نیز به همراه "سرگئی آیزنشتین"، "وسوالد پودفکین" و "ژیگاورتوف"، سهم عمده ای در پیشبرد و موفقیت سینمای روسیه داشته است. "داوژنکو" نیز به مانند فیلمسازان همدوره اش کارنامه سینمایی کوتاه اما پُرباری داشت. وی نخستین فیلم خود را به سال 1928 کارگردانی کرد؛ فیلمی به نام «زونی گورا» که "داوژنکو" شانس این را داشت که آن را قبل از به قدرت رسیدن استالین بسازد و در آن به طریقی آزادانه عمل کند. تماشای فیلم «زونی گورا» و ارتباط با آن به علت ساختار پیچیده ای که دارد، کمی می تواند دشوار باشد، اما نمی توان از هنر "داوژنکو" (سبک بصری فوق العاده) در به تصویر کشیدن خیال پردازی های یک پیرمرد و داستان سرنوشت او و نوه هایش لذت نبرد. برای درک و رسیدن به هنر "داوژنکو"، تنها کافیست به نماهای آغازین خارق العاده فیلم «زونی گورا» نگاه کرد که چگونه اسب سواران یکی پس از دیگری با حرکت(اسلوموشن) وارد تصویر می شوند. ورود اسب سواران به تصویر دارای شکوهی نادر و تاثیرگذار است، به طریقی که گویی سوارها از دل تاریخ می آیند.

دومین اثر "داوژنکو"، که از آن به عنوان نخستین اثر شاخص سینمای "اوکراین" نیز یاد می کنند، «آرسنال» نام دارد. این فیلم اثری حماسی و شاعرانه است درباره تاثیرات انقلاب و جنگ های داخلی، که به لحاظ درونمایه و تکنیک کارگردانی(خصایص بصری و بهره گیری خلاقانه از دوربین و تدوین ی خاص و متفاوت) از قدرتمندترین آثار سینمای صامت روسیه است. اما سومین اثر و شاهکار "داوژنکو" یعنی فیلم «زمین» نقطه عطفی در کارنامه او و همچنین تاریخ سینمای روسیه است. «زمین» فیلمی است درمورد طبیعت، زنده گی و مرگ و این سه مورد مهم به شیوه ای یکسان و درهم تنیده شده در فیلم به تصویر کشیده می شوند. تصاویر جادویی و آغازین فیلم «زمین» از علفزارها که با نسیم باد جلوه شکوه مندی به خود می گیرند، حس غریبی به تماشاگر منتقل می کنند و در ادامه، آن مکان پُر از سیب که گویی قطعه ای از بهشت است و پیرمردی که در میان سیب ها دراز کشیده و در حالی که سیب ی را گاز میزند، به آسمان نگاه کرده  و آرام آرام به استقبال مرگ می رود! فصل آغازین فیلم با تصویری از مرگ این پیرمرد و سپس غم و اندوه اطرافیان همراه است، اما پس از آن، فیلم به سراغ تصاویری می رود که ورود یک تراکتور را به روستا نشان می دهد که توسط یک کشاورز جوان (واسیلی) آورده می شود. اهالی روستا با آمدن تراکتور به روستا، هیجان زده و خوشحال می شوند. در واقع این فصل از فیلم که نشانگر ورود تمدن و توسعه در روستا است، سرشار از حس زنده گی و ادامه حیات است که پس از آن نماهای مربوط به مرگ پیرمرد می آیند و در واقع فیلم «زمین» حول همین موضوع می چرخد. در فیلم البته علاوه بر این، به موضوع دیگری نیز پرداخته می شود و آن - پیوند میان انسان و طبیعت است. نخستین نماهای فیلم با تصاویری از طبیعت همراه است و سپس مرگ پیرمرد در میان طبیعت به وقوع می پیوندد و در صحنه هایی که مربوط به (ر ق ص) و پایکوبی شخصیت اصلی فیلم "واسیلی" است، مردم روستا در آرامشی خاص در دل طبیعت به خواب رفته اند و یا در فصل مربوط به خاکسپاری "واسیلی" که جسد او را از میان مزرعه گل های آفتابگردان می گذرانند، برگ ها و شاخه های گُل، سیمای او را نوازش می کنند؛ این صحنه ها از نظر حس فضا تاثیر خارق العاده ای بر تماشاگر می گذارند و یا در این رابطه اگر بخواهیم نمونه بهتری را مثال بزنیم- آن باران باشکوه و رویایی پایان فیلم که گویی با بارش آن تمامی دنیا از آلودگی پاک می شود سرشار از احساسات شاعرانه است، باران ی که در هیچ جایی به این زیبایی نیست.

"داوژنکو" به مانند سینمانگران روسی دوران سینمای صامت که موضوع "مونتاژ" در آثارشان از اهمیت ویژه ای برخوردار بود، مونتاژ در فیلم هایش نقش مهمی داشت. البته باید به این نکته اشاره کرد که "داوژنکو" به اندازه "آیزنشتین" و "پودفکین" سهم عمده ای در بنیان سبک مونتاژ روسی نداشت و در واقع او وامدار مونتاژ این دو هنرمند بزرگ بود. در بین آثار "داوژنکو" نقش مونتاژ در فیلم «آرسنال» بیش از فیلم های دیگرش به چشم می خورد. با مروری بر آثار این فیلمساز، به این نکته پی خواهیم بُرد که شیوه مونتاژ او اغلب به گونه ای است که تصاویر ثابت و تصاویر متحرک را در هم می آمیزد و یا به طور مکرر به وسیله تدوین از تصاویر ثابت بهره می گیرد و تماشاگر با دیدن این نماهای وصل شده آنها را در ذهن خود تکمیل می کند و در اصل چیزی را که مونتاژ به او القا کرده است می بیند. به طور مثال در نماهایی از فیلم «زمین»، زمانی که "واسیلی" برای اولین بار تراکتور را برای کار به زمین کشاوری می برد – نماهای متحرک سریع از شخم زدن زمین را می بینیم که با نماهای ثابت از تصاویر مردان و زنان در حال کشاورزی همراه است که از نظر زمان و مکان نیز متفاوت هستند؛ و یا در هنگام ورود تراکتور به روستا، تصاویر متحرک و سریع از ورود تراکتور به تصاویر ثابت از مردم روستا، اسب ها و گاوها متصل است که به نوعی می توان گفت به ارتباط ماشین و انسان و همچنین تقابل میان تمدن و گذشته(اسب ها و گاوها) می پردازد.


اما نکته مهم دیگر فیلم، استفاده هوشمندانه کارگردان از دوربین است. در رابطه با این مورد می توان به صحنه های مربوط به تجمع مردم روستا اشاره کرد که به خاطر مرگ "واسیلی" در مکانی گردهم آمده اند. جمعیت ناگهان با اشاره شخصی که برایشان سخن می گوید به آسمان نگاه می کنند؛ وزش باد آغاز می شود و ابرها آسمان را می پوشانند. باران تطهیرگری شروع به باریدن می کند. دیدن این صحنه برای تماشاگر، به گونه ای است  که به نظر می رسد در فضایی سینمایی قرار گرفته که در آن احساس ی از یک اتفاق تعیین شده پیدا می کند – اما کارگردان در این نماها به خاطر استفاده درست از(صحنه آرایی و زاویه دوربین) تماشاگر را برای قبول این اتفاق آماده می کند و آن را برای تماشاگر قابل باور می کند، به گونه ای که از تماشای آن لذ ت می برد.

"داوژنکو" بی شک هنرمندی بزرگ و تاثیرگذار است. سینمای "داوژنکو" متفاوت، قابل تامل و سرشار از حس شاعرانه گی است. او نیز از فیلمسازانی بود که به علت شرایط نامطلوب زمانه خود، نتوانست آن چه را که می خواهد انجام بدهد. اما با این شرایط نیز آثار اندک شماری را خلق نمود که نامش را برای همیشه در تاریخ سینما جاودانه کرد. "داوژنکو" چند فیلم را نیز در دوران ناطق سینما کارگردانی کرد (ایوان،هواشناسی و شاچورس) آثاری متوسط بودند که هیچگاه نتوانستند موفقیت فیلم های  دوران سینمای صامت او را تکرار کنند.

لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
  کارگردان: فیسه والات پودفکین
فیلمنامه: ناتان زارخی
فیلمبردار: آناتولی گولووینا
بازیگران: چیستیاکوف، ورا بارانوفسکایا، ایوان چوولوف...
ساخت شوروی، سیاه و سفید،صامت - 2500 متر. 1927


خلاصه داستان: داستان پسری روستایی که با ورودش به پایتخت و با روبه رو شدن با انقلاب، زنده گی اش دگرگون می شود...


 

انقلاب پودفکین


"فیسه والات پودفکین"، یکی دیگر از فیلمسازان و نظریه پردازان بزرگ سینمای روسیه است. وی در کنار فیلمسازان صاحب سبک و تاثیرگذاری همچون "سرگئی آیزنشتین" از جایگاه ارزشمندی در تاریخ سینما برخوردار است. احتمالا اگر "آیزنشتین" فیلم بزرگ اش «رزمناموپوتمکین» را خلق نمی کرد، "پودفکین" با فیلم «مادر»1926، مرد شماره یک سینمای روسیه بود! هر چند که «مادر» به لحاظ هنری و تکنیک های سینمایی چیزی از فیلم «رزمناموپوتمکین» کم نداشت و حتی می توان گفت، سینمایی تر نیز هست. "پودفکین"، در فیلم «مادر» که یک اثر سیاسی با حال و هوایی انقلابی است، سعی داشته تا حد ممکن از مضمون داستان، یک روایت سینمایی را به تصویر بکشد؛ زیرا که فیلم درباره انقلاب بود(موضوعی که تمامی فیلمسازان آن دوره سینمای روسیه چه  خواسته و چه ناخواسته درگیر آن بودند) و احتمال می رفت که فیلم به یک اثر صرفا تبلیغاتی و سفارشی بدل شود؛ اما پودفکین با تغییرات در مضمون داستان و با بهره گیری از ذهن خلاق اش آن را به یکی از ماندگارترین آثار تاریخ سینما بدل کرد. «مادر» یک فیلم شاعرانه است با داستان ی درباره سرخوردگی و مرگ زنی روسی در دوران پیش از انقلاب.

موفقیت و استقبال از فیلم «مادر» و کسب اعتبار برای "پودفکین" بهانه خوبی بود که او بخش دوم و سوم آن را نیز کارگردانی کند. «پایان سن پترزبورگ»1927و «نواده چنگیزخان»1928 به همراه فیلم «مادر»، سه گانه مهم و ارزشمند کارنامه کوتاه سینمایی  "پودفکین" را تشکیل می دهند.

«پایان سن پترزبورگ» قسمت دوم این سه گانه بود که به درخواست کمیتهٔ مرکزی حزب، به مناسبت دهمین سالگرد انقلاب ساخته شد و یکی از مهمترین فیلم های ساخته شده درباره انقلاب اکتبر است. انقلابی که برای حکومت وقت آن دوران روسیه از اهمیت ویژه ای برخوردار بود و تقریبا همه فیلمسازان روسی به مناسبت سالگرد این انقلاب، در کارنامه خود فیلمی دارند. اما "پودفکین"، این بار نیز مانند اثر قبلی خود «مادر»، سعی داشته با تمرکز بر یک شخصیت و روایت زندگی او، یک اثر سینمایی را خلق کند. همانند فیلم «مادر» که داستان یک زن را در دوران  سخت سیاسی به تصویر می کشد، در «پایان سن پترزبورگ» داستان یک پسر روستایی را نشان می دهد که به انقلاب می پیوندد.

فیلم با تصاویری از زنده گی یک خانواده روستایی که در فقر و تنگدستی به سر می برند آغاز می شود. کارگردان در فصل آغازین فیلم اش به معرفی محیط و شخصیت ها می پردازد که در راس آنها یک پسر جوان "چیستیاکوف" قرار دارد. او خسته و دلزده از زنده گی فعلی اش، تصمیم می گیرد برای پیداکردن کار و زندگی بهتر به پایتخت:«سن پترزبورگ» برود. اما "چیستیاکوف" بی خبر از وضعیت اجتماعی و سیاسی پایتخت، به عنوان یک جاسوس استخدام می شود، سپس در ادامه با آگاهی از محیط پیرامونش، در اعتصاب هایی که کارگران به راه می اندازند شرکت می کند و رفته رفته رشد سیاسی می یابد. "چیستیاکوف" بر علیه روسای خود اعتراض می کند و در نتیجه به زندان می افتد. او  بعد از بیرون آمدن از زندان با شروع جنگ جهانی اول به جبهه های جنگ اعزام می شود. "چیستیاکوف" پس از بازگشت از جنگ و با تجربه ای که آموخته به فعالیت های سیاسی می پردازد و به یک سرباز انقلابی بدل می شود.

فیلم ماجرای دگرگونی "چیستیاکوف" است که از روستایی برمی خیزد و به یک انقلابی تبدیل می شود و این دگرگونی موردی است که از عناصر مهم سینمای "پودفکین" به شمار می رود. با مروری بر آثار این فیلمساز به خوبی به این مهم پی خواهیم برد. در فیلم «مادر»، دگرگونی شخصیت «زن» با افشاگری بر علیه کارهای پسرش به نفع کارگران که او را لو می دهد؛ در فیلم «نواده چنگیزخان» دگرگونی شخصیت مرد شکارچی، که در نهایت به یک رهبر ملی مبارزه علیه انگلیسی ها بدل می شود، مُهر تایدی بر این گفته است. و در واقع این موردی است(درام فرد) که "پودفکین" با بهره گیری از آن می کوشید که ساختار و مضمون فیلم هایش را از فضای تبلیغاتی بیرون بکشد و به آنها ارزش هنری ببخشد.


یکی دیگر از موارد بسیار مهم سینمای "پودفکین" همانند دیگر فیلمسازان هم دوره اش، مونتاژ فیلم است. "پودفکین" نیز در تکامل سبک مونتاژ به نوبه خودش سهم مهمی داشته است. به گفته خود او، (مونتاژ اساس و پایه فیلم است و هر نما یک معنا و یک نکته جدید را بازگو می کند) "پودفکین" نیز هنر و معنا را وجوه مشخصی می دانست که از ارتباط دادن نماها پدید می آید.

در آثار "پودفکین"، هر تصویر جدید بر پایه عنصرهای پیشین بنا گذاشته می شود. وی در آثارش مونتاژی می آفریند که به لحاظ جمالشناسی و انتقال مفاهیم مهم اجتماعی به شدت تاثیرگذارند. "پودفکین"، به وسیله مونتاژ، تاثیرات تاریخی و حوادث بزرگ زمانه خود را به شکلی زیبا و بامعنا توصیف می کند.

در صحنه های آغازین فیلم «پایان سن پترزبورگ»، شخصیت "چیستیاکوف" محل زنده گی اش را ترک می کند و به شهر می رود. مونتاژ فیلم، ابتدا در صحنه هایی که به فضای روستایی و محل زنده گی "چیستیاکوف" مربوط می شود، بسیار ساده است و ریتم آرامی دارد. مونتاژ همانند محیط و شخصیت های فیلم عمل می کند که بی جان و خسته اند. اما این در زمانی که "چیستیاکوف" وارد شهر می شود تغییر می کند و مونتاژ پیچیده می شود. ریتم سرعت می یابد و قطع ها بیشتر می شوند. تصاویر پی در پی از شمایل و مجسمه هایی از شخصیت ها با قطع های سریع، حاکی از وضعیت سیاسی شهر است که با همین نماها و قطع هایی سریع است که به صحنه هایی از اعتراض کارگران دربرابر روسا می رویم. "پودفکین"، نوعی مونتاژ پیچیده که ترکیب کننده عنصرهای متفاوت است را می آفریند و این تغییر ناگهانی در مونتاژ، نمودار فوران احساس "چیستیاکوف" به هنگام ورودش به شهر است. در صحنه های مربوط به جبهه جنگ، تدوین صحنه های جنگی که از بیشترین قطع ها نیز بهره مند است با تلفیق آن با موسیقی، بسیار زیباست و "پودفکین" با مونتاژ به ما نشان می دهد که سربازان در تصویرهایی از گلوله، انفجار، خونریزی و مرگ، از جنگ بیزارند. تصویرهایی که نابودی و پوچی جنگ را نشان می دهند. در صحنه های مربوط به نبرد میان شورشیان و سربازان تزار، حرکات سربازان علیه شورشیان به شکل تصویرهایی تکه تکه در می آید. ریتم برش حاصل از تداعی تصویرها به کنش مشابه موسیقی اوج گیرنده می دهد که از روی آن می توان هیجان را دریافت.

در فیلم «پایان سن پترزبورگ» صحنه هایی هستند که تداعی کننده صحنه هایی از فیلم «رزمناوپوتمکین» است. برای نمونه می توان به فصل مربوط به جبهه جنگ اشاره کرد که با نماهایی از شورش مردم در شهر همراه است که هرج ومرج را نشان می دهد. در خلال این صحنه ها مردم ی را می بینیم که در حال بالا و پایین آمدن از پله ها هستند که یادآور صحنه معروف پله ها در فصل اودسای «رزمناوپوتمکین» است. و یا در سکانس ی که با انفجار یک گلوله توپ آغاز می شود، حرکت و زوایای دوربین که از نمایی رو به بالا توپ را نشان می دهد، یادآور صحنه شلیک توپ های کشتی «رزمناوپوتمکین» است که در هر دوی آنها، تصاویر به شکلی ست که گویی هر لحظه با شلیک گلوله های توپ، زمین زیرو رو خواهد شد! و در واقع هر دو کارگردان قصد داشته اند با به تصویرکشیدن این صحنه، به نوعی انقلاب را نشان دهند.

در کارنامه سینمایی "پودفکین" تنها 4 فیلم دیده می شود که نخستین آنها «تب شطرنج»1925، یک فیلم نیمه مستند و کمدی از مسابقات بین المللی شطرنج بود که "پودفکین" آن را تحت تاثیر استاد خودش "کوله شوف" کارگردانی کرد. سه گانه «مادر، پایان سن پترزبورگ و نواده چنگیزخان» در واقع ستون اصلی کارنامه او را تشکیل می دهند که با خلق همین چند فیلم موفق شد خود را به عنوان یک فیلمساز بزرگ و صاحب نظر در تاریخ سینما به ثبت برساند.

لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

پرونده ای برای فیلم اینسپشن

در سایت سینمانگار بخوانید

با یادداشت هایی از حسین جوانی،امیررضاتجویدی، مهناز عظیمی، حسن نیازی، رضاخامکی

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

«مردی از غرب» «The man of the west»، ساخت 1958، این واپسین وسترن اصیل "آنتونی مان" یکی از ناب ترین فیلم های این ژانر، در تاریخ سینماست.

"آنتونی مان" خالق تعدادی از بهترین وسترن هایی ست که آنها را بین سال های 1950 تا 1959 کارگردانی کرد. او نیز به نوبه خود همانند بزرگانی همچون "جان فورد"، تاثیر بسزایی در پیشبرد ژانر وسترن داشته است. بازیگر مورد علاقه "آنتونی مان" در بیشتر فیلم هایش "جیمز استوارت" بود که با این بازیگر مطرح  و محبوب، اغلب در فیلم های وسترن اش همکاری داشت. اما "مان" در فیلم «مردی از غرب» از بازیگر بزرگ دیگر، "گری کوپر" بهره برد و این در واقع برگ برنده فیلم "مان" به حساب می آید. "کوپر" در «مردی از غرب» بر اوج قله بازیگری می ایستد و یکی از به یادماندنی ترین بازی های عمرش را ارائه می دهد. در لحظه لحظه فیلم و در هر زمانی که "کوپر" حضور دارد، فیلم از فضایی باشکوه برخوردار است. فضایی که تنها با دیدن می شود آن را حس کرد.

مردی از غرب، سکانس های بسیاری دارد که می شود آنها را به عنوان سکانس ویژه برگزید. در این قسمت از مجموعه «سکانس برتر» سکانسی از نگاه نگارنده انتخاب شده که با هم به آن نگاه می کنیم.

در فصل آغازین فیلم، شخصیت اصلی داستان، "لینک جونز" با بازی "گری کوپر"، قصد دارد برای سفر به شهر (فورت وورت) سوار بر قطار شود. اما – گویا "لینک" اولین مرتبه ای ست که می خواهد سفر با قطار را تجربه کند...
- "لینک"، برای خرید بلیط، در ایستگاه قطار دیده می شود...

"لینک": یه بلیط برای  (فورت وورت).
-  قطار از دور دیده می شود. (سوت قطار) لینک، با شنیدن صدای سوت به طرف صدا نگاهی می اندازد...

- جمعیتی در انتظار آمدن قطار دیده می شوند...

- "لینک"، با تعجب به ریل های قطار نگاه می کند!

- قطار در حال رسیدن است و "لینک" آرام آرام به سمت قطار قدم برمی دارد...

- قطار به ایستگاه می رسد و دود بخار از قطار بیرون می زند...

- "لینک"، با دیدن بخار تعجب  می کند. (وحشت می کند) و خود را به عقب می کشاند.

- گلینک"، در میان دود بخار غرق می شود!

- "لینک" همچنان با تعجب به قطار و به دودی که از آن بیرون می آید نگاه می کند. یک «مرد» که "لینک" را در این حالت می بیند به او می گوید:

از ترس صداش جاخالی دادی ها؟! اولین باری که من قطار دیدم، چنان سوتی کشید که از ترس صدمتر دویدم!
- "لینک"، هنوز با تعجب به قطار نگاه می کند...
مرد می گوید: نظرت در موردش چیه؟
"لینک": بدترکیب ترین اسبی هست که تا حالا دیدم!!!

این سکانس، شاید در نگاه اول بسیار ساده بنظر برسد. اما با اندکی تامل در پس این ساده گی، پی به یک تراژدی بزرگ خواهیم برد که خیلی پُرمعناست. "لینک" مردی تنها، از بازمانده های قدیمی سرزمین غرب است که اینک پا به دنیایی جدید گذاشته! دنیایی که گویا با آن هماهنگ نیست و اگر هم هست برای او دیگر حس و حالی تراژیک دارد. برخورد او با قطار(تمدن) و ترس از آن، نشان از همین می دهد و بازی زیبای "گری کوپر" شاید از طرفی حالتی طنز نیز داشته باشد، اما یکی از غم انگیز ترین صحنه های تاریخ سینماست. این سکانس به وضوح می گوید که غرب تمام شده است و قهرمانان دنیای قدیم جایی در دنیای جدید ندارند.

لینک مستقیم سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

آن سیمای غم انگیز و منزوی

حسن نيازي
تهران‌امروز

آلن دلون، یک شخصیت استثنایی است. دلون،بی تردید از بازیگران محبوب و تاثیرگزار تاریخ سینماست. بازیگری سخت کوش که اندیشه، نگاه و حساسیت هایش، قابل درک است. یک نام: آلن دولون، شخیتی نگران، پرجنب و جوش و انسان گرا. پسری با چهره ای زیبا، نوعی رویای آمریکایی. بازیگری وظیفه شناش، منضبط و منحصربفرد. دلون، چه با ظاهر یک قهرمان و یا ضدقهرمان. چه در نقش یک پلیس و یا یک گنگستر، او همیشه موفق است. دلون، بازیگری است که با وجود اینکه سالهاست از دوران اوج اش فاصله گرفته، اما باز هم در یادها مانده است و هنوز دوست  داشتنی است. هنوز هم شخصیت او بر تماشاگر تاثیر شگرف می گذارد. تصویر دلون هیچگاه از بین نمی رود! شاید دولون، اینک یک خاطره باشد. اما خاطره ای ایست فراموش نشدنی. او را هرگز نمی توان فراموش کرد. خاطره او در ذهن سینماگران و تماشاگران حک شده است. دلون، بازیگران تمام دوران است.

در کارنامه سینمایی دلون، بیش از 70 فیلم به چشم می خورد  که در میان این فیلم ها، می توان حداقل، 10 فیلم ماندگار را دید، که این در نوع خودش منحصربفرد است. زیرا کمتر بازیگری در سینما وجود دارد که در پرونده کاری اش، فیلم های ماندگار زیادی داشته باشد. آلن دلون، بازیگری است که به قول خودش به طور کاملا اتفاقی وارد سینما شده است. اما مسیری را که او در سینما پیموده، قابل ستایش است و نشان می دهد که او تمام وجودش را وقف سینما نموده و به این مسیری که انتخاب کرده وفادار بوده است. دلون، در سال های 1959، و اوایل سال های دهه 60- به عنوان یک بازیگر شناخته شده پا به سینمای فرانسه نهاد. سال 1959، فیلم «آفتاب سوزان» به کارگردانی «رنه کلمان»، حضور تاثیرگزاری دارد و سپس بعد از آن در سال 1960، در فیلم برجسته ای از «لوکینو ویسکونتی» یعنی «روکو و برادرانش» می درخشد. هر دو فیلم از بهترین های کارنامه اش است و این در حالی است که دو سال دیگر مانده تا در فیلم بزرگ دیگری از «ویسکونتی» حضور یابد. دلون، در فیلم «یوزپلنگ» می درخشد و به زیبایی در برابر بازیگری قدرتمند همچون «برت لنکستر» ایفای نقش می کند. «یوزپلنگ» نخل طلای جشنواره کن را به دست می آورد که بی شک از بهترین فیلم های تاریخ سینماست. دلون، دیگر پس از این فیلم به یکی از ستارگان سینمای فرانسه تبدیل می شود. حضور در فیلم «کسوف» شاهکاری از «میکل آنجلو آنتونیونی» برای دلون بسیار ارزشمند بود. شخصیت غم انگیز دلون، بهترین انتخاب برای ایفای نقش ی بود که در دنیای پوچی و تنهایی بسر می برد.

حضور دلون، در دنیای سینما را نیز به نوعی می توان آمیزه ای از دوستی و رفاقت با تعدادی کارگردان و بازیگر صاحب اعتبار دانست. به طور مثال همکاری دلون با «رنه کلمان» ؛که همیشه از او به عنوان استاد خود یاد می کند و به عنوان کسی که راه  را برایش هموار نموده. فیلم های «آفتاب سوزان»1959، «چه لذتی دارد زندگی»1961، «آدم های گربه صفت»1963، «آیا پاریس می سوزد»1967، از فیلم های است که دلون با «رنه کلمان» همکاری داشته است که در پیشرفت کاری برای دلون، تاثیر داشته اند. حضورش در کنار بازیگر بزرگ ی  همچون «ژان گابن» در چند فیلم خوب، و همکاری با فیلمسازان مطرح دیگری همچون: «ژاک دوره»، «هانری ورنوی»، «والریو زورلینی»، «فولکر شولندروف»، «ژان لوک گدار»، «لویی مال»، «جوزف لوزی»، و «آلن کاوالیه»، بخشی از کارنامه پربار او را تشکیل می دهند. اما بازی او در چند فیلم «ژان پیر ملویل» از او شخصیت ی ماندگار و متفاوت به وجود آورد. مهمترین حضور دلون  را می توان در فیلم «سامورایی» نام برد. شخصیت «آلن دلون» در نقش «جف کاستلو» در فیلم «سامورایی» با آن سیمای غم انگیز و منزوی، با آن کلاه و بارانی، چنان شکل گرفته است که تجسم این نقش بدون حضور «دلون» تا ابد غیرممکن است. و دلون، این را مدیون یک شخصیت بزرگ است و آن کسی نیست جزء: ژان پیر ملویل. در کنار این نقش ماندگار، دلون، سالها بعد در فیلم ی از «جوزف لوزی» به نام «آقای کلاین» ایفای نقش می کند. دلون، در «آقای کلاین» بار دیگر هنر بازیگری اش را به نمایش می گذارد و در نقش شخصیتی که دچار بحران هویت شده، فوق العاده ظاهر می شود. دلون با این نقش و در کنار «جف کاستلو»ی سامورایی، یکی از درخشان ترین بازی های عمرش  را ارائه می دهد.

اگر تاریخ سینما را دوره کنیم، ستارگان بی شماری را خواهیم دید که پس از سالها درخشش در دنیای سینما، تلالوشان را از دست داده اند. اما برخی از این ستارگان، تاثیر خاصی بر هنر سینما گذاشته اند. «آلن دلون» یکی از این ستارگان است. سالهاست که او را روی پرده رویایی سینما ندیده ایم. اما چرا با این وجود اینک نیز هنگامی که تصویری از او را می بینیم برایمان شگفت انگیز است؟! چیزی در او نهفته است که همه ما را به رویا وامی دارد.

« من همیشه آدم تنهایی بوده ام. آگاه یا ناخودآگاه. ژان پیرملویل و دیگران متوجه این موضوع بودند، به همین خاطر این موضوع در فیلم هایم حس می شود. در واقع من همان سامورایی هستم، اما کاملا غیرعادی و ناخودآگاه.» - آلن دلون.

لینک این مطلب در کافه سینما


از «آل پاچینو» چه خبر؟ در سایت سینمانگار بخوانید.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

کارگردان: سرگئی ایزنشتاین
فیلمنامه: ایزنشتاین، پیوتر پاولنکو
فیلمبردار: ادوارد تیسه
موسیقی: سرگئی پروکوفی یف
بازیگران: نیکلای چرکاسف، نیکلای اوخلوپکو، الکساندر آبریکوسوف...
ساخت شوروی، 1938، سیاه و سفید،111 دقیقه

خلاصه داستان: با یورش آلمانی ها به روسیه و تصرف بخشی از این کشور، «الکساندرنوسکی» با یاری کمک های مردم به مقابله با دشمنان برمی خیزند و آنها را شکست می دهند.


«من الکساندر هستم»


سرگئی ایزنشتاین، فیلمساز مشهور روسی - از بزرگترین، خلاق ترین و تاثیرگزارترین فیلمسازان تاریخ سینماست. وی تنها با ساخت 7 فیلم: «اعتصاب»1924، «رزمناوپوتمکین»1925، «اکتبر»1928، «کهنه و نو»1929، «الکساندر نوسکی»1938، «ایوان مخوف 1»1943، «ایوان مخوف2»1946- جایگاه ویژه ای در در جهان سینما به دست آورد؛ و این در حالی است که «ایزنشتین»، کارگردانی بود که در سخت ترین شرایط ممکن فیلم هایش را می ساخت. وی را باید یکی از معدود فیلمسازانی دانست که زیر سلطه دیکتاتوری و واژه سنگین «سانسور» کار می کرد. بیشتر آثار «ایزنشتاین»، فیلم هایی سفارشی بودند که به لحاظ هنری از ارزش بسیاری برخوردار بودند. مشکلات و محدودیت ها، هیچگاه باعث نمی شد که ایزنشتاین، شور و اشتیاق حرفه اش را از دست بدهد و یا از ذهن خلاق اش که به عنوان یک تکنسین سینما شناخته شده بود، بهره نگیرد. ایزنشتین، همواره از کار با ابزار و وسایل خود لذت می برد و هرگز اجازه نمیداد که آثار او صرفا برای مقاصد سیاسی و بهره گیری تبلیغاتی استفاده شوند. نمونه این مهم  را می شود در دوران پایانی فیلمسازی اش به خوبی مشاهده کرد. در پروژه «ایوان مخوف» که ابتدا قرار بود یک سه گانه سینمایی عظیم باشد، به علت دخالت های های حکومت استالین نیمه تمام ماند و تنها 2 قسمت از این سه گانه ساخته شد. قسمت اول فیلم به سال 1944 اکران گردید که مورد استقبال شخص استالین قرار گرفت، زیرا کاملا با افکار وی سازگاری داشت. اما در قسمت دوم چنین نبود و «ایزنشتاین» اندکی آزادانه تر عمل کرد. وی اینبار تصویر محکمی از سیاست های باب طبع استالین را به نمایش نگذاشت و همین مساله باعث توقیف قسمت سوم این پروژه شد و حتی پس از این «ایزنشتاین» دیگر هرگز موفق به ساخت فیلم دیگری نشد و در ادامه آن، با مرگ زودهنگامش در سن 50 سالگی همه چیز به پایان رسید. او از فیلمسازان بزرگ و برجسته ای بود که قربانی سیاست شد.

فیلم های «ایزنشتاین» را باید فیلم هایی انقلابی درباره موضاعاتی انقلابی دانست. همانطور که گفته شد، آثار او تحت شرایط زمانه خود و زیر سایه حکومت های دیکتاتوری تولید می شدند. از نخستین فیلم او، «اعتصاب»1925، که فیلمی درباره انقلاب کارگران در یک کارخانه است و فیلم معروف دیگرش «رزمناوپوتمکین»1925، که فیلمی بود به مناسبت سالگرد وقوع انقلاب 1905 روسیه، تا فیلم دیگری به نام «اکتبر»1928، که به مناسبت دهمین سالگرد انقلاب اکتبر ساخته شد. سرتاسر این آثار، فضایی آکنده از انقلاب است. البته علاقه و پیروی ایزنشتین نیز به موضوع انقلاب بی تاثیر نبود. او خود یکی از کسانی بود که داوطلبانه به ارتش سرخ پیوست و در این زمینه اعتقادش به انقلاب اکتبر نیز جالب است؛ ایزنشتاین می گوید: «اگر انقلاب اکتبر نبود نمی توانستم آن سنتی را که مرا وامی داشت شغل پدرم را ادامه دهم بشکنم. مایه و توانایی این سنت در من وجود داشت. اما فقط انقلاب به من این آزادی را داد که سرنوشتم را به دستان خود بگیرم».

یکی از آثار مهم «ایزنشتین» که در کارنامه پُربار او جایگاه درخشانی دارد، «الکساندر نوسکی» نام دارد که آن را به سال 1938 کارگردانی کرد. ایزنشتاین، این فیلم را در شرایطی به اتمام رساند که چندین سال از فیلمسازی دور مانده بود. زیرا پس از بازگشت از آمریکا و مکزیک و با پروژه شکست خورده اش که «زنده باد مکزیک» نام داشت (فیلمی که نیمه تمام ماند) سرخورده شده بود و به دلیل غیبت و دوری از کشور، مورد بدگمانی دولت روسیه قرار گرفته بود و به همین علت چند سال زمان برد که طرح فیلم اش مورد تاید قرار بگیرد. «الکساندر نوسکی» را از جنبه های مختلفی می شود مورد بحث قرار داد؛ نخست اینکه، این فیلم نیز، اثری ست انقلابی با یک موضوع انتقلابی. فیلمی به سفارش شخص «استالین» که مهمترین هدف اش، دوچندان کردن شور و اشتیاق و میل به وطن پرستی مردم کشور به سرزمین بود و این – اصلی – است که «ایزنشتاین» به بهترین شکل ممکن به آن عمل نموده است. برای درک بهتر این مهم فقط کافیست به گفته های آدم های درون فیلم توجه کرد که در طول فیلم چگونه فریادهای میهن پرستانه شان بر روی تصویر پخش می شود. اما از طرفی، داستان فیلم نیز جالب است. فیلم درمورد «اکساندر نوسکی»، قهرمان ملی روسیه است. او با کمک نیروهای مردمی به نبرد با دشمنان ملت برمی خیزد. اما دشمنان و متجاوزان چه کسانی هستند؟ آنها آلمانی هستند! و این موضوع منطق خاصی دارد. در جایی از فیلم، یکی از سرداران آلمانی فریادزنان می گوید: (ما جنگجویان آلمانی هستیم و به زودی بر این قاره پهناور حکمفرما خواهیم شد). و یا در جای دیگری از فیلم هنگامی که سربازان مغولی ، عده ای از روستاییان را تهدید می کنند؛ یکی از روستاییان به الکساندرنوسکی پیشنهاد مبارزه با مغول ها را می دهد و الکساندر در جواب می گوید: (ما دشمنان بدتر از مغول های وحشی را داریم، آلمانها – ابتدا باید آنها را شکست بدهیم). از این جهت می توان گفت، فیلم به وضوح به پیش بینی ظهور فاشیسم در جهان اشاره دارد و آن را به طرز جدی هشدار می دهد، و این مساله ای بود که در آن زمان از چشم استالین به دور نماند، مساله ای که چندسال بعد به حقیقت پیوست.


اما برای «ایزنشتاین» این تنها هدف نبود و فیلم صرفا برای او جامه عمل پوشاندن به تفکرات «استالین» نبود. فیلم به لحاظ تکنیکی و هنری نیز بسیار موفق است. در سراسر فیلم به وضوح می توان به ارزش های هنری منحصربفرد «ایزنشتین» پی برد که چگونه حتی بعد از گذشت چندین دهه، هوز با ارزش، نوین و خیره کننده است. صحنه آغازین فیلم – که تصویری از بقایای اجساد یک نبرد بزرگ را نشان می دهد، به لحاظ بصری حیرت انگیز است، یک تصویر آخرالزمانی که به نوعی به پوچی جنگ نیز اشاره دارد. در «آلکساندر نوسکی»، ایزنشتین – سعی دارد تا حد زیادی با بهره گیری از تصویر و تلفیق آن با موسیقی، فیلم را به جلو ببرد. در این فیلم ایزنشتین، تصویر حرف اول را می زند، تصویری که با یاری «تدوین» خاص «ایزنشتاین» (تدوینی که در میان اهالی سینما زبانزد عام و خاص است) تاثیرگزار، زیبا و شاهکار است. برای «ایزنشتاین» تدوین، تنها به هم وصل کردن دو صحنه به یکدیگر نیست و کار تدوین او مبتنی بر این اصل است که هر مفهوم سینمایی هنگامی به وجود می آید که چندین نمای متفاوت برای القای یک مفهوم خاص با یکدیگر ترکیب می شوند. فصل صحنه های نبرد و درگیری میان روس ها و آلمان ها بسیار حیرت آور است. زیرا احساس هرج و مرج و قساوت را از ترکیب و سامان دادن نماهای مناسب، می آفریند و به تماشاگر القا می کند.در فیلم «آندره نوسکی» مفهوم تبعیض و خشونت نیز، با نمایش حساب شده صحنه هایی از خشونت نمایش داده می شود. به جزء صحنه های درگیری و نبرد، می توان به صحنه ای اشاره داشت که در آن یک فرمانده آلمانی با دستان خود، کودکان را به درون آتش می اندازد. به نمایش گذاشتن خشونت، موردی جدانشدنی از فیلم های «ایزنشتاین» است. در فیلم های دیگر او نیز می توان به وضوح شاهد خشونت بود؛ صحنه های درگیری و نبرد در فیلم «اکتبر» و یا کشتار کارگران در صحنه های فیلم «اعتصاب» و یا خشونت درصحنه های معروف «پلکان اودسای» فیلم «رزمناوپوتمکین» از مواردی است که ایزنشتین در فیلم هایش خشونت را به نمایش می گذارد.

