کلاه

نویسنده وکارگردان: ژان پیرملویل (1963)
فیلمبردار: نیکلا آیر- موسیقی: پل میسراکی - بازیگران: سرژرجیانی- ژان پل بلموندو- مونیک اتوسی - میشل پیکولی - ژان دزایی - فابین دالی .
موریس(رجیانی) که تازه اززندان آزاد شده با یکی از معشوقه هایش جایی برای اقامت پیدا می کنند وبه جستجوی دوستش(بلموندو) برای تشکیل باندی برای سرقت از گاو صندوق برمی آیند و او ضمن فراهم کردن وسایل مورد نیاز موریس را لو می دهد و او به زندان می افتد وباعث مرگ دوست دختر او می شود وبعد نقشه ای برای فرار دادن موریس از زندان می کشد. اما...
احتمالا ملویل آمریکایی ترین سینماگر فرانسوی است: او نمایش مفرط اسلحه - نوع لباس پرسوناژها - نبردگانگسترها ومنطق برادرکشی آنان را از فیلم سیاه به عاریه گرفته است . شخصیتهای فیلم ملویل انگار در دنیای دیگری زندگی می کنند . آنان نسبت به جریان زمان وجامعه خود بی تفات هستند- جامعه ای که دست آخر آنان را به کشتن می دهد.چون ملویل همواره - تقریبا به طور مستقیم به اسطوره های آمریکا ارجاع کرده است - به ناروا به چشم سینماگری واپس گرا وحتی نوستالژیک به اونگریسته شده است- درصورتی که نیت واقعی او بیشتراین بوده است تا نشانه های فیلم سیاه را درزمینه ای خالی از ژانرهای مخصوص سینمای فرانسه - حرکت دهد. موسیقی جاز- بارانی وکلاه لبه پهن گانگستری اجزای جایی ناپذیر فیلمهای پلیسی ملویل هستند. اما درپس این نشانه های مستقیم- رابطه ویژه ای با دکور-کادر ومیزانسن پنهان شده است. کلاه ملویل فیلمی سیاه وسفید است که با فضای تاریک و نور و سایه ها آمیخته شده است وبا فیلمبرداری و طراحی صحنه ودکور بسیار جالب از کار درآمده است . فیلم با ورود یک مرد با بارانی وکلاه که در نمایی تاریک با حرکت همزمان دوربین خود را نشان می دهد آغاز می شود. سکوت سکانس ابتدایی فیلم آدم رو یاد شاهکار ملویل سامورایی میندازه که در اون آغاز فیلم بدون دیالوگ و فقط با صدای محیط اطراف مثل صدای راه رفتن - ماشین - پرنده ها - باد - قطار و… شروع میشه. فیلم کلاه با یک پیام که روی فیلم گفته میشه همراهه: مردن را باید انتخاب کرد یا دروغ گفتن. که پیامی جزء نابودی برای شخصیتهای فیلم نداره. نقش رجیانی و بلموندو درکلاه واقعا دیدنی است و بازی بلموندو در بعضی از فصل های فیلم شباهت جالبی به فیلم از نفس افتاده ( گدار) دارد. فضاهای نامطبوع- آشفته وغرق درسرمای صبح - فضاهای گرفته و تاریک - ودراندوه درون- وخلاء وجوه مشترک این تصاویر تکان دهنده در فیلم کلاه است.
تبدیل شدن به دیگری ( ویا برعکس - پذیرفتن کسی دیگر) مسا وی است با مرگ. نمایی باشکوه از کلاه این ادعا را به خوبی نشان می دهد: درصحنه تعقیب سرژ رجیانی و دوستش رمی که از صحنه جنایت می گریزند ونیروهای پلیس (که آنها نیز لباسی شبیه لباس گانگسترها پوشیده اند) به دنبال آنها هستند- حرکت همه آنها ابتدا همزمان است ولی ناگهان با شلیک گلوله ای - حرکت تغییر می کند. رمی زخمی می شود ومی میرد… ملویل با به تصویر کشیدن یک قاتل همیشه به یک میزانسن باز می گردد: توالی بخشیدن به ریتم شلیک گلوله ها واستفاده از نما نمای عکس برای نشان دادن قاتل وقربانی اش. درفیلمهای ملویل همیشه لحظه ای فرا می رسد که شخصیت احساس می کند که کاملا تبدیل به طرف مقابلش شده است و از قهرمان ملویل می خواهد که چهره ای دیگر به خود بگیرد- این لحظه از بین رفتن اوست.
