فدریکوفلینی با فیلم جاده به موفقیت بزرگی دست یافت. فیلمی عمیقا تکان دهنده بامضمون
انسانی درباره دخترک ساده لوحی به نام (جلسومنیا) : جولیتا ماسینا- که پهلوان دوره گرد
به نام (زامپانو): آنتونی کویین- در ازای یک بشقاب غذا اورا از خانواده اش می خردوبا
خود به جاده بی پایان زندگی می کشاند. (زامپانو) هر چند موفق می شود که جسم او را-
تسخیر کند- ولی به روح لطیف وسرشار از زندگی او راهی نمی برد. برخی این فیلم را
یک بیانیه قوی درمورد آزادی زنان تلقی کرده اند- اما نباید فراموش کرد که جاده دارای
افکار گسترده ایست. جاده فیلمی است در ستایش از آزادی روح انسان که نکبت وپلیدی
واقعیت- تنها می تواند آن را برجسته تر به نمایش بگذارد. نشریات کاتولیکی آن زمان-
پیام جاده را یک مسیحیت حقیقی دانستند وبه آن به عنوان (یک نمونه خیرخواهی- عشق-
زیبایی ورستگاری) خوشامد گفتند. در جبهه چپ (مقابل) منتقدین فلینی را به علت خیانت
به اهداف نئورالیسم محکوم کردند وشخصیت ملایم و اغماض گرجلسومنیا را به مثابه –
توجیه فشارهای سیاسی- زیر سئوال بردند. بازی فراموش نشدنی جولیتا ماسینا در جاده
او را به یک بازیگر ترازاول جهانی تبدیل کرد- وفیلم جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی
سال را نیز به دست آورد.

فدریکو فلینی:(ازفیلم های مهم)
ساتیریکون(1969) روشنائیهای واریته(همکاری با آلبرتولاتودا) 1950 دلقکها(1972) شیخ سفید(1952) رم(1972) ولگردها(1953) آمارکورد(1973) جاده(1954) کازانوا(1976) حقه بازها(1955) رهبر اکرکستر(1978) شبهای کابیریا(1956) شهرزنان(1979) زندگی شیرین(1955) جینجرد وفرد(1983) بوکاچیو70(1962) وکشتی به راهش ادامه می دهد(1985) هشت ونیم(1963) مصاحبه(1987) جولیتای ارواح(1965) آوای ماه(1990) داستانهای خارق العاده(1967) یادداشتهای یک کارگردان(1969)
|
سر آلفردو گارسیا را برایم بیاور…
سرآلفردو گارسیا … از آن نوع فیلمهایی است که تنها در دهه 1970 می توانست ساخته شود. دورانی که زوال و آزادی همه چیز را فرا گرفته بود:ازجمله کمپانی های بزرگ - سینمایی. از معدود اشاره های سیاسی پکین پا در فلمهایش – صحنه ای از همین سرآلفردو گارسیا… است – وقتی دوتا دختر دارند پای یکی ازآدمهای نامرد فیلم را می شویند و او یک مجله تایم دستش گرفته که روی جلدش عکس ریچارد نیکسن است وبا همان عکس می کوبد توی سر دختر دم دستش. در اسکناس قلابی هم که بنی روی دیوار پشت سرش در کافه چسپانده- به شکل مسخره ای کاریکاتور نیکسن دیده می شود. دوران واترگیت بود و خاکسترهای (معصومیت های آمریکایی) را داشت باد می برد. موضوع این است: مرد بدجنس ثروتمند با نفوذی- پی مردی به اسم آلفردو گارسیا میگردد که لکه ننگی بردامان خانواده ظاهرا پاک ومعتبرش نشانده و به همین د لیل از بنی یک آمریکایی آسمان جل که در کافه ها پیانو می زند- می خواهد که مجرم را پیدا کند و سرش را بیاورد. اما مشکل اینجاست که آلفردو گارسیا مرده و بنی باید قبررا بکند وسر رابیرون بکشد-( داستان از این غریب تر دیده بودید!) پس مرد همراه با آوازه خوانی که پیش ازاین عاشق آلفردوگارسیا بوده راه می افتد طرف قبرستان- تا بنی سر راببرد وپولی دربیاورد وبه زندگی اش سروسامانی بدهد. او یک حشره کوچک کثیف است که درخاک و عرق دست وپا می زند و به دنبال سر یکی دیگر می گردد تا زندگی اش را عوض کند. طرح هیچ کدام از فیلمهای پکین پا به اندازه سر آلفردو گارسیا… به طرح کاملترین اثرش (این گروه خشن) شبیه نیست. بنی- همان گروه خشن است- یکی از همان