تبليغاتX
بی خوابی
 
   
     
 
 
 
زنده باد اصغر فرهادی



برچسب‌ها: اصغرفرهادی, پیمان معادی, جدایی نادر از سیمین, گوی طلای گلدن گلوب
 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

سینمانگار: حسن نیازی: در تازه ترین قسمت از مجموعه ی سکانس برتر با هم نگاهی خواهیم داشت به یکی از سکانس های فیلم «فارغ التحصیل» ساخته ی "مایک نیکولز" که امروزه نیز با گذشته چند دهه از نمایش آن هنوز به یادماندنی و تاثیرگذار است.
 

در جُستجوی خوشبختی

فیلم «فارغ التحصیل» به کارگردانی "مایک نیکولز" به سال 1967 یکی از بهترین و متفاوت ترین کُمدی های سینمای آمریکا در دهه ی 60 این کشور به حساب می آید. اثری خوش ساخت که علاوه بر این هجویه ای اجتماعی است که به زندگی تغییریافته ی خانوادگی در دهه ی 60 آمریکا نیز می پردازد. اما جدای از این، فیلم امروزه بیشتر به دلیل لحظات زیبایی که دارد و خاطره انگیز بودن آن در یادها مانده است. موسیقی و آوازهای شنیدنی فیلم و همچنین لحظات زیبایی که توسط بازی و نقش های خوب بازیگران و کارگردانی عالی "مایک نیکولز" خلق شده اند هنوز هم به یادماندنی و خاطره انگیزند. محور اصلی فیلم شخصیت "بن" بازی "داستین هافمن" است که پس از فارالتحصیلی از کالج به دنیای والدین خود بازمی گردد. "بن" در دوران تحصیل فردی موفق بوده است؛ هم به خاطر تحصیلات نمونه و هم به خاطر قهرمانی اش در ورزش دو. اما "بن" با ورود به دنیای مُرفه والدین اش با واقعیاتی روبرو می شود که او را نسبت به آینده ی خویش نگران می کند. پیش به سوی آینده ای متفاوت و به دست آوردن آن که در حقیقت مسئله ی درونی اوست! "بن" به عنوان یک شخصیت تحصیل کرده که باید با ورود به جامعه و برخورد با آن با اشتیاق و پُخته رفتار کند خود را نشان نمی دهد و بالعکس در برخورد نخست با آن به تضاد می رسد و نسبت به آن بی میل می شود. گویی که آموخته ها  و آموزش های دوران کالج چیز زیادی به او نیاموخته است. و این موضوع او را به انزوا می کشاند. "بن" از زندگی عادی و مُرفه والدینش فاصله می گیرد و این نخستین واکنش "بن" او را با "خانم رابینسون" بازی "آن بنکرافت" که از دوستان خانوادگی اش است آشنا می کند. زنی که قصد اغوای او را دارد، "بن" از این موضوع آگاهی دارد(در جایی به خانم رابینسون می گوید: شما سعی دارید که منو اغوا کنید! اینطور نیست؟) با این حال اغواگری زن را می پذیرد و زمانی را با او به بطالت می گذراند. "بن" اکنون به دنیای ویژه ای پا نهاده که به زودی با برملاشدن راز رابطه اش با "خانم رابینسون" وارد مرحله ی حساس تری می شود. اینک برای او یک اتفاق خوب یا بد می اُفتد! یعنی آشنایی "بن" با دختر "خانم رابینسون"؛ "الین" بازی "کاترین راس"، "بن" عاشق "الین" می شود و این یعنی ورود او به یک دنیای جدید و البته خطرناک که از سوی "خانم رابینسون" خراب می شود. اما برای "بن" ورود به این دنیای جدید یک امتیاز و فرصت خوب با خود دارد؛ "بن" برای رسیدن به هدف اش وادار به تحرک و عمل می شود. او راه را پیدا می کند و بالاخره اختیار را به دست می گیرد و برای چیزی می جنگد که به آن اعتقاد دارد.

مشخصات فیلم:

«فارالتحصیل»
کارگردان: مایک نیکولز
فیلمنامه: کالدرویلینگهام، باک هنری – بر مبنای رمانی نوشته ی چارلز وب.
فیلمبردار: رابرت سورتیس
موسیقی: دیو گروسین
بازیگران: آن بنکرافت، داستین هافمن، کاترین راس، ویلیام دانلیز...
سال ساخت:  1967

نگاهی کلی به داستان فیلم:
 
"بن براداک"(داستین هافمن) یک تازه فارالتصیل کالج است که به خانه و خانواده ی خود باز می گردد.
به زودی "بن" با زنی به نام "خانم رابینسون"(آن بنکرافت) آشنا می شود که همسر دوست پسرش است.
"بن" به دختر "خانم رابینسون"؛ "الین"(کاترین راس) علاقه مند می شود.
"خانم رابینسون" که ناراضی از رابطه ی "بن" با "الین" است؛ زمینه ای را فراهم می سازد که دخترش با مردی دیگر ازدواج کند.
"بن" از برپایی مراسم ازدواج "بن" باخبر می شود و حالا تلاش می کند که مانع از انجام آن شود...
 
سکانس برتر:

در سکانس پایانی فیلم، "بن" پس از جستجوی درناک و ناامیدانه ی در قبال رسیدن اش به "الین"، در نهایت به مراسم عروسی "الین" می رسد. مراسم ی که "خانم رابینسون" برای تحقق نیافتن هدف "بن" در رسیدن به عشق اش ترتیب داده است. "بن" پس از یک تحقیق و جستجو پی می برد که قریب الوقوع عروسی "الین" برگزار می شود و او حالا زمان کمی در اختیار دارد که خود را به مراسم برساند تا شاید مانع از انجام آن شود...("بن" در کنار یک جایگاه پمپ بنزین توقف می کند که هم آدرس کلیسای محل مراسم ازدواج را پیدا کند و هم باک ماشین را پُر کند. "بن" با عجله وارد دفتر پمپ بنزین می شود که از تلفن استفاده کند)

بن: می تونم از تلفنت استفاده کنم؟
مرد: بله
(بن خیلی سریع و سراسیمه از لیست تلفن شماره ای را جستجو می کند)
بن: سلام، اونجا کجاست؟
زن: سرویس پاسخگویی دکتر اسمیت
بن: دکتر هستش؟
زن: متاسفم دسترسی به دکتر ندارم...
بن: میخوام بدونم کجاست؟
زن: خُب ببین پسر دکتر داره ازدواج میکنه مطمئنا اونجاست، اون باید اونجا باشه!
بن: گوش کن، من برادر دکتر اسمیتم، کشیش اسمیت! من قراره برم برای مراسم از پورتلند اومدم و فراموش کردم کدوم کلیسا هستش! می فهمی؟
زن: خُب مطمئن نیستم شاید کلیسای پروتستان ها باشن، خیابان آلان!
بن: متشکرم!
بن: (به صاحب پمپ بنزین) خیابان آلان کجاست؟

مرد: خیابان الان یه 6 مایلی میشه!
( بن به سرعت سوار ماشین می شود و آنقدر عجله دارد که فراموش می کند باک ماشین را پُر کند!)
مرد: پدر شما بنزین نمی زنید؟!!!
(اینک در جاده – ماشین بن بنزین تمام می کند و می ایستد، اما بن بدون لحظه ای توقف ادامه ی مسیر را تا رسیدن به کلیسا می دَود!)