یکی دیگر از موارد جالبی که در فیلم «الکساندرنوسکی» وجود دارد، حضور یک قهرمان در فیلمی از «ایزنشتین» است. در آثار «ایزنشتین» به ندرت می توان یک قهرمان فردی را دید، زیرا در آثار او داستان بر روی قهرمانان جمعی روایت می شود، قهرمان های او، گروهی هستند! یعنی (مردم). البته در فیلم «الکساندرنوسکی» باز شاهد قهرمان های جمعی هستیم، اما حس حضور یک شخصت قهرمان در فیلم نیز به تماشاگر القا می شود. «الکساندر نوسکی» قهرمان مردم است که به رهبری او بر متجاوزان غلبه می کنند، در پایان فیلم صدای «اکساندرنوسکی» بر روی تصویر پخش می شود: (برید به گوش بیگانگان متجاوز برسانید که هیچ ملت زنده ای اجازه نمیده به سرزمین اش تجاوز بشه! ملت ما هر کسی رو که به عنوان میهمان بیاد میپذیره، اما اگر شمشیری بر روی ما بکشه با شمشیر جواب اش رو میدیم. این یک قانون ابدیه و شامل تمام ملت های دنیا میشه).

لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 


کارگردان: لوکینو ویسکونتی
فیلمنامه: ویسکونتی و سوزوچکی دامیکو، بر اساس داستانی نوشته فئودور داستایفسکی.
فیلمبردار: جوزپه روتونو
موسیقی: نینو روتا
بازیگران: مارچلو ماسترویانی، ماریا شل، ژان ماره، آلبرتو کارلونی...
ساخت ایتالیا، 1957، سیاه و سفید، 107 دقیقه

 

خلاصه داستان: رابطه مردی به نام «ماریو» که یک تازه وارد به شهر «لورینو» است، با زنی به نام «ناتالیا» ،که به طور اتفاقی با یکدیگر آشنا می شود..


 

«شب های بیداری»
 

شب های سفید، یکی از زیباترین فیلم های تاریخ سینماست. اثری شاعرانه از فیلمساز پرآوازه سینمای ایتالیا، «لوکینو وسیکونتی»، که از هر جهت فیلم ی استثنایی است. شب های سفید، بر اساس داستان کوتاهی از «داستایوفسکی» ساخته شده که از بهترین و جذاب ترین داستان های کوتاه این نویسنده بزرگ است. و البته این داستان بارها توسط کارگردان های بزرگ سینما از جمله «روبربرسون» و «لوکینو ویسکونتی» به فیلم برگردانده شده است. اما در کل اگر به آثار اقتباسی که در تاریخ سینما از رمان ها و داستان ها ی معروف صورت گرفته نگاهی بیاندازیم، کمتر فیلمسازی را خواهیم دید که در اثری که خلق می کند و به داستان ی که از روی آن اقتباس نموده، وفادار بماند. ویسکونتی، یکی از معدود فیلمسازانی است که این مورد را در فیلم هایش، تا حد زیادی رعایت کرده است. در «شب های سفید» نیز، ویسکونتی به همین طریق عمل کرده و تا جایی که توانسته به نویسنده داستان وفادار مانده است. با دیدن فیلم، تماشاگر همان حس ی را که به فضای داستان دارد به فضای فیلم نیز دارد، شخصیت ها همان شخصیت ها هستند و بیشتر نکات و جزئیات ی که در داستان وجود دارد، در فیلم نیز هست و این مورد به درستی صورت گرفته و کاملا حس می شود. راز این موفقیت در این است که ویسکونتی، توجه زیادی به جزئیات داشته و کوشیده تا کوچکترین جزئیات ی که در بطن داستان وجود دارد، در فیلم اش به تصویر بکشد. او برای هر چه بهتر بازآفرینی این اثر، کارش را کاملا در استودیو می سازد. از این جهت، با ساخت مکان ها و دکورهای بسیار زیبا، کوچه ها و سنگ فرش های خیابان ها،مغازه ها، پُل ها،کافه ها، آب روها، نورها و سایه ها، برف و باران، همگی به طرز شگفت انگیزی جذاب و رویایی اند.

فیلم «شب های سفید»، داستان تنهایی انسان هاست. انسان هایی که فقط زنده گی می کنند و یا می کوشند که زنده گی کنند. آدم های داستان فیلم، سرگردان، بیگانه و غریب اند، و گویی که از ناکجاآباد آمده اند. آنها اولین کاری می خواهند انجام دهند اینست که خود را از تنهایی برهانند، آنها میل به حرف زدن دارند، می خواهند ارتباط برقرار کنند و دیده شوند؛ اما این آدم ها در برقراری ارتباط به مشکل برمی خورند و به سختی این کار را انجام می دهند. یکی از شخصیت های اصلی فیلم «شب های سفید» - «ماریو» با بازی «مارچلو ماسترویانی» است. او تازه وارده ی است که به شهر «لیورنو» آمده. شخصیت ی بیگانه و تنها، شخصیت ی بی خواب، که از همان نخستین نماهای فیلم، در دل تاریکی شب، در کوچه پس کوچه ها، در حال پرسه زدن است. سگی را در میان مخروبه ها می بیند و با او بازی می کند. چهره «ماریو» خسته است و غمگین، غمی که اعتبار خاصی به او بخشیده است. نگاه هایش درد عمیقی را بازگو می کند. اما هر از چندگاهی لبخندی بر صورت اش، تکان اش می دهد که زیبایی خاصی دارد. «ماریو» همچنان در حال قدم زدن است، از روی یک پُل کوچک که در کنار یک کافه واقع است، عبور می کند. روی پُل دختری ایستاده «ناتالیا» با بازی «ماریا شل». دختر غمگین است و گریه می کند. «ماریو» به «ناتالیا» نگاهی می اندارد و می رود. اما دوباره می ایستد. به دختر نزدیک می شود و سعی دارد به او کمک کند. آنها همدیگر را نمی شناسند. پس «ناتالیا» هراسان می رود. ولی «ماریو» نیز به دنبالش می رود. در این بین، دو مرد جوان قصد آزار «ناتالیا» را دارند ولی با دخالت «ماریو» آنها می گریزند. «ناتالیا» به «ماریو» نگاهی می اندازد و «ماریو» با خنده ای خاص نگاهش را جواب می دهد؛ او سعی می کند با «ناتالیا» ارتباط برقرار کند و به او  می گوید: (روز خوبی داشتم و سر کیف بودم! دوست داشتم با خوشحالی روزم رو تموم کنم... بعدش تو رو دیدم!) ودر حالی که موسیقی زیبای «نینو روتا» بر روی تصویر پخش می شود، «ناتالیا» در جواب می گوید: (اگر دوست داری تا خونه می تونی همراهی ام کنی) و «ماریو» با ذوق و شوق تا خانه اش همراه او می رود. سپس آنها قرار می گذارند، که فردای همان شب دوباره همدیگر را ببیند. «ماریو» به سر قرار می رود ولی با رفتار عجیب «ناتالیا» مواجه می شود. او از «ماریو» می گریزد، و اینجاست که راز «ناتالیا» آشکار می شود. مرد دیگری در زنده گی اش وجود دارد. او برای «ماریو» تعریف می کند که چگونه سال گذشته یک مرد «ملوان» وارد زنده گی اش شده و او هم عاشق اش است. اما مرد، برای کارش او را تنها گذاشته؛ ولی آنها قرار می گذارند که یک سال بعد روی یک پُل یکدیگر را ملاقات کنند. اما «ملوان» اینک بر سرقرار نیامده و «ناتالیا» از این موضوع سرخورده است ولی با این وجود نیز، هنوز منتظر اوست. «ماریو» نیز با شنیدن این موضوع غمگین می شود و چون دلباخته «ناتالیا» شده سعی می کند به او امید بدهد و او را به خود نزدیکتر کند. ولی «ماریو» نیز مدام دلسرد و ناامید است. از یک طرف سایه یک مرد بر روی محبوبه «ماریو» او را رها نمی کند و از طرفی «ناتالیا» نیز نمی تواند عشق اش به آن ملوان را فراموش کند. فیلم از این به بعد بین گذشته «ناتالیا» (رابطه اش با ملوان) و آشنایی تازه اش با «ماریو» در جریان است. نهایتا، «ماریو» موفق می شود نظر محبوبه اش را به خود جلب کند و «ناتالیا» نیز به نقش «ماریو» در زنده گی اش متکی می شود. آنها حتی قرار می گذارند که ازدواج کنند. سوار بر قایق می شوند و به مکانی می روند که همیشه رویای «ماریو» بوده که دلش می خواسته روزی با نامزدش به آنجا بروند. برف شروع به بارش می کند. شب رنگ سفیدی به خود می گیرد. گویا این زمان، بهترین لحظه زنده گی آنهاست؛ ماریو می گوید: همه چیز برای من در این شهر تازه شده و من دوباره زنده شده ام! اما همه اینها برای «ماریو» خوشی زودگذری است. در سکانس پایانی و به یادماندنی فیلم، و در حالی که ماریو و ناتالیا مشغول رویاپردازی هستند، ملوان بازمی گردد و ناتالیا با دیدن او، ماریو را رها می کند و به نزد ملوان  می رود! و این آخرین جملات از زبان ماریو است: (به خاطر خوشحالی کوچکی که بهم دادی ممنونم و این در زنده گی من چیز کمی نیست) ماریو، تنها نظاره گر در آغ وش گرفتن ماریو توسط ملوان است. در نمای پایانی فیلم، ماریو، تنها در دل شب با همان سگ ولگرد که در ابتدای فیلم نیز با او همراه بود، راهی کوچه های تاریک شهر می شود.


یکی از نکات مهم فیلم «شب های سفید» بهره گیری از فضای شب است. شب، در فیلم «ویسکونتی» شخصیت دارد. گویی همانند شخصیت های فیلم که شب را عاشقانه دوست دارند و به آن نیاز دارند، شب، نیز به شخصیت ها وابسته است. فیلم را از جهتی می توان، داستان پیوند شب و انسان ها دانست. تقریبا تمامی نماهای فیلم در شب می گذرد. شب، رویای شخصیت های فیلم است. مثلا برای شخصیت «ماریو» شب همه چیز است. ماریو، فقط در شب می تواند خوش بگذراند. او شب ها می خنند و قدم می زند. به تماشای رق ص و آواز می رود و در شب با محبوبه اش قرار می گذارد! شب برای او همه چیز است.

از نکات قوت دیگر فیلم، نقش آفرینی بازیگران فیلم است. «ماریا شل» در نقش (ناتالیا) زنی که میان عشق دو مرد گرفتار و سرگردان است، بازی قابل قبولی دارد. و «مارچلو ماسترویانی» در نقش (ماریو) در نخستین نقش آفرینی مهم اش، آن هم در فیلمی به کارگردانی «ویسکونتی» یکی از زیباترین بازی های عمرش را ارائه داده است.

لینک مستقیم: سینمانگار


پ.ن

1- نگاهی به فیلم « روح آشپزخانه » در سایت سینمانگار

2- سکانس برتر - از فیلم « دشمنان ملت » به انتخاب امیررضا تجویدی، در سایت سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

من نخستین بار با تماشای فیلم «چریکه تارا»، استاد «بهرام بیضایی» را شناختم، فیلم آنقدر بر روی ام تاثیر گذاشت که در پایان و به دنبال شخصیت «مرد حماسی»، من نیز خود را غرق در دریا دیدم! و سپس مشتاق شدم، «مرگ یزدگرد» را دیدم و دیوانه شدم، «رگبار» را دیدم، «غریبه و مه» و «باشو غریبه کوچک» را دیدم و عاشق اش شدم، و همینطور دیدم و دیدم، نمایشنامه و فیلمنامه، خواندم و خواندم، بارها و بارها و لذت بردم! من «بیضایی» را دوست دارم! جنس آثار «بیضایی» را دوست دارم، چون که ناب است، چون که چیزی دارد که دیگران ندارند! تکنیک هایش فوق العاده اند و منحصربفرد...

در این مقاله سعی کرده ام جستجو کنم که چرا او را دوست دارم؟! چرا برخورد با آثار او برایم جالب است؟!  شاخصه های آثار او چیست! در نگاه اول به این موارد رسیده ام: دقت عمل/ دیالوگ نویسی/ بازیگری/ فیلمنامه/ فاصله/ فرهنگ و هویت/ غریبه گی و تنهایی/ شخصیت های برجسته/ جستجو و سفر... لازم به ذکر است، در این مقاله به خاطر علاقه ام به سینما، بیشتر بر روی آثار سینمایی «بیضایی» متمرکز شده ام، هر چند که او، بزرگمرد تاریخ نمایش در ایران است! و همچنین این مقاله، هر چند مختصر را تقدیم می کنم به استاد «بیضایی» و به بهانه رفتن اش از ایران.


 دقت عمل:

اولین نکته مهم ی که درمورد «بهرام بیضایی» به ذهنم می رسد و همواره برایم مایه شگفتی است، دقت عمل در حرفه ی اوست. بیضایی، در تمام ظرایف دقت می کند: از طراحی صحنه و دکور، انتخاب بازیگر،طراحی لباس، فیلمبرداری، نور و رنگ تا میزانسن، لوکیشن و تدوین و صدا ... او بر روی همه تک تک اینها کار میکند. برای بیضایی، کوچکترین جزئیات اهمیت دارد و این یکی از ویژگی های ارزشمندی است که او را از دیگران، متفاوت می سازد. به نظر من بیضایی تنها کسی است که در سینمای ایران این توانایی را دارد؛ و شاید در میان فیلمسازان ایرانی، «ناصرتقوایی» در این مورد تا حدودی مانند او باشد. به نظر من، رمز موفقیت بیضایی در حرفه اش، اجرای درست همین مورد است: توجه به جزئیات، با دقت عمل.

دیالوگ نویسی:

یکی از مهمترین قدرت های بیضایی، دیالوگ نویسی اوست. او در این مورد تبحر خاصی دارد. دیالوگ ها در آثار بیضایی حرفه ای و زیرمتن دارند، و به گونه ای ست که هر جمله یک معنی را می دهد. با این دیالوگ ها، تماشاگر شخصیت و خصوصیات درونی آدم ها را کاملا می گیرد. دیالوگ هایی که پرمغز و دارای دلیل است. بیضایی، یک دیالوگ بیخود ندارد! و در هر دیالوگ میخواهد یک چیزی را بگوید و اگر به آنها خوب دقت کنیم، می بینیم که مدام به ما اطلاعات می دهند. در نگاه اول به ظاهر، شخصیت های او تنها حرف می زنند ولی با کمی دقت می شود فهمید که این گفته ها چقدر با اهمیت هستند. گفته هایی که به ریشه یابی شخصیت ها می پردازند و این یعنی شخصیت پردازی. بیضایی، می داند که چه کند. او می گوید و می داند چه بگوید و چگونه بگوید! برای درک بهتر این موضوع، می شود یکی از فیلمنامه های او را خواند که چگونه با خواندن گفته ها، فضا و شخصیت ها و خصوصیات آنها را کاملا حس کرد، بس که بیضایی در این مهم، کارکشته و حرفه ای است.

بازیگری:

بیضایی، در بازیگری سبک خاصی دارد. او استاد گرفتن بازی از بازیگران اش (به شیوه خودش) است. و این بیشتر بخاطر پیشینه و تجربه ای است که او در زمینه اجرای نمایشنامه و تئاتر و سالها  کار با بازیگران دارد. بیضایی، علاقه خاصی به بازی شرقی دارد و این نوع بازی را دوست دارد، مثل بازی چینی و ژاپنی که آن را با بازی ایرانی در هم می آمیزد وبه  اجرا می گذارد. بازیگران بیضایی، جور خاصی هستند. تیپ نیستند. خاص هستند. بازی شخصیت های بیضایی به گونه ای است که از آنها خواسته می شود، با کمترین حرکات، بیشترین حس را منتقل دهند.

فیلمنامه:

در رابطه با موضوع فیلمنامه در آثار بیضایی فقط این را می توانم بگویم، که بی شک مهمترین ویژگی بیضایی، توانایی او در فیلمنامه نویسی است. او در فیلمنامه، ذهن خلاق و دقت خاصی دارد. فیلمنامه هایی که ساختار محکمی دارند و پر از ایده هستند. دقت او بر جزئیات و ریزه کاری ها در فیلمنامه برایش بسیار مهم است. فضا سازی و شخصیت پردازی فوق العاده و منحصربفرد در فیلمنامه، از نقاط قوت اوست که  یکی از مهمترین مواردی است که دیگر فیلمنامه نویسان در اجرای صحیح آن مشکل دارند. و یا  مثلا «فلاش بگ» و رجعت به گذشته، در فیلمنامه برای او اهمیت دارد و همواره از آن استفاده می کند. یا به کارگیری «آینه» در فیلمنامه! آینه، برای او اسطوره است. اسطوره در آثار بیضایی جدانشدنی است، برای او یک نیاز است. او نه تنها درفیلمنامه، بلکه در تئاتر و نمایشنامه نیز اسطوره را دوست دارد و همواره به آن رجوع می کند.

در ادامه این مورد، قسمتی از فیلمنامه «طومار شیخ شرزین » از آثار شاخص بیضایی را می آورم:

اتاق انتظار. روز. داخلی (گذشته)
همهمه ای به بالاترین صدا و قیل و قال از تالاری در همان نزدیکی. شرزین رنگ پریده و هراسیده تا پشت در بسته می رود.
شرزین : موشها به کار جویدن مشغولند. اندیشه ها را می جوند و خود را فربه می کنند ولی نه با اندیشه.
کنار دریاچه، استاد آن پایین - در حیاط -  جمیل و فرزندش را می بیند که منتظر نتیجه ی شور عالمانند.
شرزین: (فریاد می کند) چگونه در این همهمه می شود سخن گفت؟
استاد در وی می نگرد.
شرزین: به هر حال نمی شنوند!- برایم باد است، اگر – (حرف خود را می خورد، نیمه گریان می نالد) به جان دو عزیزم سوگند حرفی بزنید!
استاد می نگرد؛ آن پایین - در حیاط – فراشی جمیل و فرزند را بازمی گرداند.
استاد (راه می افتد) سخنانی به هم بافته ای شرزین. نمی دانم در پی بدعتی هستی یا جویای اصالتی. دیگران در نوشته تو می آیند و می روند. از آنان وام می گیری و برای خود سرمایه می سازی. هر کس سخن خود را می گوید و با این همه سخن تست. راست بگویم اندیشه هایت بکر نیست.
شرزین: هیچ بکری فرزندی نزائیده.
استاد: آما آنچه زائیده بکر بوده.
شرزین: درسی هم به آنها بدهید که در تالار بر سر گوشت و پوست و استخوان من چانه می زنند. نتیجه بهتر از این نیست وقتی باید چنان بنویسی که گفته باشی و در همان حال نتوانند بگویند گفته ای. تمام آنچه به شیوه دیگران دیده اید از من است اما به شیوه  ی دیگران. با اینهمه بکر نبودن بهتر از سترونی است.
استاد: تا چه به دنیا آید؛ زشتی سیاه چهره ی بدخوی معوج دیداری یا فرشته روئی؟
شرزین: (بی تاب) یکصدو سیزده لغت در قبح اندیشه ی نو یافته ام چون طاغی و باغی و مبدع و ملحد و کافر و امثالش و حتی یکی نیافتم در ستایش سخن نو!
استاد: نگو دارنامه بی عیب است.
شرزین: در خلقت حشرات هم هستند که شاید عیب خلقت اند، ولی خلقت را به اشراف مخلوقات می شناسند نه حشرات!

 
فاصله:

نکته دیگری که در مورد «بیضایی» حائز اهمیت است، «فاصله گذاری» در آثار اوست. «فاصله گذاری» یا «بیگانه سازی»  که از تئاتر «برتولت برشت» می آید. بیضایی از یک فرمولی استفاده می کند و یک چیزی را می گوید که انگار هیچ وقت ما آنها را نشنیده ایم: (نشان دادن مسائل به گونه ای متفاوت). بیضایی خود در این رابطه گفته خوبی دارد: «وقتی داستان هایی که میخواهم بنویسم و معاصر هستند، سعی میکنم آنها را از معاصر دور کنم. یعنی یک جوری دیالوگ ها را بنویسم و برخوردها و حادثه ها را، که شما انگار اینها را در زمان گذشته می بینید». بیضایی، دیالوگ ها را غریب می کند، موقعیت ها و شخصیت ها را غریب می کند. مثلا ما با شخصیت های بیضایی همراه نمی شویم، بین ما و شخصیت های او، دوستی ایجاد نمی شود. ما از آنها فاصله می گیریم و تنها آنها را نظاره می کنیم. و بیضایی خود تعمد دارد که ما با فاصله آنها را دنبال کنیم . دور بودن و فاصله گرفتن از شخصیت ها و پدیده ها، نه برای شناخت بهتر، بلکه برای حس کردن و همذات پنداری با آنها. بیضایی، یک پرده ای روی کارهایش می گذارد که باعث این فاصله گذاری می شود.


فرهنگ و هویت:

یکی دیگر از ویژه گی های مهم بیضایی، موضوع «فرهنگ و هویت» است. یک آدم هویت اش چیست؟ یک ملت هویت اش چیست؟ اشاره بیضایی به تاریخ، فرهنگ و هنر و بحث هویت، همواره یکی از دغدغه های همیشگی او بوده است. در کمتر فیلمی از فیلمسازان ایرانی سراغ داریم که فضای آثارشان به فضای ایرانی نزدیک باشد و بیضایی فیلمسازی است که این ویژگی مهم و قابل تحسین را دارد. فیلم های بیضایی، از فضایی ایرانی برخوردارند. حتی در جدیدترین و مدرن ترین فیلم های او می توان، ریشه های تاریخی و فرهنگی را دید. شخصیت های بیضایی گویی که  از تاریخ می آیند و این شخصیت ها همواره در جستجوی خویشتن و هویت خود هستند، جستجو برای شناختن و رسیدن به آگاهی. بیضایی میخواهد بگوید که ارزش هر چیزی بسیار زیاد است. مثلا در فیلم «چریکه تارا» شمشیری که «تارا» از پدربزرگ اش به ارث برده، تارا، ابتدا نمی داند با آن چکار کند، یکبار با آن سگی را دور می کند، و در جایی دیگر با آن شمشیر، سبزی خُرد می کند! اما در نهایت می فهمد که آن شمشیر چقدر مهم است، چون یک نفر از تاریخ می آید و به دنبال شمشیر می گردد! پس این شمشیر برای مبارزه بوده و متعلق به نیاکان اش! ولی «تارا» راه درست استفاده از آن را بلد نیست. یا اثر دیگرش «مرگ یزدگرد» با آنکه شکوه و عظمت فیلم های تاریخی را ندارد، اما  فقط با 6 بازیگر، یک اثر تاریخی ست در حد یک شاهکار. بیضایی، تا جایی که توانسته، کوشیده که این مهم را در آثارش نشان بدهد و این کاری است بس مهم و قابل تحسین.

 
غریبه گی و تنهایی:

شخصیت های «بیضایی» آدم های خاصی هستند. آنها ناآشنا و غریب هستند و البته تنها. شخصیت هایی که بیشترشان از ناکجاآباد می آیند و کارها و رفتارشان، غریب است. در فیلم «باشو غریبه کوچک» شخصیت «باشو» آدم تنهایی است و حتی پس از اینکه خود را در میان یک خانواده می بیند باز احساس تنهایی می کند، چون متعلق به آنجا نیست و یک غریبه است. مثال بهتر اینکه در فیلم «چریکه تارا»، شخصیت «مرد» شخصیتی به شدت تنها و غریب است و یا شخصیت «تارا» با اینکه در میان جمع است باز تنهاست؛ و یا شخصیت «کیان» در «شاید وقتی دیگر» با آنکه دوست و خانواده دارد، باز می بینیم که تنهاست. این غریبگی و تنهایی در شخصیت های بیضایی به وضوح دیده می شود. و این مورد، منطق خاصی دارد. یک منطق درست که بیضایی به آن تعمد دارد.


شخصیت های برجسته:

موضوع مهم دیگری که در رابطه با شخصیت های آثار «بیضایی» وجود دارد، اینست که شخصیت های او، آدم های معمولی نیستند. بیضایی، همواره آدم های فرهیخته را انتخاب می کند، شخصیت های فخیم و متشخص. آنها یا نویسنده اند، یا بازیگر، یا فرهنگی! شخصیت های باسوادی هستند. حتی در فیلم «چریکه تارا» با آنکه «تارا» یک روستایی است، اما خیلی فرهیخته است. درصحنه ای از همین فیلم «چریکه تارا» توی قبرستان، شخصیت حماسی «مرد» به «تارا» جمله ای می گوید: (من عاشق ات شده ام! و «تارا» در جواب می گوید: عشقی که توی قبرستان به وجود بیاد، همان بهتر که در اینجا دفن بشه!) خب این دیالوگ را یک آدم معمولی نمی تواند بگوید ونشان می دهد که تارا یک آدم معمولی نیست. شخصیت های بیضایی، شخصیت هایی برجسته و فخیم هستند.


جستجو و سفر:

این یکی دیگر از عناصر مهم آثار «بیضایی» است. در وجود شخصیت های بیضایی، می توان همواره میل به جستجو و رفتن را مشاهده کرد. آنها آدم های جاکن ی هستند. و این موضوع ی است که خود بیضایی به آن تاکید دارد. این شخصیت ها در جاهایی که هستند نمی توانند بمانند! چون نمی توانند در آنجا زندگی کنند. متعلق به آن محیط نیستند. این شخصیت ها، آنقدر اتقاق برایشان می افتد که مجبور می شوند جاکن شوند و بروند. در فیلم «رگبار» شخصیت معلم، ابتدا میل به ماندن دارد ولی در نهایت مجبور می شود رفتن را انتخاب کند. یا شخصیت «مرد نصرانی» در «روزواقعه» به خاطر عشقی که به «راحله» دارد، به جستجوی «امام حسین» می رود تا حقیقت را بداند که چرا «راحله»، «امام حسین» را دوست دارد. شخصیت های «بیضایی» میل به جستجو و سفر دارند، برای آگاهی و شناخت خویش.

 
موخره:

* ما همه شکار مرگ بودیم و خود نمی دانستیم. داوری پایان نیافته است. بنگرید که داوران اصلی از راه می رسند. آنها یک دریا سپاهند. نه درود می گویند و نه بدرود؛ نه می پرسند و نه گوششان به پاسخ است. آنها به زبان شمشیر سخن می گویند. - سرکرده در «مرگ یزدگرد»

*  تو نامه رسان شرکتی، نه؟ چندساله توی این شغلی. و همه این مدت نامه می بردی. امروز باید کاری کنی که هیچوقت نکردی؛ باید نامه هایی که رسوندی رو پس بگیری! – حکمت به نامه بر، از فیلم «مسافران»

* بر درياي شن مگر كاخي بسازم كه چون كشتي برود!بر درياي شن مگر خويش از غرقه شدن نگه دارم!گفتم معماران بر صفه ي سنگ خانه مي سازند؛ نه بر زميني لغزان، نه بر شن رونده ، نه بر باتلاق! بر درياي شن ، سوسمار سقنقورند؛ و جهازها بر امواج توفنده ي ريگ، از قطار شتران!گفتم كاري كنم كه معماري نكرد !بر درياي شن، نعمانيان همه ملاحانند در سفينه هاي چادرهاشان؛ كه پارو به موج با نيزه هاي خويش مي زنند .آيا روياي من نبود خورنقي چون ايرانيان ساختن؟ - مجلس قربانی سنمار «نمایشنامه»

* با زخم بايد ساخت ؛ طول مي‌كشه ولي خوب مي‌شه!- گلرخ كمالي در «سگ کشی»

*  همه جور زیاد گشته بود و زیاد کشته بود. اما دید با کشتن دشمن دشمنی تموم نمی شه؛ برعکس هر چی دشمن می کشی باز دشمنی بیشتر می شه. با خودش قسم خورد که بی شمشیر بره جلو؛ با عقل. آره با عقل – رفت در راه عیاری. – جنگ نامه ی غلامان «نمایشنامه»

* تاریخ را پیروزشدگان می نویسند! -  مرد حماسی در «چریکه تارا»

* روز اول قلم را در مرکب فرو بردم و بر کاغذ آوردم، از آن  خون بر صفحه جاری شد. پوست کاغذ شکافت؛ خون هزار کس در هر سطر می جوشید. – طومار شیخ شرزین «فیلمنامه»

* ما از یک آب و خاک هستیم، ما فرزندان ایران هستیم! از فیلم «باشو غریبه کوچک»


لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

مرد کامل سينما

حسن نيازي
تهران امروز

در بين فيلمسازاني که به آنها علاقه دارم، نام «ژان پير ملويل» برايم يک جواهر است. هنگامي که به فيلم‌هايش نگاه مي‌کنم هيجان‌زده مي‌شوم. فيلم‌هاي «ملويل» به من انرژي خاصي مي‌دهد! حتي حالا نيز که اين يادداشت را به مناسبت سالروز تولدش مي‌نويسم حس عجيبي دارم که قابل توصيف نيست و اين احساس بي‌دليل به وجود نيامده و سرچشمه آن شخصيتي است نادر و حرفه‌اي و خاص با سينمايي زيبا و شگفت‌انگيز. «ژان پير ملويل» در کنار ديگر فيلمسازان بزرگ فرانسوي، «ژان رنوار»، «رنه کلر»، «ژان کوکتو»، «فرانسوا تروفو»، «ژان لوک گدار» و... تجلي عيني عظمت سينماي فرانسه است که بخش مهمي از پيشرفت و موفقيت سينماي فرانسه سال‌هاي دهه 50 و 60 و 70 بدون شک مديون اوست. «ملويل» تجسم کامل حرفه و تحولاتش بود و همواره بيانگر نوعي انضباط نادر و حرفه‌اي. ملويل، شخصيتي مستعد و فيلمسازخيره‌کننده‌اي بود که نامش در خاطر تماشاگران و سينماگران حک شده است. او مردي از جنس سينما بود که دنيا و باورهاي خودش را به سينما آورد و حاصل حضورش در سينما، کارنامه‌اي پربار با چندين اثر زيبا و منحصربه فرد است. فيلم‌هاي او به لحاظ هنري موفق و برخوردار از حال و هوايي بسيار خاص و داستاني پالوده‌اند.

نکته‌اي که بيش از هر چيز نسبت به شخصيت «ملويل» برايم شگفت‌انگيز است، محيط (فضا) و شخصيت‌هاي فيلم‌هاي اوست که به درستي با فطرت و سرشت او سازگار است و اين به دليل حس کمالگرايي و حضور فوق العاده‌اش در تمامي صحنه‌هاي فيلم‌هايش است. شخصا کمتر فيلمسازي را مي‌شناسم که در اين زمينه مانند او باشد (جان فورد و آلفرد هيچکاک مثا‌ل‌هاي خوبي مي‌توانند باشند) در رابطه با اين مهم، نقل قولي از «آلن دلون» به ياد دارم که گفتن‌اش خالي از لطف نيست. «دلون» پيرامون شخصيت «ملويل» و حرفه فيلمسازي‌اش مي‌گويد: « او مرد کامل سينما بود. همه کارها با خود ملويل بود و همه را خودش انجام مي‌داد! ملويل، از الف تا ياي يک فيلم با خودش بود. مي‌خواست فيلم «سامورايي» باشد يا فيلم «دومين نفس». در حقيقت او فيلمنامه را مي‌نوشت، تهيه، کارگرداني و تدوين مي‌کرد، حتي موسيقي فيلم نيز با خودش بود. او واقعا بي‌همتا بود. در فيلم «سامورايي»، شخصيت «جف کاستلو» ساعتش را به دست راستش مي‌بست مثل ژان پير، کلاه مال خود ژان پير بود، صلابت جف همان صلابت ژان پير بود.»

«ملويل» فيلمسازي است که نه برآمده از «موج نو» بود و نه متعلق به آن. برخلاف فيلمسازان خوب فرانسوي هم دوره‌اش، گدار و تروفو که از پايه‌ گذاران موج نو بودند، آثار ملويل و مسير فيلمسازي او بسيار متفاوت و جداي از آنها بود زيرا در آثار او ردپايي از سينماي آمريکا به وضوح ديده مي‌شود. از اين رو «ملويل» را آمريکايي‌ترين فيلمساز فرانسوي مي‌دانند. او همواره به اسطوره‌ها و عناصر سينماي آمريکا رجوع کرده است.
همچنين «ملويل» سينماگري است که همواره سکوت و خلوت فرانسوي‌ها را به تصوير کشيده است. (شخصيت‌هاي او يا در مکان‌هاي خالي از سکنه به سر مي‌برند يا در گوشه کنار و بيرون از شهر) دنياي ملويل، دنياي سکوت و تنهايي است: خاموشي شخصيت پيرمرد و دختر فيلم «سکوت دريا»، سکانس آغازين فيلم «کلاه» با ورود (سرژ رژياني) در مکاني خلوت و پر از سکوت، شکوه آغازين فيلم «دايره سرخ» و يا اولين نماي فيلم «سامورايي» با تصويري از «جف کاستلو» در اتاق‌اش، از نمونه‌هاي اين مورد هستند.
«ملويل» به مانند ديگر سينماگران فرانسوي «ژاک تاتي» و «گدار» فيلمسازي است که چهره‌اي جديد از جامعه مدرن را به تصوير کشيده است. با نگاهي به آثار ملويل، از فيلم «سکوت دريا» و بعد از آن، رفته رفته شاهد تغيير و دگرگوني در آثارش هستيم که به لحاظ داستان، فضا و مکان و تکنيک‌هاي سينمايي رو به‌تغيير هستند. جامعه و افراد در دنياي ملويل، سير متغيري را مي‌گذراند و هر چه به جلو مي‌رود، جامعه مدرن تر مي‌شود.
مورد ديگري که در رابطه با شخصيت «ملويل» حائز اهميت است، علاقه او به ژانر گنگستري است. او نخستين بار به‌طور جدي با فيلم «کلاه» علاقه و قابليت‌هاي خود را به نمايش گذاشت و پس از اين فيلم بود که «ملويل» تا به انتهاي کار فيلمسازي‌اش مسير مشخصي را پيمود که آن را با تمام وجودش درک مي‌کرد و دوست مي‌داشت. فيلم‌هاي او بدون هيچ گونه شبهه‌اي متعلق به اين ژانر هستند و بي‌دليل نيست که «ملويل» را غمخوار گنگسترها مي‌نامند. درک درست او از سينماي گنگستري و از شخصيت‌ها (بد يا خوب) با تمام آن ظرافت‌ها و ريزه کاري‌ها و اجزاي جدايي ناپذيرش: اسلحه، اتومبيل،باراني و کلاه گنگستري و موسيقي جاز که در کنار و آميخته با دکور و کادر، رنگ و ميزانسن، با دقتي قابل تحسين در روايت لحظه به لحظه داستان، شخصيت‌ها و موقعيت‌ها همراه است که سينمايي يک‌دست با دنيايي واحد و هماهنگ را خلق کرده است. همچنين «ملويل» با آغاز ساخت فيلم‌هاي گنگستري بود که از بازيگران معروف استفاده کرد. ورود ستارگان به فيلم‌هايش، سينماي او را پربارتر و جذاب‌تر کرد.

البته اين مسئله هيچ‌گاه به خاطر ستاره بودن اين بازيگران نبود بلکه بيشتر به خاطر فيزيک خاص آنها بود. از بازيگران معروف فيلم‌هاي «ملويل» مي‌توان به «آلن دلون»، «لينو ونتورا»، «ژان پل بلموندو»، «سرژ رژياني»، «سيمون سينيوره»، «ايو مونتان»، «کاترين دنوو» و«بورويل» اشاره کرد. نکته مهم ديگري که در رابطه با «ملويل» وجود دارد، تاثير شيوه کار او بر ديگر فيلمسازان نسل بعد از خودش است. فيلم‌هاي «ملويل» به‌خصوص از فيلم «سامورايي» به بعد، بارها درفيلم‌هاي گنگستري مورد تقليد قرار گرفته است. در اين رابطه نمونه‌هاي خوبي هست که مي‌توان به آنها اشاره کرد: فيلم گنگستري برادران کوئن، «تقاطع ميلر» فيلمي کاملا ملويلي است. شخصيت قهرمان فيلم «کوئن‌ها» شباهت بسياري به شخصيت جف کاستلوي «سامورايي» دارد. در واقع او آميزه‌اي از «آلن دلون» فيلم سامورايي است. از سينماگران ديگري که در برخي از آثارشان از «ملويل» تاثير گرفته‌اند، مي‌توان «مارتين اسکورسيزي» را نام برد که با فيلم «راننده تاکسي» شخصيت «تراويس بيکل» را خلق نمود که او نيز استعاره‌اي بود از شخصيت سرگردان و تنهاي فيلم «سامورايي». «کوئنتين تارانتينو» نيز در فيلم «سگداني» در صحنه‌اي از فيلمش که چهار دوست در يک رديف در بزرگراهي راه مي‌روند، اداي ديني كرده است به صحنه‌اي مشابه در فيلم «نفس دوباره» ملويل. اما سينماي آسيا نيز از تاثيرپذيري فيلم‌هاي «ملويل» به دور نبود؛ «جان وو» سينماگر مشهور هنگ کنگي، شيفته سينماي ملويل است و خود بارها به اين نکته اشاره کرده است.

فيلم‌هاي «آدم کش» و «گلوله‌اي در سر» از «جان وو» چه از نظر قالب و چه از نظر محتوا به شدت تحت تاثير ملويل هستند. اينجا به گفته‌اي از «جان وو» در رابطه با «ملويل» اشاره مي‌کنم که مي‌گويد: « دايره سرخ، فيلمي از ملويل است که بي‌شک بعد از «سامورايي»، بيشترين تاثير را روي من گذاشته است. فيلم‌هاي ملويل هميشه انسان را به انديشيدن وا مي‌دارد ولي با بار احساسي بسيار سنگين. شيوه نقل داستانش بي‌نهايت بي‌پيرايه است. در کارهاي «ملويل» دوربين هميشه ثابت است و به بازيگران امکان مي‌دهد که کاملا احساس خود را بيان کنند. مردم به اين کار به شيوه‌‌اي عقلاني‌تر عکس العمل نشان مي‌دهند. او دقت زيادي دارد به‌ويژه در روش ترکيب کردن سينماي ژانر با فلسفه‌اي که عميقا شرقي است. بي‌شک به همين خاطر است که من خودم را به فيلم‌هاي او نزديک احساس مي‌کنم. شخصيت‌هاي او قهرمان نيستند. آنها با پايبندي به نوعي درستکاري و اصول اخلاقي شبيه به شواليه‌ها عمل مي‌کنند.»