گروهی که برای بقای زندگی دست به هر کاری می زنند وبالاخره هم چیزی پیدا می کنند تا به بهانه اش خود را به کشتن بدهند ورستگار شوند. اما فیلم پکین پا پر از موقعیتهای وحشتناک دیگری می شود که کنار هم گذاشتنشان – بخشی از فضای دلهره آور ترسناک خیالی فیلم رامنتقل می کند. مثلا صحنه ای که دختری را که پاهایش را در آب گذاشته صدامیکنند تا ازبهشت بیرون بیاید ور نمایی که همان پاهای ظریف را بین مهمیزهای دو تا نگهبان قلچماق قرار داده – نزد پدر خشنش می برند تا عاشقش را لو بدهد… بی خیال این حرفها. فیلم را می بینیم و خدا را شکر می کنیم که هنوز یک (عشق سینما) هستیم که شعله سینما در وجودمان خاموش نشده است … سکانس برتر: در نمای آخر فیلم درحالی که روی دهانه مسلسلی که دارد به بنی شلیک می کند- ثابت می شود - صدای شلیک ادامه دارد وبعد که آرام آرام صدا فید می شود یکی گوشه تصویر این ترکیب جادویی را می نویسد:
|
|
بعدازظهرنحس
سانی (آل پاچینو) وسا ل(جان کازال) دوآدم بخت برگشته اند که پس از انجام وظایف ملی میهنی درجنگ ویتنام وبازگشت به زندگی عادی- آنقدرازحقوق اجتماعی برخوردارنیستند که آخرین چاره شان سرقت ازبانک نباشد.آدمهای مشابه اینها رازیاد دیده ایم تراویس بیکل (راننده تاکسی) هم یکی از اینهاست. قصه فیلم در22 اوت 1972 می گذرد. یک روزداغ تابستانی دربروکلین که دوآدم علاف برای دزدی وارد بانک می شوند … شاید جذاب ترین جنبه فیلم- حرکتهای ناگهانی وغافلگیر کننده از طنز به تراژدی وبرعکس باشد . اوج موفقیت این تمهید جایی است که دراواسط فیلم- همراه مردمی که شاهد واقعه هستند با سانی احساس همدلی شدید می کنیم وشجاعت وخیره سری وتسلط اورا ستایش می کنیم وزمانی که او تقاضای دیدار با همسرش را می کندآماده ایم تا کاملا احساساتی شویم وتصمیم خودمان را درباره دوست داشتن ونفرت از پلیس بگیریم- که ناگهان باورود همسر مذکراو متوجه می شویم سانی همجنس باز است ورسما با یک مرد ازدواج کرده است! بلاتکلیفی پس ازاین غافلگیری ونحوه استفاده تلویزیون از این ماجرا وواکنش سال که با اسراراز سانی وبعد از سردسته اف بی آی می خواهد که به اطلاع همه برسانند در اینجا فقط یک هم جنس باز وجود دارد- نه دوتا- درخشان از کار درآمده. وطنز تلخ ماجرا آنجا به اوج می رسد که می فهمیم اصلا محرک اصلی سانی برای سرقت از بانک تهیه پول – برای تغییر جنسیت وجراحی همسرش است. از این به بعد سیاهی کل ماجرا آشکارترمی – شود وتازه می فهمیم که فیلم ساز(سیدنی لومت) حتی به قهرمانش هم رحم نمی کند ودغدغه اش نمایش یک آدم خوب وکامل دربرابر یک سیستم فاسد ونابکار نیست. اعتراضش متوجه یک وضعیت عمومی وفراگیر است وبه جای قضاوت دربرابرآدمهای داستان یک موقعیت دردناک را جلوی چشم ما گذاشته تا تماشایش کنیم. سکانسهای پایانی فیلم – التهاب نفسگیر شرایط کاراکترها – درماندگی وبی تصمیمی سال- کشته شدن ناگهانی اش- رهایی گروگان ها وتصویر دسته جمعی آنها که در فرودگاه همدیگر را در آغوش می کشند و نگاه های – سرگردان و دردناک سانی- از تلخ ترین و موثرترین لحظه های سینمای خشمگین دهه 70 به شمار می آیند* فیلم نامه اسکار گرفت وفیلم برای لومت- ساراندن- پاچینو- تدوین گر و تهیه کننده اش هم نامزدی اسکار را به ارمغان آورد. |
شکارچی گوزن
The deer hunter
کارگردان: مایکل چمینو- فیلمنامه: دریک واشبرن بر اساس داستانی ازمایکل چمینوولوئیس گارفینکل- مدیر فیلمبرداری: ویلموس زیکموند- موسیقی: جان
ویلیامز- تدوین: پیترزینر- طراح صحنه: ران هابس- کیم اسوادس.