(بالاخره بن خودش را به کلیسا می رساند – مراسم عروسی در حال انجام شدن است)

 (بن، از پنجره ی بالکن کلیسا با تعجب و حسرت به پایین می نگرد و با خشم به شیشه می کوبد!)

بن: خدایا نه!

 (بن فریاد می زند) الین الین الین الین

با صدای فریاد بن، "الین" و دیگران به طرف بن نگاه می کنند

شوهر جدید الین: اون پسره کیه؟ چکار میکنه؟

(بن همچنان فریاد می زند – الین الین الین الین)
الین با تعجب و حیرت به بن خیره می شود و به سمت او می رود؛ الین بر سر دوراهی مانده و میان شوهرجدیدش و عشق حقیقی اش بن گیر اُفتاده... اما هنگامی که رفتار بد خانواده اش را نسبت به بن می بیند تصمیم به انتخاب می گیرد!

الین: (فریاد می زند) بن!!!

بن وقتی که فریاد الین را می شنود به سمت او می رود... پدر الین و دیگر مهمانان سعی می کنند جلوی بن را بگیرند اما موفق نمی شوند! بن مراسم را به هم می زند، دست الین را می گیرد و با هم فرار می کنند!

 (در کنار جاده – بن و الین جلوی یک اتوبوس را می گیرند، اتوبوس می ایستد و آنها سوار می شوند)

 بن و الین بر صندلی های ردیف آخر اتوبوس می نشینند و از شیشه ی اتوبوس به پُشت سر نگاه می کنند.

موجی از شادی در قبال آزادی که به آن رسیده اند وجودشان را دربرمی گیرد

(سرنشینان اتوبوس با تعجب فراوان به آنها خیره شده اند)

اما لحظه ای پس از شادی آنها، لبخندهای شان فروکش می کند، گویی شک و تردید در لحظه ای بر چهره ی بن و الین می نشیند... هر دو آینده ای نامطمئن را با بی میلی می پذیرند...

موسیقی و آوازی زیبا شنیده می شود و اینک اتوبوس آرام آرام در جاده محو می شود...

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

The help- «کمک»

کارگردان: تات تیلور
فیلمنامه: تات تیلور بر اساس داستانی از کاترین استاکت
مدیرفیلمبرداری: استفن گُلدبلیت
موسیقی: توماس نیومن
بازیگران: اما تامسون، وایولادیویس، بریس دالاس هاوارد، اُکتاو اسپنسر، جسیکاچاستین، آنا آریلی...

سال ساخت: 2011، رنگی،146 دقیقه

خلاصه داستان: "ایلین کلارک" زنی سیاهپوست، خدمتکاری میانسال است که سالهاست در جامعه ای زندگی می کند که مورد بی مهری سفیدپوستان قرار گرفته است. دختری به نام "اسکیتر" پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه به زادگاهش برمی گردد و با وضع بد جامعه روبرو می شود، او تصمیم می گیرد با کمک "ایلین" کتابی درباره وضعیت خدمتکاران سیاهپوست بنویسد...

http://www.cinemanegar.com/articles_files/images/The%20Help%20movie%20poster(1).jpg

* وقتی خدا طوفان می فرسته، توجهی به رنگ آدم ها نمی کنه! «ایلین کلارک»


فیلم «کمک» (the help)، از آن گونه فیلم هایی است که ما را به یاد فیلم های کلاسیک سال های پیشین سینما می اندازد و یا حداقل اینکه پتانسیل کلاسیک شدن را دارد.

موضوع داستان فیلم طرح آشنایی دارد و از الگوهای اصلی یک روایت آشنای سینمایی برخوردار است(موضوع نژادپرستی) که پیش از این به دفعات در آثار سینمایی و از جنبه های مختلف به آن پرداخته اند. اما دو نکته ی مهم در فیلم «کمک» باعث شده است که بیننده با اثری جذاب و تماشایی روبرو شود. نوع روایت فیلم بسیار روان است و با خلق لحظات هیجان انگیز و قطع های حساب شده که از یکسو مرهون کارگردانی یکدست "تات تیلور" است و موجب شده بر خلاف مدت زمان طولانی فیلم، ملال آور جلوه نکند. و از سوی دیگر حاصل نگاه ویژه ی فیلمنامه نویسان است که موفق شده اند فیلمنامه ی ظریفی بنویسند که با وجود تلخی حاکم بر فضای فیلم، تمام مراحل زندگی طنز نیز جریان یابد. در بیشتر صحنه ها طنز تلخی از زندگی انسان هایی به چشم می خورد چرا که مردمان این جامعه میراث دار اجتماعی هستند با اندیشه ای بیمار و خطرناک.

نکته ی مهم دیگر، انتخاب گروه بازیگران فیلم است که به جرات می توان گفت یکی از بهترین نمونه های چینش در سال های اخیر است. مجموعه ی بازی ها بسیار دیدنی است و کمک فراوانی در جذابیت و هرچه بهتر شدن فیلم کرده است. در این میان بازی "وایولا دیویس" به نقش "ایلین" بیش از همه به چشم می آید. "ایلین" زنی سیاهپوستی است که سال هاست عمرخود را وقف خدمت در خانه ی سفیدپوستان و نگهداری و مراقبت از فرزندانشان کرده است و این در حالی است که خود او فرزندش را بر اثر تصادف و بی مهری سفیدپوستان از دست داده است.
"وایولادیویس" با مهارت کامل شخصیت زنی را به تصویر می کشد که از درون پاشیده است و در طول فیلم، سردرگم داستان غم انگیزش را برای ما تعریف می کند. بازیگر نقش اصلی فیلم "اسکیتر" با بازی "اما تامسون" که پس از فارغ التحصیلی به زادگاهش برمی گردد و با آن وضعیت بد جامعه روبرو می شود، در واقع شبیه معجزه ای است برای سیاهپوستان که نماینده شان در فیلم "ایلین" است. "اسکیتر" تصمیم می گیرد کتابی بنویسد درباره زندگی خدمتکاران و این در حالی است که تاکنون کسی دست به این کار نزده است زیرا برای سفیدپوستان جُرم و منع قانونی دارد.