نگاهي کوتاه به فيلم‌هاي «ملويل»

«ژان پير ملويل» در 20 اکتبر 1917 در پاريس به دنيا آمد. او فيلمسازي را در سال‌هاي دهه 40 و پس از جنگ جهاني دوم تجربه کرد. (جنگي که خود نيز در آن حضور داشت) و نخستين فيلم مهم‌اش را در سال 1948 کارگرداني کرد. فيلم «سکوت دريا» اقتباسي از رمان معروف نهضت مقاومت نوشته «ورکور» است که ملويل آن را با وفاداري کامل به «اثر» جلوي دوربين برد و حاصل کار يکي از بهترين آثار سينماي فرانسه در دهه 40 بود. ملويل در اين فيلم با به کار بردن شيوه بيان،داستاني آرام و راحت در قالب نويي از زيبايي و سبک را به وجود آورد که نشان از ذهن خلاق و شخصيت برجسته مي‌داد.

پس از اين فيلم «ملويل» به سراغ يک اثر ادبي ديگر رفت که رماني بود نوشته «ژان کوکتو» به نام «کودکان وحشتناک» به سال 1950، که فيلمنامه آن را نيز با همکاري خود «کوکتو» نوشت. اين فيلم نيز از کارگرداني خوب «ملويل» بهره‌مند است اما حضور «کوکتو» در فيلم هم احساس مي‌شود. پس از فيلم «کودکان وحشتناک»؛ ملويل، تا اوايل دهه 60، چهار فيلم ديگر را کارگرداني کرد. فيلم‌هايي همچون «وقتي اين نامه را بخواني»1952، «باب قمارباز» 1955، «دو مرد در منهتن» 1959، و «لئون مورن کشيش»1961، که مهم‌ترين آنها فيلم «لئون...» بود که ملويل آن را بر مبناي رماني نوشته «بئاتريکس بک» کارگرداني کرد. «لئون...» اولين فيلمي بود از ملويل که يکي از ستارگان سينماي فرانسه «ژان پل بلموندو» در آن حضور مي‌يافت و داستان آن درباره يک کشيش است که درگير رابطه‌اي عاطفي با يک زن کمونيست مي‌شود. اين فيلم نيز مهر شخصي ملويل را به همراه داشت واين در حالي است که در رده فيلم‌هاي مذهبي قرار مي‌گيرد.

فيلم «کلاه» 1962، اثر بعدي ملويل، يک فيلم گنگستري نوآر بود که (هر چند قبل از اين دو فيلم ديگر گنگستري در کارنامه داشت) اما هيچ‌کدام به اندازه «کلاه» قوي و تاگيرگذار نبودند. «کلاه» داستان شخصيت‌هايي است که همواره در درون خود به جست‌وجو مي‌پردازند. چهره‌هاي تنها و حزن انگيزي که در نهايت با مرگ وعده ديدار مي‌کنند و اين موضوعي است که پس از اين در همه فيلم‌هاي ملويل به وضوح ديده مي‌شد: فيلم‌هاي خوبي همچون «ارشد خانواده فرشو» (1963) و «نفس دوباره» (1966) و فيلم‌هاي قدرتمند «سامورايي»(1967) و «ارتش سايه‌ها» (1969) و «دايره سرخ» (1970)، با فضا و شخصيت‌هايي ماندگار. آثاري که تازگي سبک و تکنيک خاصي در آنها ديده مي‌شود. فيلم‌هايي که به پليس و گنگسترها محدود مي‌شود. پليس و گنگسترهايي که حتي اگر بدترين هم باشند، برايمان جذاب، دوست‌داشتني و خاطره‌انگيزند و اين مهم را تنها يک نفر به‌وجود آورد: ژان پير ملويل. سينما ديدن روياهاست. ديدن ناب‌ترين‌هاست. خيال‌پردازي است و ژان پير ملويل ما را به ژرفاي روياها مي‌برد و به دنياي خيالات‌مان...

لینک این مطلب در کافه سینما

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

در این سکانس، شخصیت اصلی داستان «کارول» به نزد یکی از دوستان خود «میکولاژ» می رود (او در وضعیت ی به سر میبرد که به پول نیاز دارد) و به همین خاطر از دوست تقاضای پول می کند. «میکولاژ» هم به او پیشنهادی می دهد، که در ازای انجام کاری، پول فراوانی به دست می آورد. «کارول» هم پیشنهاد «میکولاژ» را قبول می کند. کار اینست: شخصی از زنده گی اش خسته شده و می خواهد بمیرد، اما جرات خودکشی ندارد. اما به کسی که این کار را برایش انجام دهد پول خوبی می دهد!

قرار کار (در یک متروی متروک)  گذاشته می شود. «کارول» سر قرار می رود، اما در آنجا کسی را نمی بیند جز دوست خود «میکولاژ»!

«کارول» به او می گوید: خب... تصمیمش عوض شده؟ و «میکولاژ» در پاسخ می گوید: نه... اون شخص منم... مگه فرقی هم میکنه؟

«کارول» : نه...
و اینجاست که می فهمد شخصی که از زنده گی اش خسته شده و قصد دارد بمیرد، همان «میکولاژ» دوست اش است!

«میکولاژ» میخواهد بمیرد!

«کارول» اسلحه را از جیبش اش بیرون می آورد و به سمت «میکولاژ» نشانه می رود («کارول» از روی ترس چشمانش را می بندد)

صحنه اسلوموشن می شود... و «کارول» شلیک می کند!
 
«میکولاژ» روی دستان «کارول» می افتد و او «میکولاژ» را در کنار خود می نشاند.
 
صحنه از اسلوموشن خارج می شود...


 

«میکولاژ» چشمانش را باز می کند. او زنده است... گلوله مشقی بوده...
 
«کارول» به او می گوید: اما گلوله بعدی واقعی است... هنوز هم میخواهی بمیری؟ مطمئنی... مطمئنی؟
 
و «میکولاژ» در جواب می گوید: دیگه نه؟

نکته مهم و جالب اینجاست که ، گلوله مشقی ... امید را در دل «میکولاژ» زنده کرده و به او شوق دوباره زیستن می دهد.

کارگردانی استادانه کیشلوفسکی بزرگ در این سکانس زیبا، محشر و بسیار تاثیرگذار است! اینکه تماشاگر را در دل این سکانس، غرق می کند و تماشاگر هر لحظه خود را جای شخصیت ها می گذارد که چه تصمیمی میگیرند و چه اتفاقی خواهد افتاد. اما در پایان یک حس رهایی...

«کارول» و «میکولاژ» متروی متروک را ترک می کنند، و در مکانی دیگر و حالا بر روی یخ های یک دریاچه در حال دویدن و فریاد زدن هستند!


 

لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
کارگردان: کنستانتین کوستا گاوراس
فیلمنامه: کوستاگاوراس، خورخه سمپرون. بر مبنای رمانی از واسیلی واسیلکوس.
فیلمبردار: رائول کوتار
موسیقی: میکیس تئودوراکیس
بازیگران: ایو مونتان، ژاک پرن، ژان لویی ترینتینان، فرانسوا پریه، مارسل بوزوفی، ایرنه پاپاس ...
محصول: فرانسه، الجزایر. 1969. رنگی، 125دقیقه

خلاصه داستان: در یک گردهمایی عمومی، در کشوری ناشناخته (بدون نام)، یکی از مخالفان حکومت که در این گردهمایی قصد سخنرانی دارد، مورد حمله قرار می گیرد و کشته می شود.با تحقیقات یک دادستان باهوش، حقایقی آشکار می شود...
 


 

«او زنده است»

«کنستانتین کوستا گاوراس»، کارگردان فرانسوی یونانی تبار را به عنوان یک فیلمساز سیاسی می شناسیم، زیرا که بیشتر آثارش موضوعات و فضایی سیاسی  دارند. از این رو فیلم های این کارگردان از رویکردی انتقادی و معترضانه نیز برخوردارند. «گاوراس» زمانی به فیلمسازی روی آورد که کشور محل اقامت اش «فرانسه» و کشور زادگاه اش «یونان» آبستن حوادث تازه ای شده بود که البته همچنان در شرف تغیرات سیاسی و اجتماعی بود؛ و «گاوراس» نیز که  تحت تاثیر این شرایط و خود هم در ان فضا قرار گرفته بود شروع ساخت فیلم کرد و در همان دوران یعنی در سال 1969، نخستین فیلم مطرح اش را کارگردانی کرد. فیلم «زی» z یا «زد» فیلم ی بود که گاوراس را به شهرت ی جهانی رساند. «زد» هم اکنون نیز در رده بهترین آثار سیاسی تاریخ سینما جای دارد، اثری که توانست با همه انتقادات و مشکلاتی که در زمان اکران اش به آن نسبت داده شود، همچنان موفق نشان داده شود زیرا که توانست به لحاظ تصویر صریح اش از واقعیت، نگاه مردم را به خود جلب کند و همچنین اعتبار خاصی به فیلم های سیاسی ساخته شده در زمانه خود بدهد، و این نوع فیلم ها را وارد مسیر تازه ای کند. برای کارگردان فیلم هم «زد» جدای از اینکه برایش موفقیت و شروع فوق العاده ای باشد، فیلمی سرنوشت ساز بود که گاوراس را در مسیری قرار داد که هیچگاه از آن خارج نشد و یا بهتر میتوان گفت از آن فاصله نگرفت؛ به گونه ای که هم اکنون نیز دغدغه اصلی فیلمساز است. گاوراس، تمایل خاصی به ساخت این نوع فیلم ها دارد، او فیلمسازی متعهد است. تعهد به سبک ی که در آن قابلیت هایش را نشان داده و به آن ایمان دارد.

«زد» z، که در اصل به معنای «او زنده است» می باشد از فرهنگ یونانی می آید و اشاره ای است به یک عضو سرشناس پارلمان (چپگرای) یونانی، به نام دکتر «گریگوریس لامبارکیس». او در آن سال ها (دهه 60) از مخالفان  حکومت وقت بوده است.

فیلم، با نمایش تعدادی مدال و نشان های نظامی به همراه «تیتراژ ابتدای فیلم»  آغاز می شود و با یک موسیقی شنیدنی و تاثیرگزار که نظر تماشاگر را مشتاقانه به دیدن فیلم جلب می کند. سپس در سالن ی، عده ای از روسای دولت و نظامیان بلندپایه را می بینیم که در یک جلسه گرد هم جمع شده اند و در مورد موضوعی بحث می کنند. شخصی نظامی شروع به حرف زدن می کند، او رئیس پلیس است. اما حرف هایش برای تماشاگر کمی عجیب و غیرعادی ست. رئیس پلیس درمورد معضلات گیاهان و پیشگیری از قارچ زدگی سخن می گوید. این نوع حرف ها، آن هم در یک فضای خشک و نظامی و با تصاویری که می بینیم تا حدودی حالت ی طنز به خود می گیرد. به طور مثال در گوشه ای از حرف های رئیس پلیس که می گوید: (درمان مردم با روش های درست لازم الاجراست و بیماری ایدئولوژیکی مثل قارچ زده گی میمونه) با تصویر سَر بی موی یکی از شخصیت های حاظر در جلسه همراه است و یا در ادامه حرف های او که می گوید: (ما باید از عناصر سالم جامعه پاسداری کنیم) با تصویر یک شخصیت حاظر دیگر در جلسه همراه است که که موهای سالم و مرتب ی دارد. کارگردان تعمدا فضا و شخصیت های جدی را با مایه های طنز درهم می آمیزد و تا این لحظه از فیلم معلوم نیست موضوع از چه قرار است. احتمالا کارگردان می خواهد غیرمستقیم موضوع فیلم اش را به تماشاگر نشان دهد، چیزی که تا پایان فیلم نیز چه از طریق شخصیت ها و چه از طریق تصاویری که می بینیم شاهد آن هستیم. اما اینک از زبان رئیس پلیس است که می فهمیم قرار است یک گردهمایی در شهر صورت بگیرد که گویا باب طبع روسای دولت نیست. ولی انها و به قول رئیس پلیس که می گوید: (اما ما جلوی انها را نمی گیریم، چون ما خواهان دموکراسی هستیم) و حالا این گفته برای تماشاگر سوال است که آیا حقیقت دارد یا نه؟... و حالا به صحنه ای می رویم که حامیان جبهه مخالف دولت (کسانی که قرار است گردهمایی را تشکیل بدهند) به دنبال اجاره یک سالن مناسب هستند که بتوانند آن را برای گردهمایی آماده کنند؛ اما تلاش آنها بی فایده است، زیرا معلوم می شود از طرف روسای دولت (به طور غیرمستقیم) از اجاره سالن منع شده اند که نهایتا موفق می شوند یک سالن بسیار کوچک و محدود، برای سخنرانی دکتر (نامزد ریاست جمهوری) با بازی «ایو مونتان» آماده کنند. به زودی شاهدیم که دکتر، زمانی که از هواپیما پیاده و به دوستانش ملحق می شود تحت نظر قرار می گیرد و اینجاست که پی میبریم خطر آنها را تهدید می کند و این حس خطر نیز وارد فضای فیلم می شود.  شروع اوج فیلم زمانی فرا می رسد که قرار است دکتر برای سخنرانی به سالن برود. جمعیتی در بیرون از سالن که یکطرف حامیان و طرف دیگر مخالفان هستند جمع شده اند، پلیس نیز در میان جمعیت حضور دارد که گویا قصد دارد امنیت را برقرار کند. روبروی سالن، هتل محل اقامت دکتر قرار دارد، و دکتر باید از میان جمعیت عبور و طول خیابان را طی کند. جو عجیب و ناخوشایندی بر محیط حاکم است، گویی که هر لحظه قرار است اتفاقی رخ بدهد. حالا دکتر از هتل بیرون می آید و آرام به طرف سالن حرکت می کند. همه چیز فضایی شبیه به صحنه تئاتر به خود می گیرد. دکتر مانند یک بازیگر به روی صحنه می رود و تماشاگران در تاریکی حس بدی را منتقل می کنند. این یکی از تلخ ترین تئاترهای تاریخ است. دکتر قبل از اینکه وارد سالن شود، توسط شخصی ناشناس از میان جمعیت ضربه ای به سرش وارد می شود و این اتفاق دوباره هنگامی که دکتر پس از ایراد سخنرانی به بیرون می آید رخ می دهد. و اینبار توسط شخصی که سوار بر یک ماشین است مورد حمله قرار می گیرد و به وسیله یک باطوم ضربه ای به سرش وارد می شود که همین ضربه باعث مرگ دکتر می شود. پس از مرگ دکتر، فیلم وارد مرحله دیگری می شود. یک دادستان، با بازی «ژان لویی ترنتینان» مسئول پیگیری مرگ دکتر می شود. اما نکته مهم اینجاست که عاملان قتل، افرادی ضعیف و از طبقه پایین جامعه هستند که نه سواد سیاسی دارند و نه عضو جناح خاصی هستند و تنها به خاطر اینکه سختی های زنده گی شان را بگذرانند و به هدف ی برسند دست به اعمال خشونت آمیز می زنند. به طور مثال در صحنه هایی از فیلم، افرادی که متهم به سوءقصد هستند و هنگامی که نزد دادستان مجبور به اعتراف می شوند؛ علت شرکت در تجمع و سوءقصد به دکتر را، در ازای دریافت جواز کسب برای دستفروشی انجام داده اند و یا در صحنه ای دیگر که یک شاهد، وقتی برای ادای شهادت قصد دارد به پلیس مراجعه کند، مورد حمله افرادی  ناشناس قرار می گیرد که بعدا معلوم می شود عاملان حمله از همان افراد محروم و ستم دیده بوده اند که مجبور به این کار شده اند.


قسمت های دیگر فیلم به وقایع و ماجراهای پشت پرده ای مربوط می شود که توسط دادستان انجام می گیرند و در پی آن همه عاملان سوءقصد و مقامات نظامی که در طراحی مرگ دکتر شرکت داشته اند به بازجویی فراخوانده می شوند و همه آنها از جمله سرهنگ رئیس پلیس به قتل عمد محکوم می شوند. پس از این برای تماشاگر اینگونه بنظر می رسد که عدالت اجرا و همه چیز تمام شده است در حالی که اینگونه نیست و در دادگاهی که برگزار می شود همه آن مقامات نظامی که به قتل عمد محکوم شده اند، تبرعه می شوند. عاملان قتل و افراد سوءقصدکننده به جرائم سبک محکوم می شوند. دادستان از کار برکنار می شود. همه شاهدان ماجرا و دوستان دکتر، کشته یا زندانی می شوند و در پایان آن عکاس خبرنگار به جرم افشاگری و گفتن حقیقت علیه دولت به زندان محکوم می شود.
 
فیلم «زد» پیش از هر چیز به دلیل اینکه از یک ماجرای واقعی الهام گرفته، مورد توجه است. فیلمی که به یک دوره تاریخی می پردازد. و هر چند شاید امروزه به یک موضوع قدیمی و کهنه تبدیل شده باشد (موضوعی که متاثر از زمانه خودش است) اما به عنوان یک اثر سیاسی ناب که واقع گرایانه و شجاعانه عمل می کند، فیلمی باارزش و فوق العاده است. «زد» را باید تصویری کلی از سیاست ها و موقعیت های رژیم های دیکتاتوری و سرکوبگر دانست که برای رسیدن به خواسته ها و اهداف شان به هر عملی متوسل میشوند. کارگردان فیلم «گاوراس» به خوبی توانسته در به تصویر کشیدن این موضوع، کارش را انجام بدهد. البته باید به این نکته هم اشاره کرد که فیلم به لحاظ ساختار چندان هم قوی نیست. تصاویر و شخصیت ها، گاه به طریقی است که حالت ی کارتونی و کاریکاتوری به خود می گیرند و حتی در بعضی موارد بسیار ضعیف؛ مانند صحنه تعقیب و گریزی که یکی از دوستان دکتر، توسط یک اتوموبیل مورد حمله قرار می گیرد که خیلی غیرمنطقی و ضعیف کارگردانی شده است. از این مورد که بگذریم به نکات مهمی از فیلم نیز می توان اشاره کرد، از جمله ریتم سریع فیلم و موسیقی به یادماندنی «تئودوراکیس» که تاثیر بسیاری بر احساس تماشاگر نسبت به موضوع فیلم می گذارد و هیجان و تنش فیلم را دوچندان می کند.

در پایان این یادداشت و در رابطه با فیلم به این گفته از «ناپلئون» بسنده می کنم که گفته است: «سیاست فاقد قلب است و فقط مغز دارد.»

لینک مستقیم: سینمانگار


دریافت موسیقی فیلم z
 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
منطقه سبز

پایگاه کوچک ریویوهای سینمایی

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

سينماي حقيقت 

حسن نيازي
تهران امروز

اين يادداشت مختصر، يك يادآوري و به بهانه سالروز تولد «روبر برسون» كارگردان سرشناس فرانسوي و البته تاريخ سينما است كه با آثار تاثيرگزاري كه در طول زندگي حرفه اي‌اش خلق كرده، جايگاه ويژه‌اي را در تاريخ سينما به خود اختصاص داده است. قطعا پرداختن به سينماي فيلمسازان بزرگي همچون «برسون» خيلي فراتر از اين‌گونه يادداشت‌ها و مطالب مي‌تواند باشد. خوشبختانه امروزه دسترسي به آثار «برسون» و تماشاي آنها به آساني امكان‌پذير است و همين امر، راه را براي علاقه‌مندان به آثار برسون هموار نموده است. سينماي برسون، سينمايي خاص است، سينمايي


به شدت شخصي كه شايد باب طبع براي همه كساني كه سينما را دنبال مي‌كنند، نباشد و يا بهتر بايد گفت كه سينماي عامه‌پسند نيست. اما اگر با اندكي تحمل به تماشاي آثار اين فيلمساز بنشينيم و شخصيت‌ها را خوب ببينم و دنبال كنيم و البته به قراردادهاي فيلمساز نيز توجه داشته باشيم، قطعا از سينماي برسون لذت خواهيم برد و در دنياي او غوطه‌ور خواهيم شد. «روبر برسون» متولد 25 سپتامبر 1901 در شهر «پيردودوم» فرانسه است. برسون، فيلمسازي است كه به لحاظ فرم آثارش، مي‌توان او را صاحب سبك دانست. فيلم‌هاي برسون، آثاري هستند كه در آنها بيشتر به روابط ميان انسان‌ها، مشكلات، دشواري‌ها و سرنوشت‌شان پرداخته مي‌شود. انسان‌هايي كه همواره دچار رنج و عذاب هستند و برسون ما را به ريشه‌هاي اين رنج و عذاب و به حقيقت، تا حد زيادي نزديك مي‌كند. از طرفي فيلم‌هاي برسون را بايد آثاري برآمده از سرشت و شخصيت خود او دانست. با تماشاي آثار برسون، مي‌توان به درون‌مايه‌هاي معنوي قابل تاملي، هم در فضا و شخصيت‌هاي فيلم‌ها و هم شخصيت «برسون» كه به دين و مذهب و عرفان مسيحي علاقه دارد، پي برد. البته سايه انديشه‌هاي مذهبي بر دنياي آثار برسون، به‌گونه‌اي است كه هرگز، اشباع نشده‌اند ، و يا بهتر مي‌توان گفت به نمادگرايي و سمبوليسم در ذهن تماشاگر تبديل نمي‌شوند. بلكه اين انديشه‌هاي مذهبي آن‌قدر درست و حرفه‌اي به كار رفته‌اند كه تماشاگر را به فكر كردن درباره آن وا مي‌دارد و در اصل اين مهم، به آثار برسون فرم و معنا مي‌بخشد و حتي آنها را در رده بهترين آثار معناگراي تاريخ سينما نيز قرار مي‌دهد. برخي از عناصر مهم در سينماي برسون و سبك شخصي او كه در تمامي آثارش آنها را به كار گرفت، كند و كاو در روابط و درونيات شخصيت‌ها و زندگي آنها، توجه و علاقه در نشان دادن رنج و درد و انزواي انسان، موضوع خودكشي، بيماري و مقوله «مرگ»، استفاده از فضاهاي ساده و روستايي (در كمتر فيلمي از برسون شاهد زندگي شهري و فضاي مدرن هستيم). استفاده برسون و علاقه مفرط او به بازيگران غيرحرفه‌اي، ريتم آرام و فضاي سرد و دلمرده، استفاده از موسيقي‌هايي كه با فضاي كار او كاملا همخواني دارد، ايجاد قاب‌هايي زيبا و منحصربه‌فرد، استفاده از رنگ و به كار بردن آن به بهترين شكل (به علت پيشينه‌اي كه برسون در زمينه نقاشي داشت)، ايجاد فضاي معنوي و استفاده از انديشه‌هاي مذهبي كه نشات گرفته از شخصيت خود برسون بود، اين موارد، برخي از مولفه‌هاي مهم سينماي برسون هستند.



نگاهي كوتاه به فيلم‌هاي «برسون»

برسون، نخستين فيلم بلند سينمايي‌اش را در سال 1943 و با نام «فرشتگان گناه» كارگرداني كرد. اين اثر حال و فضايي مذهبي دارد و با اينكه فيلمي است به شدت ساده، اما بسياري از شاخصه‌هاي سبك ي خاص برسون را در خود به همراه دارد. ريتم آرام و فضايي سرد و آكنده از سكوت، فضاي روحاني فيلم، روابط روان‌شناختي و برخوردهاي اخلاقي ميان شخصيت‌ها، عذاب روحي و رنج انسان‌ها و رويارويي آنها با مرگ. در فيلم «فرشتگان گناه» برسون، از معدود دفعاتي بود كه از بازيگران حرفه‌اي استفاده كرد، در حالي كه هدايت بازيگران به گونه‌اي است كه اجازه هيچ‌گونه بروز احساساتي به آنها داده نمي‌شود؛ موضوعي كه برسون از آن تا آخرين فيلمش نيز بهره گرفت. فيلم درباره دختري عجيب است به نام «آن ماري» كه وارد صومعه‌اي مي‌شود و مي‌كوشد در آنجا زناني كه در گذشته مرتكب گناه شده‌اند را به لحاظ روحي تسكين دهد، اما خود نيز دچار مشكلاتي مي‌شود. «برسون» پس از اين فيلم، «خانم‌هاي جنگل‌ بولوني» 1945 را كارگرداني كرد كه فيلمنامه‌اش را با كمك «ژان كوكتو» نوشت. داستان فيلم درباره زن جواني است به نام «هاپن» كه پس از اينكه نامزدش «ژان» رهايش مي‌كند به فكر انتقام گرفتن از او مي‌افتد... «خانم‌هاي جنگل بولوني» مانند اثر قبلي برسون «فرشتگان گناه» درباره تنهايي انسان و روابط ميان آنهاست؛ با اين تفاوت كه فضاي اين فيلم، پرزرق و برق و اشرافي است، اما شيوه كارگرداني برسون همان گونه است كه قبلا بوده. يكي از مهمترين ويژگي‌هاي اين اثر حضور پرقدرت و تاثيرگزار بازيگران در فيلم است. اما اثر بعدي برسون، «خاطرات يك كشيش روستا»1950، از بهترين آثار اوست كه مهم‌ترين مولفه‌هاي كارگردان را نيز در خود جاي داده است؛ داستان فيلم درباره كشيش جواني است «ليدو» كه براي شروع كار خود به يك روستا مي‌رود.
كشيش با اهالي روستا، رابطه‌اي دوستانه برقرار مي‌كند و سعي مي‌كند در مشكلات، به آنها كمك كند، اما پس از مدتي خود با واقعيت تلخي روبه‌رو مي‌شود كه در مي‌يابد مبتلا به سرطان معده است و همين اتفاق او را به انزوا مي‌كشاند. «برسون» پس از اين در سال 1956، فيلم «يك محكوم به مرگ گريخت» را ساخت كه از ديگر آثار مهم اوست. فيلم بر اساس يك ماجراي واقعي ساخته شد و تلاش مردي جوان «فونتن» را به تصوير مي‌كشد كه سعي دارد از زندان بگريزد، فيلم به وضوح تنهايي و رنج انسان را نشانه مي‌گيرد كه با توسل و ايمان به خدا، رهايي از اسارت را مي‌طلبد. اثر بعدي «برسون»، فيلمي است به نام «جيب بر» 1959 كه با نگاهي به رمان «جنايات و مكافات» ساخته شده است. موضوع فيلم درباره مرد تنهايي است، «لاسال» كه براي امرار و معاش، دست به جيب‌بري مي‌زند،او بارها به زندان مي‌افتد و هربار پس از آزادي سعي مي‌كند به خود بيايد و راه درستي را انتخاب كند. فيلم «جيب‌ بر» درباره انسان‌هايي است كه مي‌كوشند به هر طريقي كه شده زنده بمانند.

«برسون» پس از فيلم «جيب بر» به سراغ موضوع معروفي مي‌رود و «محاكمه ژاندارك» را به سال 1962 كارگرداني مي‌كند. اثري كه پيش از آن، فيلمسازان بزرگ ديگري از جمله «كارل تئودور دراير»، «ويكتور فلمينگ» و «اتوپره مينجر» آن را به فيلم برگردانده بودند؛ اما نسخه «برسون» يكي از دقيق ترين و زيباترين فيلم‌هاي ساخته شده درمورد «ژاندارك» است. پس از ساخت «ژاندارك»، برسون مدتي از فيلمسازي دور ماند تا اينكه در سال 1966 دست به كار بزرگي زد و يكي از بهترين فيلم‌هاي خود و حتي تاريخ سينما را كارگرداني كرد.

فيلم «ناگهان بالتازار» نقطه اوجي در كارنامه «برسون» است كه جايگاه او را در تاريخ سينما، بيش از پيش محكم‌تر كرد؛ داستان تلخ و گزنده‌اي درباره عشق يك دختر به يك الاغ،«بالتازار»، كه همراه آنها شاهد سرنوشت غم‌انگيزشان در دنيايي تاريك هستيم. پس از «ناگهان بالتازار» برسون، فيلم مهم و تاثيرگزار ديگري را كارگرداني كرد. «موشت»1967، بر اساس رماني از «ژرژ برنانوس» اثري درخشان و شاعرانه و از تلخ ترين آثار «برسون» به حساب مي‌آيد. «موشت» داستان غم انگيز دختركي فقير است كه از خانواده، دوستان و اطرافيان، طرد مي‌شود و در نهايت پس از اينكه مادرش را از دست مي‌دهد، خود را به كام مرگ مي‌كشاند، صحنه پاياني فيلم در يادها مي‌ماند.

سپس «برسون» در سال 1969 اولين فيلم رنگي‌اش را كارگرداني كرد، فيلم «يك زن نازنين» بر اساس داستاني از «فئودور داستايفسكي» ساخته شد كه اين فيلم نيز در رده بهترين آثار او قرار مي‌گيرد؛ داستان درباره زن و مردي است كه به رابطه آنها از زمان آشنايي و اتفاقات پس از آن كه در نهايت به تراژدي ختم مي‌شود، مي‌پردازد. پس از «يك زن نازنين» برسون، طي اوايل دهه 1970 تا سال 1983، چهار فيلم ديگر را كارگرداني كرد. فيلم‌هاي «چهارشب يك رويابين»(1971)، «لانسلو دولاك» (1974)، «شايد شيطان»(1977)، و «پول» (1983)، كه در بين آنها «لانسلودولاك» و «پول»، فيلم‌هاي ارزشمند و قابل توجهي هستند.

«روبربرسون» نه فقط يك فيلمساز عادي، بلكه يك هنرمند به تمام معنا بود. يك شخصيت نابغه و برجسته. نام «برسون» احساسات متفاوتي را در همه كساني كه سينماي او را دنبال مي‌كنند برمي انگيزد. فيلمسازي كه هيچ‌گاه از مسير خود خارج نشد و همواره راهي را دنبال كرد كه به آن ايمان كامل داشت. «برسون» همواره در آثارش، سعي در به تصوير كشيدن حقيقت بود. سينماي برسون، سينماي حقيقت است.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

فیلم «تونل» the tunnel، به کارگردانی «رونالد ساسو رایچتر» محصول 2001 سینمای آلمان است. داستان فیلم واقعی ست. دهه 60 و دیوار برلین. محور اصلی داستان درباره شخصیت «هری ملیکوز» است؛ او ورزشکار و قهرمان شنا است. اما در این میان یک ـ اتفاق- هری و دوستان اش را وارد مسیر تازه ای می کند. شخصیت «ماتیس» دوست هری، و «کارولا» خواهر هری، قصد دارند از راه  فاضلاب  به برلین غربی بگریزند؛ اما در حین فرار «کارولا» باز می ماند و دستگیر می شود. اینک، هری به همراه  ماتیس و عده ای دیگر به فکر ایجاد یک تونل هستند که آنها را از غرب به شرق برلین برساند تا هر کدام بتوانند از این طریق، بازمانده هایشان را به نزد خود بیاورند.
 
در فیلم «تونل» یک سکانس فوق العاده وجود دارد که بسیار تاثیرگذار است. این سکانس میتواند به نوعی تقابل وضعیت حاکم در دو طرف دیوار برلین باشد. یک طرف، برلین شرقی که زنده گی در آن به علت شرایط اقتصادی و سیاسی که کمونیست ها ایجاد کرده بودند وخیم و سخت بود و تقریبا همه مردم شرق برلین از این وضعیت ناراضی و ناراحت بودند. به طوری که هر کدام سعی بر این داشتند که خود را به هر طریقی به برلین غربی برسانند.
 



 

در این سکانس « هری» پس از آنکه یکی از دوستانش «فریتزی» از خانه بیرون می رود، او را دنبال میکند. آنها در نزدیکی دیوار یکدیگر را می بینند. اما در همان لحظه صدای شلیک گلوله ای (آن طرف دیوار) که در فضا می پیچد  توجه آنها را به خود جلب می کند.
 


 

صدای یک سرباز روسی که دستور ایست می دهد... یک جوان «هینر» که نامزد فریتزی ست به سمت دیوار، در حال دویدن است و قصد دارد خود را به آن طرف دیوار برساند. سرباز دوباره ایست می دهد، اما «هینر» نمی ایستد. سرباز او را نشانه می گیرد و شلیک می کند...
 
«هینر» زخمی می شود و در حالی که روی سیم های خاردار می افتد، فریاد می زند: فریتزی... فریتزی!
«فریتزی با شنیدن فریاد «هینر» به سمت دیوار می رود.
«هری» نیز به سمت دیوار می رود و از دیوار بالا می رود و تلاش می کند به «هینر» کمک کند اما تلاش او بی فایده است... سرباز روسی دوباره «هینر» را تهدید می کند: همون جا که هستی بمون!!!
 
فریتزی و هینر همچنان یکدیگر را صدا می زنند... (دست های فریتزی روی دیوار)

 


 

«هینر» بی توجه به تهدیدهای سرباز و با وضعیت ی که دارد سعی می کند خود را به دیوار برساند و از آن بالا برود...
 
سرباز: همون جا که هستی بمون... همونجا بمون. «هینر» اهمیت ی به او نمی دهد!
 
سرباز روسی دوباره به هینر  شلیک می کند!
 
فریتزی فریاد می زند! و سعی می کند از دیوار بالا برود ولی هری او را نگه می دارد: همینجا بمون! نمی تونی رد بشی... نمیتونی بری بالا!
 
فریتزی: چرا هیچکس بهش کمکی نمیکنه؟ یکی بهش کمک کنه!


 

«هری» دوباره از دیوار بالا می رود و تلاش می کند دست «هینر» را بگیرد... سرباز با دیدن «هری» به او هشدار می دهد!
هری: داری میزاری بمیره!
سرباز: از دیوار فاصله بگیر!
«هری» دست اش را به طرف «هینر» دراز می کند و سرباز روسی با شلیک هوایی آنها را می ترساند... در این هنگام سربازان آمریکایی نیز از راه می رسند. هری از آنها درخواست کمک می کند، اما آنها هم نمی توانند کمکی بکنند! تلاش هری بی فایده است...

 


 

«هری» از مردم ی که اطراف آنها جمع شده اند می خواهد که سکوت کنند تا فریتزی بتواند با هینر در آن طرف دیوار صحبت کند...
 


 

فریتزی: میتونی صدای من رو بشنوی، هینر؟ هینر هنوز اونجایی؟؟ اما هینر بی حرکت مانده!

سکوت ی فضای محیط را در برمی گیرد... گویا لحظه، لحظه وداع فریتزی با هینر است!!!

 

هیچ صدایی نمی آید...

لینک مستقیم: سینمانگار


پی نوشت: از کوچه سام/یادگار عمر هوشنگ گلمکانی

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
  نگاهی به یک فیلم: «5 دقیقه تا بهشت»


کارگردان: الیور هیرشبیگل
فیلمنامه: گای هیبرت/مدیر فیلمبرداری: روئری اوبراین/موسیقی: لیوآبراهامز
بازیگران: لیام نیسن، جیمز نزبیت...
محصول 2009 ایرلند - انگلستان، 89 دقیقه

خلاصه داستان: پسری جوان به نام «الیستر»یکی از همسایه های خود را  که پسری نوزده ساله است «جو گریفین» را به قتل می رساند. «جیم»، برادر «جو» شاهد قتل بوده و اکنون پس از سال ها، قادر به فراموش کردن آن خاطره تلخ نیست و همواره به فکر انتقام است.«الیستر» زندانی و پس از دوازده سال آزاد می شود و اکنون سعی می کند تا به جبران خطایی که کرده برسد. اینک الیستر و جیم قرار است با یکدیگر ملاقات کنند

فیلم شخصیت


فيلم با تصاوير مستندي از تظاهرات و درگيري‌هاي مربوط به جمهوري خواهان ايرلند شمالي به سال 1975 شروع مي‌شود و سپس با تصوير يك جوان به نام «اليستر» در حالي كه روبه‌روي آينه‌اي ايستاده و در حال تمرين با يك اسلحه است، «صحنه‌اي مشابه به صحنه فيلم (راننده تاكسي) مارتين اسكورسيزي كه توسط تراويس بيكل صورت مي‌گيرد». «اليستر» به همراه گروه‌اش، يك جوان كاتوليك انگليسي «جيمز گريفين» را انتخاب مي‌كنند تا به قتل برسانند. هدف از قتل، مسئله‌اي شخصي نيست، اليستر و گروهش تحت شرايط و اوضاع جامعه خود و براي اينكه كسي باشد و به‌خاطر اينكه براي گروه‌اش افتخاري كسب كند، دست به كشتن يك نفر مي‌زند اما قضيه به اين سادگي نيست و هنگامي كه اليستر، قتل را انجام مي‌دهد، برادر «جيمز گريفين» شاهد ماجراست و خيره شدن او به اليستر كه با صورتي پوشيده در چشم‌هاي او نگاه مي‌كند، از لحظات مهم و حساس فيلم است و در حقيقت محور اصلي فيلم را تشكيل مي‌دهد. اليستر، سوار بر اتوموبيل مي‌شود و در حالي كه به دوستانش اين جمله را مي‌گويد: «من امتياز گرفتم» محل را ترك مي‌كند. از طرفي ديگر «جو»ي نوجوان كه شاهد قتل بوده، توسط مادرش متهم به قتل مي‌شود! مادر «جو» معتقد است كه او مي‌توانسته مانع كشته شدن برادرش شود! در نيمه اول فيلم ما شاهد يك ماجرا در ميان درگيري‌هاي مربوط به دهه 70 ايرلندي‌ها هستيم و البته خيره شدن دو چشم به يكديگر كه گويي قرار نيست هيچ‌گاه از ذهن‌ها پاك شوند! و اينك در نيمه دوم فيلم به 33 سال بعد مي‌رويم در حالي كه «جو» همچنان رنج و عذاب كشته‌شدن برادرش را به دوش مي‌كشد و از طرفي ديگر «اليستر» كه دوران محكوميت‌اش را گذارنده، آزاد شده و او نيز به مانند «جو» دچار عذاب روحي ست. در اين هنگام فيلم وارد مرحله حساس تري مي‌شود، «تلويزيون» كه از ماجراي اين دو آگاه است، قصد دارد آنها را در يك برنامه زنده تلويزيوني روبه‌روي هم قرار دهد! همه چيز كنترل شده و برنامه به شكلي حرفه‌اي و دقيق صورت مي‌گيرد. هر دو پيشنهاد را پذيرفته اند اما «جو» در اين ميان فشار عصبي و روحي بسياري را تحمل مي‌كند، رويارويي با قاتل برادرش آن هم در يك برنامه زنده، برايش بسيار دشوار و سنگين است! و همين مسئله باعث مي‌شود اين ديدار را در لحظه آخر نپذيرد...اما رنج و عذاب روحي متقابل، و حس انتقام جويي شديد كه سالهاست در وجود «جو» رشد يافته، دست از سر آنها برنمي دارد «جو، معتقد است با انتقام گرفتن، مي‌تواند يك بليت براي بهشت به دست بياورد» و بالاخره آنها در همان خانه‌اي ( اكنون مخروبه) كه «جيمز گريفين» كشته‌شده، با يكديگر روبه‌رو مي‌شوند كه به درگيري خشني بين آن‌دو ختم مي‌شود؛ اما همه چيز گويي با اين درگيري خشن و نفس گير پايان خوشي مي‌گيرد. اليستر به جو مي‌گويد: به نزد خانواده‌اش برود و به آنها بگويد كه او را نابود كرده و حالا تنها چيزي كه برايش اهميت دارد خانواده‌اش است. فيلم در حالي به پايان مي‌رسد كه اليستر روي خط عابر پياده و حالا ديگر در ميان مردم عادي به مسير زندگي خودش مي‌رود،همه چيز تمام شده.