بازیگران: رابرت دنیرو(مایکل)- جان کازال(استن)- جان سویچ(استیون)
کریستفرواکن(نیک)- مریل استریپ( لیندا) جرج زاندزا(جان)...
محصول 1978 آمریکا * مدت: درایران 150 دقیقه- (نسخه اصلی 183دقیقه)
خلاصه داستان:سه دوست از شهر کوچک کلرتون پنسیلوانیا به جبهه جنگ ویتنام اعزام
می شوند. دوتن از آنان- مایکل واستیونس که معلول شده اند به وطن باز می گردند. وقتی
مایکل برای یافتن دوست ناپدید شده خود (نیک) به سایگون بر می گردد – او را درقالب
یک بازیکن حرفه ای (رولت روسی) می یابد!...
خشونت ورفاقت:
حماسه مایکل چمینو درباره جنگ ویتنام وتاثیرش براجتماعی کوچک سه دوست اهل –
پنسیلوانیا- با موفقیت عظیمی درجدول فروش روبرو شد وهمچنین طورچندین جایزه راهم
به خود اختصاص داد.این فیلم به سه بخش تقسیم می شود. شکارچی گوزن داستان زندگی
سه دوست- مایکل- نیک واستیونس را دنبال می کند.آن هم ازدوران جنگ شان درویتنام
گرفته تا زندگی عادی و به هم ریخته شان.
شکارچی گوزن: تصویری روشن از شخصیتها ومحیط اجتماعی وفرهنگی آنان ترسیم –
می کندودرتاثیر ویرانگر جنگ بر زندگی شخصیتها وهمین طورتلاش شان برای به دست
آوردن دوباره شجاعت موفق است.
شکارچی گوزن: ساخته مایکل چمینو برنده پنج جایزه اسکار بهترین کارگردانی- فیلم –
بازیگر مرد نقش مکمل – تدوین و صداگذاری شد. همچنین نامزد چهار جایزه اسکاردیگر
نیز بود: بهترین بازیگر نقش نخست مرد- بهترین بازیگر نقش نخست زن- فیلمبرداری و
فیلمنامه. این فیلم جایزه ( بریتیش نشنال فیلم تیاتر) (بافتای) بهترین فیلمبرداری وتدوین را
هم برد*** (باید دید)
|
آپارتمان بهترین اثربیلی وایلدروشاخص سینمای (کمدی سیاه) است. سرگذشت مردی که سلاح اوبرای مبارزه با پلشتیهای جهان واقعی- قدرتمدار- سادگی وعشق است. قهرمان وایلدربر خلاف نظر تامسون- اصلا ساده لوح وابله نیست وفیلم نیزهیچگاه تاسرحدملودرام های مبتذل پایین نمی آید و وایلدر هم مطلقا در صدد استثمار ذائقه تماشاگر نیست. آپارتمان در همه لحظا تش بیننده را به خنده وامی دارد ولی در میانه قهقهه به او می فهماند که نباید می خندیده است ودرعین حال درتلخ ترین لحظات هم- یادآوری می کند که ناامیدی بیهوده است. آپارتمان به شکل حیرت انگیزی موفق می شود تعادل خود را برخط باریک مرز- میان تراژدی وکمدی - یاس وامید وگریه وخنده حفظ کند. دوگانگی کارکرد طنزگزنده ودر عین حال شیرین این شیوه روایت- به وایلدر توانایی مانورمی دهد که با تبدیل موقعیت – نشان دهنده ارزش نیروی ذهن واراده انسان باشد.همچون سرشت دوگانه کارکرد روان – بشر درمقابله با وضعیت جهان عینی. هنگامی که در پایان فیلم آپارتمان از پشت درصدایی شلیک آسا به گوش می رسد: هم می تواند صدای شلیک یک گلوله باشد که زندگی تلخ وبه بن بست رسیده قهرمان فیلم را پایان می دهد و هم می تواند صدای بیرون پریدن شادمانه چوب پنبه یک بطری باشد که جشن آغاز زندگی نوینی را بشارت می دهد.