سینمای ملویل با وجود شخصیتهای نه چندان مطلوب(بد یاخوب) سینمای حاشیه ای نیست بلکه سینمای متعارف است. سینمایی یکدست که در آن دنیایی واحدوهماهنگ ساخته شده است. ملویل به سینماگر دیگر برهوت های مدرن یعنی- میکل آنجلو آنتونیونی نزدیک است . درقصه های ملویل بخصوص (ازکلاه به بعد) خشونت نمایشی به مسخره گرفته می شود و(بازهم بجز کلاه) به آشکار شدن یک راز نمی انجامد- بلکه خیلی ساده به پایان می رسد. بی شک این شواهد کافی است تا بتوان دریافت که ملویل تا چه حد می تواند ما را از چارچوب های یک ژانر فراتر ببرد.درنتیجه سینمای ملویل محکوم به حرکت در جهت عکس افکار عمومی است . فیلمهای او بدون هیچ گونه شبهه ای متعلق به این ژانر هستند وکاری که ملویل دراین ژانر انجام داده است اورا به ظرافت وریزه کاری های برسونی می کشاند.
جویندگان
کارگردان: جان فورد (1956)
بازیگران: جان وین - جفری هانتر - ناتالی وود- ورامایلز- وارد باند- جان کوالن
* دلیل این بود( بازوبسته شدن یک در)*
یک افسر سابق ارتش جنوب که خانواده برادرش توسط سرخپوستان قتل عام شده
اند به اتفاق فرزندخوانده دورگه آنان ده سال متمادی را در پی یافتن دختر کوچک
آنها که احتمال می دهند سرخپوستان او را ربوده باشند می گذرانند…
جویندگان، یکی از شاخص ترین آثار فورد و عضو دائمی فهرست های فیلم های مورد علاقه منتقدان در دهه های اخیر است. راز جذابیت و اهمیت توامان جویندگان بی شک در غیر متعارف بودن آن است، این وسترن که (همچنان از نامش پیداست) متکی به کهن الگوی جست جو، با مایه های اسطوره ای فراوان، که چندان شباهتی به تصوری که از وسترن در ذهن داریم، ندارد. از درگیری و دوئل و زدوخورد در فیلم چندان خبری نیست، و نقطه اوج فیلم بیش از آنکه مطابق سنت وسترن، باجدال های فیزیکی تجسم پیدا کند، با روابط پیچیده میان شخصیت ها شکل می گیرد، البته جدال فیزیکی وجود دارد ولی فیلم عمدا آن را جدی نمی گیرد. در واقع جویندگان به طرز غریبی فیلم شخصیت پردازی وروابط میان آدم هاست. از طنزهمیشگی فورد (جزدر چند صحنه) چندان نشانی نیست؛ در عوض، اندوهی عمیق توام با درماندگی و استیصال در لحظه به لحظه فیلم موج می زند.
جویندگان بیش از آنکه وسترنی خارق العاده باشد (برخلاف فیلمی چون دلیجان، این فیلم تاثیر چندانی بر تحول ژانر وسترن نگذاشته)، فیلمی استثنایی و برجسته است، و به همین دلیل است که حالا، چندین سال پس از ساخته شدن اش، در شرایطی که بسیاری از وسترن های مشهور آن دوران دیگر جز در برنامه های صرفا سینمایی به نمایش در نمی آیند، همچنان می تواند تماشاگرهای نسل های بعد را به خود مشغول کند، چرا که به هیچ وجه در محدوده های ژانر باقی نمی ماند.
درجویندگان- اتان ادواردز- کابوی تنها وآواره ای است که دختر بچه ای را که توسط سرخ پوستان ربوده شده - نزد خانواده اش بازمی گرداند وخود درنمایی چاپلین وار ازنمای قاب یک دربه سوی سرنوشتی نامعلوم گام برمی دارد. این فیلم نیزمی توانست همانند وسترنهای قراردادی پایان خوش فرجام وکلیشه ای داشته باشد. ولی جداافتادگی قهرمان درنمای پایانی بارمعنایی مناسبی به وضع ذهنی ویا روحیه خاص اومی بخشد بدین مضمون که ادواردز به خانه ویا جامعه خاصی تعلق ندارد. اوخویشتن داری با طبیعت آزاد است همانند همه کابوهای هم طرازش مثل - ویاپ ارپ درکلمانتین عزیزم (جان فورد 1946) - شین (جرج استیونس 1953) - ویل کین درماجرای نیمروز(فردزینه من 1952) با تقدسی اساطیری به مبارزه با وحشی گری های غرب می پردازد. جویندگان می کوشد از طریق تصویربه سرشت چند وجهی انسان ها دست یابد.