کارگردان با خلق شخصیت "اسکیتر"، بی طرفی فیلم را نیز نشان می دهد، اینکه در میان شهری که انبوه مردم آن کوچکترین احساس و لطفی به رنگی جزء خود ندارند کسانی هم پیدا می شوند که برخلاف آنان رفتار کنند. بازیگر نقش "مینی" با بازی "اکتاویس اسپنسر" با آن چهره ی معصوم و نازنین در مقابل نقش "هیلی" با بازی "بریس دالاس هاوارد" زنی بدجنس و افراطی بازی های درخشانی را ارائه می دهند. یکی از هیجان انگیزترین لحظات فیلم در صحنه هایی رُخ می دهد که "مینی" برای انتقام گرفتن از "هیلی" برای او کیک می پزد و به خانه اش می برد؛ "هیلی" هم که از دستپخت خوب "مینی" باخبر است کیک مینی را با اشتیاق می خورد غافل از اینکه اینبار "مینی" در کیکی که پخته کثافت ریخته است، این اتفاق به سرعت خبر داغ شهر می شود و حتی در کتاب "اسکیتر" هم منتشر می شود.

در کل، فیلم «کمک» از حضور یک تیم بازیگری قوی برخوردار است و به نظر می رسد در جشنواره هایی که پیش رو دارد جوایز بسیاری را کسب کند، همانطور که به تازه گی توانست نظر مثبت منتقدان را به خود جلب کند و عنوان بهترین تیم بازیگری سال از نگاه منتقدان آمریکا را کسب کند.

در کنار این موارد، جزئیاتی مانند فیلمبرداری زیبای "استفن گُلدبلیت" و همینطور طراحی لباس بازیگران که با بهره گیری از لباس های جورواجور و رنگارنگ از نکات مهم فیلم هستند که فضای آن دوره را به درستی تداعی کرده اند.

ماخذ: سینمانگار

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

بازی بزرگان

نیمه ماه مارس، پس از فیلم های «اعترافات یک ذهن خطرناک»2002، «شب بخیر و موفق باشید»2005 و «کلاه چرمی ها»2008، چهارمین فیلم جورج کلونی در مقام کارگردان است. کلونی با «نیمه ماه مارس» بار دیگر علاقه اش را به ساخت فیلم هایی با مضامین سیاسی و دنیای رسانه و ژورنالیست نشان داده است و علاوه بر این دوباره ثابت می کند که جدا از حرفه ی بازیگری، کارگردانی بسیار موفق و بااستعداد است. مهمترین و محوری ترین موضوع مورد بحث در فیلم «نیمه ماه مارس» موضوع سیاست و ماجرا و مسائل مربوط به آن است. کلونی این بار دست روی موضوع حساسی گذاشته و به سراغ رقابت های انتخاباتی و تلاش نامزدها و گروه های انتخاباتی (برای به دست آوردن پیروزی) رفته است. باز هم موضوعات و جنجال های سیاسی و بازی بزرگان در بحث پیچیده و خطرناک سیاست که در دنیای سینما بارها و بارها به آن پرداخته شده است و در واقع موضوعی قدیمی و تکراری است؛ اما در اینجا به لطف کارگردانی خوب کلونی، فیلم به یک تریلر خوش ساخت بدل شده که نکات تازه ای را به تصویر کشیده است. عواملی همچون ترکیب بازیگری، روایت جذاب داستان و سیال بودن دوربین از ویژگی های است که به جذابیت بخشیدن به فیلم کمک فراوانی کرده است. فیلم در نیمه اول می کوشد تماشاگر را با موضوع و فضای فیلم آشنا کند که این مورد را به درستی در همان فصل عنوان بندی که نخستین تلنگر به درونمایه فیلم است،انجام می دهد. شخصیت «استیون» با بازی «رایان گلیسون» در فضایی تاریک پُشت یک تریبون حاضر می شود و یک سخنرانی کوتاه را نطق می کند، چراغ ها یکی پس از دیگری روشن می شود ودوربین های تصویربرداری ظاهر می شوند، سپس در صحنه های بعدی تبلیغات ستادهای انتخاباتی، پوسترهای رنگارنگ سناتورها، حضور رسانه ها، نطق های ویدیویی و مصاحبه های تلویزیونی، تماشاگر را به درونمایه فیلم که همان سیاست است آشنا و همراه می سازد. اما در نیمه ی دوم، فیلم می کوشد رفته رفته از دنیای پرهیاهوی رسانه ای رقابت ها فاصله بگیرد و در عوض به پُشت صحنه ی آن بپردازد. پس از این دوربین جورج کلونی به ستاد تبلیغاتی سناتور«موریس» با بازی «کلونی» می رود تا از طریق آن به رابطه ها و چگونگی فعالیت های گروه سناتور موریس بپردازد. اینجا نیز کلونی موفق می شود در فضایی نه چندان گسترده همانند فیلم های قبلیش «شب بخیر و موفق باشید» و با بهره گیری از شخصیت های اندک هم مضمون فیلم را سرپا نگه دارد و هم تاثیرش را بگذارد. در این میان شخصیت «استیون» عضو ارشد ستاد موریس که از او به عنوان بهترین مغز رسانه ای کشور یاد می کنند، در محور اصلی داستان قرار می گیرد. استیون شخصیتی است که می داند چگونه معمای بازی قدرت را حل کند و آن را به جلو ببرد. کارگردان نیز با هوشیاری خود با قرار دادن استیون در پیچیدگی و مشکلاتی که سر راهش قرار می دهد فیلم را وارد مسیر تازه ای می کند که باعث می شود تماشاگر نیز به همراه استیون در فیلم احساس بحران کند. این بحران در اصل زمانی آغاز می شود که استیون با یکی از روسای ستاد رقبای موریس «تام دافی» با بازی «پل جیاماتی» ملاقات می کند که باعث دردسرش می شود. بحران وقتی شدت می یابد که این ملاقات لو می رود و استیون توسط شخصیت «پاول» با بازی «فیلیپ سیمور هافمن» یکی دیگر از مهره های مهم موریس، اخراج می شود. از طرفی دیگر نیز  رابطه ی استیون با یکی از همکارانش دختری به اسم «مالی» او را درگیر یک بحران احساسی می کند. به زودی استیون پی می برد که «مالی» قبلا با سناتور موریس رابطه داشته است. این موضوع جدای از هر چیز برگ برنده ای در دست استیون است. «مالی» پس از انجام آزمایشات برای سقط جنین که حاصل رابطه ای با موریس است، دست به خودکشی می زند. استیون برگ برنده اش را رو می کند و از موریس حق السکوت می گیرد و دوباره به عنوان مسئول ارشد ستاد موریس شروع به کار می کند. این سلسله اتفاقات  و رابطه هایی که میان شخصیت ها رُخ می دهد و با روایت ی که فیلمساز به آن بازی می دهد شکل جذابی به خود می گیرد. در فیلم، تماشاگر به درستی در می یابد که شخصیت ها که در راس آن ها «استیون قرار دارد چه می خواهند و مشکلاتی که سر راهشان قرار دارند چیست. از طرفی همه ی  اینها به صورت یک نیروی دراماتیک در می آید که باعث می شود حس توانایی و ناتوانی شخصیت ها را تقویت کند و بُحران درونی شان را شکل ببخشد. همانطور که اشاره شد، ترکیب بازیگری یکی از خصایص همیشگی فیلم های کلونی است که در «نیمه ماه مارس» به شکلی کاملتر رسیده است. کلونی خود نیز مثل همیشه حضوری هرچند کوتاه که بیشتر در گوشه و کنار قاب ها به چشم می آید، درخشان و جذاب است. پل جیاماتی وفیلیپ سیمور هافمن نیز حضور چشمگیری دارند، اما بیش از همه رایان گلیسون بازی زیبا و تاثیرگذاری را به نمایش گذاشته است. اینجا تلفیق خوبی به دست آمده از ترکیب بازیگران و استفاده از فیزیک و توانایی بازی های طریف و حساب شده ی آنها. جدا از همه ی این موارد، فیلم مدیون توانایی هایش در زمینه کارگردانی است. فیلم موضوع خوبی دارد و در اجرای آن موفق و پخته است، اجرایی که از فیلمنامه آغاز می شود و در ساختار فیلم نیز گسترش می یابد.