بیلی وایلدر(فیلم های مهم) |
|
شاهد تعقیب(1958) |
بزرگ وکوچک(1942) |
|
بعضی ها داغشودوست دارند(1959) |
پنج قبر تا قاهره(1946) |
|
آپارتمان(1960) |
غرامت مضاعف(1944) |
|
یک دو سه(1961) |
تعطیلی از دست رفته(1945) |
|
ایرما خوشگله(1963) |
والس امپراطوری(1948) |
|
احمق مرا ببوس(1964) |
سانست بلوار(1950) |
|
شیرینی شانس(1966) |
تکخال در آستین(1951) |
|
زندگی خصوصی شرلوک هلمز(1970) |
بازداشتگاه17(1953) |
|
آوانتی!(1972) |
سابرینا(1954) |
|
صفحه اول(1974) |
خارش هفت ساله(1955) |
|
فدورا(1987) |
روح سن لویی(1957) |
|
|
عشق دربعداظهر(1957) |

|
آزادم هیچی هم نگرانم نمی کند... Butch Cassidy and the sundance kid موسیقی: برت باکاراک- ملودی ساده وزیبایی را که برای فیلم ساخته درمواردی به ساده ترین شکل (مثلا با تک ضربه های که به کلاویه های پیانو می خورد) اجرا می کند. کار یگانه باکاراک (همراه با اشعارهال دیوید) ترانه ای ست که برای سکانس دوچرخه سواری بوچ ساخته است . ترانه شاد و سرخوشی که به آدم با ل می دهد. نکته مهم اینجاست که چطورباکاراک ایده مرکزی فیلم را درک کرده ودر این ترانه (که بعدها خیلی محبوب شد ویک استفاده احمقانه در اسپایدرمن2 از آن وجود دارد) بازتاب داده است. آهنگ: برت با کاراک شعر: هال دیوید قطره های بارون همین جور می ریزن روی سرم ودرست مثل مردی که پاهاش از تختخوابش بلندتره انگاری هیچ چیزی اندازه نیست اون قطره های بارون همین جور دارن می ریزن روی سرم* همین جور دارن می ریزن همین الان یه کمی با خورشید حرف زدم بهش گفتم باروشی که داره کارش رو انجام می ده – حال نمی کنم واینکه موقع کار می گیره می خوابه اون قطره های بارون می ریزن روی سرم* همین جور دارن می ریزن اما این وسط یه چیزی رو می دونم غم هایی رو که برای من می فرسته * نمی تونن شکستم بدن چیزی نمونده که روی شادی وسرخوشی رو ببینم قطره های بارون همین طوری دارن می ریزن روی سرم... اما معنی اش این نیست که چشمهام قراره سرخ بشن من گریه بکن نیستم نمی خوام غربزنم تا بارون بیاد چون که آزادم * هیچ چی هم نگرانم نمی کند ساندس یعنی ( رقص آفتاب) نام اصلی ساندس کید(1908-1870) هری لانگبا نام اصلی بوچ کسیدی(1908-1873)راوی لروی پارکر اعضای اصلی گروه عبارت بودند از: بوچ کسیدی- ساندس کید- بن کیلپارتیک- ویلیام کارور- لورا بولیون- الزالی- جرج کری هاروی لوگان- باب میکس. |
منبع: ماهنامه سینمایی فیلم
Edipo Re

ایتالیا و مراکش(1967)
کارگردان و فیلمنامه نویس: پیر پائولو پازولینی براساس تراژدیهای ادیپ شاه وادیپ در
کولونوس از سوفوکل- فیلمبردار: جوزپه روتزلینی- مونتاژ: نینوباراگلی- موسیقی: محلی
آفریقایی رومانیایی و ژاپنی وقطعاتی از موتسارت- تهیه کننده: آلفردو بینی.