بسیاری هرگونه تما یل به وسترن را نوعی دلتنگی برای دوران باشکوه گذشته
تلقی می کنند - نوعی دلتنگی که ریشه در مسامحه دارد. بسیاری از مردم ازفیلم
وسترن خوششان می آید - فیلمهایی مثل جویندگان یا مردی که لیبرتی والانس
را کشت (ازساخته های جان فورد). با این نظرموافقم که می گویند اگر به اندازه
کافی پیرامون پایان غرب فیلم بسازید طبعا به پایان غرب میرسید گروه وحشی
به وضوح می گفت غرب تمام شده است!
این دیالوگ درجویندگان
اتان: خب جناب کشیش - اشکش دراومد. بعد ازاین توپاتو از این قضیه بکش کنار.همه شما. نمی خوام شما بامن باشین . من بهتون برای کاری که می خوام بکنم هیچ احتیاجی ندارم.
اتان: بیا بریم خونه - دبی.
|
جان فرانکن هایمر (2002- 1930) جان فرانکن هایمر در 19 فوریه 1930 در نیویورک به دنیا آمد. پدرش آلمانی یهودی تبارو کارگزار بازار بورس بود و مادرش اصلا ایرلندی بود. جان فرزند بزرگ خانواده بود و همواره بچه ای بسیار درون گرا و به قول خودش فیلم ها برایش راه گریز خوبی بودند و از هشت سالگی هر شنبه به سینما می رفت. در مدرسه فاکس وود نیویورک درس خواند و سپس درآکادمی نظامی لاسال که موسسه ای متعلق به کاتولیک بود- تحصیلش را ادامه داد. در1947 فارغ التحصیل وهمزمان از کلیسای کاتولیک برید. بعدا در کالج ویلیامزماساچوست دررشته زبان انگلیسی لیسانس گرفت. درزمان تحصیل در کالج علاقه اش را به بازیگری دریافت وبه بازی در نمایش های تابستانی پرداخت. اما به دلیل مخالفت پدرش از فعالیتهای تئاتریش طی یک درگیری لفظی - خانواده اش را ترک کرد ودیری نگذشت که به خدمت نیروی هوایی درآمد و به واحد تازه تاسیس فیلم در نیروی هوایی منتقل شد - چون دوره تولید برنامه های تلویزیونی راپشت سر گذاشته بود. در1953 نیروی هوایی را ترک کرد وبا 150 دلار سرمایه به نیویورک رفت و پس از چند هفته درشبکه تلویزیونی CBS کاری دست وپا کرد. او کار مدیر فیلمبرداری را به عهده داشت و پس از مدتی فعالیت به کارگردانی تلویزیونی تبدیل شد. مجموع کارهای تلویزونی او حدود 125 نمایش زنده بود و این کار ادامه داشت تا به عنوان یکی از درخشان ترین استعدادهای دوران طلایی تلویزیونی آمریکا تثبیت شود. ازکارهای موفق تلویزیونی هایمرمی توان به (آخرین قارون » فیتزجرالد ) (زنگ ها برای که به صدا درمی آیند وستون پنجم و برف های کلیمانجارو » ارنست همینگوی ) اشاره کرد. بعد ازاین موفقیت دریافت که تلویزیون دارد به یک رسانه صرفا فیلم و نوار تبدیل می شود وکم کم به این تصمیم رسید که آن را رها کند تا نخستین فیلم سینمایی خود را که تجربه ای ناموفق بود (بیگانه جوان 1956) را کارگردانی کند. جان فرانکن هایمرآثارپرشماری ساخت- بعضی ها خوب- بعضی ها بعد واکثرا متوسط. اما شاید اورا برای ساختن فیلم های سیاسی/اجتماعی اش به یاد آوریم. کسی که درشکل دادن ترکیب (تریلر سیاسی) نقش عمده ای به خصوص دراوج جنگ سردداشت.