فيلم «5 دقيقه تا بهشت» به كارگرداني «اليور هيرشبيگل»، فيلمي ساده اما بديع است، با ريتمي آرام و نه خسته كننده. فيلم«شخصيت» است و داستان‌اش را به خوبي روايت مي‌كند. «اليور هيرشبيگل» فيلمساز اهل كشور آلمان است و پيش از اين، فيلم مهم «سقوط» را به سال 2004 كه نامزد جايزه اسكار هم شد را در كارنامه دارد.

منبع: تهران امروز
 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

یک تصویر:                                    پیترسلرز

کاراگاه کلوزو هستم... چی ، چی... ها!!!

1925-1980

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
  نگاهی به فیلم «مردی بدون گذشته»
کارگردان و فیلمنامه نویس: آکی کوریسماکی
فیلمبردار: تیمو سالمینن
موسیقی: دیوی مادتویا
بازیگران: مارکو پلتولا، کاتی اوتینن، یوهانی نیملا، کایا پاکارنین، ساکاری کوئوسمانن و آنیکی تاتی
محصول: فنلاند، فرانسه، آلمان
رنگی، 97 دقیقه، سال تولید: 2002


خلاصه داستان: نیمه شب. «مرد» ی با یک چمدان سفری در قطار. از قطار پیاده می شود. به پارک می رود. روی نیمکت می نشیند. سه نفر اوباش به «مرد» حمله کرده. او را به طرز فجیعی می زنند. وسایل ش را می دزدند و می روند. بیمارستان. سر و صورت «مرد» باندپیچی شده. علائم حیات ی در «مرد» دیده نمی شود. دکترها از او قطع امید کرده. پارچه را بر روی سرش می کشند. او مرده. مدتی کوتاه می گذرد. ناگهان «مرد» بلند شده و از بیمارستان می رود ! کنار یک نهر. «مرد» بیهوش . بچه های زاغه نشین او را می یابند. به بزرگ ترها خبر داده.  «مرد» را به محله ی خود می برند. به او کمک کرده. تیمارداری می کنند. «مرد» خوب می شود. اما بر اثر ضربه ای که بر سرش خورده، حافظه اش را از دست داده. او حتی نام خود را هم فراموش کرده ! مدتی می گذرد. «مرد» به دنبال کار می رود. با یک زن (ایرما) آشنا می شود. عاشق ش می شود ...  ایرما یک آگهی را می بیند که مربوط به «مرد» است. پلیس به سراغ «مرد» می رود و او را از هویت اصلی ش آگاه می سازد: او در شهر دیگری «زن» دارد !  «مرد» خانه اش را پیدا کرده. «زن» ش با سردی از او استقبال می کند و می گوید با مرد دیگری ازدواج کرده ! «مرد» به نزد ایرما برمی گردد.

 

سهل ولی ممتنع !
 

فیلم «مردی بدون گذشته» ساخته ی (2002) فیلمساز صاحب سبک فنلاندی «آکی کوریسماکی»، داستان ساده ای دارد. چرا که در آن، ماشین ی تصادف نمی کند. تعقیب و گریزی صورت نمی گیرد. گلوله ای شلیک نمی شود. انفجاری رخ نمی دهد. این فیلم به دور از هرگونه حادثه پردازی (هالیوودی) است. اما ... یک سر و گردن بالاتر از فیلم های هالیوودی بر دل مخاطب می نشیند. البته اگر ... مخاطب تحمل کند و تا انتهای کار به تماشای آن بنشیند.

شاید در شروع، وقتی که فیلم را می بینیم، برای ما کمی نچسب باشد ... غیر متعارف باشد ... باورپذیر نباشد. اما اگر به قراردادهای فیلم ساز توجه کنیم ... اگر پیش داوری نکنیم ... آن وقت است که در فضای آن غوطه ور شده ... با شخصیت ها یکی می شویم و از آن لذت می بریم. که این را مدیون نوع روایت خاص «آکی کوریسماکی»  هستیم. روایت خاص ی که در بیشتر فیلم های او مشاهده می شود. و همین او را صاحب  سبک ی شخصی می نماید. سبک ی که او را از دیگر فیلم سازان مجزا می کند.

«مرد» شخصیت عجیب ی دارد. جور خاصی ست. غریب است. نمی شود از کارش سردرآورد. برای ما آشنا نیست ! البته این خاص بودن و غریب بودن شخصیت «مرد»، منطق ی خاص دارد. منطق ی که توسط «کوریسماکی» بوجود آمده. منطق ی که باعث می شود تنها و منزوی و مهجور بماند. و «کوریسماکی» از هر عنصری برای رسیدن به این منظور استفاده می کند.  توضیح می دهم: در ابتدا می بینیم که «مرد» درون قطار است. یعنی سفر می کند. پس مهاجر است. فقط یک چمدان سفری دارد. پس بی خانمان و غریبه است. غریبه ایست کاملا ناآشنا. دوست ی ندارد. چون تنهاست. خانه ای ندارد. چون در پارک (آن هم نیمه شب) می نشیند. دستبرد سه نفر اوباش به ما چیزی دیگری از پیشینه ی «مرد» را نشان می دهد: یک کلاه ایمنی جوشکاری. (او جوشکار است !) می بینید ؟ ما از او کم می دانیم. و این دلیل دارد. «کوریسماکی» این گونه می خواهد. باور ندارید ؟ ادامه می دهم. سه نفر اوباش آنقدر او را می زنند که حافظه اش از بین برود ! تا جایی که حتی اسم ش را هم فراموش کند. این یعنی چه ؟ اوج اطلاع رسانی !

فیلم ریتم کندی دارد. «کوریسماکی»  تعمد دارد به رخ بکشد که سینمایش با سینمای تجاری تفاوت دارد. تعمد «کوریسماکی» در لحظه- لحظه ی کارش مشاهده می شود تا از سینمای هالیوود دوری گزیند. او طرفدار سینمای غیر متعارف (ضد هالیوودی) است. مثل برسون / تارکوفسکی / درایر / و شاید خیلی نزدیک تر: کیشلوفسکی.

فیلم ساده و روان است. بدون پیچیدگی. بدون هیچ معما. شاید معمای اصلی (در رویه ی ظاهری اثر)  گذشته ی (علی الخصوص: خاطره ی مفقود شده ی) مرد باشد. اما در اصل (در رویه ی باطن ی اثر) آینده ی (چگونه زیستن) مرد است. گذشته ی او مهم نیست. آینده ی او مهم است. اینکه چه بوده و چه شده، اهمیت ی ندارد. اینکه چه خواهد کرد و چه خواهد شد، اهمیت دارد.

فیلم برای رسیدن به معنای اصلی اش (تنهایی شخصیت ها) از فضایی سرد استفاده می کند.  این سردی در شخصیت ها نیز نفوذ می کند. آنها آرام و ساکت اند. غمگین و نگرانند. تنها و اسیر اند. این فضای سرد، باعث عدم ارتباط شخصیت ها با یکدیگر می شود. مثلا برای نمونه، شخصیت اصلی همین فیلم: مرد. او در نشان دادن علاقه و ایجاد ارتباط خود با زن (ایرما) مشکل دارد. نمی تواند راحت ابراز علاقه کند. معطل می کند. با خود درگیر است. کلمات بر زبان ش جاری نمی شود. او این علاقه و ارتباط را به سختی بروز می دهد. کم کردن دیالوگ ها از زبان شخصیت ها به این عدم ارتباط، کمک بیشتری می کند.

«کوریسماکی» در فیلم ش بیشتر از نماهای دور استفاده می کند. او مدام از موضوع و شخصیت ها دوری می کند. خود را درگیر احساسات نمی کند. مدام عقل مخاطب را نشانه می گیرد. در این مورد شباهت  کارهای کوریسماکی با کیشلوفسکی و شهید ثالث کاملا مشخص است.

پرداختن به سینمای «کوریسماکی» می تواند برای هر کسی ،  تجربه ی تازه و به یادماندنی باشد. زیرا این سینما، قبل از هر چیز درباره انسان هاست. انسان هایی که می کوشند در هر شرایطی که هستند، انسان بمانند. این سینما، سرشار از زندگی ست. باید به دنیایی که «کوریسماکی» در فیلم هایش خلق می کند، قدم گذاشت و  سفر کرد تا به این تجربه رسید. سینما هنوز زنده است.

لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

نگاهی به فیلم «اسب آهنین»

کارگردان: «جان فورد»                                   

فیلمنامه: چارلز کنین. برمبنای داستانی نوشته، جان راسل و چارلز کنین.
فیلبمبردار: جرج اشنایدرمن، برنت گافی.
بازیگران: جرج اوبراین ، ماج بلامی.
سیاه و سفید، صامت،
1924  

 
خلاصه داستان: دو کمپانی بزرگ، «یونیون پاسیفیک» و «سنترال پاسیفیک» بر سر چیدن ریل برای اولین راه آهن قاره ای، با یکدیگر مسابقه می دهند. در میان داستان «دیوی براندون» (جرج اوبرایان) در حالی که به دنبال قاتل پدرش است، به یک دختر (بلامی) که فرزند یکی از روسای راه آهن است دل می بندد...
 

صفحه ای از تاریخ


سرزمین آمریکا، تا ابد مدیون شخصیت «جان فورد» است. گاهی این سوال پیش می آید که اگر «جان فورد» میان سینما و سرزمین آمریکا، مجبور به انتخاب بود، کدام یک را برمی گزید! بدون شک سرزمین آمریکا !!! در حقیقت «فورد» سینما را برگزید تا به سرزمین اش عشق بورزد. «جان میلیوس» کارگردان و فیلمنامه نویس، درباره «فورد» حرف جالبی زده است: "جان فورد، سرزمین آمریکا را چنان به تصویر می کشد که گویی زنی را به تصویر می کشد"حساسیت «فورد» به سرزمین آمریکا و به مسائل غرب، هیچگاه و حتی تا آخرین حضورش در عرصه سینما، تمام شدنی نبود. یکی از مهمترین دلایل این مهم، درک درست او از غرب و سینمای وسترن بود. آثار فورد « به ویژه وسترن هایش» معجونی از تاریخ و زنده گی هستند. فورد همواره تاریخ ساز بوده؛ او همیشه به گذشته تاریخ ی، هویت، تمدن، خانواده، برخوردهای اجتماعی، و هر آنچه که آمریکا و آمریکایی با آن سروکار داشته، پرداخته و آنها را به هم پیوند داده. فورد با سرزمین اش عهدی بی پایان بسته بود، عهدی سرشار از وفا و عشق.
 
«اسب آهنین» یکی از اولین فیلم های مطرح و بسیار موفق فورد است، که جایگاه  او را در سینما  و به عنوان یک فیلمساز صاحب سبک به ثبت رساند.  او فیلم را به سال 1924 و در دوران طلایی سینمای صامت کارگردانی کرد، و این در حالی بود که پیش از آن نیز، وسترن های کوچک و البته درخشان بسیاری را که عمدتا با حضور «هری کری» "ستاره وسترن های سینمای صامت"، کارگردانی کرده بود. در خلال سال های دهه پرشور بیست، وسترن های دیگری نیز ساخته می شد که البته هیچکدام به اندازه وسترن های فورد تاثیرگذار نبود. فورد، با ساخت «اسب آهنین» موفق شد وسترن را به یک مسیر مشخص هدایت کند و آن را به عنوان یک ژانر مستقل و قابل احترام در سینما ثبت کند.

 

 
به جرات می توان گفت که «اسب آهنین» یکی از عظیم ترین فیلم های تاریخ سینماست. این فیلم در زمان خود نخستین فیلم  پرهزینه کمپانی «فاکس» به شمار می آمد. در ابتدا داستان فیلم «اسب آهنین» داستان ی ساده و جمع و جور بوده. خود «جان فورد» در این باره گفته: "اگر قبل از شروع فیلمبرداری، می دانستند که کار فیلم به چنین جایی می رسد، شاید هیچگاه اجازه ساخت آن را نمی دادند." فورد همچین می گوید: " کاش یک روز آنقدر وقت داشتم که یک داستان از پشت صحنه فیلم بسازم."احداث چندین کیلومتر راه آهن و ساخت یک شهرک در ایالت نوادا برای این فیلم، نشان از یک سینماگر قدرتمند و سرشار از نبوغ می دهد تا بعدها به عنوان یکی از بزرگترین کارگردانان تاریخ سینما شناخته شود.
 
«جان فورد» داستان فیلم اش را به دو بخش تقسیم می کند، به گونه ای که هر دو قسم در اختیار هم  هستند و به پیش برد یکدیگر کمک می کنند. «فورد» از یک طرف حماسه برپایی نخستین خطوط راه آهن در آمریکا و از طرف ی دیگر زنده گی «براندون» با بازی «جرج اوبراین» را که در جستجوی قاتل پدرش و همینطور ماجرای عشق او به ماریان «بلامی» را به تصویر می کشد. در بخش «احداث راه آهن» که تا حدودی جنبه مستند گونه به خود می گیرد همواره نظاره گر تلاش کارگران و سربازان، برای ساختن ریل قطار (عنصر تمدن) هستیم. اراده و تلاش سرسختانه آنها با وجود سرمای زمستان، گرمای طاقت فرسا، کمبودها و یورش بی امان همیشگی سرخپوستان، برای برپایی سرزمین شان. در فیلم «اسب آهنین» گویی شاهد کشف یک سرزمین هستیم. آدم های فیلم در حال ساخت سرزمین آمریکا هستند. در لحظه لحظه فیلم، شاهد رشد مردم در کنار ساخت کشورشان هستیم. آنها رفته رفته در حال رام کردن غرب وحشی هستند تا اصالت خویشتن را بدست آورند. آنها قرار است دنیایی جدید را بیابند.
 
در طرف دیگر «داستان براندون» وجود دارد. فیلم با تصاویری از دوران کودکی او و دوستی و علاقه اش به دختری به نام «ماریان» آغاز می شود. ماریان کوچک دختر یکی از سرمایه داران راه آهن است. اما «براندون» به همراه پدرش راهی سفری می شوند و سرنوشت، آن دو را از هم جدا می کند. در میانه سفر «براندون» و پدرش مورد هجوم سرخپوستان قرار می گیرند و در این بین پدر توسط یک سرخپوست کشته می شود. براندون که نظاره گر مرگ پدر است دست دو انگشتی آن سرخپوست را تا لحظه انتقام فراموش نمی کند. سال ها از این ماجرا سپری می شود. براندون و ماریان، از یکدیگر جدا شده اند  اما تماشاگر فیلم (حتی در لحظاتی که آنها در فیلم حضور ندارند)، همواره در فکر آنهاست. و تا هنگامی که دوباره در داخل قطار، براندون و ماریان (در حالی که اینک که بزرگ شده اند) یکدیگر را می بینند، این عشق زنده است. دیدار ناگهانی آنها پس از سال ها دوری از هم، بسیار زیباست و به جرات می توان گفت از عاشقانه ترین لحظات تاریخ سینماست. پایداری عشق در بین براندون و ماریان، پس از پشت سر نهادن دشواری های فراوان، باعث پیوند آنها می شود.


 


«فورد» در نخستین فیلم مطرح اش، بسیاری از عناصر سینمای خود را که بعدها از شاخصه های آثارش به حساب آمدند، به رخ می کشد. از موضوع  انسانی «روایت خانوادگی» در فیلم «اسب آهنین» گرفته تا ظهور تمدن در دل وحشی گری، شوخ طبعی، روایت تاریخی، سرنوشت آمریکا، هویت و... همگی به چشم می آیند. از عناصر مهم سینمای وسترن؛ کابوی، اسب، قطار، درخت، زمین، زن ... و تا صحنه های تعقیب و گریز منحصربفرد، از لانگ شات های آشنای اش، آسمان باز، ابرهای خاکستری، نور و سایه... همگی المانهای سینمای«فورد» را نشان می دهد و اینکه او می خواهد به چه مسیری برود و از سینما چه می خواهد.

در «اسب آهنین»، می توان به شباهت هایی از این اثر در فیلم «ژنرال» باستر کیتن نیز پی برد. البته «ژنرال» دو سال پس از این فیلم ساخته شد. اما اگر نگاهی به خط داستانی هر دو فیلم بیندازیم، پی به شباهت هایی بین آنها می بریم.  هر دو فیلم روایتگر دو داستان در کنار یکدیگر هستند: یکی موضوع تاریخی «  احداث بزرگترین راه آهن در امریکا و جنگ های داخلی آمریکا» و دیگری موضوع عشق، که هر دو موضوع در دل داستان ها، در هم تنیده شده است. در واقع هر دو فیلم صفحه ای از تاریخ هستند.

لینک مستقیم: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
در روزهای گذشته و در اوایل همین ماه یک پایگاه خبری تحلیلی سینمایی به نام سینمانگار که هدف آن برآورده کردن نیازهای مخاطبان جدی سینما در محیط وب فارسی است، آغاز به کار کرد. سینمانگار وب سایتی است که کلیه خبرهای سینمای ایران و جهان و جشنواره ها را همراه با نقد فیلمهای روز، راهنمای فیلمهای روی پرده و جدول  ارزشگذاری آنها  و جدول فروش فیلمها را  به صورت آنلاین و حرفه ای در اختیار مخاطبان خود قرار میدهد.

شما خوانندگان عزیز میتوانید با بیان دیدگاه ها و نظرات سازنده خود، ما را در راهی که در پیش گرفته ایم یاری دهید.




 فعالیت من در سایت سینمانگار ، با فیلم شاخص ی از سینمای ترکیه:

نگاهی به فیلم «راه»                                    
کارگردان: یلماز گونی - شریف گورن.
فیلمنامه: یلماز گونی.
فیلمبردار: سپاستین آرگول.
بازیگران: شریف سزر، حلیل اورگون، تارک اکان، چوپان اوغلو، مرال اورهونسوی، انگین چلیک...
رنگی،114 دقیقه. محصول 1982- (ترکیه، سویس)

 
خلاصه داستان: در زندانی در ترکیه، به پنج زندانی یک هفته مرخصی داده می شود تا به دیدار خانواده هایشان بروند...
 

«راه» داستان بیراهه ها

 
«راه» یکی از تلخ ترین فیلم هایی ست که تا کنون ساخته شده است. اثری تکان دهنده که در آن هیچ اتفاق امیدوارکننده ای وجود ندارد.  فیلم از ابتدا تا به انتها آمیخته به اندوه است. نمای آغازین فیلم زندانی در جزیره اورالی واقع در کشور ترکیه را نشان می دهد. خفقان بر محیط حاکم است. دوربین به صورت پنهانی در حال گرفتن تصویر از زندان و زندانیان است. یکی از ماموران زندان، اسامی کسانی را می خواند که برایشان نامه آمده است. اسامی یک به یک خوانده می شود و به طرز ناخوشایندی به سوی زندانیان منتظر پرتاب می شود. از بلندگوهای محیط زندان، مدام آوای تهدید و جرائم سخت به گوش می رسد. در گوشه ای از زندان پرنده ای در قفس در حال خواندن است. یکی از زندانی ها صدای آواز پرنده را به فال نیک می گیرد و معتقد است که خبر خوشی در راه است؛ لحظاتی بعد خبر خوش در فضای زندان پخش می شود: زندانیان اجازه دارند که به مدت یک هفته برای دیدار با خانواده هایشان به مرخصی بروند. زندانیان سرخوش از این فرصت، با برگه های مرخصی در دست، از زندان بیرون می روند. داستان فیلم «راه» درباره پنج تن از این زندانیان است. «یوسف»، «عمر»، «مولوت»، «سئیت علی» و «مهمت» پنج زندانی با افکار، رویاها، گذشته و آینده ای مبهم که به سوی آن در حرکتند.
 
«یوسف» یکی از زندانیان (صاحب همان قفس پرنده) به جرم قتل به زندان افتاده و همواره رویای دیدن دوباره زن اش را دارد. او رفتاری بچه گانه دارد و گیج است. برگه مرخصی اش را در میانه راه گُم می کند و به همین علت در یک ایست بازرسی توسط سربازان حکومتی، بازداشت می شود، تلاش دوستانش نیز برای رهایی او بی فایده است. زندانی دیگر، «مولوت» او نیز در یک ایست بازرسی توسط سربازان برای ساعاتی نگه داشته می شود و سپس پس از رهایی، به دیدن زن اش می رود ولی ناباورانه با رفتار تحقیرآمیز خانواده زن مواجه می شود؛ او مدتی را با همسرش در شهر سپری می کند، اما مدام تحت نظر خانواده زن است و حتی لحظه ای نمی تواند با او تنها باشد. «مولوت» در نهایت مجبور می شود به یک خانه بدنام برود. «عمر» یکی دیگر از زندانیان نیز پس از یک توقف کوتاه در ایست بازرسی، با هزاران امید و آرزو به سمت زادگاه اش به راه می افتد، او کُرد است. «عمر» در ذهن خود رویای یک زنده گی آرام همراه با تشکیل خانواده بر سر دارد؛ بارها در بین راه، رویای او را با تصاویری «اسلوموشن» گاه با تاختن او سوار بر اسب و در یک طبیعت زیبا می بینیم. اما «عمر» به هنگام  ورود به روستایشان متوجه صدای گلوله و درگیری می شود. دو تن از اهالی روستا دستگیر می شوند و سپس سربازان جسد پنج تن را با یک تراکتور برای شناسایی به روستا می آورند؛ یکی از جسدها برادر عمر است.  ولی هیچ کدام از روستاییان حتی «عمر» چیزی از خود بروز نمی دهند. در نهایت «عمر» تحت تاثیر شرایط و در یک موقعیت  حماسی همراه با دیگران سوار بر اسب می شود و به سمت کوه می رود، راهی که به نظر هیچ بازگشتی ندارد. اما «مهمت» و «سئیت علی»  دو زندانی دیگر که در فیلم زمان بیشتری را با آنها سپری می کنیم. «مهمت» صاحب یک زن و دو فرزند است. او به علت سرقت زندانی شده، اما مسئله ای که بیش از هر چیزی او را عذاب می دهد، موضوع  برادر زن اش است. «مهمت» در جریان سرقت، هنگام فرار از دست مامورین، برادر زن خود را تنها می گذارد و از روی ترس فرار می کند و موجب کشته شدن اش می شود. اینک خانواده زن، «مهمت»را مسبب مرگ او می دانند. ولی «مهمت» با این وجود به خانه آنها می رود و با پست ترین نوع رفتار مواجه می شود. مهمت، به آنها می گوید که در مرگ پسرشان مقصر نیست و از ترس جانش پابه فرار گذاشته و حالا برای بردن زن و فرزندانش آمده! اما این امکانپذیر نیست و او را از خانه بیرون می کنند.  در ادامه «امینه» زن «مهمت» از سر دلسوزی و حس مادرانه ای که به فرزندان اش دارد به همراه «مهمت» فرار می کند، اما آنها در حین فرار و در قطار در وضعیتی اسفناک به دست برادر «امینه» کشته می شوند. آخرین زندانی راه «سئیت علی» است که او هم مسیری دشوار و سرنوشت تلخی را پیش رو دارد؛ او نیز به مانند دیگر زندانیان قصد دارد به دیدن خانواده اش برود، ولی در بین راه در یک شهر، متوجه می شود که زن اش در غیاب او، به او خیانت کرده است. پدر و برادر زن به مدت هشت ماه او را به خاطر خیانت ی که مرتکب شده به زنجیر کشیده اند . «سئیت علی» به نزد آنها می رود. پسرش را می بیند و به پدر زن اش ادای احترام می کند. خانواده معتقد است که زن باید به سزای اعمالش برسد و او را که لکه ننگ است از بین ببرند. اما «سئیت علی» زن را نمی کشد و به همراه پسرش او را با خود در یک مسیر دشوار و مملو از برف به دنبال خود می کشاند. زن، که در آن هشت ماه اسارت بسیار ضعیف شده، در میانه راه سرمای برف را دوام نمی آورد و می میرد.


 
با نگاهی به سرنوشت این پنج شخصیت در داستان فیلم «راه» به این نکته پی می بریم که برای این شخصیت ها، فضای بیرون از زندان فرق چندانی با خود زندان ندارد! در واقع جامعه برای آنها به مراتب زندانی بزرگتر و تاریک تر است. شخصیت «یوسف» پس از بیرون آمدن از زندان، بلافاصله بازداشت می شود و دوباره به زندانی دیگر می رود. او پرنده  همان قفسی است که در دست دارد. شخصیت «مولوت» که در پایان مجبور می شود به یک خانه بدنام پای بگذارد، شاهدیم که در آن خانه به اتاق شماره 4 هدایت می شود. او از شماره 4 متنفر است و در خواست شماره دیگری می کند زیرا در زندان شماره سلول او نیز عدد 4 بوده است، «مولوت» دوباره خود را در زندان می بیند. شخصیت «مهمت» حین فرار به همراه خانواده اش، در قطار برای ارتباط با زن اش به داخل یک «دستشویی» می روند. مردم باخبر می شوند و آنها را محاصره می کنند و سپس توسط مامورین بازداشت می شوند. مهمت، این بارخود را در  قطار زندانی می بیند. شخصیت «عمر» با همه رویاهایش با ورود به روستایشان به اسارتی ناخواسته تن می دهد. شخصیت «سئیت علی» پس از سپری نمودن یک ماجرای تلخ در پایان دوباره به زندان برمی گردد! در حقیقت زندگی برای این شخصیت ها در هیچ جایی امکانپذیر نیست، مگر در زندان.
 
«راه» فیلم ساده ای است و در واقع یکی از مهمترین ویژگی های فیلم که آن را به اثری شاخص تبدیل کرده، همین ساده گی فیلم است. ساده گی که به آن عمق و معنا می بخشد و به واقعیت نزدیک تر می کند. فیلمنامه اثر، پیچیده، اما منسجم است و در پیش بردن شخصیت ها در طول فیلم بسیار دقیق عمل می کند. هر چند که در فیلم، تمرکز بر روی  دو شخصیت، «سئیت علی» و «مهمت» بیش از دیگر شخصیت هاست که این نیز احتمالا از علاقه و تاکید کارگردان بر سرگذشت این دو نفر است. زیباترین صحنه های فیلم را می توانیم در صحنه های مربوط به سرگذشت «سئیت علی» ببینیم. در صحنه ای که به همراه پسر و زن اش در برف ها گرفتار می شوند و هنگامی که «سئیت علی»، همسر  نیمه جانش را بر روی برف ها می کشاند  به  همراه موسیقی تاثیرگذار و بی امان، این صحنه را به یکی از زیباترین و شاعرانه ترین موقعیت ها تبدیل نموده است.

فیلم «راه» محصول سینمای جهان سوم است. تصویری که کارگردان از کشور ترکیه نشان می دهد، تصویری تاریک و خفقان آور است، تصویری از فقر و تنگدستی، تنهایی انسان، از بی عدالتی ها و عقب مانده گی های اجتماعی، از معضلاتی که از افکار سنتی ریشه می گیرد، از پدرسالاری و مردسالاری که در جای جای فیلم به چشم می خورد و از سایه قدرت طلبان سیاسی و تاثیر آن بر روی اجتماع. فیلم «راه» از جمله فیلم هایی است که حضور کارگردان در آن نقش پررنگی ایفا می کند. فیلم را باید اثری متعلق به سرنوشت و گذشته شخصیت فیلمساز یعنی «یلماز گونی» دانست که خود چندین سال را در زندان های ترکیه گذرانده است و به هنگام مرخصی از زندان فرار کرده است. فیلمنامه «راه» را نیز در زندان نوشت و به کمک دیگر فیلمساز ترک، «شریف گورن» آن را ساخت. «یلماز گونی» پس از رجعت به اروپا فیلم «راه» را مونتاژ می کند. فیلمی که سختی های مراحل ساخت آن خیلی دور از مصایب شخصیت های داستان نیست، ایده فیلم در زندان شکل می گیرد و فیلم در شرایط فرار و تبعید ساخته می شود.

لینک این مطلب در  سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

 از پاریس تا تگزاس

حسن نيازي
تهران امروز


کارگردان

«ويم وندرس» با نام اصلي «ارنست ويلهلم وندرس» wim wenders، متولد 14 آگوست 1945 در دوسلدورف آلمان است. «وندرس» فعاليت حرفه‌اي خود در عرصه سينما را در اوايل دهه 70 آغاز کرد و نخستين فيلم مطرح خود با نام «ترس دروازه‌بان از ضربه پنالتي» را در سال 1972 کارگرداني کرد. وي در دهه 70 فيلم‌هاي قابل توجهي همچون «آليس در شهر» 1974، «سلاطين جاده ها»197 و «دوست آمريکايي»1977 را ساخت. اين فيلم‌ها جايگاه بهتري را براي وندرس فراهم كرد اما «پاريس تگزاس» فيلمي بود که «وندرس» را به يک فيلمساز مطرح در سطح جهاني تبديل کرد. «وندرس» در سال 1984 در مقام کارگردان اين فيلم، موفق به دريافت نخل طلاي جشنواره کن شد. در کارنامه فيلمسازي «وندرس» فيلم‌هاي ارزشمند ديگري همچون «همت»1982، «بهشت بر فراز برلين» 1987، «داستان ليسبون»1994، «پايان خشونت» 1997، «روح يک مرد»2003 و «نيا التماس کن»2005 به چشم مي‌خورد. «وندرس» علاوه بر کارگرداني، در زمينه نويسندگي، تهيه‌کنندگي و عکاسي نيز فعاليت دارد. علاقه او به سينماي آمريکا و به فيلمسازاني همچون «جان فورد»، «نيکلاس ري»، «ساموئل فولر» و همينطور به سينماي «ياسوجيرو ازو» در ميان آثارش کاملا مشهود است. آخرين فيلم به نمايش درآمده از «وندرس»، «شليک در پالرمو» نام دارد که در سال 2008 اکران شد.

سينما

در رابطه با شخصيت «وندرس» يک نکته به خوبي قابل فهم است،«وندرس» عاشقانه سينما را دوست دارد. در باب عشق او به سينما، مي‌توان به چگونگي فيلم ديدن و نحوه تاثيرپذيري او از فيلم‌هاي آمريکايي «به‌ويژه وسترن‌هاي آمريکايي» اشاره کرد. براي مثال فيلم «نيا التماس کن» (2005)، گرچه يک وسترن نيست اما بسيار به ژانر وسترن شباهت دارد. تقريبا در همه آثار «وندرس» شاهد ارجاعاتي به سينما هستيم. در فيلم‌هاي او، شخصيت‌هايي حضور دارند که در خلال داستان يا براي تماشاي فيلمي به سينما مي‌روند يا در رابطه با سينما گفت‌وگو مي‌کننديا شغلي در ارتباط با سينما دارند. شخصيت‌هاي فيلم‌هاي «وندرس» همانند خود او به سينما عشق مي‌ورزند.

جاده و سفر

دو عنصر مهم و وابسته به يکديگر که در سينماي «وندرس» شخصيت دارند. فيلم‌هاي «وندرس» را مي‌توان روايت‌هاي تصويري از «جاده و سفر» ناميد. روايت شخصيت‌هايي که همواره در حال سفر و حرکت در جاده‌ها هستند و در مسير جاده به شناخت خويشتن مي‌رسند. مسير سرنوشت بسياري از شخصيت‌ها از جاده مي‌گذرد. از غرب به شرق و در عبور از مرزهاي اروپا و از پاريس تا تگزاس، شخصيت‌ها و قهرمانان «وندرس» سلاطين جاده‌ها هستند.

تصوير

يکي از مهم‌ترين ويژگي آثار «وندرس» تصاوير هستند. او اهميت خاصي براي تصوير قائل است. در سينماي «ويم وندرس»، فرم و سبک، محصول تصاويرند و تصاوير محصول ذهن «وندرس». در فيلم‌هاي او، «تصوير» بر «کلمه» غلبه دارد و اين تصوير است که حرف اول را مي‌زند؛ از اين رو، «وندرس» کمتر از گفت‌وگو استفاده مي‌کند و اگر در فيلم‌هايش به‌طور گسترده از گفت‌وگو استفاده کند، ارزش اين گفت‌وگوها قابل قياس با تصاوير نيستند. مهارت «وندرس» در زمينه «عکاسي» و علاقه او به قاب تصاوير، باعث شده تا در آثار او همواره شاهد قاب‌هاي ناب سينمايي باشيم. فيلم‌هاي «سلاطين جاده‌ها»، «پاريس تگزاس»، «آسمان برلين» و «نيا التماس کن» از بهترين نمونه‌هايي است که جلوه تصاوير در آنها جلوه‌گري مي‌کند و سبک باشکوه وندرس در آنها بيش از هر چيز خودنمايي مي‌کند.

شخصيت‌ها

شخصيت‌هاي فيلم‌هاي «وندرس»، آدم‌هاي تنهايي هستند، آنها درد دارند اما درد خود را بازگو نمي‌کنند. اگر هم مي‌کنند به سختي اين کار را انجام مي‌دهند. آنها معمولا در برقراري رابطه چندان موفق نيستند در حالي که سعي مي‌کنند اين رابطه را ايجاد کنند. شخصيت‌هاي «وندرس» از ما فاصله مي‌گيرند، ما با آنها دوست نمي‌شويم و با فاصله آنها را دنبال مي‌کنيم. گنگي خاصي اين شخصيت‌ها از کم گويي آنها ناشي مي‌شود. آنها تمايلي به شناخته شدن از خود بروز نمي‌دهند. برخي از شخصيت‌ها در دنياي پيرامون خود سردرگم هستند.
شايد مهم‌ترين دليل اين سرگرداني، دوري شخصيت‌ها از خانه و خانواده باشد. مشکل ناتواني در برقراري ارتباط نه از موضع ضعف بازيگران و کارگردان بلکه از تنهايي و گنگ بودن شخصيت‌ها ناشي مي‌شود که کارگردان عامدانه و متبحرانه در وجود شخصيت‌هاي داستان خلق كرده است.

نماي خارجي

با نگاه به آثار «وندرس» به اين نکته نيز پي مي‌بريم که او در فيلم هايش بيشتر از نماهاي خارجي استفاده مي‌کند. شايد يکي از دلايل آن، علاقه مفرط او به سفر و جاده است. حتي در برخي از صحنه‌هاي داخلي فيلم‌هاي «وندرس»، مي‌بينيم که شخصيت‌ها آرام و قرار ندارند، بي‌تابند يا مدام بيرون از خانه را نگاه مي‌کنند. آنها تمايل به رفتن دارند. آدم‌هاي داستان‌هاي او محيط‌هاي بسته پيرامون را بر نمي‌تابند و همواره در پي يافتن راهي براي گريز به وراي حصارها هستند.

موسيقي

گويا «وندرس» علاقه زيادي به موسيقي دارد. اين علاقه به‌ويژه نسبت به «موسيقي راک» در فيلم‌هاي او به وضوح ديده مي‌شود؛ اين موسيقي جزء جدانشدني فيلم‌هاي اوست. کمتر صحنه‌اي از فيلم‌هاي «وندرس» خالي از موسيقي است. تقريبا هر خلأ گفتاري در فيلم‌هايش را با موسيقي پر مي‌کنداما استفاده فراوان «وندرس» از موسيقي اشتباه نيست و به کارش لطمه نمي‌زند. موسيقي او، درونيات شخصيت‌هاي فيلم‌هايش را بازگو مي‌کند و با فضاي فيلم هايش همخواني دارد. زيباترين موسيقي فيلم‌هاي آثار «وندرس» متعلق به «سلاطين جاده ها» و «پاريس تگزاس» است که تک‌نوازي‌هاي شنيدني گيتار، فضايي خاص و پراحساس را در فيلم رقم زده است.



فرهنگ آمريکايي

«ويم وندرس» شيفته آمريکاست. توجه او به ظواهر زندگي و سنت‌هاي آمريکايي را مي‌توان در آثارش به وضوح مشاهده کرد. «وندرس» اين شيفتگي به فرهنگ و البته سينماي آمريکا را نخستين بار در فيلم «دوست آمريکايي»1977، بروز داد. او علاوه بر اينکه موفق شد يک فيلم به سبک فيلم‌هاي نوآر سينماي آمريکا خلق کند با حضور دو سينماگر بزرگ و محبوب خود در فيلمش يعني «نيکلاس ري» و «ساموئل فولر» نسبت به اين دو اداي دين مي‌کند. «وندرس» در فيلم‌هاي «پاريس تگزاس» و «نيا التماس کن» به سراغ فرهنگ و نشانه‌هاي زندگي آمريکايي مي‌رود.
او در اين آثار مي‌کوشد تا به سنت‌هاي قديمي و تاريخي آمريکايي (در قالب زندگي اجتماعي مدرن) بپردازد و آنها را به نمايش درآورد. ويژگي مثبت شخصيت «وندرس» در اين است که او با اينکه سال‌هاست پا به سينماي آمريکا و زندگي آمريکايي گذاشته ولي هيچ‌گاه اصالت (فرهنگ اروپايي) خود را از دست نداده است. شخصيت و سينماي «وندرس» در فرهنگ آمريکايي حل نشده بلکه همواره در مسير مابين اروپا و آمريکا در حال جريان است.

بازيگري

پيرامون بازي و بازيگري در فيلم‌هاي «وندرس» بايد گفت که انتخاب بازيگران دقيق و به درستي صورت گرفته است به گونه‌اي که چهره آنها بازگو کننده شخصيت نقش‌هايي است که ايفا مي‌کنند. بازي همه بازيگران باورپذير است گويي که سال‌هاست با آن نقش زندگي کرده اند.

موخره

سينما عظمتي دارد به پهناي بي‌نهايت. هر قاب سينما شکوهي را به نمايش مي‌گذارد که دوستداران سينما گاه در اين تصاوير محو مي‌شوند و تا مدت‌ها در روياي به تصوير کشيده شده شناور خواهند بود. سينماي «ويم وندرس» با همه زيبايي‌ها و توانايي‌اش در به تصوير کشاندن بديع ترين قاب ها، تنها بازتاب دهنده ذره‌اي از بي‌کرانگي سينماست.«وندرس» دلبسته سينماست و چه زباني بهتر از سينما براي بازگويي تمام عشق به سينما.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

نويسنده قديم،نويسنده جديد...نويسنده بعد؟

حسن نيازي 
 تهران امروز


تازه ترين اثر فيلمساز مشهور لهستاني «رومن پولانسكي»، «نويسنده شبح » Ghost writer نام دارد؛ «نويسنده شبح » كه به معناي دقيق تر يعني « كسي كه به جاي ديگران مي‌نويسد» بر مبناي رماني نوشته «رابرت هريس» ساخته شده است. فيلم به دور از هياهو و سروصدا، نخستين بار در شصتمين جشنواره فيلم برلين به نمايش درآمد و موفق به دريافت جايزه جشنواره « خرس نقره ای» شد. اما مشكلي كه اين روزها فيلمساز لهستاني به دوش خود مي‌كشد، مسئله رسوايي اخلاقي است كه سال‌ها پيش در آمريكا آن را مرتكب شد و حالا نيز اين موضوع گريبانش را گرفته و به يك مشكل اساسي برايش تبديل شده است. پولانسكي حتي نتواست براي دريافت جايزه‌اش در برلين حضور يابد. سير زندگي «پولانسكي» اينك 75 ساله، از همان دوران كودكي آبستن حوادث تلخي بوده است؛ از جان سالم به در بردن در نسل كشي هيتلر در حالي كه مادرش را در همان موقع از دست داد تا بعدها و حادثه كشته شدن همسر باردار و عده‌اي از دوستانش و سپس به دنبال آن، وقتي كه زندگي خصوصي‌اش جلوي ديد عموم قرار گرفت؛ رنج و اندوهي فراوان شخصيت‌اش را در فرا گرفت، به‌طوري كه تا كنون نه تنها در زندگي خصوصي‌اش، بلكه در آثار سينمايي‌اش نيز به شدت تاثيرگذار بوده است. اما حالا اگر اين مسائل هر چند ناخوشايند را كنار بگذاريم و به «پولانسكي» به عنوان يك بازيگر،فيلمنامه نويس و كارگردان عاشق سينما نگاه كنيم كه در كارنامه هنري‌اش فيلم‌هاي خوبي همچون «چاقو در آب»1962،«نفرت» 1965،«بچه رزمري» 1968، «محله چيني ها»1974... را دارد، پي به يك شخصيت برجسته و نابغه مي‌بريم. «پولانسكي» اينك پس از سال‌ها دوري از «حالا نه فيلمسازي» و بهتر است بگوييم دوري از دوران اوج فيلمسازي‌اش، موفق شده فيلم خوبي بسازد. آخرين ساخته «پولانسكي» يك تريلر سياسي است كه نشان دهنده بازگشت او به دوران اوج فيلمسازي‌اش در دهه 70 است، زماني كه تريلرهاي موفقي همچون «محله چيني ها» را مي‌ساخت. «نويسنده شبح » را مي‌توان هم رديف آثار مهم «پولانسكي» دانست كه معرف ديدگاه ناب و احساس عميق او به عنوان يك فيلمساز مولف است. داستان فيلم «نويسنده شبح » درباره يك نويسنده است با بازي «ايوان مك گرگور» كه به استخدام نخست وزير سابق انگلستان «لانگ» با بازي «پيرس برازنان» در مي‌آيد تا كتاب زندگي نامه‌اش را تكميل كند و اين در حالي است كه نويسنده قبلي «لانگ» در يك حادثه مشكوك جان خود را از دست داده است. فضاي حاكم بر داستان فيلم يك فضاي تاريك و نهيليستي است. آسمان در فيلم «نويسنده شبح » همواره ابري و گرفته و دلگير است. در ابتداي فيلم شاهد مرگ يك نويسنده هستيم كه امواج دريا جسدش را به كنار ساحل كشانيده ؛ به لحاظ ميزانسن و چيزي كه ما از تصوير مي‌بينيم، مرگ مشكوك به نظر مي‌رسد و احتمال اينكه قتلي صورت گرفته باشد در ذهن بيننده سوال مي‌شود. اما فيلم زماني شكل واقعي‌اش را به خود مي‌گيرد كه نويسنده جديد وارد داستان مي‌شود و قراردادي سري را مي‌بندد كه جاي نويسنده قديمي، زندگي نامه «لانگ» را تكميل كند. اما نويسنده جديد غافل از اينكه وارد چه بازي خطرناكي شده است به لحاظ حس كنجكاوي كه در شخصيت‌اش وجود دارد، به زندگي خصوصي «لانگ» پر رمز و راز نزديك مي‌شود و به لايه‌هاي پنهان اين شخصيت خطور مي‌كند و در اين بين به رازهايي پي مي‌برد كه دانستن شان چندان صورت خوشي براي او ندارد. از جمله «راز كشته شدن نويسنده قديمي» كه او را به دردسر مي‌اندازد. برملا شدن راز مرگ نويسنده قديمي براي «لانگ» كه يك شخصيت سياسي معروف و به ظاهر محبوب است، اصلا جالب نيست و حالا نويسنده جديد جاي خود را به نويسنده قديمي داده است و اينجاست كه علت مرگ نويسنده قديمي را مي‌فهميم.
فيلم فضايي را خلق كرده كه استعاره‌اي است از دنياي تاريك و تهديد آميز قدرت طلبان و سياست مداراني كه جز براي به ثمر رساندن اهداف و انديشه‌هاي خود به چيز ديگري فكر نمي‌كنند و برايش مهم نيست كه هر كسي را از سر راهشان بردارند. « نويسنده شبح » فيلمي است معترضانه و از نگاه يك كارگردان معترض و تلخ انديش.
اعتراض به سياست‌هاي آمريكا و حاميانش در قبال منافع خود، جنگ و مخصوصا جنگ عراق، به وضوح در فيلم ديده مي‌شود؛ ترور نخست وزير «لانگ» در صحنه‌اي از فيلم، توسط يك نظامي بازنشسته انگليسي كه پسرش را در جنگ عراق از دست داده است، مي‌تواند مهر تاييدي بر اين گفته باشد. پايان فيلم بسيار غم‌انگيز است. نويسنده جديد، حالا پس از چاپ شدن كتاب زندگي نامه «لانگ» در حالي كه نسخه‌اي دستنويس از كتاب را در دست دارد، در يكي از صحنه‌هاي ناب فيلم «بيرون از قاب تصوير» توسط يك ماشين زير گرفته مي‌شود، وزش باد صفحه‌هاي كتاب را يكي يكي در خيابان پخش مي‌كند و مرگ نويسنده را اعلام مي‌كنند. در پايان بايد به نكات قابل توجهي، از جمله موسيقي فيلم اشاره كرد كه به درستي در فيلم استفاده شده و كاملا در دل فيلم جاي گرفته است و با فضاي كار همخواني دارد. به‌طور مثال در صحنه‌اي كه (صحنه تعقيب و گريز)، «نويسنده جديد» سعي مي‌كند از چنگ افراد ناشناسي بگريزد، موسيقي در اين صحنه نقش بسزايي دارد و در حس تنش و نشان دادن اضطراب شخصيت و ايجاد يك فضاي دلهره‌آور به شدت موفق است. لازم به ذكر است، موسيقي «نويسنده شبح » براي آنان كه موسيقي فيلم‌هاي «آلفرد هيچكاك» را مي‌شناسند، تا حدودي آشناست. از نكات خوب ديگر فيلم حضور دو بازيگر فيلم، «ايوان مك گرگور» در نقش نويسنده جديد و «پيرس برازنان» در نقش يك نخست وزير است كه عالي ظاهر شده اند، و به‌طور كلي بازيگرها در فيلم «نويسنده شبح» به درستي انتخاب شده اند، راحت بازي مي‌كنند و باورپذيرند. فيلم را مي‌بينيم و خرسنديم از اينكه هنوز فيلمسازاني در اقيانوس بي‌كران سينما وجود دارند و با آثاري كه خلق مي‌كنند به قلب سينما جان تازه‌اي مي‌دهند. زنده باد سينما.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
اين بارزترين نمايش ارتباط در زندگي‌ام بود
 

حسن نيازي
تهران امروز

مهم‌ترين وظيفه يك فيلم مستند، ضبط واقعيت است. گاهي وقايع تلخ و دردناك به وقوع پيوسته در دنيا از نگاه‌ها پنهان مي‌ماند. براي تاييد و ثبت اين وقايع، راهي جز به تصوير كشاندن آنها نيست و خوشبختانه اين مهم را «سينماي مستند» تا حد زيادي ميسر ساخته است.
فيلم «خليج» برنده جايزه اسكار بهترين مستند سال 2010، به كارگرداني «لويي شي هويوس» اثري است تكان‌دهنده و قابل توجه از واقعيتي كه به عنوان يك معضل جهاني نيز مطرح است؛ واقعيتي كه شايد پيش از تماشاي آن هيچ‌گاه به ذهن بشر درگير مدرنيته خطور نكند.
«خليج» فيلمي است درباره «دلفين»ها. «خليج» به نحوه صيد و قتل عام دلفين‌ها در يكي از جزاير ژاپن به نام «تايچي» مي‌پردازد. «تايچي» مركز كشتار دلفين‌‌ها و فروش آنها به پارك‌هاي دريايي و برنامه‌هاي شناست! دلفين يكي از باهوش‌ترين،مهربان‌ترين و دوست‌داشتني‌ترين آبزيان است كه رابطه‌اي دوستانه و عميق با انسان‌ها دارد. دلفين‌ها با حركات نمايشي و شوخي‌هاي بي‌نظيرشان سال‌هاست انسان‌ها را مجذوب خود كرده و اسباب تفريح آنها را فراهم نموده‌اند. اما چرا اين موجود دوست‌داشتني و بي‌آزار در يكي از جزاير كوچك واقع در ژاپن قتل عام مي‌شود؟ اين مسئله‌اي است كه كارگردان و گروه همراهش در قالب يك فيلم مستند آن را براي تمام دنيا نشان مي‌دهند.
«ريك اَبري» يك غمخوار «دلفين» است!. «اَبري» در دهه 60، به عنوان يك متخصص تعليم حيوانات، چهار دلفين را به دام مي‌اندازد و از آنها در يك سريال تلويزيوني به نام «فليچر» استفاده مي‌كند كه از اين كار سود خوبي به دست مي‌آورد؛ اما پس از آن و به گفته خود ريك مرگ يكي از دلفين‌ها در مقابل چشمانش، زندگي او را دگرگون مي‌نمايد. چند سال بعد «اَبري» به يكي از شناخته شده‌ترين فعالان حقوق حيوانات از جمله «دلفين»‌ها بدل مي‌شود. او تقريبا براي دفاع از دلفين‌ها در هر نقطه‌اي از جهان كه لازم بوده حاضر شده! و حتي به گروه سازنده اين مستند پيوسته و آنها را ساخت فيلم ياري رسانده است.
از نكات بارز و هيجان‌انگيز فيلم، تلاش تحسين برانگيز كارگردان و گروهش براي ورود مخفيانه به منطقه كشتار دلفين‌هاست. ورود به منطقه‌اي كه توسط صيادان و ماموران دولتي محافظت مي‌شود؛ گروه، دوربين‌هاي خود را در دل شب و به سختي در محل‌هاي مناسب پنهان مي‌كنند تا به زودي ثبت كننده وقايعي دردناك باشند!
اين مستند دربردارنده نكات مهمي از خصوصيات دلفين‌هاست، از جمله اين‌كه آنها به آساني دچار زخم معده مي‌شوند و دليل آن مواد آلاينده‌اي است كه توسط صيادان در آب‌ها سرازير مي‌شود. خصوصيت ديگر دلفين‌ها حساس بودن به «صدا»هاست و صيادان از اين موضوع نهايت سوء استفاده را مي‌كنند. فيلم در بردارنده تصاويري است كه در آن صيادان در قايق‌هاي كوچك‌شان و با كوبيدن چكش بر روي ميله‌ها ديواري از صدا توليد كرده و با اين حربه دلفين‌ها را ترسانده و به سوي ساحل مي‌كشانند. اين كار صيادان، دلفين‌ها را به نهايت استرس مي‌رساند، استرسي كه مهم‌ترين عامل مرگ دلفين‌هاست! در مستند «خليج» صحنه‌هاي نابي وجود دارد كه در كمتر مستندي شاهد آن بوده‌ايم. يكي از صحنه‌هاي نفسگير و غم‌‌انگيز فيلم، توسط يكي از زنان گروه تعريف مي‌شود. صحنه تقلاي دلفيني زخمي كه در دام صيادان افتاده و براي نجات خود آخرين تلاش‌هايش را به كار مي‌گيرد، اما تلاش او براي رهايي بي‌نتيجه است. گريه «زن» در هنگام مشاهده اين صحنه در مقابل خنده صيادان از لحظات فراموش نشدني اين مستند است. صحنه‌اي ديگر، داستان مرد موج سواري است كه تعريف مي‌كند چگونه يك دلفين جان او را نجات داده است. در يكي از روزهايي كه اين مرد مشغول موج سواري بوده، يك دلفين با كوباندن خود به «كوسه»‌اي كه قصد حمله به وي را داشته، جانش را نجات داده است! و اين گفته مرد موج سوار در اين رابطه چقدر تامل برانگيز است: « اين بارزترين نمايش ارتباط در زندگي‌ام بود!».
صحنه‌هاي پاياني فيلم؛ تصاويري است كه با دوربين‌هاي مخفي گرفته شده و اينجاست كه ما شاهد قتل عام ددمنشانه دلفين‌ها، سرخ شدن تالاب از خون و صداي عجيب و دردناك جان كندن دلفين‌ها هستيم! اين تصاوير از عجيب‌ترين و خشن‌ترين تصاوير تاريخ سينماي مستند است كه تنها با ديدن مي‌توان به دركي از آن رسيد.
كارگردان اين مستند حيرت انگيز و عوامل سازنده‌اش، دست به كار بزرگي زده‌اند. تماشاگر با ديدن اين واقعيت تلخ به تصوير كشيده شده به آنها ملحق مي‌شود و ارتباط برقرار مي‌كند؛ اين فيلم تلنگري است كه به ياد داشته باشيم كشتار بيرحمانه اين موجودات زيباي دريا با قساوت و طمع صيادان با سرعت ادامه دارد و ما بايد كاري كنيم.
 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

مادر... من از همه چیز دور شدم!

معمای کاسپر هاورز/ورنر هرتزوگ/1974


17/4/1389

سیر زنده گی ما میتونه با چیزهای خیلی کوچک تغییر کنه...

خیلی ها از کنارش رد میشن

هر کس ذهنش درگیر مشکلات خودشه.

خیلی ها باهاش روبه رو میشن، چرا که یکی ممکنه براحتی گم بشه.

الان این رو میدونم، هیچ چیزی از روی شانس اتفاق نمی افته!

تمام لحظه ها شمرده شدن

تمام گام ها اندازه گرفته شدن.

نامه های یک زن ناشناس/ماکس افولس/1948 

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

پیروزی اراده

آلمان 4 - آرژانتین 0


7/4/89

- الان کمی بعد از آغاز جام جهانی 2010 آفریقا، (قرار گذاشتم وقتی تیم آلمان به فینال برسه این مطلب فوتبالی رو در وبلاگ بذارم) و حالا با برد مقتدرانه  « 4 بر 1» در مقابل انگلیس، یک بار دیگه شکوه و عظمت فوتبال آلمان رو مشاهده کردیم و حالا در انتظار بازی و پیروزی بعدی  هستیم که مهم نیست با هر تیم ی که میخواد باشه. فینال جام جهانی 2010: آلمان و ؟

- از جام جهانی سال 1990، که آلمان در فینال ، آرژانتین و شکست داد و قهرمان شد؛ طرفدار این تیم شدم. امروز با نگاهی به آلبوم عکس هایی که از همان موقع  از تیم ها و بازیکنان فوتبال معرف جهان جمع آوری می کردم، به عکس ی برخوردم که کلی خاطره رو برام زنده کرد. یک عکس اورجینال از تیم ملی فوتبال آلمان 1990.


  


  داستان قورباغه

یه روزی، یه عقرب می خواست از رودخونه رد بشه، و از یه قورباغه خواست که این کار و براش انجام بده! قورباغه گفت ...نه! اگه بذارم روم سوار بشی ممکنه نیشم بزنی و بعدش می میرم! عقرب پرسید... چرا؟ عقرب ها همیشه منطقی اند، اگه نیشت بزنم تو می میری و منم غرق میشم! وقتی قورباغه قبول کرد و عقرب رو سوار کرد... یه دفعه وسط رودخونه احساس درد کرد و فهمید که عقرب نیشش زده! همینطور که داشت غرق میشد و میمرد، گفت: منطق؟ اینکار منطقی نیست!!! عقرب جواب داد: می دونم... ولی کاریش نمیشه کرد، شخصیت من همینه!

اورسن ولز در «آقای آرکادین» 1955.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

صحبت از نود سال عمر است. اگر زمانی که بیست سالم بود کسی می آمد و می پرسید: « حاضری چی بدهی که هفتاد سال عمر کنی؟» جواب می دادم: «هفتاد سال؟ شرط می بندم که نمی رسم.» حالا بیست سال و نیم از آن هم پیرترم، و هیچ کس حاضر نیست با من شرط بندی کند.

1906-2002


  04/04/1389


چند روز پیش که سالروز تولد "بیلی وایلدر" عزیز بود و به همین بهانه نشستم و دوباره چند تا از فیلم هایش را دیدم. یکی از این فیلم ها "صفحه اول" 1974- بود ، که یک  بازسازی ست از فیلم ی به همین نام و به کارگردانی "لوئیس مایلستن" به سال 1931. نسخه قدیمی تر را هم دیده ام و هر چند که اثر شاخصی ست ولی به هیچ عنوان برایم جذابیت نسخه کارگردانی شده "وایلدر" را نداشت. فیلم همان لحن طنزآمیز و شوخ طبعی همیشگی "وایلدر" را دارد و لحظه ای افت نمی کند. "صفحه اول" حاصل تجربه و شناخت دقیق خود وایلدر است از دنیای روزنامه نگاران  و از دوران ی که خود او در آن حضور داشت. از شرایط تلخ و شیرین زنده گی در این دوران و وقایع ی که روزنامه نگاران، به هر طریقی آن را به سرانجام می رساندند و سروشکل می دادند. نکته ای که در این بین برایم جالب بود، این ست که "صفحه اول" همانقدر برایم اثری تماشایی و قابل تامل بود که فیلم های پرقدرت ی همچون "غرامت مضاعف"، "تعطیلی از دست رفته"، "سانست بولوارد" و... ریتم و زمانبندی، موقعیت ها، جزئیات و حضور وایلدر در فیلم های پایانی کارنامه اش همانقدر دقیق و سرزنده هستند که در آثار دوران اوج فیلمسازی اش و  همه این ها یک انسان و فیلمساز ارزشمند به یادگار گذاشت. 



دیالوگ از فیلم «صفحه اول»

هلیدی: من دیگه با هیچ روزنامه نگاری کار نمی کنم.

من به خاطر کاری میخوام استعفا بدم!

والتر: آها... میخوای برای یه روزنامه ی دیگه کار کنی؟

هلیدی: من میخوام ازدواج کنم!

والتر: ازدواج کنی؟ به خاطر چی؟ تو که قبلا ازدواج کردی!

هلیدی: چه ازدواجی بود... حتی تا آبشار نیاگارا هم نرفتم!

 

پیشنهاد می کنم که فیلم های دهه پایانی فیلمسازی «وایلدر» را ببینید: زندگی خصوصی شرلوک هولمز1970- آوانتی! 1972- صفحه اول 1974- فدورا 1978-  بادی بادی 1981.  

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
   
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

«من این جسم فانی را ویران خواهم کرد» 

                                                                                آنتونی و کلئوپاترا «ویلیام شکسپیر»

 

در یکی از صحنه های فیلم «تو جک را نمی شناسی» از زبان یک بیمار لاعلاج می شنویم که: " من دیگه تحمل درد ندارم، کمکم کنید! " و اینجا در ذهن تماشاگر سوال ی پیش می آید که: به این بیمار چه کمکی می توان کرد؟ ... مجموعه تلویزیونی «تو جک را نمی شناسی» به موضوع "مرگ" و زندگی بیمارانی می پردازد که درمان ناپذیرند و دردهایی دارند که هیچ راهی برای درمان آنها نیست. بیمارانی که خود تنها راه آسایش و رهایی از درد و رنج را در "مرگ" می بینند؛ مرگ ی آسان و آرام که آنان را به رستگاری میرساند. هر چند که این مرگ ، قانونی و انسانی نیست و دخالت در روند طبیعی هستی ست.

در این مجموعه، «آل پاچینو» در تازه ترین  حضورش در مقابل دوربین، در نقش «دکتر کورکیان» ظاهر می شود که به دنیال مرگ بیماران درمان ناپذیر است. جک به دکتر مرگ معروف است، او حرفه اش طبابت کردن مرگ است: مرگ با دارو! چیزی که بیش از همه چیز چشمگیر است، اعتقادی ست که دکتر جک به حرفه اش دارد؛ او در مقابل هر چیزی می ایستد تا کارش را انجام دهد. در مقابل مخالفت مردم و قانون می ایستد تا حرفه اش را به ثبت برساند. بارها  به زندان می افتد و حتی دست به اعتصاب غذا می زند!  دکتر جک  معتقد است ، کاری را که او انجام می دهد از سر دلسوزی ست و به  بیمار لاعلاجی که از زندگی خسته شده و خود - خواهان مرگ است کمک می کند تا به زندگی اش پایان دهد که  برای یک انسان دردمند یک پایان سریع و بدون درد است. در طول فیلم شاهدیم که دکتر جک در مرگ بیش از 130 بیمار همکاری می کند. او قبل از انجام مرگ، از آنها مصاحبه می گیرد و بر روی نوار ویدئویی ضبط می کند که نشان می دهد مرگ آنها خودخواسته است و او فقط به درخواست آنها عمل می کند. در پایان می بینیم که دکتر جک بار دیگر و اینبار به علت فرستادن یک ویدئو از مصاحبه یکی از بیماران که مرگ را انتخاب می کند، به داگاه فراخوانده می شود که در نهایت به 15 سال زندان محکوم می شود.

تماشای این فیلم تلویزیونی که تا مرز یک فیلم  مستند نیز می رود و آن هم به دلیل موضوع خاص ی که دارد تا حدودی عذاب آور است. اما برگ برنده این فیلم، کسی نیست جزء «آل پاچینو» که چنان در نقش دکترجک فرو رفته که گویی این خود دکتر جک کورکیان واقعی ست. آل بار دیگر ثابت می کند در بازیگری سینما یک قدرت بی چون و چراست و هنوز در سن 70 سالگی یک تازه گی ست و هنوز حرف ها برای گفتن دارد.

شناسنامه ی فیلم

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

"جنگ"، پدیده ای که از آغاز ظهور سینما تا کنون  به سان یک گونه سینمایی بارها مورد توجه فیلمسازان قرار گرفته است. سینما همواره کوشیده تا تصویرگر زشتی ها و پلیدی های  "جنگ" باشد و هیچ گاه در جستجوی فرجام جنگ ها نبوده است؛ پیروزی یا شکست!. دوربین سینما همواره در پی به تصویر کشیدن  موضوع "جنگ" است. یک "تراژدی سنگین" که تاثیرات شوم و سیاه خود را بر سرنوشت انسان ها می گذارد. این مجموعه  دربردارنده برخی از برترین آثار ضدجنگ «جنگ های مدرن»سینمای جهان است. فیلم هایی که  به  تقبیح پلشتی ها و خشونت های جنگ  به خصوص در دوران مدرن می پردازند و تاثیرات نکبت بار این پدیده را به تصویر می کشانند. بدیهی است که این انتخاب ها از میان آثاری صورت گرفته که در اختیار و انتخاب نگارنده بوده و بلاشک آثار ارزشمند دیگری در تاریخ سینمای جهان یافت می شوند که در این مجموعه مجالی برای صحبت درباره آن ها فراهم نشده است.

حسن نيازي
تهران امروز

گنجههای رنج!

1- رژه بزرگ . «کینگ ویدور» 1927

فیلم «رژه بزرگ» اثری ست ضدجنگ از دوران سینمای صامت!. نخستین فیلم جنگی تاریخ سینماست که به شکلی واقعی و به دور از هر گونه شعار و نمادگرایی، به ساده ترین وجه ممکن، جنگ را پدیده ای زشت و مذموم می خواند. فیلم از نگاه یک سرباز روایت می شود که با اعزام به میدان جنگ با واقعیت هایی روبرو می شود که تا پیش از این از آنها غافل بوده است. «رژه بزرگ» نخستین اثر مهم «کینگ ویدور» برای ورود به دنیای سینما بود.

2- جبهه غرب 1918 . « گئورگ ویلهلم پابست» 1930

« ویلهلم پابست» با پشت سرنهادن یک دوران طلایی در سینمای صامت، « جبهه غرب 1918» نخستین فیلم ناطق خود را کارگردانی می کند؛ اثری با موضوع «جنگ» و درون مایه ضدجنگ که به بیهودگی، تیرگی و پستی در دوران جنگ جهانی اول می پردازد. داستان چند سرباز که در جبهه های جنگ یکی پس از دیگری کشته می شوند .فیلم از ابتدا تا به انتها در جستجوی یک چیز است و آن هم «صلح» !

3- در جبهه غرب خبری نیست . «لوئیس مایلستن» 1930

فیلم « در جبهه غرب خبری نیست» از شاخص ترین آثار جنگی تاریخ سینماست که به وضوح جنگ را عاملی خشونت آمیز، تلخ و تیره و در نتیجه عامل نابودی طبیعت انسان می نامد. داستان فیلم ماجرای تعدادی دانش آموز است که با تشویق معلم خود، به جنگ فراخوانده می شوند، و این در حالی ست که واقعیت پیش رو با تصور ذهنی آنها از جنگ بسیار تفاوت دارد! روبرو شدن آنها با حقایق تلخ جنگ، اندیشه ی آنان را به ناامیدی و به تدریج به نابودی می کشاند! فیلم مملو از صحنه های تلخ و گزنده است. صحنه پایانی فیلم جایی که یک سرباز، بی خبر از اینکه جنگ لحظاتی ست پایان یافته، دستش را به طرف پروانه ای زیبا  بر روی سیم های خاردار دراز می کند و با شلیک گلوله ای از سوی دشمن کشته می شود.

4- توهم بزرگ . «ژان رنوار» 1937

«توهم بزرگ» ساخته کارگردان بزرگ فرانسوی، از عظیم ترین و بهترین فیلم های ضدجنگ تاریخ سینما به شمار می رود. فیلم درباره تعدادی زندانی است که در بازداشتگاه های آلمان به اسارت درآمده اند و با مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنند؛ تلاش برای زنده ماندن و رویای فرار از زندان و همچنین به یدک کشیدن مشکلات دوران صلح، رویدادهای تلخ ی را بوجود می آورد که تاثیرگذارند! جنگ آثار مخرب  خود را به بار می آورد، حال چه در جبهه جنگ، چه در اسارت و چه در دوران صلح.

5- رُم شهر بی دفاع . «روبرتو روسلینی» 1945

«نئورئالیسم» در اینجا توسط فیلمساز بزرگ ایتالیایی، شکلی کامل و دقیق به خود می گیرد؛ «روسلینی» با کمک «فدریکوفلینی» و «سرجیوآمیدی» سناریوی فیلم « رُم شهر بی دفاع» را در هنگامه اشغال  شهر رُم  توسط نیروهای آلمانی به نگارش درآورد و جالب آن  که فیلم بلافاصله پس از پایان جنگ و با خروج نیروهای آلمانی، ساخته شد. این نکته از ویژگی های مهم فیلم است که به آن چهره ای واقعی و ملموس می بخشد. داستان فیلم درباره یک شهر بی دفاع است که جنگ آن را ویران کرده و باعث بوجود آمدن فقر، تنگدستی و بی عدالتی شده است. «رُم شهر بی دفاع» نمایش آن مردمان شجاع و مقاوم است در برابر نیرویی شیطانی.

6- آلمان سال صفر . «روبرتو روسلینی»  1947

شاهکار دیگری از «روبرتو روسلینی» که باز هم به مشکلات و معضلات پس از جنگ جهانی دوم می پردازد؛ روسلینی، اینبار فراتر از «رُم شهر بی دفاع» به این موضوع نگاه می کند و اثری به شدت واقع گرایانه را خلق می کند. فیلم اثر مستند گونه ایست که گویی به طوری پنهانی از زنده گی مردم  گرفته شده است. داستان این فیلم واقعی در دل یک خانواده روایت می شود که "جنگ" ریشه اش را رفته رفته می خشکاند! فروپاشی این خانواده که نمونه ای از خانواده های دیگر جامعه بحران زده است، پست ی جنگ را نشانه می رود. « آلمان سال صفر» داستان تراژدی انسانی ست... صحنه پایانی فیلم، جایی که پسر نوجوان خانواده، خسته از بی عدالتی ها و حقایق تلخ «معضلات جنگ» دست به خودکشی می زند، به شدت تکان دهنده است.

7- بازی های ممنوع . «رنه کلمان»  1951

جنگ جهانی دوم- دختر بچه ای پنج ساله به نام «پوت» در پی جنگ ، خانواده اش را از دست می دهد؛ سرنوشت، «پوت» کوچک را نزد خانواده «دول» می کشاند و آنها سرپرستی اش را به عهده می گیرند؛ اینک «پوت» وارد مرحله تازه ای از زنده گی اش می شود. «بازی های ممنوع» شاهکاری از «رنه کلمان» فیلمساز فرانسوی ست که در این اثر موفق می شود تصویری واقع گرایانه از جنگ را به نمایش بگذارد. «جنگ» بی رحم است! بی عدالت است! آنقدر که «پوت» پنج ساله را نیز نمی شناسد و فقط در این روزگار سیاه، سرنوشت است که «پوت» را نگه می دارد. در فیلم، ایده به خاک سپردن سگ خانواده و برپا کردن یک گورستان مخصوص حیوانات، جالب است؛ و صحنه ای که در آن «پوت» نظاره گر  خاکسپاری خانواده اش است بسیار تاثیرگذار بوده  و در ذهن می ماند.

8- « یک نسل 1955- کانال 1957- خاکستر و الماس ها 1958» سه گانه «آندره وایدا»

«آندره وایدا» فیلمساز بزرگ لهستانی ، که شاید هیچ فیلمسازی در تاریخ سینما به اندازه  او  در ژانر سینمای جنگ فعالیت نداشته است. و احتمالا علت اش، تاثیری ست که «جنگ» بر زنده گی خود «وایدا»  داشته است. در دوران جنگ جهانی دوم، او خود یکی از اعضای نیروی مقاومت بوده و در جنگ نیز حضور داشته و این تاثیر به حدی ست که اکنون نیز «وایدا» در فیلم های تازه اش دوباره به آن می پردازد. سه گانه معروف او، «یک نسل» درباره سرنوشت یک جوان لهستانی در جنگ، «کانال» درباره عده ای مبارز نهضت مقاومت است که برای زنده ماندن به فاضلاب های شهر پناه  می برند، و «خاکستر و الماس ها» درباره مشکلات پس از جنگ در لهستان بخصوص در میان جوانان است. این سه گانه سینمایی، تصویری واقعی از جنگ و تاثیرات پس از آن در میان مردم و جامعه لهستان  است.

9- راه های افتخار. «استنلی کوبریک» 1957-

« راه های افتخار» نخستین اثر مهم «استنلی کوبریک» به علت مایه های ضدجنگ اش از فیلم های مهم ضدجنگ تاریخ سینما نیز به حساب می آید. داستان فیلم تلخ و گزنده است. یک هنگ از ارتش فرانسه در جنگ جهانی اول در یکی از نبردهای سنگین، شکست سختی می خورد! در این بین، سه تن از سربازان این هنگ که بی گناه هستند، انتخاب می شوند و به دادگاه نظامی فرستاده می شوند تا گناه این شکست را به عهده بگیرند! در نهایت آن سه سرباز به جوخه اعدام سپرده می شوند... آنها قربانی بی عدالت ی می شوند که «جنگ» مسبب آن است. فیلم کوبریک نشان دهنده نابودگر بودن پدیده جنگ حتی به دور از جبهه ها نبرد می باشد

10- پُل . «برنهارت ویکی» 1959

فیلم «پل» ساخت کشور آلمان، یکی از مهمترین آثار سینمایی  پس از جنگ دوم جهانی ست. در میان خیل عظیمی از آثاری که در این دوران علیه آلمان متجاوز در عرصه جنگ دوم ساخته شد  این فیلم نمایش گر سربازانی است که برای دفاع از خاک کشور خود، آلمان، می جنگند و در این راه جان خود را از دست می دهند. « پُل» براساس داستان ی واقعی ساخته شد. یکی از ویژگی های مهم فیلم  جنبه مستند گونه فیلم است. در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم، به علت کمبود نیرو، چند پسربچه مدرسه ای به خدمت ارتش آلمان در می آیند، وظیفه آنها حفاظت از یک پُل در برابر هجوم تانک های آمریکایی ست.

11- کودکی ایوان . «آندره تارکوفسکی» 1962

این نخستین فیلم «آندره تارکوفسکی» فیلمساز بزرگ روسی، تصویری خشن از جنگ خانمان سوز دوم جهانی ست. کودکی به نام «ایوان» پس از کشته شدن اعضای خانواده، با قصد انتقام جویی به ارتش آلمان ملحق می شود، او بارها به دلیل سن کم از رفتن به جبهه جنگ باز می ماند؛ اما در آخر برای ماموریت ی خطرناک اعزام می شود و سرانجام توسط نیروهای آلمانی کشته می شود. «کودکی ایوان» درباره نسلی ست که جنگ، آنان را به نابودی می کشاند.

12- مغازه ای در خیابان اصلی . «یان کادار و المارکلوس» 1965

«مغازه ای در خیابان اصلی» محصول مشترک دو فیلمساز اهل کشور چک؛ اثر شاخص ی با مضامین ضدجنگ است. فیلم عملا فاشیسم و عاملان جنگ  را مورد حمله قرار می دهد؛ فضای فیلم، فضای اسارت است، نژاد پرستی و ظلم بیداد می کند؛ شخصیت های فیلم در دورانی زنده گی می کنند که هیچ حق و حقوقی ندارند و فقط می خواهند زنده بمانند. موضوع فیلم درباره مردی ست سرگردان به نام «تونو برتکو» که تعهد چندانی به زنده گی ندارد! او به واسطه برادرش به عنوان یک ناظر «آریایی» در یک مغازه یهودی نگاشته می شود؛  صاحب مغازه پیرزنی ست  بداحوال به نام «رزالی»؛ که دوستی بین آنها شکل می گیرد... سایه فاشیسم بر محیط و تاثیر ش بر زندگی آنها، آبستن حوادث دردناکی می شود.

13- آه! چه جنگ دل نشینی . «ریچارد آنتبارو» 1969

Oh! What a Lovely War

اثری در ژانر جنگی  از بازیگر نامدار سینما « ریچارد آنتبارو» که نخستین تجربه اش در مقام فیلمسازی ست. فیلم برخلاف مدت زمان طولانی اش، بسیار متفاوت و تماشایی ست که به پوچی جنگ می پردازد. یکی از  ویژگی های متمایز  فیلم موزیکال بودن این اثر ضد جنگ ست! و البته بهره گیری از تعداد زیادی از بازیگران بزرگ سینما از جمله «ونسان ردگریو»، «لارنس الیویر»، «جان میلز»، «جک هاوکینز» و...

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو ادامه مطلب ... | 
 
 
 

به جستجوی تو

بر درگاه کوه ی می گریم، بر آستانه ی – دریا و علف.

به جست و جوی تو

در معبر بادها می گریم، در چارراه فصول، در چارچوپ شکسته ی پنجره ئی ، که آسمان ابرآلوده را

قاب کهنه می گیرد.

به انتظار تصویر تو،

 این دفتر خالی تا چند

تا چند

 ورق خواهد خورد؟        

جریان باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهر مرگ است.-

و جاودانه گی رازش را با تو در میان نهاد

پس به هیئت گنجی درآمدی: بایسته و آزانگیز

گنجی از آن دست

که تملک خاک را و دیاران را

از این سان دلپذیر کرده است!

نام ات سپیده دمی ست که بر پیشانی ی آسمان می گذرد

متبرک باد نام تو!-

و ما هم چنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...


به بهانه یک مستند

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
  نگاهي به فيلم «يك شب اتفاق افتاد» به بهانه سالروز تولد «فرانك كاپرا»

حسن نيازي
تهران امروز

فرانك كاپرا «1897-1991»؛ فيلمساز «ايتاليايي- آمريكايي» از پرآوازه‌ترين كارگردان‌هاي سينماي آمريكا، به ويژه در دهه‌هاي 30 و 40 بود. كاپرا، بخش اعظمي از آثار خود را در همين سال‌ها كارگرداني كرد؛ سال‌هايي كه سينماي آمريكا تحت‌تاثير شرايط خاص كشور خود بود. در دهه 30، بحران اقتصادي و به دنبال آن معضلات اجتماعي و در دهه 40، وقوع جنگ جهاني دوم، واقعيت‌هاي تلخي را براي مردم رقم زده بود. در سال‌هاي دهه 30، «كاپرا» فيلم‌هايي همچون «يك شب اتفاق افتاد»1934، «آقاي ديدز به شهر مي‌رود»1936 و «آقاي اسميت به واشنگتن مي‌رود»1939، را كارگرداني كرد. آثاري متاثر از شرايط زمانه و با احساسات ميهن پرستانه كه در قالب فضاهاي طنز و شاد ساخته شد و در عين حال همگي بازتاب دهنده دوران حكومت (وقت) بودند؛ در دهه 40، با نزديك شدن به دوران جنگ، فيلم «با جان دو ملاقات كن» 1942، حمله‌اي بود به طرفداران نازي و فاشيسم و در ادامه، فيلم‌هايي همچون «آرسنيك و تور كهنه»1944، و «چه زندگي شگفت انگيزي»1946، آثاري بودند سرشار از شور و شوق، شادي و سرزنده‌گي و شكوه انساني. و اين روند حتي تا آخرين ساخته‌اش «معجزه سيب»1961، نيز ادامه يافت. در حقيقت «كاپرا» همواره سعي داشته كه تماشاگرانش را در دنيايي بهتر و باطراوت تر از گذشته قرار دهد؛ فيلم‌هاي او آثاري اميد بخش، احساسي و تسكين دهنده‌اي بودند كه تماشاگر را از واقعيت‌هاي تلخ زمانه دور مي‌انداخت؛ آثار كاپرا را مي‌توان پوزخند تلخ او به واقعيت‌ها دانست.

«يك شب اتفاق افتاد» اولين فيلم مهم «كاپرا»، يك كمدي جذاب و دوست داشتني ست كه پس از گذشت چند دهه از ساخت‌اش، هنوز تماشايي و تازه است. براي «كاپرا» و ستارگان فيلم نيز، همه چيز در يك شب اتفاق افتاد! استقبال تماشاگران از فيلم و دريافت پنج جايزه اسكار، براي آنها موفقيت بزرگي بود. فيلم با معرفي شخصيت هايش آغاز مي‌شود، «الي» با بازي «كلود كولبرت» دختري نازپرورده است كه برسر مسئله ازدواج با پدرش اختلاف دارد؛ «الي» خسته از اين موضوع تصميم مي‌گيرد فرار كند و به نامزدش درنيويورك بپيوندد. سپس به ايستگاه اتوبوس مي‌رويم و در يك باجه تلفن، «پيتر وارن» با بازي «كلارك گيبل»را مي‌بينيم كه در حال جروبحث با رئيس‌اش است؛ «پيتر» روزنامه نگار حرفه‌اي و با تجربه‌اي ست كه به تازگي كارش را از دست داده؛ در اين صحنه گفت‌وگوي ميان پيتر و رئيس‌اش شنيدني است. دوستان «پيتر» نيزدور باجه تلفن جمع شده‌اند و به جدل آن دو گوش مي‌دهند و در همان لحظه يكي از ميان جمعيت ديگران را به سكوت فرا مي‌خواند و مي‌گويد: «اينجا داره تاريخ شكل ميگيره، مردي داره اون تو يه سگي رو گاز ميگيره!» و سپس در حاليكه پيتر در اين جدل بازنده است، در هيبت يك مرد پيروز بيرون مي‌آيد و دوستان به افتخارش او را «پادشاه» صدا مي‌زنند «لقبي كه در هاليوود به كلارك گيبل مي‌گفتند». در همان ابتدا، فيلم بر اهميت گفت‌وگوهاي ميان شخصيت‌ها تاكيد دارد. «يك شب اتفاق افتاد» پُر از ديالوگ‌هاي شيرين و ديوانه وار ميان شخصيت هاست كه بخش عمده‌اي از فيلم را تشكيل مي‌دهد.
معرفي «پيتر» و«الي» به خوبي صورت گرفته؛ هر دو شخصيت موقعيت‌هايي شبيه به هم دارند و در يك مسير قرار مي‌گيرند. شيوه برخورد و آشنايي آنها در فيلم جالب است: «پيتر» سوار اتوبوس نيويورك مي‌شود، اما هنگامي كه قصد دارد بر روي صندلي‌اش بنشيند، با تعداد زيادي «روزنامه» روبه‌رو مي‌شود كه جايش را گرفته اند! «پيتر» از ديدن روزنامه‌ها عصباني مي‌شود و آنها را به بيرون پرتاب مي‌كند؛ مامور اتوبوس به او اعتراض مي‌كند و «پيتر» به او مي‌گويد: «من هيچ وقت عادت نداشته ام روي روزنامه‌ها بنشينم، يكبار اين كارو كردم جاي تمام تيترها افتاد روي شلوار سفيدم، به خاطر همين اون روز هيچ‌كس روزنامه نخريد و همه دنبال من افتادند و خبرها رو از روي شلوار من مي‌خوندند.» پس از اين «الي» وارد اتوبوس مي‌شود و روي صندلي پيتر مي‌نشيند، جايي كه قبلا روزنامه‌ها را گذاشته بودند.
«يك شب اتفاق افتاد» تك صحنه‌هاي فوق العاده‌اي دارد كه در اينجا به دو صحنه مهم فيلم اشاره مي‌كنيم.ابتدا صحنه‌اي كه «پيتر و الي» به علت خرابي جاده، مجبور مي‌شوند شبي را در يك مُتل بگذرانند. در اتاقي كه آنها اجاره مي‌كنند اتفاقاتي رخ مي‌دهد كه از لحظه‌هاي به يادماندني فيلم هستند، «پيتر» كه حالا عاشق «الي» ست، به او مي‌گويد «اتاق را به عنوان آقا و خانم ثبت كرده ام» و جالب تر اينكه «پيتر» مابين تخت خواب‌هاي اتاق (با استفاده از طناب و پتو) يك حريم خصوصي ايجاد مي‌كند كه آن را «ديوار اريحا» مي‌نامد؛(اريحا: نام مكاني در شهر بيت المقدس كه بارها در تورات آمده است) اين حريم خصوصي تا وقتي كه آنها ديگر يك زوج هستند و به ماه عسل رفته‌اند پابرجاست.
در صحنه ديگري از فيلم، «پيتر» و «الي» در كنار جاده‌اي در انتظار آمدن يك ماشين ايستاده اند؛ پيتر، ادعا مي‌كند كه چگونه قادر است با حركت دستانش ماشين‌ها را نگه دارد و حتي مي‌تواند از اين طريق يك كتاب بنويسد! اما هنگامي كه روش خود را امتحان مي‌كند هيچ ماشيني نمي‌ايستد و اينجاست كه موقعيت خوبي براي «الي» پيش مي‌آيد كه خود را نشان دهد؛ او هم روش خود را امتحان مي‌كند و راننده بلافاصله ترمز مي‌كند! واكنش «پيتر» در اين لحظه از بهترين موقعيت‌هاي فيلم است.

«يك شب اتفاق افتاد» را مي‌توان يك فيلم ژورناليستي نيز به شمار آورد؛در دهه‌هاي 20 و 30، روزنامه نگاران از جايگاه ويژه‌اي در جامعه امريكا برخوردار بودند.فيلم‌هاي «صفحه اول» لوئيس مايلستون 1931 و «دستيار همه كاره او» هاوارد هاكس 1940، از آثار معروف ساخته شده در اين دوران بودند كه به نفوذ و قدرت روزنامه نگاران پرداختندكه رفته رفته به اهميت شان افزوده مي‌شد. در فيلم «يك شب اتفاق افتاد» نيز روزنامه نقش اساسي دارد. در طول فيلم بيشتر شخصيت ها، با روزنامه سروكار دارند، شخصيت اصلي داستان «پيتر» يك روزنامه نگار است و در سفرش با «الي» سعي دارد با تهيه گزارشي از فرار او به كار روزنامه نگاري‌اش بازگردد و حتي اولين بار او از طريق يك آگهي روزنامه از هويت اصلي «الي» آگاه مي‌شود. پيش از اين هم اشاره شد كه «يك شب اتفاق افتاد» موفقيت بزرگي براي «كاپرا» و بازيگرانش بود؛ «گيبل و كولبرت» در ايفاي نقش هايشان بي‌نظريند. شخصيت گيبل با آن اعتماد به نفس بالا و حضور قدرتمندش در تمامي صحنه‌ها (صحنه‌هايي كه گيبل در آنها حضور دارد به مراتب جذاب تر و پيش رو ترند) و توانايي‌اش در اداي ديالوگ ها، از شاهكارهاي بازيگري است و بي‌جهت نبود كه به او لقب «پادشاه» را دادند و اين در حالي بود كه هنوز چندين سال تا نقش آفريني فراموش نشدني‌اش در «بربادرفته» فاصله داشت. «كولبرت» نيز در نقش «الي» توانايي‌هايش را به رخ مي‌كشد و حضور تاثيرگذاري دارد و پا به پاي «گيبل» پيش مي‌رود.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

 "نمایی  از فیلم "فرزندان آدمیان"

یکی از روش های دشوار به کاررفته در بعضی از آثار سینمایی، "نماهای یک برداشتی " ست که فیلمساز با کمک فیلمبردار خود، سکانسی از فیلم اش را یا یک حرکت طولانی دوربین، فیلمبرداری می کند که در بیشتر موارد حاصل کار بسیار تماشایی از کار در می آید؛ نمونه های خوبی را می توان مثال زد: «آلفرد هیچکاک» در اولین  فیلم رنگی اش «طناب» دست به کار بزرگی می زند و فیلم اش را با نماهای طولانی و با کمترین قطع «4 قطع» کارگردانی می کند؛ در فیلمی دیگر، «نشانی از شر» ساخت «اورسن ولز» کبیر، در سکانس شاهکار و  تحسین برانگیز آغازین فیلم، با نمای یک برداشتی نفس گیر (5 دقیقه ای) شاهد یک کار تکنیکی و منحصرفرد هستیم! در دهه اخیر نیز در فیلم خوب ی از «آلفونسو کوارون» به نام «فرزندان آدمیان» شاهد سکانس هایی با نماهای طولانی و البته حرکات اعجاب انگیز دوربین «امانوئل لوبزکی» هستیم که در نوع خود یک شگفتی ست و اعتبار فیلم به حساب می آید!... در فیلم آرژانتینی  برنده اسکار خارجی زبان ، «راز چشمان آنها» به کارگردانی «خوان خوزه کامپانلا» یک سکانس یک برداشتی ( 7 دقیقه ای) وجود دارد که از نمونه های عالی و تماشایی این نوع نماهای طولانی ست؛ دوربین  با حرکتی زیبا  از آسمان وارد یک  ورزشگاه  فوتبال می شود و بازیکنانی که مشغول بازی فوتبال هستند، دوربین از بالای سر بازیکنان عبور می کند و به میان انبوهی از تماشاگران می رود تا به شخصیت اصلی فیلم «بنجامین» برسد... دوربین بنجامین را پیدا می کند و سپس دوست اش «پابلو» را که در کنارش ایستاده! یکی از لحظات استثنایی فیلم اینجا شکل می گیرد، هنگامی که بنجامین و پابلو، شخصیت «گومز» را می بینند که به دنبالش بوده اند! و درست  هنگام گرفتن «گومز»، یک «گل» در بازی فوتبال به ثمر می رسد و شادی تماشاگران با دیدن صحنه گل، ( اینجا حرکات دوربین مانند یک تماشاگر فوتبال است)  فرصت فرار به «گومز» می دهد، و سپس شاهد یک تعقیب و گریز میان « بنجامین و پابلو و گومز» هستیم که در نهایت با ورود گومز به داخل زمین فوتبال و دستگیری او پایان می یابد.

1-

2-

3-

4-

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 


1915-1985

  5/2/1389

                    یک تصویر: آل پاچینو

                                                                            

25 April 1940                       


1/2/1389

قاب هایی از "ستاره درخشان"

هنر عشق، عشق ورزیدن است... و این موضوع را «جین کمپیون» خیلی خوب می داند؛ و عشق در فیلم هایش چقدر خاص و خالصانه اند... عشق در فیلم هایش آنچنان قدرت ی دارند که گویی هر لحظه ممکن است این عشق از صفحه نمایش به بیرون پرتاب شوند... و "جین کمپیون" یک هنرمند است و ستاره درخشان عاشقانه ای ست در حد یک شاهکار.

1- گاهی تصاویر چنان قوی هستند که هر آدمی در برابر آن نمی تواند مقاومت کند! همانند تابلویی شاهکار از یک نقاش... زاویه نگاه شخصیت درون تصویر را دریابید.

2- یک قاب بی نظیر... پنجره باز، نسیمی که پرده را به حرکت درمی آورد و نوری درخشان که به ستاره فیلم می تابد...  میزانسن در این تصویر شاهکار است.

3- حس لحظه است و یک نامه  و اینجا رنگ ها بیهوده نیستند...

4- یک قاب شاهکار دیگر از فیلم.

ستاره درخشان: فیلمی از "جین کمپیون" 2009


31/1/1389

یکی داستان است، پر آب چشم!

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

نگاهی به یک فیلم «هاچیکو، داستان یک سگ»

«هاچیکو،داستان یک سگ»، محصول 2009  سینمای  آمریکا، بر اساس یک داستان واقعی «ژاپنی» ، ساخته کارگردان اهل سوئد «لسی هالستروم» است؛ از فیلم های مطرح این کارگردان می توان به «شکلات»  محصول 2000، و «قوانین خانه سایدر»محصول 1999، اشاره کرد. «هاچیکو...» همانگونه که از نام اش پیداست، فیلمی است درباره یک سگ به اسم «هاچیکو». دنیای حیوانات در سینمای هالیوود همواره مورد توجه قرار گرفته و از جایگاه مهم ی برخوردار بوده ؛ حیوانات ی که می توانند ارتباط مخصوص و عمیقی با انسان برقرار کنند. مثلا اسب در فیلم های «وسترن» یار وفادار قهرمان این گونه سینمایی است؛ «جان وین» در «مردی که لیبرتی والانس را کشت» اثر «جان فورد»، هنگامی که خانه اش دچار آتش سوزی می شود، قبل از هر کاری به خدمتکارش دستور می دهد که اسب ها را از اصطبل بیرون بیاورد. اوج این  ارتباط عمیق انسان و حیوان را  می توان در فیلم دیگری با نام «با گرگ ها می رقصد» با بازی و کارگردانی «کوین کاستنر» به وضوح مشاهده کرد.

«هاچیکو...» یک درام خانوادگی ست که محور اصلی داستان اش به دوستی صمیمی و عمیق یک انسان و یک حیوان می پردازد. فیلم در قالبی ساده و به دور از هر هیاهوی رایج دیگر فیلم هایی هالیوودی سراغ موضوعی جالب، عجیب و انسانی و تفکربرانگیز رفته که می شود از آن درس آموخت. داستان فیلم ابتدا از نگاه یک دانش آموز «رانی» آغاز می شود ؛ یک سگ «هاچیکو» از شهری در کشور ژاپن به شهری در آمریکا فرستاده می شود، اما در بدو ورودش به شهر، در یک ایستگاه قطار گم می شود، سپس بعد از مدتی کوتاه سر راه مردی «پارکر» با بازی «ریچارد گیر» قرار می گیرد ، «پارکر» از سگ خوشش می آید و او را بر خلاف عقیده همسرش «کتی» به خانه می برد.ابتدا قرار این است که تا وقتی که صاحب «هاچیکو» پیدا می شود از او نگهداری کنند، اما در همین مدت «پارکر» با «هاچیکو» خو می گیرد و دوستی صمیمانه ای بین آنها برقرار می شود. «پارکر» اهل موسیقی  و استاد دانشگاه است و موسیقی تدریس می کند؛ با همسرش «کتی» و دخترش «اندی» که در شرف ازدواج است زندگی  خوب و آرامی دارد؛ اما اینگونه به نظر می رسد که با وجود این زندگی آرام، او به دوستی با «هاچیکو» نیاز دارد، گویی که با آمدن «هاچیکو» خلعی در زنده گی «پارکر» پر شده است. فیلم تا حدود زیادی به رابطه بین «پارکر» و «هاچیکو» می پردازد و کمتر شاهد حضور دیگر اعضای خانواده اش هستیم؛ البته شاید این خواسته خود «پارکر» است و علت اش دوستی و علاقه ای است که به «هاچیکو» پیدا می کند. ده سال می گذرد، «هاچیکو» حالا دیگر هر جایی که صاحب اش برود خواسته یا ناخواسته دنبال اش به راه می افتد. جالب اینجاست که هر روز هنگامی که «پارکر» به دانشگاه می رود، «هاچیکو» بیرون از دانشگاه در میدانی کوچک به انتظارش می نشیند... همه چیز در فیلم به خوبی پیش می رود و آنچنان اتفاق خاصی در فیلم نمی افتد و شاید  تنها اتفاق مهم ی که رخ می دهد، مرگ ناگهانی «پارکر» است! او در یکی از روزهایی که در دانشگاه مشغول تدریس است ، دچار حمله سکته مغزی می شود و می میرد. آن روز «هاچیکو» در بیرون از دانشگاه، طبق معمول در وسط آن میدان کوچک در انتظار آمدن دوست اش است، اما غافل از اینکه دیگر هیچ وقت او را نمی بیند؛ پس از این، ابتدا به نظر می رسد که همه چیز به پایان رسیده است و فقط شاهد ماجرایی ساده  بوده ایم، اما یک موضوع  جالب و عجیب و در نوع خود بی نظیر در این میان وجود دارد که به نظر من فیلم را به یک اثر دوست داشتنی تبدیل کرده است، «هاچیکو» پس از مرگ «پارکر» ، «9»  سال تمام به انتظار آمدن دوست اش در همان میدان کوچک روبروی دانشگاه می نشیند! و اینجاست ، به این نکته پی می بریم که چگونه یک "حیوان"می تواند قهرمان یک انسان باشد، این نکته را باز از زبان «رانی» نوه «پارکر» می شنویم ، در صحنه ای که او خطاب به هم کلاسی هایش می گوید: آنها مفهوم وفاداری را به من یاد دادن و اینکه هیچ وقت نباید کسی را که دوست اش داری فراموش کنی؛ به همین دلیل «هاچیکو» برای من همیشه قهرمان می مونه!  در پایان فیلم نیز روی تصویر می آید که: «هاچیکو» ی واقعی در سال 1923 در اوداته ی ژاپن به دنیا آمد... «هاچیکو» در ایستگاه شیبویا، 9 سال تمام منتظر صاحب اش ماند. مجسمه ای برنزی در ایستگاه  راه آهن شیبویا از «هاچیکو» قرار گرفته است.

«هاچیکو» فیلمی کوچک و ساده، اما تفکربرانگیز و آموزنده ای است، و می توان گفت که فیلم می خواهد وفاداری را به روشی خاص به ما بیاموزد و اینکه اگر فارغ از تفکر و اندیشه آدمی شویم، این خصیصه عشق آموزی را حتی در میان حیوانات نیز می توان به خوبی دید.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
  ای کاش من هم یک سامورایی بودم!

اگر ذات کلمات را نشناسید/ نمی توانید ذات یک انسان را بشناسید.

سینمای ژاپن -  1962 - شاهکاری از : ماساکی کوبایاشی

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

                  پرده 11 - دوچالت - یک غریبه - نانا فیلسوف بی خبر

          (در کافه، نانا روبروی مردی که در حال مطالعه است می نشیند)

- نانا: زیاد میای اینجا؟

- مرد: نه خیلی!

- نانا: برای چی مطالعه میکنی؟

- مرد: کارم اینه!

- نانا: خیلی عجیبه، نمی دونم بعضی وقت ها چم میشه؛مثلا میخوام یه حرفی بزنم ولی وقتی موقعش میشه  نمی دونم چی بگم!

- مرد: می فهمم چی میگی... کتاب سه تفنگدار رو خوندی؟

- نانا: فیلمش رو دیدم! چطور مگه؟

- مرد: چون تو این داستان «پارتوس» 20 ساله میشه، قد بلند و قوی و البته کمی احمقه، هیچ وقت توی  زندگیش درست فکر نمیکنه! اول باید یه بمب توی زیرزمین بذاره تا منفجر بشه، این کار رو هم میکنه، فتیله رو روشن میکنه  و فرار هم میکنه، اما یکدفعه به فکر فرو میره!

- نانا: به چی؟

- مرد: به این که چطور ممکنه یه پاش رو هنگام دویدن جای اون یکی بذاره!... (مطمئنم الان داری درباره اش فکر میکنی) ولی اون فکر نمیکنه و بی حرکت می ایسته، بمب منفجر میشه و ساختمون روی سرش خراب میشه و تا شونه زیر آوار می مونه و بعد از یکی دو روز می میره! اولین دفعه ای که فکر میکنه منجر به مرگش میشه!

- نانا: چرا داری این داستان رو برای من تعریف میکنی؟

- مرد: همینجوری... درست همون کاری که نویسنده ها می کنند؛ مثلا شخصی مثل افلاطون رو هنوز درست درکش نکردند، اون 250 سال پیش کتاب می نوشته و هنوز کسی دقیقا نفهمیده اون چی نوشته، به خاطر همینه که ما باید قدرت بیان به خودمون رو داشته باشیم  و باید اینطوری باشه.

- نانا: چرا باید اینطوری باشه؟ تا همیدیگه رو درک کنیم؟

- مرد: ما باید فکر کنیم و برای تفکر نیاز به کلمات داریم... وراه دیگه ای برای تفکر و ارتباط وجود نداره... باید حرف زد... زندگی یعنی همین!

- نانا: درست، اما این خیلی مشکله!... چرا باید یه نفر همیشه حرف بزنه؟ و دیگری حرف نزنه و ساکت باشه، هر چی بیشتر حرف بزنه  کمتر فایده داره! شاید... اما این چطور ممکنه، نمی دونم!

- مرد: من به این نتیجه رسیدم که بدون حرف زدن نمیشه زندگی کرد.

- نانا: ولی من می خوام بدون حرف زدن زندگی کنم!

- مرد: خب کار زیبائیه... مثل این میمونه که یه نفر رو بیشتر دوست داری، اما این امکانپذیر نیست!

- نانا: اما چرا؟ کلمات باید اونطوری که طرفت می خواد بیان بشه،آیا اونا به ما خیانت می کنند؟

- مرد: اما ما هم به اونا خیانت می کنیم! یه شخص باید استعداد بیان به خودش رو داشته باشه!

 

- نانا: به نظر من زندگی باید خیلی آسون باشه! نظریات تو درباره سه تفنگدار می تونه داستان خوبی بشه، اما این خیلی ترسناکه!

- مرد: درسته، اما این یه نشونه است، من معتقدم، یک شخص تنها وقتی می تونه حرف بزنه که برای یکبار زندگی رو انکار کنه، ارزش اون همینه!

- نانا: پس صحبت کردن کشنده است!

- مرد: صحبت در واقع احیای ارتباط در زندگیه. گفتار زندگی دیگری است، وقتی که شخص نمی تونه حرف بزنه، پس در گفتار و سخن زندگی میکنه، اون شخص باید از مرگ بدون حرف و سخن عبور کنه! شاید برات نامفهوم باشه ولی یه سری قوانین وجود داره که افراد رو از خوب سخن گفتن باز میداره، تا وقتی که شخص رو از زندگی تفکیک کنه...

- نانا: اما انسان نمی تونه با تفکیک زندگی به زندگی ادامه بده...

- مرد: انسان متوازنه... به همین خاطر میتونه یک لحظه ساکت باشه یا حرف بزنه، ما مانند آونگی بین این دو هستم که در واقع این همان حرکت زندگی است. هر کس به اوج زندگی برسه ما اون رو در افکار زندگی برتر می شماریم و با این فرض در طرف دیگه شخصی دیگه به پستیه زندگی میرسه!

- نانا: پس تفکر و صحبت هر دو یک چیز هستن؟

- مرد: بله، همون طور که افلاطون میگه: انسان نمی تونه فرق بین افکار و گفتار خودش رو تشخیص بده و همون لحظه که فکر میکنه، داره کلمات رو بیان میکنه!

- نانا: پس انسان باید حرف بزنه و دروغ بگه!

- مرد: دروغ هم بخشی از تفحص ماست.

- نانا: منظورم دروغ های معمولی نیست!

- مرد: مثل من... قول میدم فردا بیام ولی نمیام و چنین قصدی هم ندارم! می بینی اینا یه نوع اشتباهه... اما یه دروغ ماهرانه با اشتباه یه کم فرق میکنه... انسان میگرده و نمیتونه کلمه درست رو برای بیان پیدا کنه و به خاطر همین هم هست که تو نمی دونی چی بگی، در واقع می ترسی که بتونی کلمه درست رو برای گفته هات انتخاب کنی...

- نانا: انسان چطور می تونه مطمئن بشه که می تونه کلمه درست رو برای بیان انتخاب کنه؟

- مرد: انسان باید کار کنه... اون نیاز به تلاش داره، انسان باید حرف بزنه و راه خودش رو پیدا کنه... چیزی رو که باید بیان کنه بگه و کاری رو که باید بکنه انجام بده بدون هیچ مشکلی...

- نانا: اما اونا باید با عقیده ای درست این کار رو انجام بدن!... یه نفر بهم گفت توی همه چیز حقیقت وجود داره... حتی توی خطا و اشتباه.

- مرد: درسته... فرانسه اینو 17 قرن درک نکرد؛ فکر می کردند که انسان می تونه عاری از خطا باشه و اینکه انسان می تونه همیشه درست زندگی کنه، در حالی که این امکان نداره!... «کانت» فیلسوف آلمانی میگه: برای رسیدن به حقیقت باید از خطاهای خودمون بگذریم.

- نانا: نظرت درباره عشق چیه؟

- مرد: عشق یه نوع احساسه، که ناگهانی وارد بدن میشه و به حقیقت می پیونده و حقیقتش به زندگی جون میده. فیلسوف آلمانی میگه: در زندگی، انسان همواره با جبر و خطا زندگی میکنه و باید با اونها کنار بیاد.

- نانا: آیا عشق نباید تنها حقیقت باشه؟

- مرد: با این دیدگاه عشق همیشه یک حقیقت بوده؛ تا حالا کسی رو دیدی که در یک لحظه تنها یک چیز رو دوست داشته باشه... نه؛ وقتی 20 ساله میشی... چیزی نمی دونی، تنها چیزی که میدونی یک سری انتخاب های اختیاریه... عشق تو خالصانه نیست و برای اینکه بفهمی عاشق چی هستی نیاز به بلوغ کامل داری و این یعنی جستجو که حقیقت زندگیه... به همین خاطر عشق تنها راه حله!

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

ساقیا   آمدن  عید    مبارک    بادت

وان مواعید که کردی مرود از یادت

سال نو مبارک | 
Happy New Year

1-   سال 1388 نیز گذشت، روزهایی سپری شد که هر یک با خود خاطرات تلخ و شیرین به همراه داشتند؛ خاطرات تلخ به کنار، که اگر نباشند خاطرات شیرین معنایی ندارند؛ برای من، سالی که گذشت سال خوبی بود، پر از خاطرات شیرین و به مراتب تازه تر و پربارتر از سالیان قبل... تجربیات خوبی به دست آوردم ، در سینما ، در زنده گی شخصی ام، در این فضای مجازی، و در جاهای دیگر... اینجا وظیفه خود می دانم ، تشکر کنم از همه دوستانی که در این یک سال به من لطف داشتند و با حضورشان در وبلاگ "بی خوابی" به این مکان گرمی و صمیمیت بخشیدند، دوستی با همه شان افتخاری است ارزشمند ... و اما یک تشکر ویژه  از  یک  دوست  که امسال و در اوایل پاییز افتخار آشنایی با  او را داشتم، دوستی که رنگ تازه ای به زنده گی ام داد و به من امید داد... او که مهربان ترین است، چشمه شادی و نشاط است... سپاس برای  همه خوبی های تو و برای این که هستی... و اینک برویم به سراغ روزی نو که در آستانه نوروز هستیم، خانه دلمان را از غبار کدورت بروبیم، آینه ز نگار گرفته آن خانه را چنان پاک کنیم که اینبار نه تنها تصویر ظاهر که درونمایه انسانیمان را باز بتاباند... نوروز یادگار نیاکان نیک اندیش بر شما مبارک باد.

2-  "10 فیلم برتر سال 2009 به انتخاب وبلاگ بی خوابی"

1-  روبان سفید  «میشاییل هانکه» : فیلمساز اتریشی اینبار دست به کار بزرگی زد و بهترین اثرش تا به امروز را خلق کرد، دقت و ظرافت در ساخت این فیلم ستودنی ست و احتمالا این یکی از کاملترین فیلم های تاریخ سینما نیز هست.

2-  باریا «جوزپه تورناتوره» : فیلمساز محبوب ایتالیایی، خالق "سینما پارازیدو" یک بار دیگر ما را به مهمانی سینمای آشنا و دوست داشتنی اش برده!  «باریا» ترکیبی است از تمام فیلم های قبلی «تورناتوره» از زنده گی، عشق، سینما و...

3- راز چشمان آن ها «خوآن خوزه کامپانلا» : شاهکار است؛ اثری از سینمای آرژانتین،وقتی که فیلم را دیدم، می دانستم که حتما برنده اسکار بهترین فیلم خارجی زبان می شود، هر چند که برای من بهترین فیلم سال همان «روبان سفید» است؛ به هر حال دیدن این فیلم توصیه می شود که تجربه ای ست تازه...

4-  یک پیشگو «ژاک اودیار»: امسال مراسم اسکار  در بخش خارجی زبان  به مراتب برایم اهمیت بیشتری داشت، فیلم هایی که معرفی شدند آثار قابل تاملی بودند. یک پیشکو نیز یکی از این آثار خوب بود؛ صحنه پایانی فیلم در یادها می ماند.

5- آغوش های گسسته «پدرو آلمودوآر» : سینمای اسپانیا باید به وجود «آلمودوآر» افتخار کند! بعد از «لوئیس بونوئل» این بهترین سرمایه سینمای اسپانیاست؛ فیلمسازی که کارش را خوب بلد است، عاشق سینماست  و رفته رفته و فیلم به فیلم بهتر و بهتر می شود.

6- گنجه رنج «کاترین بیگلو»: چند جایزه اسکار را گرفت از جمله بهترین فیلم سال را؛ چند ماه پیش که فیلم را دیدم به فکرم هم نمی رسد که کارش به اسکار و گرفتن این همه جایزه بکشد! البته فیلم خوبی ست ، تصویر متفاوتی از جنگ را نشان می دهد؛

7- آواتر «جیمز کامرون» : هر چند سال یکبار پیدایش می شود و با خود یک شگفتی می آورد! هنوز هم دارد می فروشد!!!

8- حرام زاده های بی شرف «کوئنتین تارانتینو» : فیلم قابل قبولی ست از تارانتینو، اما معتقدم که بعد از مجموعه «بیل را بکش» از دوران خوب فیلمسازی اش فاصله گرفته... به هر حال تارانتینو است دیگر...

9- آقای فاکس شگفت انگیز «وس اندرسون» : پس از انیمیشن شاهکار «وال ای» این بهترین کاری ست که دیده ام! داستان یک روباه دوست داشتنی با صدای شنیدنی «جرج کلونی» و خانواده و دوستانش که در مقابل آدم ها می ایستند... این نخستین تجربه «وس اندرسون» فیلمساز مستقل ، در زمینه انیمیشن می باشد... شاهکار است.

10- محدوده کنترل «جیم جارموش» : بهترین تعریف از آخرین ساخته «جارموش» را «مجید اسلامی» در یادداشت اش درباره فیلم گفته: " قهرمان جارموش حالا دیگر هیچ نمی‌گوید و فقط نگاه می‌کند... و عملاً‌ ما را نیز برمی‌انگیزد که نگاه کنیم..."

+

تترو «فرانسیس فورد کاپولا» ، دشمن ملت «مایکل مان»، بالا «پیتر داکتر» ، استخوان های دوست داشتنی «پیتر جکسن»، مری و مکس «آدام الیوت»... 

3-  "یک خاطره سینمایی"

حتما می دانید که «کمرون کرو» کتابی دارد که حاصل گفتگوی او با «بیلی وایلدر» کبیر است! این کتاب چند سال پیش ترجمه و هم اکنون نیز چاپ مجدد شده، این گفتگو را اگر نخوانده اید از دست ندهید که خیلی شیرین و خواندنی ست، یادش بخیر کتاب را دوستی عزیز «آران جاودانی» به من هدیه داد؛ مدتی ست از این دوست بی خبرم که امیدوارم خوب و سلامت باشد... به تازه گی که دوباره به کتاب نگاهی می انداختم، گفتم  بد نیست که چند خط از این گفتگو را اینجا هم بیاورم که امیدوارم دوست داشته باشید.

- کمرون کرو: می گویند شما طنزتان را از آنجا گرفته اید که سعی می کردید، مادرتان را بخندانید. پدرتان را چطور؟

- بیلی وایلدر: پدرم آسان می خندید. پدرم طنز آدم های عادی را داشت، مثلا خودش لطیفه می ساخت. از دستشویی می آمد بیرون و من به او می گفتم «بابا یادت رفته دگمه هایت را ببندی» " آن روزها شلوارها دکمه داشت" به من نگاهی می کرد و می گفت: یادم نرفته . قانونی وجود دارد که تو از آن بی خبری پسرم، که می گوید؛ هر جا جنازه ای وجود دارد باید پنجره را باز گذاشت!

- کمرون کرو: حقیقت دارد که نام شما از "بوفالو بیل" گرفته شده؟

- بیلی وایلدر: نمی دانم. این را مادرم در شوخی های کوچک خانوادگی تعریف می کرد. مثل بوفالو بیل... من هم شدم بیلی و برادرم هم شد ویلی.

- کمرون کرو: مطالب فراوانی درباره سال های شصت نوشته شده و این که مفهوم این دهه چه بوده . شما در تمام دهه شصت با پشتکار مشغول کار بودید. سال های شصت برای شما چطور بود؟

- بیلی وایلدر: حتی متوجه نبودم که سال های شصت است!

«گفتگو با بیلی وایلدر» اثر «کمرون کرو» - نشر پنجره، ترجمه: گلی امامی.

4-  " یک موسیقی "

خب یک موسیقی لری با صدای "ایرج رحمانپور" خواننده محبوب لرستانی هم برای دانلود گذاشتم که امیدوارم خوشتان بیاید.

دریافت موسیقی


5-  "یک تصویر"

                                                  سلام آلفردو

                                                                                   
شاد باشید...
 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

پسر: بابا آدم های بد هم می تونن برن بهشت؟

پپینو: در عالم فرض نه! ولی بعضی از آدم ها که مردم فکر می کنن بد هستن، واقعا پیش خدا بد نیستن ... و بعضی ها که مردم فکر می کنن خوب هستن، واقعا پیش خدا خوب نیستن!

پسر: چطوری باید اینو فهمید؟

پپینو: این خیلی سخته...


باریا - جوزپه تورناتوره - 2009 سینمای ایتالیا

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
                                                      ما فقیریم ، اما شادیم

         
                                                                                                                          
8/12/1388

صداها را دریابید...

- در مقابل ما اونجا یه پرده بزرگه، خب حتما یادم رفته – پرژکتورها روشن اند! اینم یه خاطره است...

- تصاویر دیگه اونایی نیست که بودن، دیگه نمیشه بهشون اعتماد کرد... همه اینو میدونن، تو هم اینو میدونی؛ وقتی ما بزرگ می شدیم تصاویر داستان رو روایت می کردند و اونا رو بهمون نشون می دادند... حالا فقط اونا رو می فروشند، با نگاه ها معامله می کنند، اونا حتی نمی دونند چطوری چیزی رو نشون بدند...

- همه چی فراموش شده- تصاویر دارن دنیا رو می فروشند... اونم با تخفیف بزرگ!

- میدونی من اومدم لیسبون تا فیلم لیسبون رو بسازم، فکر کردم می تونم لجن رو از بین ببرم! ما راجع بهش حرف زدیم یادته؟

- می خواستم سیاه و سفید و با دوربین قدیمی فیلمبرداری کنم...

- مثل باستر کیتن و مردی با دوربین فیلمبرداری!

- خیابونارو زیرپا بذارم...

- تنها ... مردی با دوربین فیلمبرداری!

- زنده باد ژیگا ورتوف!

- تظاهر به اینکه تاریخ سینما بوجود نیومده و من می تونم از صفر شروع کنم...

- اونم صد سال بعد...

 

داستان لیسبون/ویم وندرس، 1994

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

نگاهي به فيلم «حماسه کيبل هوگ» به بهانه سالروز تولد «سام پکين پا»

حسن نيازي
تهران امروز

«سام پکين پا» خالق آثاري همچون «بر دشت رفيع بتاز» 1962، «سرگرد دندي» 1965، «اين گروه خشن» 1969، «سگ‌هاي پوشالي»1971، «اين فرار مرگبار» 1972، «جونير بانر»1972، «سر آلفردو گارسيا را برايم بياور»1974 و «صليب آهنين» 1977 ، است .او در سال 1970، پس از ساخت کامل‌ترين اثرش يعني «اين گروه خشن» بلافاصله به سراغ فيلم ديگري رفت به نام «حماسه کيبل هوگ». اگر فيلم‌هاي «پکين پا» را آثاري سرشار از خشونت بدانيم، «حماسه کيبل هوگ» را بايد آرام‌ترين، مهربان‌ترين و عاشقانه‌ترين فيلم او به‌حساب بياوريم؛ يک کمدي غم‌انگيز متفاوت و دلتنگ‌کننده و شعري عاشقانه درباره غرب قديم. در فيلم «حماسه کيبل هوگ» چندان خبري از آن حال‌و‌هواي آشناي پکين پا، آن خشونت‌هاي هميشگي و اسلوموشن‌هاي منحصربه‌فرد نيست اما با تماشاي فيلم پي خواهيم برد که با اثري کاملا پکين‌پايي روبه‌رو هستيم که اين بار با اضافه شدن يک شوخ‌طبعي تراژيک و يک طنز يگانه، با اثري دوست‌داشتني آشنا مي‌شويم. داستان فيلم درباره مردي است به نام «کيبل هوگ» با بازي «جيسون روباردز جونيور» که به مانند بسياري از شخصيت‌هاي آثار «پکين پا» تنها با دردي دروني و متعلق به گذشته هستند، مرداني که دوران‌شان به سرآمده و جايي براي خود در دوران جديد نمي‌بينند؛ «کيبل هوگ» آدم ساده‌اي به نظر مي‌رسد که سعي دارد يک زندگي آرام، باشرافت و به دور از قانون شکني را بگذراند. در ابتداي فيلم او را مي‌بينيم که مورد هجوم دو مرد فرصت‌طلب به نام‌هاي «بوون و تاگارت» با بازي «استراترن مارتين و ال کيو جونيور» همان همراه هميشگي پکين پا، قرار مي‌گيرد؛ آنها «کيبل هوگ» را تنها و بدون آب و غذا در بيابان رها مي‌کنند و پا به فرار مي‌گذارند. «کيبل هوگ» تشنه و سرگردان در بيابان به دنبال راه نجاتي به راه مي‌افتد و به نظر مي‌رسد که کارش تمام شده اما فقط يک چيز مي‌تواند او را نجات دهد، يک معجزه! و اينجاست که چشمه آبي جلوي چشمان «کيبل هوگ» فوران مي‌کند و جان تازه‌اي به او مي‌دهد؛ سپس درمي‌يابد که در نزديکي چشمه، دليجان‌هايي عبور مي‌کنند که مسافران را جابه‌جا مي‌کنند. از همين‌رو «کيبل هوگ» تصميم مي‌گيرد که آنجا را به محلي براي کسب درآمد تبديل کند، در کنار چشمه خانه‌اي محقر مي‌سازد و با آدم‌هاي زيادي آشنا مي‌شود، يکي از اين آدم‌ها، کشيشي است به نام «جاشوا» با بازي «ديويد وارنر» که دوستي بين آنها شکل مي‌گيرد؛ «کشيش»، «هوگ» را به شهر مي‌فرستد تا چشمه‌اي را که پيدا کرده به نام خودش ثبت کند و آنجاست که «هوگ» با يک زن خياباني به نام «هاليدي» با بازي «استلا استيونز» آشنا مي‌شود و البته عاشق‌اش مي‌شود و در واقع همين دوستي و رابطه بين «هوگ و هاليدي» است که فيلم را به يک اثر عاشقانه تبديل مي‌کند. رابطه يک مرد و زن، شايد در هيچ اثري از «پکين پا» به خوبي و زيبايي «حماسه کيبل هوگ» صورت نگرفته است؛ در اينجا اين رابطه مثبت است و زن نقش کليدي در فيلم دارد و به مانند ديگر آثار پکين پا فرعي، کليشه‌اي و حقيرانه نيست. «هاليدي» در «حماسه...» اميدي است براي مردي خسته و تنها. وقتي هاليدي براي اولين‌بار به خانه «هوگ» مي‌آيد، کيبل جان تازه‌اي مي‌گيرد و «هاليدي» نه‌تنها به «هوگ» و خانه‌اش بلکه به آن بيابان اطرافش نيز گرما مي‌بخشد.
«کيبل هوگ» شخصيت جالب و بامزه‌اي است. رفتار و حرکاتش در بسياري از صحنه‌هاي فيلم تماشايي است؛ در اولين برخوردش با «هاليدي» و طرز نگاه‌هايش به او، نحوه غذا دادن به مشتري‌هايش و آن نوع چيدن وسايل روي ميز غذا (بشقاب‌هايي که روي ميز ميخ شده‌اند) و شست‌وشو آنها يا برخورد ناگهاني پاي او به طناب يک چادر و باز شدن طناب و چادري که روي جمعيت مي‌افتد و سپس صداي اعتراض آنها که طنزي شنيدني است بسيار جالب است يا در صحنه‌هايي که «هوگ» با صاحبان بانک شهر جر و بحث مي‌کند و نوع تقاضايش در قبال وامي که مي‌خواهد بگيرد از بهترين موقعيت‌هاي فيلم است که به خاطر بازي بسيار عالي «روباردز جونيور» شکل مي‌گيرد. در فيلم شخصيت ديگري هست که بسيار به چشم مي‌خورد، کشيش «جاشوا» شخصيتي آميخته به طنز است؛ در ابتدا او را در هيبت يک کشيش مي‌بينيم که به نظر نمي‌رسد شارلاتان و فريبکار باشد اما رفته رفته در طول فيلم چهره اصلي خودش را آشکار مي‌سازد؛ او براي بيننده فيلم بدون شک به يکي از شخصيت‌هاي محبوب تبديل مي‌شود. زوج «هوگ و جاشوا» در کنار هم بسيار خوب از کار درآمده و در فيلم با خودشان شادي مي‌آورند، در صحنه‌اي از فيلم، آنها سعي دارند يک خرگوش را به دام بيندازند و وقتي خرگوش در دستان «هوگ» به زمين مي‌افتد و پا به فرار مي‌گذارد واکنش آنها بسيار ديدني است.
همانطور که گفته شد از خشونت‌هاي معمول و آشناي «پکين پا» چندان خبري نيست و فقط در دو صحنه يکي در ابتداي فيلم که «هوگ» براي دفاع از خود به مردي که قصد ندارد در ازاي آبي که از چشمه خورده است، پولي بدهد شليک مي‌کند و دومي در جايي که او با «بوون و تاگارت» دوباره روبه‌رو مي‌شود و «هوگ» از آنها انتقام مي‌گيرد البته «هوگ» يکي از آن دو را به دليل اينکه آدمي ضعيف‌تر است، رها مي‌کند تا از املاکش مراقبت کند. از ديگر عناصر آشناي «پکين پا» حضور بچه‌ها در آثار اوست؛ در بيشتر اين آثار، بچه‌ها شاهد مرگ و خشونت هستند
«به فصل آغازين اين گروه خشن نگاه کنيد» اما در «حماسه کيبل هوگ» اين‌بار بچه‌ها به شخصيت اصلي داستان «هوگ» مي‌خندند و ما شاهد خنده‌هاي آنها هستيم؛ در صحنه‌اي از فيلم «هوگ» با حالتي تحقيرآميز و مسخره، توسط صاحبان بانک بيرون انداخته مي‌شود و بچه‌هايي که شاهد ماجرا هستند به دنبالش راه مي‌افتند و مي‌خندند.
پايان فيلم نيز به مانند فيلم قبلي «پکين پا»، «اين گروه خشن» يا فيلم‌هايي که به نوعي پايان يک عصر را نويد مي‌دهند، جالب است و البته در اين يکي به شکلي متفاوت؛ «هوگ» توسط يک اتومبيل که «هاليدي» در بازگشت از سفر با خودش مي‌آورد، زير گرفته مي‌شود و مي‌ميرد. مرگ «هوگ» بسيار ناگهاني اتفاق مي‌افتد. در واقع او اولين‌بار است که اتومبيل مي‌بيند و اتومبيل در اينجا که نشاني از تمدن است و گويي که «هوگ»، «مردي از دوران قديم» با آمدن تمدن «اتومبيل» ديگر جايي در دوران جديد ندارد و تسليم مي‌شود.
يکي از ويژگي‌هاي فيلم، موسيقي آن است؛ «پکين پا» با همکاري سازنده موسيقي «جري گلد اسميت» براي هر يک از شخصيت‌هاي فيلم يک آواز و تم موسيقي دارد؛ براي «کيبل هوگ»، آواز «فردا آوازي است که مي‌خوانم» يا براي «هاليدي»، آواز عاشقانه «صبح پروانه». از همين‌رو، اين يکي از نمونه‌هاي درخشان «پکين‌پا» در زمينه موسيقي نيز هست.
هم‌اکنون 26 سال از زمان مرگ «سام پکين پا» مي‌گذرد؛ در کارنامه سينمايي او 14 فيلم ديده مي‌شود؛ آثار او هنوز تماشايي و تاثيرگذارند، نام «پکين پا» اگر براي فقط يک فيلم هم که شده يعني شاهکارش «اين گروه خشن» در تاريخ سينما ثبت شده است. او عاشق سينما بود و همانطور که خودش گفته در زندگي‌اش کاري غير از فيلمسازي نمي‌توانست انجام دهد. عمر «پکين پا» به مانند اواخر دوران فيلمسازي‌اش رو به زوال رفت؛ فيلم‌هاي آخر پکين پا، آثاري در حد و اندازه او نبودند، او حتي در آن دوران به دستيار کارگرداني هم روي آورد. شايد «پکين پا» نيز به مانند برخي از فيلمسازان بزرگ همچون «اورسن ولز»، قرباني صنعت سينما شد.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
  "روبان سفید" تازه ترین اثر "میشاییل هانکه" از بهترین فیلم های امسال و دهه اخیر است. شنبه همین هفته که گذشت - ۱/۱۲/۸۸ - به همراه دوست عزیز حسین گودرزی پرونده ای برای این فیلم تهیه دیدیم که در روزنامه تهران امروز منتشر شد.

http://www.tehrooz.com/1388/12/1/TehranEmrooz/274/Page/14/

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 


- من شبیه آل پاچینو نیستم!

- ولی میتونم مثل اون باشم... آل پاچینو

- آره... آل پاچینو... آل پاچینو... پاچینو... پاچینو...

"جان تراولتا" در "تب شنبه شب" - 1977

18-11-1388                                                   
یک تصویر: جک لمون

1925-2001       


11-11-1388

                                                    یک تصویر: جان فورد                                                                        

امروز، سالروز تولد «جان فورد» کبیر است؛ فیلمسازی  که جایگاه مهم و ارزشمندی در تاریخ سینما دارد و بسیار قابل احترام است و از او به عنوان بزرگترین کارگردان تاریخ سینما یاد می کنند.  سینمای جان فورد، آن شاعرانه گی و زیبایی تصاویر، آن تمدن برخواسته از دل سرزمینی وحشی،آن عشق به سرزمین و خانواده،آن واقعگرایی های اجتماعی، آن پاکی و معصومیت و انسانیت، آن شوخ طبعی شیرین، آن آسمان آبی و ابرهای  منحصر بفرد، آن سایه های سیاه و  نورهای آفتابی سفید و آن سرشت و طبیعت شخصیت های فورد، در فیلم هایی سرشار از زنده گی و واقعیت های زنده گی، خاطره انگیز و به یاد ماندنی است. درست است که «فورد» زنده نیست، اما آثارش هنوز زنده هستند.

بدون شک «جان فورد» پدر سینمای وسترن است و در واقع او بود که وسترن را به یک ژانر مستقل سینمایی تبدیل کرد. احتمالا اگر فیلمسازی مانند «فورد» نبود و آن وسترن های اصیل و باشکوه را خلق نمی کرد، شاید سینمای وسترن از همان اوایل دهه 1960 دیگر تمام شده بود. تاثیر او بر فیلمسازان نسل بعد از خود یعنی «سام پکین پا»، «سرجیولئونه»، «دان سیگل» و بعدها «کلینت ایست وود» و حتی «کوین کاستنر» به وضوح دیده می شود.

«جان فورد» کارنامه سینمایی پرباری دارد؛ بیش از صدفیلم در این کارنامه دیده می شود که نیمی از آن در دوران سینمای صامت و نیمی دیگر در دوران سینمای ناطق ساخته شدند، از این رو پرداختن به سینمای «جان فورد» کاری بس دشوار است، اما از جهتی دیگر موضوعی بسیار جذاب، پر از هیجان  و خاطره انگیز و تمام نشدنی است. سینمای «جان فورد» سینمایی عمیق است، اقیانوس است، و چقدر به این گفته «جیمزاستوارت» نزدیک است که می گوید: «هر چه را که شنیده اید، هر چه را که در تمام عمرتان شنیده اید، بگیرید و صد برابر کنید، با این حال هم تصویر «جان فورد» به دستتان نخواهد آمد».

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
   
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

دلیل این بود: در واقع همه چیز از آن دویدن ها بر روی سنگ فرش های خیابان شروع شد!

فیلم «از نفس افتاده» «a bout de suffle» به سال 1960، نخستین اثر بلند سینمایی «ژان لوک گدار» «Jean-Loc Godard»فیلمساز و منتقد مشهور فرانسوی است. «گدار» این فیلم را بر اساس طرحی چند خطی از «فرانسوا تروفو» و با همیاری «کلود شابرول» که راهنمای هنری فیلم نیز بود، موفق به ساختن آن شد. در حقیقت فیلم «ازنفس افتاده» حاصل مشترک چند تن از منتقدان مشهور سینمای فرانسه بود که برای مجله معروف سینمایی "کایه دو سینما" «cahiers du cinema» قلم می زدند: آندره بازن، ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو، اریک رومر،ژاک ریوت،آلن رنه،ژاک دمی،کلود شابرول و... این منتقدان بانی جنبشی در سینمای فرانسه بودند که به «موج نوی سینمای فرانسه» لقب گردید. آنان با ناراضی بودن از آثار بعضا«ادبی» که در فرانسه ساخته می شد و با بی روح خواندن آنها، به ستایش از فیلم ها و فیلمسازانی برخاستند که تا آن زمان توجه چندانی به آنها نمی شد؛ در اصل این منتقدان معتقد بودند، که در یک اثر سینمایی، جدای از هرچیز، این کارگردان است که حرف اول را می زند و به معنای واقعی سازنده فیلم است. از کارگردانانی که مورد حمایت «موج نوی سینمای فرانسه» قرار گرفتند، می توان به «آلفرد هیچکاک»،«جان فورد»،«هاوارد هاکس»، «اورسن ولز»،«نیکلاس ری»، «ژان رنوار» و... اشاره کرد. در اواخر دهه 1950، برخی از این منتقدان برای اینکه افکار و نظریه های خود را منعکس کنند پا به عرصه فیلمسازی نهادند: کلود شابرول با فیلم «سرژ زیبا»، فرانسوا تروفو با فیلم «چهارصد ضربه» و ژان لوگ گدار با فیلم «از نفس افتاده» از پیشگامان برجسته موج نوی سینمای فرانسه محسوب می شوند. البته «گدار» نقش مهمتری از دیگر دوستانش داشت و توانست با همان نخستین فیلم اش قواعد و مشخصه های «موج نو» را به بهترین شکل به تصویر بکشد.

«از نفس افتاده» از آثار مهم موج نوی سینما فرانسه و از بهترین فیلم های «گدار» اکنون پس از گذشت چند دهه از زمان ساخت اش، هنوز اثری تروتازه،صمیمی و در عین حال رمانتیک است. «گدار» در همین نخستین فیلم اش، نشان می دهد که فیلمسازی غیرمتعارف است؛ قاعده شکن، غیرقابل پیش بینی، هرج و مرج طلب،تاثیرگذار و با تفکرات ی مدرن و البته با حس سرزنده گی و عشق به سینما. موج نو، گدار، و از نفس افتاده، آنقدر تاثیر گذار بود که «فرانسوا تروفو» در ستایش اش اینگونه می گوید: سینمای قبل از گدار و سینمای بعد از گدار. «از نفس افتاده» به دلیل شیوه کار غیر متعارف گدار، حال و فضایی مفرح و سرگرم کننده دارد؛ از فیلمنامه ای که بر اساس طرحی چند خطی سرهم شده بود و دیالوگ هایی که بعضا توسط کارگردان خوانده شده بود، از شخصیت های جذاب و دوست داشتنی، از ظاهر بی قید و بند فیلم که به منبع انرژی و سرزنده گی تبدیل می شود، از فیلمبرداری در کوچه و خیابان های پاریس، در حالی که از نورپردازی چندان خبری نیست، و حتی از حضور «ژان پیر ملویل کبیر» در فیلم به عنوان یک نویسنده و حضور کوتاه شخص «گدار» در فیلم. به نظر می رسد این اثری است که به سرعت ساخته و پرداخته شده است، این یک فیلم زنده است. داستان فیلم «از نفس افتاده» درباره مرد جوانی است «میشل پوآکار» با بازی «ژان پل بلموندو» (بی کار،سرکش و بی قرار) علاقه مند به شخصیت سینمایی همفری بوگارت؛ روزی در شهر مارسی، اتوموبیلی را به سرقت می برد و با اسلحه ای که در اتوموبیل می یابد، به طرف پلیس ی شلیک می کند و او را می کشد. میشل به پاریس می رود و در آنجا دختری به نام «پاتریشا فرانچی» با بازی «جین سیبرگ» را می بیند. پاتریشا، دختری اهل آمریکاست که در شانزلزه لیزه روزنامه می فروشد؛ آنها مدتی را با هم در شهر پاریس می گذرانند و در حالی که قرار است با هم به ایتالیا بروند، میشل توسط پاتریشا به پلیس لو داده می شود و در نهایت مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و کشته می شود.

در حالیکه فیلم به نظر می رسد با قالب های تجاری و فیلمسازی استودیویی مخالف است، به طور مکرر با جنبه هایی از سینمای آمریکا بازی می کند و به آنها رجوع می کند. در اوایل فیلم «میشل» قهرمان فیلم، را می بینیم که در کنار یک پوستر سینمایی ایستاده  و عکس قهرمان اش را تحسین می کند؛ پلیس در طول فیلم در تعقیب میشل، شبیه به سایه های رنگ و رو رفته ای از گونه های قدیمی تر فیلم های آمریکایی است، آنها زیاد «غر» می زنند و تا حدودی حالت طنز دارند. در فیلم صحنه هایی وجو دارد که در عین حال، شبیه به صحنه های فیلم های آمریکایی است، در صحنه ای از فیلم ،«پاتریشا» ، «میشل» را از داخل یک پوستر لوله شده نگاه می کند، دوربین از لوله پوستر زوم می کند، سپس با یک «کات» به صحنه ای می رویم که «میشل» و «پاتریشا» یکدیگر را در آغوش گرفته اند؛ این تقلید از صحنه ای مشابه از فیلم «چهل تفنگ» 1957، ساخته «ساموئل فولر» است که «گدار» آن را به شکلی تماشایی به تصویر می کشد. در فیلم شوخی ها و لحظات کمیکی نیز وجود دارد که گاه با تغیراتی ناگهانی در داخل و میان سکانس ها، به لحظات جدی تبدیل می شوند؛ در این مورد آغاز فیلم مثال خوبی است: میشل یه مونولوگ «تک گویی» پر طمطراق را ارائه می کند (میشل به سمت دوربین نگاه می کند و این دیالوگ ها را می گوید: می دونید من فرانسه رو خیلی دوست دارم... اگه شما دریا رو دوست ندارید، اگه کوهستان رو دوست ندارید، اگه دشت و دمن رو دوست ندارید... آدم بی ذوقی هستید!) و در حالیکه در یک جاده روستایی در فرانسه مشغول رانندگی است، او سرعت می گیرد و یک پلیس او را تعقیب می کند، میشل از جاده خارج می شود و هنگامی که در حین تعقیب است به پلیس شلیک می کند. قتل تصادفی است و انگیزه و معنی ندارد، شبیه به یک نسخه کمدی است که ناگهان به یک درام جنایی تبدیل می شود که در آن شخصیت ها با استرس و تنش همراه هستند و اغلب به عنوان افرادی بی رحم و روان پریش تبدیل می شوند... فیلم «از نفس افتاده» از طریق یک روش، «راه» طولانی را به سمت تضعیف ساختار منسجم و مکانیزم توصیفی مرتبط با ساختار روایی غالب حرکت می کند و این در حالی است که فیلم از سنت های روایی در کل فاصله نمی گیرد.  ساختار دیداری داستان فیلم، حتی با شدت بیشتری در برابر سبک سنتی فیلم ها عمل می کند و به طرزی روشمند از اصول و قوانین زیبایی شناسی تعریف شده توسط ویرایش مداوم فاصله می گیرد، در حالی که به طور متناوب بر توالی های طولانی مدت تکیه می کند؛ و همینطور بر برش های ناگهانی (که اغلب با دوربین های روی دست گرفته شده اند). افسارگسیختگی تقریبا بی قید استفاده از دوربینی در سبک «موج نو» به شکل خاصی وجود دارد: استفاده روشمند از برش های ناگهانی و نمایش های بی سروته و مکالمات تکراری و اصولی، استفاده از نورهای غیرمتمرکز و کنتراست متوسط ، روش های مدرن در مقابل سنت های قراردای، نمایش بافت شهری، اجتماعی و فرهنگی... به نظر می رسد که اغلب، سکانس ها در فیلم برای نمایش آنچه که می تواند توسط دوربین به نمایش گذاشته می شود به کار می رود تا اینکه داستان را در یک قالب منسجم پیش ببرد.

کاراکتر «میشل» (ژان پل بلموندو) به خاطر نوع رفتارش، نمونه ای از یک قهرمان بیگانه با «خود یا محیط» و معتقد به اصالت وجودی است که اغلب در فیلم های «موج نو» دیده می شود و همچنین کاراکتر«میشل» به نوعی تقلید از کاراکترهای فیلم های گنگستری گذشته است. کاراکتر بازیگر زن «پاتریشا» (جین سیبرگ) بازیگر آمریکایی  برخاسته از روش های بازیگری از نوع آمریکایی در این فیلم با روش های غیرقراردادی و بداهه پردازانه «گدار» خو می گیرد و حاصل اش ،کاراکتری متفاوت از «جین سیبرگ» بوجود می آورد که بسیار جذاب و دوست داشتنی است.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

این مطلبی ست درباره سینمای "سرجیولئونه". یک فیلمساز صاحب سبک «به لحاظ فرم آثار» که جایگاهش در سینما از مقام والایی برخوردار است، و اینک پس از گذشت 20 سال از زمان مرگش هنوز، تاثیرگذار است. سرتاسر زنده گی لئونه سرشار از سینما ست... و  این مطلب ابتدا قرار بود فقط نگاهی باشد  به آثار مهم لئونه، اما به دلیل اهمیت  و ویژگی های دوران قبل از فیلمسازی حرفه ای اش، بهتر دانستم که نگاهی داشته باشم به هر دو دوران زنده گی او، دوران اوج فیلمسازی و دوران قبل از آن.

«به بهانه سالروز تولد تهيه‌كننده، فيلمنامه‌نويس و فيلمساز ايتاليايي»

حسن نيازي
منبع: تهران امروز

سرجیولئونه، در سال 1929 در شهر «رم» به دنیا آمد. او بزرگ شده در یک خانواده هنرمند بود؛ پدر لئونه «وینچستو لئونه» که بعدها به «روبرتو روبرتی» تغییر نام داد، بازیگر تئاتر و از فیلمسازان دوران سینمای صامت بود، پدر لئونه   اولین وسترن سینمای ایتالیا را ساخت و علاوه بر این، رئیس انجمن کارگردان های ایتالیا نیز بود. مادر لئونه نیز در بسیاری از فیلم های پدرش بازیگر اصلی بود. نخستین فعالیت هنری لئونه در سن 19 سالگی شکل گرفت، او تحت تاثیر دوستان و آدم های اطرافش در محله ای که در آن زنده گی می کرد، فیلمنامه ای نوشت تحت عنوان «خیابان گلوریوزو» که مجموعه ای بود از رفاقت ها، شیطنت ها و زنده گی آنها؛ لئونه بعدها پس از تماشای فیلم «ولگردها» اثر «فدریکو فلینی» این فیلمنامه را به فراموشی سپرد. لئونه، کارش را در سینما با یکی از فیلم های پدرش، «دیوانه سان مارتینز» به عنوان دستیار کارگردان آغاز کرد و سپس در ادامه کار در بسیاری از فیلم های پدرخوانده خود «ماریو کامرینی» و فیلمسازان دیگری همچون «کارمینه کالونه»، «لویچی کومنچینی» و «ماریو بونارد» دستیار کارگردان بود. اما مهمترین اتفاقی که برای لئونه رخ داد، آشنایی اش با «ویتوریو دسیکا» کارگردان بزرگ ایتالیایی بود؛ و اینچنین بخت با سرجیو لئونه یار بود تا در یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینما «دزد دوچرخه» علاوه بر دستیار کارگردانی، در نقش یک کشیش نیز در فیلم بازی کند. همکاری اش با «دسیکا» تجربه گران بهایی بود ، زنده گی لئونه در این زمان دیگر کاملا وقف سینما شده بود، او اینک بهترین دستیار کارگردان سینمای ایتالیا بود. از این رو توجه بسیاری از کارگردان های بزرگ سینما نیز به لئونه جلب شد، همکاری مهم بعدی اش  با فیلمساز خوب دیگری به نام «رابرت وایز» در فیلم «هلن تروآ»، دستیار کارگردانی برای «اورسن ولز» و «رائول والش»، همکاری با «فرد زینه مان» در فیلم «داستان راهبه» و سپس در یکی از بهترین و  مهمترین کارهایش با «ویلیام وایلر» کبیر در فیلم عظیم و باشکوه «بن هور» همکاری کرد. کار با «وایلر» تجربه بسیار ارزنده ای برای لئونه بود، او حالا آنقدر مورد اطمینان بود که «وایلر» فصل مسابقه ارابه رانی را که یکی از به یادماندنی ترین فصل های فیلم «بن هور» است ،به لئونه سپرد! او دیگر نام شناخته شده ای در سینمای ایتالیا بود، لئونه در ادامه کار به فیلمنامه نویسی نیز روی آورد و برای «میکل آنجلو آنتونیونی» فیلمنامه «زیر نشان رُم» را نوشت و سپس فیلمنامه «آخرین روزهای پمپی» را برای «ماریو بونارد» نوشت و حتی نیمی از فیلم را هم خودش کارگردانی کرد. «آخرین روزهای...» یک فیلم تاریخی بود و چون لئونه در ساخت این فیلم نقش بسزایی داشت  از طرف تهیه کننده ها پیشنهاد کارگردانی یک فیلم تاریخی را پذیرفت، نام فیلم «مجسمه غول پیکر رودز» بود؛ یک اثر تاریخی گلادیاتوری که با هزینه ای اندک ساخته شد، فیلم درباره ظهور یک مجسمه غول پیکر است که در بندر رودز بنا می شود، حاکم شهر قصد همکاری با دشمنان را دارد، چند برادر یونانی از قصد حاکم باخبر می شوند و در پی آن فاجعه ای صورت می گیرد. «مجسمه...» نخستین فیلم لئونه در مقام کارگردانی بود، فیلمی کمتر دیده شده که به رغم ضعف هایی که بیشتر در هزینه اندک آن به چشم می خورد، هنوز هم باشکوه و تماشایی است و گذشته از این،فیلم نزد منتقدان نمره قبولی گرفت و فروش بسیار خوبی هم کرد. پس از آن در یک فیلم تاریخی دیگر به نام «سودوم و عموره» با کارگردان معتبری به نام «رابرت آلدریچ» همکاری کرد، فیلم محصول مشترکی بود که البته جزء آثار لئونه محسوب نمی شود، تمام صحنه های جنگی فیلم را لئونه کارگردانی کرد. «سودوم و ...» فیلمی بود که فقط برای پول ساخته شد، نتیجه کار یک شکست واقعی بود، فیلمی ضعیف با داستانی جعلی و در کل ناامید کننده. پس از همکاری با «آلدریچ» لئونه تا سال 1964 فیلمی نساخت. در این دوران وضعیت سینمای ایتالیا بحرانی بود. از یک طرف ساخت فیلم های وسترن در ایتالیا و دیگر کشورهای اروپایی رواج پیدا کرده بود. اما در ایتالیا این فیلم های وسترن در کل بی سروته بودند و توفیقی نداشتند، آنها به «وسترن اسپاگتی» معروف بودند، فیلم هایی به زبان ایتالیایی و با بودجه کم و به دور از قواعد کلاسیک، هجوآمیز و پر از خشونت مفرط؛ این روند فیلمسازی ادامه داشت تا این که در سال 1964، لئونه تصمیم به ساخت فیلمی وسترن گرفت. نام این فیلم «به خاطر یک مشت دلار» بود و در واقع  لئونه آن را پس از تماشای فیلمی از «آکیرا کوروساوا» که «یوجیمبو» نام داشت، کارگردانی کرد. طرح داستانی فیلم جالب است: کابویی تنها و غریبه «با پانچویی بر دوش، کلاهی بر سر، با ته ریش، سیگار برگ بر دهان، صدایی سرد و یکنواخت، با رفتاری مشکوک و به همه چیز بدگمان» وارد شهری می شود، در شهر میان دو گروه جنگی براه است- کابوی غریبه با هر دو گروه ارتباط برقرار می کند و سپس آنها را نابود می کند. فیلم در همان سال به نمایش درآمد و ابتدا در ایتالیا و بعد در اروپا و سپس در دیگر نقاط جهان، مورد استقبال قرار گرفت و با موفقیت چشمگیری روبرو شد، با این فیلم، لئونه به عنوان یک فیلمساز مطرح شناخته شده بود و مهمتر از همه توانست به وسترن های ایتالیایی شاخ و برگی بدهد و این نوع فیلم ها را به عنوان یک ژانر فرعی و خاص وسترن «اسپاگتی» تثبیت کند؛ از طرفی دیگر بازیگر اصلی فیلم «به خاطر...» یعنی «کلینت ایست وود» را به یک ستاره بین المللی تبدیل کرد، همانطور که «کوروساوا» بازیگرش «توشیرو میفونه» را در «یوجیمبو» به یک ستاره بین المللی تبدیل کرد. همینطور فیلم باعث آشنایی لئونه با «انیو موریکونه» شد که او را نیز به یک ستاره تبدیل کرد و از آن به بعد دوست و همکار همیشگی لئونه در تمام آثارش شد. پس از این فیلم، لئونه که اینک خودش نیز به یک ستاره تبدیل شده بود و مردم به خاطر نام اش به سینما می رفتند، دست به کار فیلم دیگری شد. «به خاطر چند دلار بیشتر» در سال 1965، با بازی «کلینت ایست وود»، «لی وان کلیفت» و «جیان ماریا ولونته» ساخته شد. این فیلم درباره دوجایزه بگیر بود که در قلمرو یک یاغی رقابت می کردند؛ این فیلم وسترن نیز با موفقیت های بسیاری روبرو شد و جایگاه لئونه را بیش از پیش بهتر کرد. سپس لئونه در سال 1966، شاهکاری ساخت به نام «خوب بد زشت» که داستان آن در زمان جنگ های انفصال می گذشت و به برخورد یک جایزه بگیر، یک راهزن مکزیکی و یک آدم کش حرفه ای می پرداخت، آنها برای به دست آوردن یک گنج بادآورده تا پای مرگ با هم می جنگند، این بار «ایلای والاک» در کنار «ایست وود» و «لی وان کلیفت» حضور یافت. این فیلم نیز به مانند دو فیلم قبلی و بیشتر از آنها به موفقیت دست یافت و در سرتاسر دنیا با استقبال روبرو شد. لئونه در طول سه سال و با سه فیلم جان تازه ای به کالبد رو به احتضار وسترن دمید؛ او با استفاده از روشی متهورانه، جدید و شخصی و با به وجود آوردن قهرمان جدیدی در فهرست قهرمانان وسترن و با پشت پا زدن به سنت های متعارف سینمای وسترن، به موفقیت های بزرگی دست یافت. سپس لئونه پس از به اتمام رساندن سه گانه اش و با بهره گیری از تجربیات ی که از کارگردانی آنها کسب کرده بود به سراغ وسترن دیگری رفت که آن را در سال 1968 ساخت؛ این فیلم «روزی روزگاری در غرب» نام داشت. او در این فیلم به اوج کار فیلمسازی و کمال بصری اش رسید، لئونه در این وسترن حماسی و عظیم با استفاده از دو فیلمنامه نویس و فیلمساز مطرح «داریو آرجنتو» و «برنادو برتولوچی» فیلمنامه را نوشت و  از بازیگران بزرگی همچون «هنری فاندا»، «جیسون روباردز جونیور» «کلودیا کاردیناله» و «چارلز برانسون» بهره برد. فیلم همانطور که از نام اش پیداست درباره دنیای غرب است، این که چگونه تمدن و قانون «دنیای جدید» جای سنت های قدیم را می گیرد، و قهرمانان قدیم «سینمای وسترن» دیگر جایی در «دنیای جدید» ندارند؛ همانطور که در پایان فیلم نیز به وضوح پیداست، بازیگر زن «کاردیناله» به عنوان یک فرد موثر و سازنده در دنیای جدید باقی می ماند و همچنین عبور خط آهن در آن منطقه به نوعی ورود تمدن را نوید می دهد. و ناگفته نماند که یکی از امتیازهای مهم فیلم، موسیقی جاودانه «انیو موریکونه» است، و بیخود نبود که لئونه درباره موریکونه اینگونه گفت: «نقش موریکونه در فیلم های من بسیار مهم است، او تنها آهنگساز من نیست، فیلمنامه نویس من نیز هست.»

پس از «روزی روزگاری درغرب» لئونه تا 4 سال بعد فیلمی را کارگردانی نکرد تا در سال 1972 دست به کار ساخت فیلمی شد به نام «سرت را بدزد احمق»؛ این فیلمی با شرکت «راد استایگر» و «جیمز کابرن» در نقش های اصلی که قرار بود ابتدا  آن را «پیتر باگدانوویچ» و «سام پکین پا» بسازند و لئونه فقط تهیه کننده فیلم باشد؛ اما در پایان خودش کارگردانی را به عهده گرفت. طرح داستان ایده خود لئونه بود و فیلمنامه را نیز خودش به همراه دو فیلمنامه نویس «سرجیو دوناتی» و «لوچانو وینچستونی» نوشت. موضوع فیلم درباره دو انقلاب است، یکی در مکزیک و دیگری در ایرلند، اما در دل این موضوع دو شخصیت هستند «استایگر» و «کابرن»، دو قهرمان، یک ساده دل روستایی و یک روشنفکر خودخواه، که به طور اتفاقی رفاقتی بین شان شکل می گیرد و سپس درگیر انقلاب می شود، آن دو عقیده دارند که باید به این انقلاب کمک کنند. لئونه در «سرت را بدزد احمق» قراردادهای ژانر را به هجو می گیرد و همینطور با استفاده از دو بازیگر خوب اش، موقعیت های طنزآمیزی را خلق می کند؛ فیلم را در کل می توان درباره یک چیز دانست: رفاقت. پس از این فیلم، لئونه به مدت 13 سال فیلمی نساخت! او همواره بر این عقیده بوده که هیچ وقت نباید برای ساختن فیلمی عجله کرد و باید آن را گذاشت و در موقع مناسبی ساخت. لئونه در طول این  مدت بیشتر وقت خود را صرف تهیه کننده گی فیلم های ایتالیایی و یاری رساندن به کارگردانان جوان ایتالیایی کرد و همینطور در این دوران به عنوان داور در بیشتر جشنواره های معتبر نیز حضور داشت. یکی از مهمترین فیلم هایی که او در این مدت تهیه کرد فیلم «نام من هیچ کس» به سال 1973 بود، کارگردان فیلم «تونیو والری» دستیار سابق و دوست اش بود، با تماشای فیلم به این نکته پی می بریم که این اثری کاملا لئونه ای است! حضورش در سرتاسر فیلم به چشم می خورد؛ در این فیلم، «هنری فاندا» نقش یک اسطوره را بازی می کند و «ترنس هیل» که به یک کاریکاتور شبیه است، او را وارد نبرد عجیبی می کند، هدف کاریکاتور این است که اسطوره را وارد افسانه کند و او را در مقابل یک گروه 150 نفری قرار دهد. این فیلم از یک جهت اثری است که پایان یک عصر را مورد بررسی قرار می دهد و از جهتی دیگر اثری است سرگرم کننده، پر از شوخی های بزرگ و به یادماندنی.

و بالاخره لئونه در سال 1984 آخرین اثر خود و بهتر باید گفت کامل ترین اثرش «روزی روزگاری در آمریکا» را کارگردانی کرد. فکر ساخت این فیلم حتی قبل از «روزی روزگاری در غرب» در ذهن «لئونه» بود. اما او آنقدر صبر کرد و بر روی طرح فیلم فکر کرد تا آن  را در بهترین زمان ممکن بسازد. این فیلم حاصل یک عمر تجربه و کار لئونه در عالم سینماست. لئونه «روزی روزگاری در آمریکا» را با استفاده از پنج فیلمنامه نویس و از روی رمان «اوباش ها» نوشته «هاری گری» کارگردانی کرد. داستان فیلم ابتدا در سال 1968 آغاز می شود، جایی که «نودلز» با بازی «رابرت دنیرو» پس از چندین سال زنده گی ناامید کننده، به نیویورک بازمی گردد. او طی نامه ای که دریافت می کند به مکان گور دوستان سابقش می رود و در آنجا با تعدادی عکس قدیمی مواجه می شود که او را به یاد دوران کودکی اش می اندازد؛ و پس از این داستان فیلم مدام در گذشته و حال در جریان است، از نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری «نودلز» و دوستانش. «روزی روزگاری در آمریکا» فیلمی است درباره «زندگی،رفاقت، خاطره، عشق،خیانت،زمان، رویا؛ و البته فیلمی نمونه در به تصویر کشیدن آمریکا، و خود لئونه درباره فیلم می گوید: این فیلمی است درباره رویای شخصیت نودلز، رویای من از اشباح سینما و اسطوره آمریکا.

سرجیولئونه، مردی از سینما بود، فیلمسازی  غریب، تاثیرگذار، دقیق ، عاشق سینما و فقط در محیط سینما بود.  سبک بصری منحصر به فرد و زیبای لئونه و استفاده اش از صدا «موسیقی»، نماهای کلوزآب و لانگ شات، قاب هایی به یاد ماندنی و به مانند شاهکارهای نقاشی، خالق شخصیت های نو، و... از او یک سینماگر بزرگ و صاحب سبک ساخت. پس از «روزی روزگاری در آمریکا» لئونه قرار بود فیلمی را کارگردانی کند تحت عنوان «۹۰۰ روز لنینگراد» که موضوع آن در زمان جنگ جهانی دوم می گذشت، اما مرگ به او فرصت این مهم را نداد و لئونه در 60 سالگی در زادگاه اش «رم»درگذشت.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

        !Let the Right One In        

یک فیلم ترسناک متفاوت

فیلم «بگذار فرد مناسب وارد شود» محصول سینمای سوئد و به کارگردانی «توماس آلفردسون» یکی از فیلم‌های مهم در سال 2008 است. سالی که به عقیده‌ی من سال پرباری برای سینمای جهان بود و فیلم‌های خوبی در این سال تولید شدند. بگذار فرد مناسب وارد شود در ژانر فیلم‌های ترسناک است، یک فیلم خون‌آشامی؛ اما فیلمی است متفاوت که شباهت به هیچ فیلمی از نوع خود ندارد. این فیلم را می‌توان به لحاظ ساختار خاصی که دارد و فیلمنامه خوب‌اش و همینطور وجود شخصیت‌های جذاب و عجیب و نوع روابط‌شان، یک شاهکار دانست. این فیلم در عین ساده‌گی، خصوصیاتی دارد که اگر حتی مخاطبی به فیلم‌های ترسناک علاقه‌ای نداشته باشد، با تماشای آن، مسلما به فیلم توجه نشان خواهد داد. زیرا فیلمی‌ست جذاب و سرگرم کننده و البته  خوش‌ساخت که به طرز عجیبی با تماشاگر ارتباط برقرار می‌کند! پس قبل از هر چیز، باید به این فیلم، نگاهی غیر از آنچه به فیلم‌های ترسناکی که این سال ها مدام در حال ساخته شدن هستند داشت. بگذار... داستان دو نوجوان است؛ که در یک آپارتمان و نزدیک به یکدیگر زندگی می‌کنند، فاصله‌ی آنها با هم تنها یک دیوار است! یکی از آن‌ها دختری «خون‌آشام» است به نام «الی» که با مردی پا به سن گذاشته زنده‌گی می‌کند. مرد، وظیفه‌ی خودش می‌داند که همیشه برای دختر، با کشتن آدم‌های بی‌گناه خون تهیه کند. اما الی با این حال همواره تنهاست. او شخصیتی‌ست بی‌رحم و خطرناک و البته مرموز که تصویری هولناک از خود نشان می‌دهد، اما مسئله‌ای مهم که در این میان وجود دارد، این است که تماشاگر به شدت تحت تاثیر این شخصیت مرموز قرار می‌گیرد. حقیقت اینگونه است که شخصیت او به دل می‌نشیند و واقعا نمی‌توان او را دوست نداشت؛ شخصیت دیگر داستان پسری است به نام «اسکار» که او هم مانند الی تنها و منزوی‌ست، عجیب و مرموز است و تفکرات شریرانه‌ای در سر دارد. اولین برخورد اسکار با الی در فیلم بسیار دیدنی ست، آشنایی آنها در شب و در فضایی عجیب، وجود برفی که زمین را سفیدپوش کرده، در حالی که اسکار با چاقویی در دست بر درخت ضربه می زند. سپس آمدن ناگهانی الی با آن حرکت زیبای دوربین که او را نشان می‌دهد، دوستی بین آنها صورت می‌گیرد و رفته رفته در طول فیلم فراتر می‌رود و به رابطه‌ای عاطفی تبدیل می‌شود. رابطه‌ای که برای من، یادآور رابطه‌ی بین «وال ای» و «ایوا» در انیمیشن شاهکار «وال ای» است. که این هم باز محصول سال 2008 است. به نظر همین رابطه عاطفی بین الی خون آشام و اسکار است که این فیلم ترسناک را به اثری متفاوت از بقیه‌ی فیلم‌های ترسناک بدل می‌کند و حتی آن را به حد یک ملودرام عاشقانه می‌رساند. این رابطه‌ی عاطفی در صحنه‌ای که اسکار الی را در آغوش می‌گیرد و با او به نوعی همدردی می‌کند، به اوج خود می‌رسد؛ در این صحنه الی به اسکار می‌گوید که آیا از او خوشش می‌آید؟ و اسکار در جواب به او می‌گوید «بله خیلی زیاد!» و الی دوباره می‌پرسد، اگر او یک دختر معمولی نباشد چه؟ اسکار در جوابش پاسخ می‌دهد: چرا این رو پرسیدی؟ اما جوابی نمی‌گیرد و، الی سکوت می‌کند و در ادامه موسیقی زیبایی فضای صحنه را در بر می‌گیرد. این رابطه، در اصل یک نیاز است که هر دو شخصیت فیلم، درگیر آن هستند. اسکار پسری تنها و منزوی است که در برقراری ارتباط با دیگران ضعیف است و شاید دلیلش مشکلی‌ست که در خانواده‌اش وجود دارد. جدایی پدر و مادر از یکدیگر و تاثیرات آن بر روی اسکار خودش دلیلی است بر این ضعف. اسکار حتی نسبت به هم‌کلاسی‌هایش که مدام او را آزار می‌دهند، ضعف دارد و توان دفاع ازخود را ندارد. اما با آمدن الی به زنده‌گی‌اش و ایجاد ارتباط با او مشکلات‌اش تا حد زیادی برطرف می‌شود و این تاثیر را می‌توانیم در صحنه‌ای ببینیم که اسکار، آن توانایی را به دست می آورد که در مقابل هم‌کلاسی‌هایش بایستد و از خودش دفاع کند. او یکی از آن‌ها را به شدت مجروح می‌کند و دراین صحنه، اسکار با دیدن خونی که از گوش هم‌کلاسی‌اش می‌ریزد، لبخندی مرموز می‌زند و احساس قدرت می‌کند. گویی که او نیز یک خون‌آشام است. و این تاثیری است که از دوستی با الی به وجود آمده است و او را به الی نزدیک‌تر کرده است.

بگذار... به رسم فیلم‌های ترسناک، دارای صحنه‌های خشن و ترسناکی نیز هست که باز این صحنه‌ها، به لطف کارگردانی هوشمندانه و دقیق توماس آلفردسون بسیار تماشایی و تازه از کار درآمده است؛ برای مثال می‌توان به صحنه‌هایی اشاره کرد که در استخر شنا می‌گذرند. در اینجا هم‌کلاسی‌های اسکار یک نفر را اجیر می‌کنند تا اسکار را اذیت کند و بترساند، و آن فرد هم اسکار را به زیر آب می‌کشاند و او را تا حد مرگ نگه می‌دارد. اما همان لحظه الی سر می‌رسد و همه را بی‌رحمانه به قتل می‌رساند و یا صحنه‌ای دیگر از فیلم که باید به آن اشاره کرد، صحنه‌ای است که مردی که با الی زنده‌گی می‌کند، برای اینکه هویت‌اش مشخص نشود، روی صورت خود اسید می‌ریزد.

یکی از مهمترین ویژگی‌های فیلم، دو بازیگر کم سن‌و‌سال فیلم است، اسکار و الی در این فیلم، آنچنان حضور قدرتمندی دارند که گویی سال‌هاست تجربه بازیگری دارند. این دو بازیگر نوجوان، به خوبی توانسته‌اند در نقش‌های خود ظاهر شوند، به طوری که کاملا باورشان داریم و درک‌شان می‌کنیم؛ پیداست که کارگردان، مدت زیادی وقت، صرف تمرین با آنها کرده است.

بگذار فرد مناسب وارد شود بر اساس رمانی نوشته‌ی «جان آیویده لیند کوییست» ساخته شد و فیلمنامه هم نوشته خود او است. لازم به ذکر است این فیلم سوئدی، قرار است در هالیوود به کارگردانی «مت ریوز» بازسازی شود.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
  ۵ دی ماه ۱۳۱۷ تولد استاد بهرام بیضایی . بزرگ مرد تاریخ نمایش در ایران .

بخشی از فیلمنامه "زمین" اثر "بهرام بیضایی"

اتوبوس و جاده «دنباله/اکنون»

اتوبوس در جاده ی تاریک دور می شود. مردی که روی صندلی طرف دیگر نشسته بود حالا سر جایش نشسته. یاور به دیدن او ترسیده از جا می پرد و به خیال این که اتوبوس بی راننده می رود با زبان بند آمده نگاه می کند؛ راننده قبلی دوباره پشت فرمان است. یاور با دل آسوده می نشیند. هنوز مطمئن نیست.

- یاور  «به مرد کناری» باز داره می ره!

- مرد  یه عمره؛ قبلها با گاری می رفت، حالا با همچین وسیله ای.

- یاور  خوابش نمی بره؟

- مرد  با چشم بسته هم راهشو بلده .

- دُرنا  «به یاور» چرا نمی خوابی؟

- یاور  می ترسم رد بشه. می ترسم جا بمانیم.

- مرد  طوری می گی انگار سلام آباد عروسی خبر کردن.

- یاور  از اون مهم تر.

- مرد  از اون مهمتر توی سلام آباد چی منتظر شماست؟

- یاور  زمین!

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
  ۱- چند فیلم پیشنهادی:

 "500 روز تابستان"  «مارک وب»  2009   ***  "در جستجوی اریک" «کن لوچ»  2009

"محدوده کنترل" «جیم جارموش» 2009  ***   "آواتار" « جیمز کامرون»  2009

"روبان سفید" «میشاییل هانکه» 2009

2- بیرون آمد، روی ایوان ایستاد و دوباره مالکِ تنهایی خود شد؛ تپه‌های شنی، اقیانوس، هزاران پرنده‌ی مُرده در ماسه، یک زورق، یک تور ماهیگیری زنگ‌زده، و گاهی چند علامت تازه: استخوان‌بندی یک نهنگِ به خشکی افتاده، جای پاها، یک رج قایق ماهیگیری در دوردست، آنجا که جزیره‌های گوانو در سفیدی با آسمان هم‌چشمی می‌کردند... «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند» نام داستان کوتاهی از «رومن گاری»

3- امروز، سالروز تولد «جین فاندا»

4- و یک تصویر: یادگارهای تاریخ سینما - «سام پکین پا، جیسن روباردز جونیور،استلا استیونز» در "حماسه کیبل هوگ" 1970

 

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

«ژنرال سینما»

«باستر کیتن» شخصیتی که لقب  «صورت سنگی» به خود گرفت، اینکه به تصویر ش خیره می شوم و به فکر فرو می روم که چرا او هیچ وقت در فیلم هایش نخندید! به چهره خونسرد، ساده و البته اسرار آمیز او نگاه می کنم و می بینم که چگونه زنده گی در درون شخصیت اش نقش بسته است و چطور اندیشه ها از پشت چشمان او می گذرند! هرگاه آثار «باستر کیتن» را می بینم به این مهم پی می برم که او چقدر زنده گی را دوست داشته  و چقدر عاشق سینما بوده! پیداست که  سینما ، برای «کیتن» تنها یک ابزار برای کار نبوده، بلکه یک یار بوده، و دوستی واقعی و جدانشدنی. سینما برای «کیتن» در همان نخستین سال های شکل گرفتن سینما بوجود آمد. شخصیت کیتن، در همان سنین کودکی با «هنر» رو به رشد یافت، و رفته رفته توانست پا به عرصه حرفه ای سینما بگذارد و با استعداد منحصر به فردی که در او وجود داشت موفق شد به یکی از کمدین های بزرگ تاریخ سینما تبدیل شود. در واقع ژانر کمدی، با ظهور او و البته در کنار بزرگان ی همچون «چارلی چاپلین» و «هارولد لوید» توسعه یافت و همین شخصیت های خاص بودند که عصر طلایی سینمای کمدی را آفریدند و آن را ارتقاء دادند. دوران حرفه ای «باستر کیتن» در سینما، درواقع از سال 1922، و با فیلم «پاسبان ها» آغاز شد؛ فیلمی که با همکاری دوست همیشگی اش، «ادی کلاین» ساخته شد، با تماشای همین اولین فیلم «کیتن» می توان به نبوغ و نوآوری های او پی برد. اما کیتن در دومین فیلم اش ثابت می کند که یک بازیگر و کارگردان بزرگ است، «مهمان نوازی ما» به سال 1923، سرشار از خلاقیت بود، کیتن در این فیلم موفق می شود محدوده کارش را در سینما گسترش دهد و در سال ، 1924 با ساخت فیلم «شرلوک جونیور» به اوج فعالیت هنری خود برسد؛ صحنه های تعقیب و گریز در این فیلم آنقدر تماشایی هستند که تماشاگر با دیدن آنها و از چگونگی انجام آنها حیرت زده می شود! در سال 1925، کیتن، فیلم «برو به غرب» را ساخت که فیلم ی پر از صحنه های خنده دار بود ، شوخی های او در این فیلم با سینمای وسترن بسیار تماشایی است. اما کیتن در سال 1927، دست به کار بزرگی زد و یکی از شاهکارهای تاریخ سینما را خلق کرد، او در این فیلم «ژنرال» در نقش یک لوکوموتیو ران ظاهر می شود، که تنها عشق اش در زندگی دو چیز است: یک لوکوموتیو و یک دختر، او با لوکوموتیو ش ، از خط دشمن عبور می کند تا دختر را که به اسارت آنها درآمده نجات دهد. متاسفانه «ژنرال» با همه ویژگی هایش، در زمانه خود، چه از دید منتقدان و چه از لحاظ تجاری شکست خورد و آن طوری که حق ش بود دیده نشد، همین اتفاق، باعث سرخوردگی کیتن شد و او را به حاشیه کشاند! کیتن پس از این فیلم چندان به موفقیت های سابق اش دست نیافت و در ادامه فعالیت اش در عرصه سینما ، دو فیلم «کشتی بخار بیل جونیور» و «فیلمبردار» به سال 1928 را ساخت. دیگر، سینما رفته رفته به دوران جدیدی نزدیک می شد، «کیتن» نیز مانند بسیاری از ستارگان سینمای صامت، با ورود صدا به سینما، رو به افول رفت و پس از ناطق شدن سینما تنها در چند نقش بازی کرد. حضور کوتاه او در فیلم «سانست بولوارد» به کارگردانی «بیلی وایلدر» یکی از آنها بود که داستان ش درباره ستارگان دوران سینمای صامت است.

«باستر کیتن» همواره در تلاش بوده که آثارش تا حد ممکن، به واقعیت نزدیک باشد، او در اغلب فیلم هایش معتقد بود که انسان باید بر ماشین غلبه کند. با دیدن فیلم های کیتن ، به این نکته پی می بریم که همواره خود را در شرایطی قرار می دهد که بتواند با زحمت و سختی های فراوان، مشکلات و موانع را پشت سر بگذارد. کیتن شخصیت خاص ی بود و توانایی های فوق العاده ای داشت ، در فیلم های ش از «بدن» خود مایه می گذاشت، از بازیگران بدل استفاده نمی کرد و انجام خطرناک ترین صحنه ها را خودش به عهده می گرفت! برای مثال می توان به صحنه ای اشاره کرد از فیلم «ژنرال»، که «کیتن» از پشت سوراخی که توسط آتش سیگار به وجود آمده است ، مشغول نگاه کردن است ، یا می توانید به صحنه پایانی فیلم «مهمان نوازی ما» رجوع کنید که در آن ببینید، کیتن چگونه در لبه پرتگاه یک آبشار ، هنر نمایی منحصربه فردش را به نمایش می گذارد، به یاد ماندنی است. «باستر کیتن» در سال 1959 که گویی دیگر به فراموشی سپرده شده بود، به خاطر «استعدادهای منحصر به فردش» از طرف آکادمی اسکار، جایزه افتخاری کسب کرد. بی شک، کیتن یکی از بزرگترین کارگردان های دوران سینمای صامت بود، آثار او سرشار از عشق او به زنده گی و سینما بودند. عشق او را به سینما، می شود با نگاه به آثارش، به وضوح دید. حالا پس از چندین دهه از ساخت آنها، هنوز هم تازه هستند . «ژنرال سینما» هنوز هم تماشایی است، می توان با «باستر کیتن» سوار بر لوکوموتیو  شد و به تاریخ سینما سفر کرد.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

صورتی پُر از سکوت...

«گاهی انسان باید سکوت کند تا نوای موسیقی را بشنود از آن سوی صدای باران!»

نمی‌دانم چرا هر بار به «مارچلو ماسترویانی» فکر می‌کنم یاد جمله‌ی بالا می‌افتم . آنگاه که در فیلم «گام معلق لک لک» ساخته‌ی «تئو آنجلو پولوس» به عنوان نماینده‌ی مجلس این سخنان را ایراد کرد. سخنانی همچون هایکو، شعر خاص ژاپنی که در آن باید با کمترین کلمات بیشترین بار عاطفی را منتقل کرد. در این صحنه همه‌ی نماینده‌گان مجلس منتظرند تا ماسترویانی –که در فیلم اسمی ندارد- بیاید و صحبت مهمی را عنوان کند. تصویر جمع نماینده‌گان را نشان می دهد. غلغله‌ای‌ست. همه نگران و مشوش و منتظر. شلوغی و درهمی در همه جای مجلس به چشم می‌خورد. انتظار همه را نگران کرده. ناگهان آمدن ماسترویانی. کم شدن همه همه. رفتن ماسترویانی به پشت تریبون. سکوت جمع. نگاه ماسترویانی به نماینده‌ها. همه منتظرند تا نقطه‌نظرات مهم او را بشنوند. اما ماسترویانی تنها یک جمله می‌گوید و بس:

 «گاهی انسان باید سکوت کند تا نوای موسیقی را بشنود از آن سوی صدای باران!»

ماسترویانی بعد از ادای این جمله مجلس را ترک می‌کند و همه‌ی نماینده‌ها را گیج و منگ و عصبانی باقی می‌گذارد.

در فیلم گام معلق لک لک ماسترویانی چهره ی تکیده ای دارد. صورتی پر از سکوت. حالت چهره‌اش در این فیلم گویای درد عمیقی‌ست. دردی که از بی‌ارتباطی او با جمع می‌آید. جمعی که سخنان او را نمی‌فهمند. و همین باعث می‌شود که او عطای سیاست را به لقای آن ترجیح داده و برای همیشه آن را کنار گذارد و گم و گور شود. سال‌ها بعد به شکلی کاملا تصادفی پیدا می‌شود. او آدم تنهایی‌ست که در یک واگن خرابه و متروکه زندگی می‌کند. کاملا عادی و فقیرانه. هیچکس نمی‌داند او در گذشته که بوده. و چقدر مهم. جذابیت بازی ماسترویانی در فیلم گام معلق لک لک در آنجاست که او کم‌ترین دیالوگ را دارد. بیشتر با چهره‌اش بازی می‌کند. با نگاهش. عمق نگاه او جالب است. بازی در سکوت او شاهکار است. نگاهش نفوذ دارد . نگاهی که با دیدنش می‌توان به عمق روح شخصیت آدمی رسید. نگاهی که ماسترویانی را بی نیاز از دیالوگ می‌کند. و مخاطب این فیلم حیرت‌زده می‌ماند که « ماسترویانی » چگونه این مهم را انجام می‌دهد.

«مارچلو ماسترویانی» در رویاها و خیال‌پردازی‌های «فدریکو فلینی»؛ «زندگی شیرین» و «هشت و نیم»

در تاریخ سینما، همواره شاهد این هستیم که بسیاری از کارگردانان بزرگ سینما، در آثارشان، که بعضا آثار مهمی نیز هستند، به همکاری مکرر با بازیگران مورد علاقه خود پرداخته‌اند. برای مثال همکاری «آکیرا کوروساوا» با «توشیرو میفونه» و یا همکاری «سرجولئونه» با «کلینت ایستوود» در سه‌گانه‌اش، از معروف‌ترین و به یادماندنی‌ترین همکاری‌های یک فیلمساز با بازیگر است. از این رو، «فدریکو فلینی» فیلمساز بلندآوازه‌ی ایتالیایی نیز در مهمترین فیلم‌هایش با یکی از بازیگران بزرگ ایتالیایی و البته مورد علاقه‌اش مارچلو ماسترویانی این همکاری را داشته است. به جرات می‌توان گفت، فیلم‌هایی که ماسترویانی در آنها به ایفای نقش پرداخته است، از مهمترین فیلم‌های فلینی هستند. نخستین همکاری ماسترویانی با فلینی در یکی از بهترین فیلم‌های اواخر دهه 50 سینمای ایتالیا شکل گرفت؛ «زندگی شیرین» به سال 1959. در این اثر، ماسترویانی موفق می‌شود در یکی از بهترین و جذاب‌ترین نقش‌های خود ظاهر شود. شخصیت جذاب و البته متناقض ماسترویانی در زندگی شیرین بسیار موثر است و با حضورش تاثیری شگرف بر صحنه ها دارد. زندگی شیرین داستان یک‌دستی ندارد. فیلمی چندپاره و اپیزودی‌ست با موقعیت‌های دراماتیک که به فساد جامعه شهری «رم» منظری گسترده‌تر باز می‌کند. فیلم همچنین به بحث ارتباط انسانی نیز می‌پردازد؛ رشته‌های گوناگون زندگی شیرین با حضور «مارچلو روبینی» (بازی ماستوریانی) به هم متصل می‌شود. مارچلو، شخصیتی است که از تیره‌گی‌های پیرامون خود گریزان است، اما توان آن را ندارد که خود را از آن محیط تلخ و تیره کنار بکشد! مارچلو، شخصیتی است که دائما از عشق خود به زندگی و معنویت حرف می‌زند و در دنیایی عاطفی به سر می برد که زن‌های بسیاری آن را تشکیل می‌دهند. او، توهم موفقیت را، جایگزین موفقیت واقعی کرده است. در آخرین صحنه (صحنه پایانی) فیلم، پس از یک شب‌نشینی طولانی، مارچلو و دوستانش در کنار ساحل با یک هیولا روبرو می‌شوند که نمی‌دانند چیست و چطور به آنجا آمده! در طرف دیگر ساحل، دختری زیبا و معصوم، مارچلو را صدا می‌زند و به او چیزی می‌گوید. اما صدای امواج دریا مانع از این می‌شود تا صدایش به گوش مارچلو برسد. مارچلو سرگردان و مبهوت باقی می‌ماند؛ این صحنه‌ای بسیار ساده و در عین حال بی‌نهایت زیبا است؛ آن هیولای زشت، واقعیت زندگی اوست و دخترک، معصومیتی تباه شده است! فدریکو فلینی درمورد زندگی شیرین می گوید: این فیلمی‌ست که در نهایت، بر پوست دنیای بیمار، حرارت سنج می‌گذارد. جهانی که به وضوح تب دارد. اما تبی که در آغاز و پایان، یکسان است، هیچ چیزی دگرگون نمی‌شود و زندگی شیرین ادامه دارد... .

مارچلو ماسترویانی، پس از نخستین حضورش در فیلمی از فدریکو فلینی، دوباره  به سال 1963، و این بار در یک شاهکار از فلینی، یعنی «هشت و نیم» به ایفای نقش پرداخت. بدون شک هشت و نیم یکی از تاثیرگذارترین فیلم‌های تاریخ سینماست و یقینا این، هوشمندانه‌ترین اثری است که فدریکو فلینی موفق به خلق آن شده است. هشت و نیم را می توان تصویری از خود فلینی دانست، او در این فیلم از خودش حرف می‌زند؛ داستان زنده‌گی یک کارگردان که تلاش می‌کند تکه‌های زنده‌گی خود را به هم بچسپاند و به منطق آن دست یابد، اما فیلم به همین موضوع بسنده نمی‌کند و فراتر هم می‌رود. هشت و نیم ترکیبی است از حقیقت و فانتزی، پیچیده در ساخت و مضمون، گواهی شهودی بر خلاقیت و اصالت ذهن فلینی درباره سینما و زنده‌گی. فیلم این نکته را بیان می‌کند که کارگردان یک فیلم، صرفا آدمی نیست که برای ساختن فیلم‌های خاص به استخدام درآمده باشد، بلکه هنرمندی است سزاوار توجه. اگر شخصیت «گوئیدو» (بازی ماستوریانی) تصویری از فدریکو فلینی است، از طرفی دیگر او هنرمند مستعدی با یک بحران روحی خلاقه است که در عین حال سعی دارد در کار «هنر» خود صادق باشد. او با مسائل بسیاری از جمله انتخاب و تحقیق درباره‌ی زنده‌گی و آگاهی‌های خویش مواجه است. او می‌کوشد تا از این طریق بتواند به ایده و الهام لازم و مناسب برای کارش دست یابد؛ شخصیت ماسترویانی در این فیلم، نه فقط یک هنرمند، بلکه مردی گرفتار شده در بحران میان‌سالی است. یاس و تردید، زنده‌گی او را فراگرفته است. از کارش مانند سابق رضایت ندارد و به زنانی که در زندگی‌اش همواره جریان داشته‌اند با دید شک می‌نگرد. خاطراتش با تصاویری از آدم‌های محبوب زندگی‌اش، از گذشته و حال، در هم گره خورده‌اند. او با ناامیدی می‌کوشد که با دادن نظم به این تصاویر، معنایی برای زندگی خود بیابد و دوباره بتواند زندگی خود را از دوران کودکی تا به حال، دوره کند و در حقیقت خود را از هر نظر تروتازه کند. او وارد دنیای خیال، خاطرات و رویاهایش می‌شود.

در صحنه‌ای معروف از فیلم هشت و نیم، در یک خیابان شلوغ و مملو از اتوموبیل، که پشت سر هم قرار گرفته‌اند و هیچ حرکتی از آن‌ها دیده نمی‌شود، راننده‌گان اتوموبیل‌ها ساکن پشت فرمان نشسته‌اند. سکوتی سنگین و آزار دهنده، سرتاسر خیابان را فراگرفته و «گویی که دنیا به آخر رسیده است». گوئیدو در یک کابوس، خود را در اتوموبیل‌اش محبوس می‌بیند، نفس کشیدن برایش دشوار می‌شود، اما به یکباره احساس می‌کند که رها شده است و به خیالش می‌تواند مانند پرنده‌ای به آسمان پر بکشد! در این لحظه متوجه مشکلی می‌شود و می‌بیند که طنابی به یکی از پاهایش بسته‌اند و فردی یک سر طناب را گرفته و آن را می‌کشد. بعدا در طول فیلم پی می‌بریم  فردی که طناب را گرفته و می‌کشد، فیلمنامه‌نویس و همکار خود اوست، و گوئیدو ناگهان سقوط می‌کند و از رویاها و تخیلاتش بیرون می‌آید و خود را در اتاق خوابش می‌بیند؛ این حادثه اشاره‌ای‌ست به حس سرخورده هنری او!

فدریکو فلینی، درمورد فیلم هشت و نیم می‌گوید: دوست دارم فکر کنم مردم با ذهنی کاملا باز این فیلم را تماشا خواهند کرد و پی خواهند برد که در ورای قصه‌ای که تعریف کرده‌ام، هیچ‌چیز دیگری که بتواند دید، وجود ندارد. شاید هشت و نیم در واقع، داستان فیلمی باشد که آن را نساخته‌ام!

***

مطلب دوست عزیز " آرمین ابراهیمی" درباره زنده گی هنری "مارچلو ماسترویانی" را می توانید اینجا بخوانید.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

ملکه سرخ

جوزف فون اشترنبرگ، 1934

هر چه از این فیلم «اشترنبرگ» بگویم، باز هم کم است. «ملکه سرخ» شاهکاری ست که هنر سینما را به تصویر می کشد و ثابت می کند که سینما یک هنر ناب و مستقل است. «فون اشنرنبرگ» در این فیلم با بازیگر مورد علاقه اش «مارلنه دیتریش» که در بیش از هفت فیلم با یکدیگر همکاری داشته اند، سفری عجیب و غریب به سرزمین روسیه دارند؛ در این سفر، «سوفیا فردریکا» (دیتریش) دختری از یک خانواده اشرافی به روسیه می رود تا با پسر - ملکه الیزابت- «پتر» ازدواج کند. در این سفر مردی به نام «لاج» او را همراهی می کند که رابطه ای نیز بین آنها شکل می گیرد، سوفیا به روسیه می رسد، اما در آنجا با حقایقی روبرو می شود که زندگی اش را وارد مسیر تازه ای می کند...

فیلم «ملکه سرخ»روایت خوش ساخت ی دارد که در یک فضای پر رمزوراز به تصویر کشیده می شود، «مارلنه دیتریش» ستاره بی چون و چرای این فیلم است، حضور پرقدرت  این شخصیت تمام اثر را دربرگرفته است، ملکه سرخ: مارلنه دیتریش، نوری در عمق سیاهی های سرد روسیه است... طراحی صحنه (دکورها)، و فیلمبرداری عالی، از نکات خوب فیلم هستند؛ اما شاید مهمترین ویژگی این اثر را در ،جنبه بصری منحصربفرد آن دید که باعث شده فیلم پس از چند دهه از ساخت اش، هنوز تکان دهنده و تماشایی باشد.

 

در کمال خونسردی

ریچارد بروکس، 1967

فیلم، در کمال خونسردی، بر اساس یک ماجرای واقعی و اقتباسی از کتاب ی نوشته «ترومن کاپوتی» توسط «ریچارد بروکس» ساخته شده. فیلم داستان دو جوان است به نام های «دیک هیکاک» و «پری اسمیت» که شبانه برای به دست آوردن پول های خانواده «کلاتر» وارد خانه آنها می شوند، اما آن دو پس از جستجو برای یافتن پول، پی می برند ، پولی را که تصورش را داشته اند در آن خانه نیست و مرتکب اشتباه شده اند... به همین دلیل خانواده کلاتر (پدر،مادر،پسر،دختر) را هر کدام به مکانی جدا از خانه می برند و در کمال خونسردی آنها را به قتل می رسانند! و فرار می کنند... بعد از مدتی توسط پلیس دستگیر می شوند و سپس محاکمه و به مرگ محکوم می شوند.

داستانی که در فیلم «درکمال خونسردی» روایت می شود، شاید بارها در سینما شاهد آن بوده ایم- اما نوع روایت «بروکس» از این داستان متفاوت است و تحسین برانگیز! فیلم بروکس، ساختار قوی دارد و از لحاظ فنی بی نقص است، صحنه ها در فیلم به خوبی پرداخت شده اند و کارگردان موفق شده است فضایی پر از دلهره و تردید ایجاد کند و بر ذهن تماشاچی تاثیر بگذارد «فقط کافی ست به صحنه های قتل خانواده «کلاتر» در خانه شان نگاه کنید یا به صحنه های پایانی فیلم!، تا به تسلط و ابتکار بروکس پی ببرید. این فیلم به نظرم بهترین اثر کارگردان اش است و از خطرناک ترین فیلم های تاریخ سینما.

 

آنان در شب زندگی می کنند

نیکلاس ری،1948

آنان در شب زندگی می کنند، نخستین اثر فیلمساز بزرگ، «نیکلاس ری» است. این فیلم داستان جوانی ست«بووی» که از زندان می گریزد و سپس با دختری به نام «کیچی» آشنا و به او علاقه مند می شود، آنها پنهانی ازدواج می کنند تا با هم زندگی آرام ی را آغاز کنند، اما «بووی» به دلیل اینکه به پول احتیاج دارند، در یک سرقت با دوستانش همراه می شود...

 آنان در شب زندگی می کنند، با اینکه اولین فیلم استاد «ری» است، اما به دلیل سبک و دید خاص او (حس بصری فوق العاده) حرکت های بی قرار دوربین و قطع های سریع، نورپردازی ها و دکورها و نمایش حالات درونی شخصیت هایش، آن را به اثری شاخص تبدیل کرده است؛ به گونه ای که میتوان در همین فیلم نخست با بسیاری از مشخصه های سینمای «ری» آشنا شد.

«فرانسواتروفو» درباره «نیکلاس ری» می گوید: آن که فیلمی از «ری» می بیند، هم او را از «ورای فیلم» می شناسد و هم سینما را. پس «ری» سینماست...

 

آسمان زرد

ویلیام ولمن،1949

آسمان زرد، به کارگردانی «ویلیام ولمن» یک وسترن کلاسیک، نمونه و تماشایی ست که همه شاخصه های یک وسترن اصیل را در خود دارد. فیلم داستان ساده ای دارد؛ «استرج» با بازی «گری گوری پک» به همراه افرادش پس از سرقت از یک بانک، به طرف نمک زارهای آریزونا فرار می کنند. آنها در بین راه به یک شهر متروک به نام «آسمان زرد» می رسند که در آن فقط یک زن «میک» با بازی «آن باکستر» و پدربزرگ اش زندگی می کنند. وجود «طلا» در این شهر و تاثیر «میک» بر «استرج» و افرادش آنها را وارد ماجراهای تازه ای می کند که مسیر زندگی شان را تغییر می دهد...

آنچه این فیلم را به یک وسترن خوب و تماشایی تبدیل می کند، تمرکز کارگردان بر روحیه و رفتار شخصیت هاست که به روانشناسی آنها می پردازد، و «ولمن» آن را به بهترین شکل ممکن به تصویر می کشد...

فیلمبرداری فیلم در یادها می ماند و موسیقی خوب فیلم کار «آلفردنیومن» است.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

                                         «عبور از خط»                                                                              

«عبور از خط» ، محصول سال 2008 سینمای برزیل است. فیلم را "والترسالس" به همراه فیلمساز دیگر اهل برزیل "دانیل توماس" ساخته است. مشکلات جامعه کشور برزیل  که بیشتر جوانان  را مورد تهدید خود قرار می دهد، بارها در سینمای برزیل موضوع آثار فیلم سازان این سرزمین بوده است. به عنوان مثال پیش از این، فیلمساز برزیل ی «هکتور بابنکو» با فیلم سرتاسر خشونت «پیشوت» و «فرناندو میرس» با فیلم «شهرخدا» سعی بر این داشته اند که تصویری از فقر- خشونت و مشکلات موجود در این کشور را به نمایش بگذارند؛ در این گونه آثار جامعه ای که به تصویر کشیده می شود بسیار آزاردهنده است، خشونت حرف اول را می زند و کشتن انسان ها کار ساده ای است. فیلم «عبور از خط» را نیز به خاطر موضوع ی که دارد (فقر) باید هم ردیف این نوع آثار دانست. اما با آن تفاوت که در این فیلم خبری از خشونت نیست و به مراتب فیلم آرام تری است. کارگردان «والتر سالس» به وضوح در این فیلم، احساس این مسئله (مشکلات جامعه برزیل) را مطرح می کند. «سالس» این مسئله را با نمایش ی از داستان  یک خانواده: یک مادر و چهار پسر، که با «فقر» دست و پنجه نرم می کنند - به تصویر می کشد. این خانواده در قلب یکی از سخت ترین و بی نظم ترین شهرستان ها در جهان «سائوپائولو» زندگی می کنند. مادر و چهار برادر سعی خود را به روش های مختلف دارند و هر یک به دنبال راه خروج از بحرانی هستند  که در آن گرفتار شده اند. آنها قوی و انعطاف پذیر به نظر می رسند و هر چند که در این مبارزه با سختی های فراوانی روبرو می شوند اما  تمام تلاش خود را می کنند تا در برابر این سخت ی ها بر زمین نخورند. فیلم با نمایی از یک زن "کلوزا" «مادر» خانواده که باردار است شروع می شود؛ پدر در این  خانواده  وجود ندارد و هیچکدام از چهار پسر، پدر خود را نمی شناسند و ندیده اند! در حقیقت این "کلوزا" ست که هم پدر و هم مادر خانواده است؛ او همواره در تلاش است که بدون هدایت پدری، در جستجوی راه زندگی برای حمایت و کمک به فرزندان خود باشد؛ چهار پسر او به ترتیب: «دنیس» شخصیت ی است که همواره  در طول فیلم  در حرکت  است! او به عنوان یک پیک (شغل او) مدام از ترافیک ها و اتوبان های خطرناک با موتورسیکلت در حرکت است. این حرکت ، دلیل اش فرار از بی کاری و فقر است! دنیس صاحب زن و بچه است، اما جدای از آنها زندگی می کند- او به نظر آدم ی می آید که از پذیرفتن مسئولیت گریزان است – فرصت طلب و خوش گذران است، اما همواره در تلاش است که از فقر بگریزد... پسر دوم خانواده: «دینهو» شخصیت عجیب ی است؛ او نیز مشکلات خود را دارد، سخت کار می کند و نسبت به دیگر برادرانش وضعیت مالی بهتری دارد. اما مسئله مهم در رابطه با شخصیت او این است که همواره در جستجوی خود و رسیدن به رستگاری در درون جامعه ای ست که در آن زندگی می کند. او همیشه به کلیسا می رود ؛ اشتباهات و گناهان ی که «دنینهو» گاه ناخواسته مرتکب می شود، او را به این نتیجه می رساند که بهترین راه زندگی برای او، پناه بردن و نزدیک شدن به خداوند است:

ای خدا چه مدت می خواهی مرا فراموش کنی؟

چه مدت می خواهی چهره خودت رو از من پنهان کنی؟ در برابر من روزها مثل دود فراموش شدن، و استخوان ها ی من مثل چوب های خشک به سرعت می سوزند. قلب من رنجور شده ، و مثل یک برگ تشنه پژمرده شده -  برای اینکه من فراموش کرده ام که چطور غذای روح بخورم! روزهای من مثل مه صبحگاهی می مونه، من مثل یک برگ تشنه پژمرده شده ام...

پسر سوم خانواده: «داریو» احتمالا شخصیت «داریو» در این میان، بیشترین تلاش خود را می کند که از وضعیت ی که در آن گرفتار است، رهایی یابد. «داریو» به ورزش فوتبال علاقه دارد؛ او نیز به مانند هزاران جوان دیگر برزیل ی که تنها حرفه شان همین فوتبال است، سعی می کند تا با رساندن خود به حداقل یک تیم در لیگ فوتبال شهرستان به اوضاع بهتری دست یابد. داریو، تمام  زندگی اش فوتبال است و کار دیگری بلد نیست.  بخت همیشه با داریو یار نیست و هر چه تلاش می کند از رسیدن به هدف خود باز می ماند که البته مورد بی مهری مسئولین ورزشی نیز قرار می گیرد  و این مشکل از لحاظ روحی هر لحظه  او را اذیت می کند. اما ویژگی مهم ی که در شخصیت او دیده می شود این است که هیچ وقت ناامید نمی شود و برای رسیدن به هدف خود تلاش می کند و ادامه می دهد؛ او می خواهد به عنوان عضو با ارزشی از جامعه ای که در آن زندگی می کند دیده شود...

و بالاخره پسر چهارم: رجینالدو، شخصیت غریب ی است؛ارتباط اش با دیگران خوب نیست و در بیشتر مواقع او را تنها می بینیم. رجینالدو، کوچکترین عضو خانواده است، رنگ پوست اش نسبت به دیگر برادرانش سیاه تر است و به همین دلیل مدام مورد تمسخر و توهین قرار می گیرد! رجینالدو، تنها چیزی که از پدرش می داند این است که راننده اتوبوس بوده و از همین جهت، رجینالدو را مدام سوار بر اتوبوس ها می بینیم. رجینالدو بیش از هر چیزی در جستجوی هویت خویش است...

«والترسالس» استادانه مسائل اساسی جامعه برزیل را  بدون اینکه بیش از حد سنگین به نظر آید، از طریق زندگی  چهار برادر به تصویر می کشد. بیننده  نیز با زندگی مادر و چهار برادر همراه ، و در طول فیلم درگیر آنها می شود، این که چه اتفاقی برایشان می افتد و سرنوشت آنها چه خواهد شد، ذهن بیننده را به خود می گیرد. در فیلم صحنه های زیبایی را می توان دید، یکی از بهترین لحظات  فیلم، صحنه مربوط به جشن تولد «داریو» است. او به سن 18 سالگی رسیده -  در این صحنه «داریو» به خانه می آید و ناگهان در کمال تعجب با اعضای خانواده و آشنایان روبرو می شود که برای او جشن گرفته اند! اما به نظر می رسد «داریو» از اینکه به سن 18 سالگی رسیده، ناراحت است! و نمی خواهد این واقعیت را بپذیرد، زیرا رسیدن به این سن را فرصت های از دست رفته می داند!...

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو