آمارکورد

1973- فدریکو فلینی
«خاطرات من»
وقتی توپ های بادی ، بالا هستند
زمستان کارش تمومه...
توی شهر ما توپ های بادی وبهار با هم می رسند.
این ها را باد به اینجا آورده ، بر روی قبرستان ها پرواز می کنند،
جایی که همه در صلح زندگی می کنند.
بر روی ساحل دریا به زیبایی پرواز می کنند، همینطور بالای سر آلمانیها...
آدم هایی که سرما را احساس نمی کنند...
توپ های بادی ... توپ های بادی ... همراه با صدای باد ... باد... باد.
این فیلم رو چند سال پیش برای اولین بار دیدم (البته با کیفیت نچندان خوب و زبان اصلی) و راستش چیززیادی نگرفتم! تا اینکه چند روز پیش با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی فیلم دستم اومد و دیدم!فیلم، واقعا زیبا و ساختار خوبی دارد. به نظر من آمارکورد بهترین فیلم فلینی و یکی از بهترین های تاریخ سینماست. فدریکو فلینی متولد بیستم ژانویه 1920 در ریمینی ایتالیاست. آمارکورد ، دورانی که در ریمینی Rimini سپری شد، نوعی یادآوری دوران نوجوانی و جوانی گذشته است. عنوان فیلم به گویش «رمی»، یادم می آید، معنی می دهد. فلینی کودکی خود و دوستانش را طوری به تصویر درآورده که انگار ما نیز همواره در کنار آنها در آن شهر، در کلاسهای درس، در جشن ها و عزاداری هایشان حضور داشته ایم و در انتها آنجا را ترک کرده ایم ولی خاطرات نوستالژی و تعلق همراه ما بوده است. این فیلم سفری نوستالژیک به ایتالیای دهه 1930 است و هر اپیزود آن کاریکاتوری صمیمانه، خنده دار، غم انگیز والبته درباره عشق، زندگی خانوادگی و سیاست است. فلینی می گوید: از آمارکورد به راحتی متوجه می شوید که من چیز زیادی از مدرسه یاد نگرفته ام و در عوض بیشتر با خودم و زندگیم حال کرده ام . حتی یک کلمه، جمله، عدد یا فرمولی را از یونانی، لاتین، ریاضی یا شیمی به یاد ندارم، ولی به خوبی یاد گرفتم که چگونه روح نگرش ودرست دیدن را در خودم پرورش دهم. آمارکورد فیلم کوچکی است، یک ستاره کوچک.
آمارکورد پر از سکانس ها و دیالوگ های جذاب و به یادماندنی است، به این دیالوگ ها توجه کنید...
رئیس ، مورتار ، یه شعر دیگه گفته...
رئیس: کی این شعرو گفته:
مورتار، بیا شعرتوبخون!
مورتار: باشه گوش کنید!
رئیس: اسمش چیه؟
مورتار: « آجرها »
پدر بزرگ من آجر می ساخت ،
پدر من هم آجر می ساخت ،
من هم آجر می سازم ،
« ولی خانه من کجاست؟! »
فیلم های فلینی غالبا زندگینامه هایی هستند که با تکیه بر انبوه لحظات کوتاه خاطره ساخته شده اند. خاطراتی که با رنگ و لعاب شاعرانگی و تمایل فلینی به پنهان نگه داشتن واقعیت، احتمالا تحریف شده و تغییر شکل یافته اند. فلینی با فیلم هایی که ساخته ، مکتب خاصی در سینمای ایتالیا بنیان گذاری کرده است، او با تلفیق عناصری از مکتب نئورالیسم و نظرات شخصی خود، راهی تازه به دنیای فیلم گشود. فلینی با تصاویر همان کاری را انجام می دهد که نویسنده ای با لغات، به این جهت طرح این سوال که کدام قسمت از فیلم واقعی و کدام قسمت تخیلی است ، کار بیهوده ایست، زیرا اصولا این اختلاف و تضاد در اینجا وجود ندارد.
اورسن ولز گفته است: فلینی یک روستایی ایست که کمال و پختگی شهرنشینی را در خود جمع کرده است. از همین رو می توان فیلم های فدریکو فلینی را رویاها و خیالپردازیهای یک پسرک شهرستانی درباره شهر بزرگ و آدمهایش دانست.
خداحافظ ... همه برید خونه هاتون...

من نمی خواهم تکه های زندگی را فیلم کنم چون مردم می توانند این تکه ها را در خانه شان، در خیابان، یا حتی بیرون از سالن سینما هم ببینند. مردم مجبور نیستند برای تکه های زندگی پول بدهند. ضمنا من از افسانه صرف هم اجتناب می کنم چون مردم باید بتوانند خودشان را با شخصیت های فیلم تطبیق بدهند وبا آنها احساس آشنایی و نزدیکی کنند. ساختن فیلم در وهله اول یعنی گفتن یک قصه. این قصه می تواند بعید وغیر محتمل باشد والبته تماشایی وانسانی .
استاد هیچکاک
«هیچکاک» یکی از بزرگترین مخترعین فرم در تاریخ سینماست و شاید تنها فردریش ویلهم مورنا و سرگئی آیزنشتاین، بتوانند در این زمینه با او قابل ستایش باشند.
کلود شابرول- اریک رومر
گفت وگویی با «آلفردهیچکاک»
شغل پدر شما چه بود؟
او در لندن به عمده فروشی و خرده فروشی میوه وسبزیجات مشغول بود.
پس او هم با «کاونت گاردن» لندن آشنا بود، درست مثل قاتل فیلم جنون .
وقتی آن فیلم را می ساختیم کسانی پیش من می آمدند، مردان خیلی مسن، و می گفتند:«پدرت را می شناختم. او از اینجا خرید می کرد.» یادم می آید در بچگی با او به روستا می رفتم و او محصول تمام یک مزرعه کلم را یک جا می خرید.
پس والدین شما پیشه هنری نداشتند.
نه، ابدا.
شنیده ام که پدرتان، شما رادر آغاز نوجوانی به زندان انداخت. آیا این کار تاثیری در آینده و پیشرفت شما داشت؟
می توانست داشته باشد. من پنج ساله بودم که یادداشتی به رییس پلیس نشان دادم. او هم مرا به یک سلول فرستاد و پس از پنج دقیقه آزاد کرد و گفت: «این کاری است که با بچه های شیطان می کنیم» یادم نمی آید که در آن زمان چه تاثیری روی من گذاشت، فکر نمی کنم که این مساله باعث شده باشد که ترس طبیعی من از پلیس از بین برود.
چه چیزی توجه شما را برای اولین بار به سینما جلب کرد؟ آیا از بچگی تمایلات سینمایی هنری داشتید؟
نه، فکر نمی کنم که این حس رشد کرد. مساله مهم این است که من عاشق سینما بودم. از سنین خیلی پایین، من مجلات فکاهی نمی خواندم، بلکه روزنامه های بازرگانی را مطالعه می کردم.
یادتان هست که سینما چه تاثیری برشما به عنوان یک کودک داشت؟
نمی دانم، تاثیرات وحشیانه، یادم می آید یک فیلم خشن بود که خیلی دوست داشتم، به اسم«درمیان کشتی های گمشده» (1923- موریس تورنور). مثلا فیلم در دریای «ساراگوسا» اتفاق می افتاد، یک گرداب بود که کشتی ها به دام می افتادند، خیلی هم آرام می چرخیدند. یک گروه هم آنجا زندگی می کرد. ایده خیلی جالبی بود.
آیا شما تحت تاثیر گریفیث قرار داشتید؟
بله، «در دوردست شرق (1920)» را به یاد دارم. خیلی خوش ساخت بود، به خصوص صحنه آخر یخ های شناور. «یتیمان طوفان( 1922)» را همین اواخر دیدم. انقلاب فرانسه است، دانتون اسب می تازد تا لیلیان گیش را از زیر گیوتین نجات بدهد.
آیا حیلی از فیلم های آلمانی ارنست لوبیچ را دیده اید؟
اوه، بله، همه را دیده ام. فیلم های اول فریتز لانگ را هم دیده ام. همه آن فیلم ها عالی هستند.
بر شما تاثیر داشتند؟
قطعا.
چطور شد که وارد سینما شدید؟
پس از اینکه ژزوئیت ها (کالج سینت ایگناتیوس، لندن) را ترک کردم وارد مدرسه مهندسی شدم. از من پرسیدند که چکاره می خواهم بشوم. می دانید بچه ها می گویند: «دوست دارم آتش نشان بشوم». من هم آن موقع گفتم: «فکر می کنم دوست دارم مهندس بشوم» آن ها هم طبق گفته من این کار را کردند. مرا به مدرسه ناوبری و مهندسی فرستادند. من همه چیز یاد گرفتم، چطور دستگاه خراطی را بچرخانم، آهنگری، پیچ و مهره سفت کردن، نقشه کشی، الکتریسیته و مکانیک. من همه کلاسها را گذراندم وبه خاطر تبحر در نقشه کشی توانستم طراحه صحنه بشوم. بعد شغلی در یک شرکت مهندسی گرفتم که کابل الکتریکی درست می کرد، یک کار دفتری بود، اما لازم بود که از برق همه چیز بدانید. در آنجا وارد بخش تبلیغات شدم و پوسترهای تبلیغاتی شان را طراحی می کردم. حدود هفده، هجده سال داشتم. در 1920 متوجه شدم که یک کمپانی فیلمسازی موسوم به «فیموس پلیرز- لاسکی» (بعدها- پارامونت) در آیلینگتن افتتاح شده است. فکر کردم بتوانم با طراحی عنوان فیلم برای آنها پول بیشتری به دست بیاورم.کاری بود شبیه به طراحی آگهی تبلیغاتی و با حروف و تصویر سروکار داشت. آنجا فهمیدم که اولین فیلمشان چه خواهد بود و تمام عنوان بندی اصلی را طراحی کردم. فیلمی بود تحت عنوان «غم های شیطان» بر مبنای یک رمان ویکتوریایی. من خوش نویس و نقاش استخدام کردم وکار را به اتمام رساندم. وقتی طرح را برایشان بردم، همه متعجب شدند و پرسیدند که این دیگر چیست؟ گفتم: «عنوان اول فیلم شما». هنوز ساختن استودیو تمام نشده بود! خیلی تحت تاثیر قرار گرفتند.
چقدر طول کشید تا مهندسی را به طور کامل کنار بگذارید؟
دقیقا نمی دانم. درآمدم را با مدیر بخش تبلیغات تقسیم می کردم تا اجاز بدهد بعضی روزها را سرکار نروم. بعد سرصحنه استودیو می رفتم و تقریبا دستیار سوم فیلم ها بودم. بعد به گروه کارگردانی ملحق شدم که توسط مردی به نام «تام جراتی» اداره می شد. او پدر (کارملا جراتی)، نویسنده فیلمنامه های، داگلاس فربنکس بود. آن موقه بیشتر فیلمنامه نویسان آمریکایی بانوان میان سالی بودند که من هم فیلمنامه نویسی را از آنها یاد گرفتم. در ضمن در آن گروه کارگردانی هر وقت کار سختی بود، مثلا یک نما یا صحنه اضافی می خواستند، مرا به دنبالش می فرستادند. فیلمبردار را برمی داشتم و می رفتم تا آن صحنه را بگیرم.
چطور شد که اولین فیلمتان را ساختید؟
خانمی که مسئول تبلیغات کمپانی «فیموس پلیز- لاسکی» بود به من گفت که «شماره سیزدهم» (1922) را بسازم. پیش از آنکه وارد کار طراحی صحنه یا فیلمنامه نویسی بشوم، چیزی در من دیده بود، او با چاپلین کار کرده بود و آن موقع اعتقاد داشتند که هر کس با چاپلین کار کرده باشد، همه چیز می داند. او یک فیلمنامه کمدی نوشت و باهم درستش کردیم. خیلی خوب نبود، پولمان تمان شده بودوبه نتیجه هم نرسید. در واقع من جذب یک نوع آموزش سینمایی آمریکایی شدم.
آیا هیچکدام از پنج فیلم «گراهام کاتس» که شما کار کردید، فیلمی هیچکاکی بود؟
نه، ابدا.
فیلم های خوبی بودند؟
«زن به زن» فیلم موفقی بود، اما یک روز(مایکل بالکن) تهیه کننده- گفت: «کاتس، دیگر تورا نمی خواهد.» من قربانی سیاست شدم.
حسادت؟
ظاهرا. بعدها این را به من گفتند.
شما گفته اید، قبل از اینکه پایتان را در صحنه بگذارید، فیلمتان را ساخته اید، یعنی به محض اتمام فیلمنامه. روند همکاریتان با فیلمنامه نویس ها چگونه پیش می رود؟
چندین هفته کار می کردیم و کل روایت را به اتمام می رساندیم. همه صحنه ها حتی جزئی ترینشان را می نوشتیم، اما به نماهای دور و نزدیک کاری نداشتیم. نوشته ما همه چیز داشت، حتی جزئیات را. بعد آن را به یک نویسنده درجه یک می دادم تا دیالوگ نویسی کند. وقتی کار او تمام می شد، من می نشستم و هر نما را به طور کامل و پشت سر هم به طور اصلی مرتب می کردم. اما فیلم می بایست روی کاغذ به فرم روایی خود برسد. نما به نما، از ایتدا تا انتها، گاهی با طراحی و گاهی بدون آن، فیلم را روی کاغذ می آوردم.
وقتی به آمریکا آمدم این روش را کنار گذاشتم. متوجه شدم که نویسندگان آمریکایی به این شکل کار نمی کنند. اینجا من شفاهی با نویسنده صحبت می کنم، بعد آن را تصحیح کرده و اعمال نظر می کنم. هفته ها با نویسنده گفتگو می کنم و او یادداشت برمی دارد. برای طراحان صحنه هم همه چیز را شرح می دهد. می توان گفت دو سوم افکارم را پیش ارز نوشتن فیلمنامه و یک سوم آن را بعد از نوشتن برای نویسنده توضیح می دهم. اما بجز کلام از روش سینمایی برای توضیح افکارم استفاده نمی کنم. در «شمال به شمال غربی» (1959) ارنست لیمان یک سال نگذاشت من از دفتر بیرون بروم. برای نوشتن هر صحنه، هر نما در کنار او بودم. چون موضوع مال او نبود.
از کتاب: کی فیلم را ساخت؟
گفت و گو کننده: پیتر باگدانویچ
ترجمه: مژگان منصوری
نظیر هر هنری سینما عبارتست ازانتقال احساس هنرمند، ضمن خلق یک اثر، تحت محدودیت هایی که اصول و قواعد آن هنر را تشکیل می دهند. ولی هیچکاک گذشته از این محدودیت های عمومی یک نوع محدودیت فردی نیز برای خود قائل می شود و در چهارچوب این محدودیت، فیلم خود را تا حد یک اثر تجربی ترقی می دهد.
هیچکاک از هیچ موضوعی بیش از این لذت نمی برد که یک آدم معمولی را در شرایطی غیر عادی قرار دهد. فیلم های هیچکاک، با داشتن نوعی بی نظمی در یک جهان منظم ونیز با روابط حسی تند وتیز مابین شخصیت ها که غالبا نیز به درگیری منجر می شود، از ظرفیتی استثنایی برای امحای آرامش برخوردارند.
«گزیده فیلم شناسی هیچکاک»
مستاجر(1926)،حق السکوت (1929)، مردی که زیاد می دانست (1934) سی ونه پله(193۵) ، خرابکاری (1936) ، خانم ناپدید می شود (1938) خبرنگار خارجی (1940) ، ربکا (1940) ، سوء ظن (1941) ، خرابکار (1942) ، سایه یک شک (1943) ، قایق نجات (1944) ، طلسم شده (1945) ، بدنام (1946) ، پرونده پارادین (1947) ، طناب (1948) ، زیر راس جدی (1949) ، وحشت صحنه (1950) ، بیگانگان در ترن (1951) اعتراف می کنم (1953) ، پنجره عقبی (1954) ، دردسر هاری (1954) دستگیر کردن دزد(1954)، M را برای قتل بگیر(1954) ، مردی که زیاد می دانست (1955) ، مرد عوضی (1956) ، سرگیجه (1957) ، شمال به شمال غربی (1959) ، بیمار روانی(1960) ، پرندگان (1963) ، مارنی (1964) ، پرده پاره (1966) ، توپاز(1969).
«سینما برشی از زندگی نیست، بلکه برشی از یک کیک است.»

استاد هیچکاک
[][][]