بازیگران: فرانکوچیتی (ادیپ)- سیلوانا منگانو(ژوکاست)- کارموله بنه(کرئون)آلیداوالی
(مروپ)- لوچانو بارتولی(لایوس)- زمان فیلم اصلی:104 دقیقه- رنگی35 میلیمتری.
فیلم براساس برداشتی ضد فرویدی است(به کشتن پدر بیشتربها داده شده تا به هم آغوشی
با مادر- هم آغوشی با مادر فقط از راه کشتن پدر امکان پذیر است. اسطوره از نکات –
فراوانی تشکیل شده است: هر دو مضمون به یک اندازه مهم هستند.
از زبان پازولینی:
من با آزادی کامل عمل کردم. موقع کارگردانی فیلم دوهدف داشتم: یکی آنکه می خواستم
زندگینامه ای کاملا استعاری ودر نتیجه اسطوره ای از خودم ارائه دهم . دیگرقصد داشتم
هم به جنبه های روانکاوانه متن بپردازم و هم به جوانب اسطوره ای آن. به جای اینکه –
اسطوره را وارد روانکاوی کنم تلاش کردم روانکاوی را به دنیای اسطوره برگردانم .
این اساسی ترین گام من بود در فیلم ادیپ شاه . فیلم به نحوی بسیار خاص کودکی من را
نشان می دهد- آن هم نه به شکلی عاطفی بلکه به طرزی سخت تحلیلی و ساختاری.
درفیلم ادیپ شاه به بیانی شاعرانه دست یافته ام که برای نمایش خاطرات بسیار مهم است
وهمچنین مواد کار را به دقت به کار برده ام. اعتقاد دارم که مقدمه ادیپ شاه از بهترین کارهایی است که درسینما انجام داده ام. من قصد داشتم اسطوره را با رویا بازآفرینی کنم
دلم می خواست تمام بخش میانی فیلم یک رویا باشد. به این ترتیب انتخاب لباسها ومکانها
وریتم کلی کارهم قابل توضیح است( این رویاها باید فرم هنری به خود می گرفت)
من می خواستم کل اسطوره رامانند یک خواب تعریف کنم واین فقط ازراه هنری سازی
آن امکان پذیر بود. دراین فیلم کسی که درتنگی قرارگرفته شده انسان است او که برای
این محنت و سختی آمادگی ندارد وهیچ گناهی نکرده است. درایتالیا از من ایراد گرفتند که
چرا ادیپ راروشنفکرنشان نداده ام- چون اینجا همه اینجور می بینند. من این نظرراقبول
ندارم. به نظر من روشنفکر کسی است که به دنبال روشن کردن مسائل است. روشنفکر
همین که ببیندچیزی سرجای خود قرارندارد در آن به کاووش می پردازند. ادیپ درست
برعکس است: او نمی خواهد با مسائل درگیرشود. او شبیه همه آدمهایی بی گناهی است
که اسیر زندگی و احساساتش هستند. درمتن تراژدی نیز همین نکته بود که مرابرانگیخت
آگاهی به تضاد میان بی گناهی ووظیفه. جنایت محصول خشونت وبیرحمی زندگی نیست
محصول این واقعیت است که انسانها سعی نمی کنند- تاریخ- واقعیت وزندگی را بفهمند.