ماخذ: روزنامه ی تهران امروز 7 دی ماه 1390

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

سینمانگار: حسن نیازی: بی شک یکی از بزرگترین و تاثیرگذارترین فیلمسازان کشور و بزرگان تاریخ نمایش کشورمان «بهرام بیضایی» است. به بهانه ی سالروز تولد ایشان در پنجم دی ماه فرصتی پیش آمد تا هر چند کوتاه و گذرا با انتخاب برخی از دیالوگ های آثارش بیادش آوریم و از توانمندی هایش در عرصه ی هنر سینما و ادبیات بهرمند شویم، بدین منظور این نوشتار کم بضاعت تقدیم می شود به ایشان و همه ی علاقه مندان وی و سینمای ایران.


ما هرگز مهمان نکشته ایم! «مرگ یزدگرد»

 
******

فیلم: «رگبار» ساخت: 1350

حکمتی: (به شاگردان) خُب حالا هم شما منو می شناسین و هم من شما رو می شناسم. پس بهتره احتیاط کنید! سوالی نیست؟
شاگرد اول: آقا اول مار بودی یا تخم مرغ؟
شاگرد دوم: آقا چارزاری بیشتره با پنج زاری؟
******
حکمتی: (به همکار) کلافه ام! برای چی کلافه ام؟ امروز هم مثل دیروز همه متلک می گفتند! بله یه طعنه ای در کار بود!
همکار: ها، آدم از طعنه دستپاچه نمیشه، مگه واقعا یه چیزی باشه!
******
مدیر: نمره ی مصیب بهتر شده!
حکمت: این کنایه است! من الان در حضور شما دو نمره ازش کم می کنم... به اون طفلک داره ظلم میشه! من برای اینکه نشون بدم همه ی حرف های شما بی مورده بیشتر از دیگران بهش سخت می گیرم!
مدیر: چرا تظاهر می کنید بهش سخت می گیرید! چی رو میخواید ثابت کنید؟
حکمتی: میخوام ثابت کنم که هیچی در بین نیست!
مدیر: اگه چیزی در بین نباشه، چه احتیاجی به ثابت کردن داره!!!
******
حکمتی: (به همکار) تو که میدونی اولش هیچی نبود، وقتی بهش گفتم دوستش دارم محض کنجکاوی بود! فقط خواستم اونو امتحان کنم...
همکار: خیلی درد اومد؟
حکمتی: درد... گفتی درد! نمیدونم، ولی چرا بزار یه چیز عجیبی رو برات اعتراف کنم. اون کتک تا حدودی هم برام لذت بخش بود! که در همون حال در خودم یه چیزی داشتم کشف می کردم، موضوع دیگه خیلی جدیه، تو می فهمی من چی میگم...حس میکردم نمی تونم بدون اون زندگی کنم.
******
حکمتی: (به مادر عاطفه) در من هیچ عنصر قهرمانی نیست، من هیچ مورچه ای رو نکشتم، با وجود این دخترتون رو دوست دارم!
******
زن: (بازیگر نمایش) پول مایه ی فساد و تباهی است، عشق های ظاهری مایه های تباهی است، ای اهورمزدا میل شهوت را از ما دور کن!
******
حکمت: اخیرا در یک جایی مقاله ای خوندم، در عشق خودداری خیلی مهمه... وقتی تو غرورتو حفظ کنی،اون به طرف تو میاد!
_______________________________________________

فیلم: «غریبه و مه» ساخت: 1352

پیرزن: رعنا،لحظه ی آخری که شوهرت به دریا می رفت یادته؟
رعنا: اون روز اینقدر سرد نبود!
پیرزن: حق داری، منم لرزم گرفته!
******
آیت: شنیدم تو به کسی لبخند نمی زنی!این داس رو از کجا آوردی؟ آره آره می دونم از تو قایق من، تو با من چه دشمنی داری زن؟ ده تا لنگه ی این تو بازار اینجا هست!
رعنا: لنگه ی این؟
آیت: صد تا اونجا ریخته برو تماشا کن!
رعنا: با همین علامت؟
آیت: علامت!؟ علامت دیگه چیه؟
رعنا: این فرق داره، روی این داس یه علامت هست، درست نگاه کن، من که قبلا همچین علامتی ندیدم، این علامت روی هیچ چیز دیگه ای نیست، مثل اینکه اسم صاحبش کنده شده، یا مثلا همچین چیزی، گفتم شاید ببینی بشناسی!
******
مرد روستایی: احترام اون زن رو نگه دار، اون زن بهترین ماهیگیر اینجا بود!
آیت: عاشقش هستی؟
مرد روستایی: حرف دهنتو بفهم!!!
آیت: آره درسته، اون زن برادرت بوده، با وجود این...
مرد روستایی: می فهمی داری چی میگی!
آیت: اینجا به هر کسی برمی خورم عاشق اونه، حتی زن ها!!!
******
یکی: تو خیالاتی شدی آیت!
آیت: چیزی که منو پریشون کرده موضوع قایقه، درست قبل از اومدن اون مرد غریبه، قایق ناپدید شده، به نظر تو عجیب نیست!؟
رعنا: قایق رو من دزدیدم، قایق رو من دزدیدم! مرد منو دریا بُرد، من همیشه میگفتم توهم یه روزی با این قایق میزاری میری... نابودش کردم!
یکی: دیدی گفتم خیالاتی شدی!
******
رعنا: همه چیز تموم شد!
آیت: نه! این نمیشه، هر روز ممکنه بیان (غریبه ها) من باید بفهمم اون طرف (دریا) چه خبره!!!
_____________________________________________________