فیلم ها: بیگانه جوان(1957) وحشی های جوان(1961) همه سقوط می کنند- پرنده با ز آلکاتراز- کاندیدای منچوری( 1962) هفت روز درماه مه- ترن (1964) دومی ها جایزه بزرگ( 1966) تعمیرکار(1968) دریانورد خارق العاده- پروانه های کولی(درایران: چتربازان می آیند 1969) ازخط عبور می کنیم(1970) سوارکاران 1971) قصه یک عشق - آدم کش می آید( 1973) 99و44درصدمرده (1974) ارتباط فرانسوی2(1975) یک شنبه سیاه(1977) پیش گویی (1979) مبارزه1982) پیمان هولکرافت (1985) سرقت 52 میلیوندلار(1986) شلیک مرگبار1989) جنگ چهارم(1990) سال اسلحه (1991) جزیره دکتر مورو(1996) رونین (1998) شکار گوزن(2000) کمین(2001) راهی به سوی جنگ (2002تلویزیونی). اززبان خودش : آدم کارگردانی را یاد نمی گیرد- کارگردان به دنیا می آید. هیچ کس به ویلیام وایلر یا جرج استیونزیاد نداده بود دوربین را کجا بگذارند. وقتی به کارهای آنها نگاه می کنید متوجه می شوید که آدم این چیزها را از کسی یاد نمی گیرید- چون موهبت خدادادی است. |
پرتقال کوکی
استنلی کوبریک (1971)
مالکوم مک دوال درپرتقال کوکی یکی ازنا ب ترین آثار استنلی کوبریک نقش
(آلکس دولاج) سردسته گروهی از اوبا ش جوان را برعهده دارد.
فیلم استنلی کوبریک با فیلم برداری وسواس آمیز و تمهیدات طویل خود برای
بسیاری یک مولف نمونه و چیره بر کار به شمار می رود. استنلی کوبریک
چنین تصور می کرد که این فیلم از لحاظ هستی شناختی خطرناک است : در
1972 از پخش آن در سراسر انگلستا ن ممانعت به عمل آورد- نوعی خود
سانسوری خود خواسته که تا مارس 2000- یک سال پس از مرگ کوبریک
ادامه یافت. خشونت ناشی از ناآگاهی (آلکس) ضد قهرمان یک طرف قضیه
است- و کیفر خواست فیلم ازظرفیت جامعه در به وجود آوردن چنین خشونتی
وسپس راه چاره برای برخورد ورویارویی با آن طرف دیگر قضیه . اما آنچه
که فیلم رابه اثری مخرب تبدیل میکند- اشارات خونسردانه وسنگدلانه وحوادث
وچیزهایی است که بیننده همواره ازآن لذت برده است. مثل ترانه(آوازدرباران)
مالکوم مک دوال(آلکس)
او بتهوون و کلاهش را دوست دارد. اما در حقیقت فقط خشونت است که میتواند
او را راضی کند. الکس این هولیگان فرهیخته - که از رمان آنتونی برجس آمده
همه کاری از قتل وتجاوز و خونریزی تا کشتن حیوانات کوچک خانوادگی را
انجام می دهد. می دانیم که اوازهرگونه اخلاق گریزان است - اما باز نمیخواهیم
اورفتار مصنوعی و مودبانه داشته باشد. شاید به دلیل بازی بی نقص مک دوال
باشد که اورا با گستاخی و عصیانگری هایش دوست داریم- و البته درمخمصه
بودنش هم دیدنی از کار دراومده.
شاهین ما لت

جان هیوستن (1941)
شاهین ما لت فیلمی دلهره آور- گزنده وموفق درباره مطالعه دورویی وخودخواهی
است. هیجان فیلم عمدتا درونی است واضطراب وتعلیق آن نه از طریق مخاطرات
فیزیکی بلکه ازتنش های حا صله ازدورویی و حیله های روانی آدمهای قصه سر
چشمه می گیرد.
پرنده سیاه(شاهین) که نام کشوری(مالت)راروی خود دارد- مجسمه ای بسیارگران
بهاست که چند نفر به دنبال تصاحب آن هستند: زنی مرموز و غیر قابل اطمینان به
نام بریجید اشانسی (مری آستور) که ظرافت و لطافت وی با کینه وسنگدلی آمیخته است/ یک منحرف عصبی به نام جوئل کایرو(پیترلوره : ام » فریتز لانگ) که هم
واره با خود صلاح حمل می کند/ وکسپر گاتمن (سیدنی گرین استریت) تبهکارچاق
وآقا منش که جثه فربه او نشان دهنده خودخواهی وحرص فراوانش است. پای سام
اسپید(همفری بوگارت) کاراگاه خصوصی نیزبه جریان کشیده می شود. وی توسط
دختری با چهره ای معصوم وبیگناه استخدام شده ودراین ماجراشریکش نیز به قتل
رسیده است.

در این فیلم - همفری بوگارت بهترین نقش سینمایی خود را ایفا کرده است . بازتاب
کشمکش ها وسختی های درونی اسپید را می توان به خوبی درچهره بوگارت دید:
همانند صحنه ای که او بر سر دوراهی وفاداری به وجدان حرفه ای خود از یک سو و تسلیم نکردن زنی که به وی علاقه دارد از سوی دیگر- گیر کرده است.
بوگارت و هیوستن در چند فیلم با یکدیگر همکاری کرده اند و این رابطه حرفه ای
دوجانبه به آنجا منجر شد که بوگارت توانست بهترین نقش دوران حرفه ای خود را
دراین فیلم بازی کند. در فیلمهای بعدی این دو» گنج های سیه رامادره (1947) و
ملکه آفریقا (1951) به ترتیب با کاراکتربوگارت در زیرظاهر خشن او و سپس با
طبع ملایم وی آشنا می شویم.
جان هیوستن با شاهین مالت ثابت کرد که یکی از استعدادهای بی چون و چرای
هالیوود است . هیوستن از شاهین مالت وگنج های سیه رامادره تا فیلم مردی که
می خواست سلطان باشد - به زندگی مردانی می پردازد که باد رویاهایشان را
متلاشی ساخته است.
چاکرشما... کلوزو هستم

پیترسلرز(1980-1925)
پیترسلرز در 8 سپمتامبر1925 درانگلیس به دنیا آمد. موقع غسل تمعید اسمش را
ریچاردهنری گذاشتند ولی بعداپدرومادرش اسمش رابه یاد برادرازدست رفته اش
پیترنامیدند. پدرومادرش بازیگربودند و دوهفته ای ازتولدش نگذشته بود که همراه
گروه سیارتئاتری والدینش به روی صحنه رفت. بعدها کار خود را با آموزش
رقص و نواختن (درامز) درگروهای مختلف جاز و با تقلید صداهایی که از رادیو
میشنید- کامل کرد. بعدا در یک برنامه تلویزیونی تحت عنوان آدمهای خل وچل
(شوی احمقانه) ذوق و استعداد سلرز در زمینه (کمدی واریته) آشکارشد. 1951
سال نخستین گامهایش درسینما بود وچند سا ل بعد درقاتلین پیرزن موقعیتش تثبیت
شد. در 1962با استنلی کوبریک آشنا شد ودردو فیلم (لولیتا- دکتر استرنج لاو) با
کوبریک همکاری کرد. کوبریک نبوغ سلرزرا کشف کرد وازوی خواست که به هیچ وجه تمرین نکند وتمامی ایده های خود را سر فیلم برداری رو کند. سا ل
1964- نقطه عطف زندگی پیترسلرز است - زیرا با شخصیتی آشنا می شود که
نامش : بازرس کلوزو- کارآگاه فرانسوی دست و پاچلفتی است» پلنگ صورتی.
بلیک ادواردزکه جفت اوبا سلرزدرهمین دهه کاملا جا افتاده بود درباره اش گفته:
کار کردن با پیتر مثل گم شدن در تیمارستان است. دریک لحظه خودرا با جذاب
ترین مرد روی زمین رودررومی بینید و لحظه ی بعد احساس می کنید با مردی
دیوانه وآشفته حا ل سرکار دارید!
دیالوگ محشر:
رئیس جمهور مرکین مافلی ( رئیس جمهورآمریکادردکتراسترنج لاو)
آقایون شما نمی تونین اینجا مبارزه کنین!(یا دعوا کنین!) » اینجا اتاق جنگه...
نقشش در(به دنبال روباه)
صاحب کافه»سلام سلام سلام:(باهیجان)من رئیس کافه این شهرم...
سلرز(درنقش یک کارگردان)» بله بله بله من هم فدریکو فلینی هستم!
فیلمهای مهم:
قاتلین پیره زن (1955) - لولیتا (1962)- پلنگ صورتی (1963)- دکتراسترنج
لاو:یا چگونه یادگرفتم ازنگرانی دست بردارم وبمب رادوست داشته باشم(1964)
پارتی(1968) - بازگشت پلنگ صورتی (1975) - پلنگ صورتی دوباره ضربه
می زند (1976) - حضور (1979).