فیلم: «کلاغ» ساخت: 1355

اصالت: سلام، خوبی؟ ببین اگه من از اینجا راه بیافتم خیلی طول میکشه برسم، تو خودت نزدیکتری، میخوای اونجا همدیگه رو ببینیم؟
آسیه: تاکسی گیر نمیاد!
اصالت: تلفنی بگیر، باشه؟ مادر چطوره؟
آسیه: پای برنامه ات  نشسته بود، میگفت که چرا تو فکری؟!
اصالت: تو بهش چی گفتی؟
آسیه: گفتم حتما پای یک زن در میونه!!!
******
مادر: کی دعوا رو شروع کرد؟
آسیه: اون خیال میکنه من به شان اجتماعی اش لطمه میزنم!
مادر: اون که میخره، چرا لباسای بهتر نمی پوشی؟
آسیه: لباسای بهتر اندازه ی من نیست!
مادر: تو با یه آدم کرولال زندگی نمی کنی!
آسیه: من همینی ام که هستم!
******
مادر: اونوقتا می رفتیم باغ ملی به نفع خیریه، درشکه ها چپ و راست می اومدن! اُرکستر ارتش میزد، خانم ها چترهای آفتابی داشتن، بعد از کشف حجاب بود، هر یکشنبه فیلم ها عوض می شد! من و کلنل می رفتیم سینما. خانم ها و آقایان جُدا می نشستند، به گاردن پارتی هم رفتیم، اُرکستر یک مرتبه به افتخار ما موزیک خیلی قشنگی زد، قبل از جنگ بود، جنگ شوهرم رو گرفت و در عوض هم یک پسر داد...
******
آسیه: یعنی دنبال اون دختره میگردن، یعنی فایده ای داره؟
اصالت: تو دیشب به این موضوع علاقه ای نداشتی!
آسیه: حالا دارم!
اصالت: گُمشده ها اکثرا پیدا میشن!
آسیه: من که تا حالا نشنیدم خودشون پیدا بشن، لابد باید دنبالشون گشت.
اصالت: این کار من نیست!
آسیه: حیف! چون از دفتر روزنامه تلفن زدن!
اصالت: چی شده؟
آسیه: جسد دختر ناشناسی پیدا شده ... دوستت میخواست بدونه میری دنبالش یا نه؟ این نشونیشه!
اصالت: آره میرم!
******
آسیه: دنیا خیلی بزرگ شده، من تازگیا مجبور شدم چند تا کوچه و خیابون جدید پیدا کنم، شهر خیلی بزرگ شده، شما نمیخواین شهر رو ببینین؟
مادر: من مال این شهر نیستم، من مال تهران قدیمم!
آسیه: ولی فکر کنم گردش براتون خوب باشه، یکی از همین روزا که درس ندارم ماشین رو از عمه ام میگیرم! میای؟
مادر: باشه میام دختر جون، منو به گردش ببر، بیا باهم دنبال تهران قدیم بگردیم!
******
دوست آثای اصالت: دوتا از گُمشده ها خودشونو معرفی کردن! یکی تو دسته ی قاچاق مواد گیر اُفتاده، یکی از دخترهای گُمشده هم با رُباینده ی خودش ازدواج کرده!
_____________________________________________________

فیلم: «چریکه تارا» ساخت: 1357

مرد تاریخی: نترسید، از من نترسید، من فقط پی شمشیر آمده ام! برای آن شمشیر!
تارا: مال تو بود؟!
مرد تاریخی: مال من، نه فقط مال من، مال تمام تبار من!
تارا: تو زخمی هستی!
مرد تاریخی: من مردی ام از یک تبار تاریخی، همه ی زندگی من در پی جنگ گذشت، کدام جنگ؟ در هیچ جایی نامی از ما بُرده نشده، همه چیز اندک اندک از بین رفت، همه ی نشانه ها گم شد، از ما روی زمین هیچ نشانی نمانده است، به جز یک شمشیر!
******
مرد تاریخی: همان است، این همان شمشیر است، از ملامتیان باشم اگر تو را نشناسم! ولی نمی توانم برگردم، هنوز نه!
تارا: چرا؟
مرد تاریخی: من به تو عاشقم!
******
مرد تاریخی: تو زنده ای، تو آزادی، تو هزار هزار در اطراف داری، من در میان کنیزانم بسیار داشتم، اما به هیچ یک عاشق نشدم، تو مرا شکنجه میکنی!
تارا: تعریف کن!
مرد تاریخی: تمام تبار در این لحظه به من می نگرند و من نمی توانم برگردم، شرم بر من!
تارا: چرا دیشب در حیاط منزل من را می رفتی؟
مرد تاریخی: زخم ها آزارم می دادند!
تارا: باید می بستی!
مرد تاریخی: این زخم ها بسته شدنی نیست! می شنوی؟ کهنه است ولی مرهم ناشدنی نیست، هر روز خون تازه از آن بیرون می آید!
تارا: از کی؟
مرد تاریخی: از دمی که تورا دیده ام!
******
مردتاریخی: این جایی است که پرچم فتح ما شکست، این جای پای لشگر قتالی است که کشته های ما را لگدکوب سُم ستوران کرد، از خون ما چه جوی ها که جاری شد، زیر پای وسوسه و تشویش، ما فریب روزگار خورده ایم! کتاب خدا را با ما به شهادت نهاده بودند و سوگند خود را به چند سکه فروختند. فریاد از دل شبیه خون برخاست! چگونه از محاصره ی آتش و دود آنان می توان گریخت، در جنگی ناامید، در جنگی قدم به قدم...
******
مرد تاریخی: من می روم تارا و نگاه تو تنها چیزی است که با خود می برم!
******
مرد تاریخی: افسوس چرا نمی شود که دوباره مُرد؟ به من یک میدان بده سواره منم! اما این جنگ این عادلانه نیست، تو قوی تری و این شمشیر من است که اُفتاده به نشانه ی تسلیم، افسوس که دیگر از زخم های من بوی افتخار نمی آید! زندگی تو بی دغدغه می گذشت، من برای تو چه آورده ام! من فقط زخم هایم را آورده ام که از آنها خون می چکید! من فقط حسرت آورده ام!
_____________________________________________________

فیلم: «مرگ یزدگرد» ساخت: 1360

سرکرده: نان کشکینش بده و سپس به تازیانه ببند تا سخن بگوید. بپرسش شماره ی تازیان چند است؛ کدام سویند؛ چه در سر دارند؛ سواره اند یا پیاده؛ دور می شوند یا نزدیک؛ در کار گذاشتن اند یا ماندن؟ او چرا مانده است؟ پیک است یا خبرچین یا پیشاهنگ؟ بپرسش ویرانه چرا می سازند؟ آتش چرا می زنند؛ سیاه چرا می پوشند؛ و این خدای که می گویند چرا چنین خشمگین است؟
******
آسیابان: من منم ای نادان؛ نمی شناسی؟
دختر: چرا نیک می شناسمت، می دانم چگونه مردی! بی گمان اگر مرا می خریدند می فروختی به یک لبخند این زن!
زن: چکنم جان دل؛ فروشندگان تو خریداران من اند.
******
زن: من دایه ام و نه ماما؛ من آسیابانم! من به ملت نان می دهم! همین؛ و این تنها چیزی ست که دارم!
******
آسیابان: برای پادشاهی که  در سرزمین خویش می گریزد بزرگان چه گفته اند؟
زن: سخن بزرگی نگفته اند!
آسیابان: من گریزان در سرزمین خویش خانه به خانه می رم و همه جا بیگانه ام. سفره ای نیست که مرا مهمان کند . و رختخوابی نه که در آن دمی بیاسایم. میزبانان خود در حال گریزند. اسبان رهوار به جای آن که مرا به سوی پیکار برانند از آن به در بُردند. شرم بر من.
******
زن: ما هرگز مهمان نکشته ایم!
******
سرکرده: ما همه شکار مرگ بودیم و خود نمی دانستیم. داوری پایان نیافته است. بنگرید که داوران اصلی از راه می رسند. آنها یک دریا سپاهند. نه درود می گویند و نه بدرود؛ نه می پرسند و نه گوششان به پاسخ است. آنها به زبان شمشیر سخن می گویند.
_____________________________________________________

فیلم: «شاید وقتی دیگر»  ساخت: 1366

مدبر: اگه خودت ماشین داشتی دلت می خواست چجوری بود؟ چه رنگی؟
کیان: رنگ ماشین چه اهمیتی داره؟
مدبر: حرف زدن با من خسته کننده است!
کیان: تو چته؟
مدبر: من؟ من چمه؟
کیان: سرت بهتر نشد!
مدبر:دلت نمی خواست رنگش قرمز بود! ها؟ چطوره لگن خودمونو بفروشیم یه پیکان قرمز رنگ بخریم ها؟
کیان: فرقش چیه؟
مدبر: ها پس بله، پس فرقش در کسیه که پُشت فرمون نشسته!
کیان: من که نمی فهمم!
مدبر: از کی تا حالا حرف منو نمی فهمی ها؟ هیچی، فعلا من هیچی نمیگم!
******
مدبر: تو نمیخوای مطلبی به من بگی؟
کیان: ها؟
مدبر: تلفنی ازت چیزی پرسیدم، جوابش یادت نیومد؟
کیان: راجع به چی؟
مدبر: تقریبا 52 روز پیش، 15 مهر،10 صبح، راسته بین زرتشت تا کریم خان!
کیان: اونجا چی شده؟
مدبر: تو اونجا بودی!
کیان: آره، قبلا هم گفتی، من خیلی فکر کردم.
مدبر: خب؟
کیان: چیزی یادم نیومد!
مدبر: پیکان قرمز؟
کیان: اصلا!
مدبر: ولی این چیزی نیست یاد کسی بره، چیزهای مهم یاد هر کسی میمونه!!!
******
مدبر: (خطاب به کیان) خیلی پکری، چند وقته پکری! به عکس های قبلیت شبیه نیستی که پُر از خنده  و شادی بود! میخوای بریم سینما؟
___________________________________________________

فیلم: «باشو غریبه ی کوچک» ساخت: 1365

نایی: (خطاب به باشو) سیاه که هیسی، لالم که هیسی، اسمم که ناری... هر آدمی زایی یه اسمی داره، اونی که ناره غول صحرایه!
******
زن روستایی: (خطاب به نایی) مهمونی که گفتی همینه؟ پس چرا سلام نکنه؟
پیرمرد: از زبان نفهمیه!
******
نایی: (باشو، در حال نوشتن نامه) برای نوشتن این نامه نزد همسایه نرفتم، این نامه را پسر من می نویسد که نام او باشوست، ایشان در همه ی کارها ما را کمک می کند، و نانی که می خورد از کاری که می کند کمتر است، و آن نان را من از لقمه ی خودم می دهم! او مثل همه ی بچه ها فرزند آفتاب و زمین است. و کم کم از شیش تا حرفی که می زند سه تا حرف آن مرا حالی می شود.
******
باشو:ما از یک آب و خاک هستیم، ما فرزندان ایران هستیم!
_____________________________________________________

فیلم: «مسافران» ساخت: 1370

مهتاب معارفی: ما میریم تهران، برای عروسی خواهر کوچیکترم، ما به تهران نمی رسیم، همگی می میریم!
******
ماهرخ: وقتی چیزی میخواین بشکنین اول خبر کنین!
حکمت داوران: قلبم سالها شکسته و کسی خبر نداره!
******
حکمت داوران: (خطاب به نامه بر) تو نامه رسان شرکتی، نه؟ چندساله توی این شغلی. و همه این مدت نامه می بردی. امروز باید کاری کنی که هیچوقت نکردی؛ باید نامه هایی که رسوندی رو پس بگیری!
******
مهمان (خطاب به ماهو) سلام استاد، تبریک،  رسم جدیده، استقبال از مهمانان عروسی با لباس عزا؟
ماهو: مگه آگهی رو نخوندید؟
مهمان دیگر: نه ما آگهی رو ندیدیم!
مهمان دیگر: صفحه ی دلچسبی نیست که مرتب نگاهش کنیم!
******
خانم بزرگ: لعنت به جاده ها، اگر معنی شون جُدائیه!
______________________________________________________

فیلم: «سگ کُشی» ساخت: 1379

تابان پور ( متصدی هتل) قهرمان شما همیشه خطر می کنه. واقعا چرا؟  می خواین بگین خطر کردن  شجاعته یا اون هیچوقت نمی ترسه؟
گلرخ کمالی:  بر عکس، اون می ترسه  خیلی هم زیاد ولی بی اون که بخواد جاییه که هر قدمی برداشتن اصلا بدون خطر ممکن نیست.
تابان پور : ( با خود می گوید ) آه...بله.... تاسف در همینه خانم کمالی.
******
گلرخ کمالی : شخصیت های داستان جدیدم دوره ام کردن. باید هر چه زودتر خودم رو از بینشون بکشم بیرون.
******
نایری : اون ارزشش رو نداره، خیلی بهش وفاداری.
کمالی : من به ارزش خودم فکر می کنم.
******
سنگستانی : ......التماس کنین، یه دل خوشی بهم بدین.
گلرخ : بهتون دلخوشی میدم، پدر بدبخت من که سی سال برای فرهنگ این کشور کار می کنه برای همه چیزش لنگه، از کاغذ و مرکب تا   تایپ و  پخش و اجازه تک تک کلما ت. اما امثال شما هیچ منعی ندارین  حتی کسی مانعتون نمیشه از دخترش بخواین بخاطر یکی دیگه بهتون التماس کنه. کسی که متاسفانه بهتر یا بدتر، از جنس شماست نه من.  این خیلی خیلی گرونه و شما نباید از تلخیش چیزی بفهمین. ولی باشه.. بهتون التماس می کنم بخاطر یکی دیگه نه خودم....
سنگستانی : مثل اینکه بیشتر از این چیزی بلد نیستی.
گلرخ : مثلا اشک بریزم؟
سنگستانی : خیلی وقته یه گریه درست و حسابی ندیدم.
گلرخ : حالا هم  نمی بینین، من گریه هام رو قبلا کردم  حالا فقط  فریاد برام مونده....
******
عیوض ( باغبان) : با زخم باید ساخت، طول میکشه ولی خوب میشه.
( صدای شلیک)
گلرخ : پس آخرش این بود. آخرِ سگ کشی.
عیوض : گریه می کنی گلرخ خانم؟ اعتناش نکن.
گلرخ : آره عیوض طول میکشه ولی خوب میشه.
______________________________________________________

فیلم: «وقتی همه خوابیم» ساخت: 1387

زندان بان ( حسن پور شیرازی ) : نجات شکندی مرخص. اسباب ها جمع چیزی جا گذاشتی مسئولیت  خودت. شنیدی نجات شکندی؟ تکرار کن.
نجات  شکندی: مسئولیت خودم.
زندان بان : که چی؟
نجات شکندی : چیزی جا نذارم.
زندان بان : چیزی جا نمیذاری.
نجات شکندی : چیزی جا نمیذارم.
زندان بان : از خریت، من جای تو بودم چیزی از اینجا با خودم نمی بردم.
نجات شکندی، یه عکس زده بودی سینه تیفا ل!
نجات شکندی : زنم.
زندان بان : بذار باشه.
******
وکیل : از کدوم آشغالدونی پیداش کردی؟
چکامه چمانی : از اونکه همه توشیم.
******
نیرم نیستانی ،رو به شایان شبرخ : موفقیت تو در اینه که باورت کنن به عنوان نجات شکوندی نه خوشپوشی که موفقیت رو به ضرب حساب بانکی دیگران می خره.
براتی ( تهیه کننده) رو به کارگردان: تو هی می خوای عوضش کنی در حالی که تماشاگر ستاره رو همونجوری که هست می خواد.
نیرم نیستانی، به شبرخ : پس شاید بد نقشی رو برای قاپیدن انتخاب کردی.  ستاره؟! نجات شکوندی قربانیه،  قربانی کننده سخت می تونه نقش قربانی رو بازی کنه.
******
شایان شبرخ : خوشحال نیستین که همبازیتون هستم.
پرند پایا : مجبورم خوشحال باشم؟
شایان شبرخ : روزی افتخار می کنین.
پرند پایا : افتخار نمی کنم که واسسادم و دیدم و ساکت موندم.
******
بچه : مامان هنوزم سینما رو دوس داری؟                                                                                 
پرند پایا : سینما رو آره عزیزم، حاشیه هاش رو نه.
______________________________________________________

فیلم: (کوتاه)«عموسبیلو» ساخت: 1349

عموسبیلو: (با یکی تلفتی صحبت می کند) راحتم، آره خیلی راحتم. اون شلوغی اینجاها نیست، هوم، آره جای پرتیه، عوضش جای ساکت و بی سرو صدائیه. من زیاد تنهایی حس نمی کنم. در حقیقت یه جوری خودمو مشغول می کنم! آره در عوض در آرامش کامل،آرامش...

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

فیلمنامه: «زمین»

یاور: باز داره میره!

مرد: یه عمره، قبلها با گاری می رفت، حالا با همچین وسیله ای!

یاور: خوابش نمی بره؟

مرد: با چشم بسته هم راهشو بلده.

دُرنا: چرا نمی خوابی؟

یاور: می ترسم رد بشه. می ترسم جا بمونم.

مرد: طوری سلام می کنی انگار سلام آباد عروسی خبر کردن.

یاور: از اون مهمتر.

مرد: از اون مهمتر تو سلام آباد چی منتظر شماست؟

یاور: زمین!

______________________________________________________

فیلمنامه: «شب هزار و یکم»

خورزاد: توبه خُدعه شریف را گفتی اصل این کتاب به ضحّاک می رسد؛ و ما دیدیم این سلطان را ماری بر دوش نبود!

عجمی: این ضحّاکی است که مارهایش به چشم نمی آیند، آری، از این کتاب مارها بیرون کرده اند، زیرا آن که خاص بود بر ضحّاک؛ اما فقط ضحّاک نبود بدین خوی ضحّاکی؛ و ضحّاک خویان همگی بر تخت اند. آری ضحّاک بر نام های دیگری همچنان سر است و بر سر است!

______________________________________________________

فیلمنامه: «اشغال»

دلجویی: داستانی به فکرم رسیده که قصد نوشتنش را دارم. گوش کنید؛ پیرزن و پیرمردی که از گرسنگی در حال مرگند، حصیری کهنه زیرپا دارند. چند همسایه ی شوخ طبع در لباس دلسوزی می آیند و هرکدام هی قیمت حصیر را به اسم اینکه قدیمی است بالا می برند، طوری که پیرزن و پیرمرد گرسنه خیال می کنندگنجی زیر سر دارند. چه گنجی! کم کم به هم ظنین می شوند و همه جا را پُر از اشباحی می بینند که قصد دارند این گنج را از چنگشان دربیاورند و بالاخره به یکدیگر شک می کنند؛ هر کدام به خیال اینکه آن یکی قصد دارد گنج را صاحب شود، و این طوری به جان هم می اُفتند. کسی که این وسط تفریح می کند همسایه ها هستند!

______________________________________________________

فیلمنامه: «عیارنامه»

پهلوان: (خطاب به برکت) بنویس – نخستین بار او را در یورش ایلغاریان دیدم. او را پرسیدم کابین تو چند؟ گفت سر شش گردنه زن – هوم، من عیاری بودم و همه جا گرد، او از من پهلوانی ساخت؛ من – که با همه ی خاموشی – هنوز این اجاق، روشن نگه می دارم. نوشتی؟

برکت: مُرکب نداشتم!

______________________________________________________

فیلمنامه: «لبه ی پرتگاه»

سروان غفارپور: واضح تر از اونه که نشناسین! این عکس کسیه که جسدش در صندوق عقب سواری شما پیدا شده!

پروا نیازی: سواری من نه،سواری فیلم!

کوروش درگاهی: تحقیقات مقدماتی از عوامل فیلم انجام شده و بی ارتباطی اونها با جسد قطعی است!

پروا نیازی: من کسی رو متهم نمی کنم!

کوروش درگاهی: می دونی که لحظه به لحظه وضعت وخیم تر می شه؟ پس اگر حدس می زنی بگو!

پروا نیازی: احساس می کنم قتلی رُخ نداده و همه ی اینا یک فیلمه!

______________________________________________________

فیلمنامه: «فیلم در فیلم»

پرسشگر: شما شاگرد اول کوشا و موفق فکر نمی کنید با این همه استعدادی که یکجا به شما ارزانی شده، طبیعت به دیگران ظلم کرده؟

شاگرد اول: چرا واقعا؟ گاهی شبها از احساس گناه خوابم نمی بره!

پرسشگر: هه هه! بعضی می گن در این که هربار چنین معدل فوق العاده ای می آرین دست هایی درکاره!

شاگرد اول: بله بله، دست های خودم!

______________________________________________________

نمایشنامه: «مجلس قربانی سنمار»

بر درياي شن مگر كاخي بسازم كه چون كشتي برود! بر درياي شن مگر خويش از غرقه شدن نگه دارم! گفتم معماران بر صفه ي سنگ خانه مي سازند؛ نه بر زميني لغزان ، نه بر شن رونده ، نه بر باتلاق! بر درياي شن ، سوسمار سقنقورند؛ و جهازها بر امواج توفنده ي ريگ ، از قطار شتران! گفتم كاري كنم كه معماري نكرد! بر درياي شن ، نعمانيان همه ملاحانند در سفينه هاي چادرهاشان؛ كه پارو به موج با نيزه هاي خويش مي زنند. آيا روياي من نبود خورنقي چون ايرانيان ساختن؟

______________________________________________________

نمایشنامه: «جنگ نامه ی غلامان»

همه جور زیاد گشته بود و زیاد کشته بود. اما دید با کشتن دشمن دشمنی تموم نمی شه؛ برعکس هر چی دشمن می کشی باز دشمنی بیشتر می شه. با خودش قسم خورد که بی شمشیر بره جلو؛ با عقل. آره با عقل – رفت در راه عیاری.

______________________________________________________

فیلمنامه: «ایستگاه سلجوق»

فرانسوا: ما دوتا با هم کاملیم. و اونوقت تو می خوای یه نفر سوم اضافه کنیم.

ایزابل: ما دوتا با هم کامل نیستیم. اختلاف همین جاس!

فرانسوا: می تونی مثل ژان پیر سگ نگه داری!

ایزابل: من مثل اینکه بچه می خوام!

______________________________________________________

نمایشنامه: (ذیل جهانگشا) تاراج نامه

آران مرد پوش: چطور باید به دروازه رسید؟

نوتک زن پوش: تو چه شاخ شمشادی که از دروازه بی خبری؟

آران مرد پوش: تو چه سلیطه ای که از آن سوی دیوار گشته ای؟

______________________________________________________

نمایشنامه: جنگ نامه ی غلامان

معروف: من عیاری ام قسم خورده؛ گفتم امروز قسم بشکنم و دست به شمشیر ببرم. وقتی اونا  فاتح برگشتن یا تو رو به عزت این فتح  به من می بخشن یا میونمون حکم شمشیره .

ترگل: می دونستم این دورو بری؛قلبم می گفت.

_________________________________________________________

سُهراب کُشی : بازی نامه برخوانان

چهرسردار: بی آب آتشیم، بی خاک بر بادیم!

یکی: این داستان را صدبار گفته اند،

می توان چنان گفت که کسی نشنیده؟

چهارسردار: بی آب آتشیم، بی خاک بر بادیم!

__________________________________________________

فیلمنامه: «طومارشیخ شرزین» 

فضول: آه استاد، پندی به من بفروش.

شرزین: (دست دراز می کند) پیش می گیرم (فضول سکه ای می دهد)

به کسی که پند بفروشد اعتماد مکن!

فضول: (خشمگین) پس بده!

شرزین: آن که پول به اندرز دهد ابله است  و آن که باز دهد ابله تر!

******

روز اول قلم را در مرکب فرو بردم و بر کاغذ آوردم ، از آن  خون بر صفحه جاری شد. پوست کاغذ شکافت؛ خون هزار کس در هر سطر می جوشید.

______________________________________________________

فیلمنامه: «اتفاق خودش نمی اُفتد!»

شیوا: خانواده داشتن غروری می خواد که من ندارم!

______________________________________________________

فیلمنامه: «روزواقعه»

مرد نصرانی: از حسین بسیار می گویند! آنها که از او می گویند چرا خود مثل او نیستند!

******

یکی: تو از حسین چه می دانی؟

مرد نصرانی: او مُقتدای راحله است!

******

مرد نصرانی: آه راحله... تمام حُجت من بر مسلمانی حسین بن علی است!

*******

 

تاریخ سّری سلطان در آبسکون – فیلمنامه – بهرام بیضایی

قُتلق: سلطان غم مدار؛ نوکرانی که پیش تر فرستادم، خیمه و خرگاه ترا ساخته اند. در جزیره آتشی خواهد بود که با آن گرم شوی.

سلطان: اسم این جزیره چیست؟

قُتلق: آب اِشکن سلطان؛ که از غفلت آبسکون می خوانند.

سلطان: هوم – (لرزان در آسمان دل گرفته می نگرد) کاش دبیری در رکاب بود تاریخ سرّی این ایام می نوشت تا چون ابر تیره بگذرد در آن به عبرت نظر کنیم.

******

سلطان: آیا هرگز مغول دیده ای؟

قُتلق: وقتی جوان بودم یک بار طوفان آمد؛ شبیه مغول بود.

******

سلطان: سلطان چه می داند دشمنش کدامست و دوست کدام! ... سلاطین از غرورند!

مرد سپیدموی: آری بزرگان را دشمنان بسیارند؛ و دشمن تر به آنان کوردلی خود ایشان.

******

سلطان: می روند و از من کاری ساخته نیست، می روند و من تنها می مانم – با ارواح در جزیره ای چنین خُرد که گذرگاه بادهاست! نه این کیفر زیاد سنگین است. چرا کسی نیک های مرا به یاد نمی آورد؛ داد و دهش؛ عطا و انعام و صله! فتح و فیروزی!

ما فرو افتاده ایم چون قوی شده ایم؛ ما بر جهان سنگینی کردیم؛ خار در چشم زمین و زمان شده ایم! کسی را زهره ی ما نبود؛ فلک تاب ما نیاورد!

******

سلطان: من نکشته ام. من نه! خدمتگزاری نیست که بگوید من به خونش دست شسته ام!

قیرگر: انکار نمی توانی سلطان! آن قیرگر منم، و تیرهای تو در پُشت من است.

سلطان:(وحشت زده) مگر تو در آن دنیا نیستی؟ یا اینجا خود آن دنیاست؟

قیرگر: مرا آینه ی خودگیر، و دوزخ آینه ی آنچه ساختی!

سلطان: نه! من به راه مصلحت رفتم؛ و کیست که نرفت؟ ولی دست من از خون پاکست!

مرد بی دندان: تو خون کردی با دستان دیگران!

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو