|
صورتی پُر از سکوت...

«گاهی انسان باید سکوت کند تا نوای موسیقی را بشنود از آن سوی صدای باران!»
نمیدانم چرا هر بار به «مارچلو ماسترویانی» فکر میکنم یاد جملهی بالا میافتم . آنگاه که در فیلم «گام معلق لک لک» ساختهی «تئو آنجلو پولوس» به عنوان نمایندهی مجلس این سخنان را ایراد کرد. سخنانی همچون هایکو، شعر خاص ژاپنی که در آن باید با کمترین کلمات بیشترین بار عاطفی را منتقل کرد. در این صحنه همهی نمایندهگان مجلس منتظرند تا ماسترویانی –که در فیلم اسمی ندارد- بیاید و صحبت مهمی را عنوان کند. تصویر جمع نمایندهگان را نشان می دهد. غلغلهایست. همه نگران و مشوش و منتظر. شلوغی و درهمی در همه جای مجلس به چشم میخورد. انتظار همه را نگران کرده. ناگهان آمدن ماسترویانی. کم شدن همه همه. رفتن ماسترویانی به پشت تریبون. سکوت جمع. نگاه ماسترویانی به نمایندهها. همه منتظرند تا نقطهنظرات مهم او را بشنوند. اما ماسترویانی تنها یک جمله میگوید و بس:
«گاهی انسان باید سکوت کند تا نوای موسیقی را بشنود از آن سوی صدای باران!»
ماسترویانی بعد از ادای این جمله مجلس را ترک میکند و همهی نمایندهها را گیج و منگ و عصبانی باقی میگذارد.
در فیلم گام معلق لک لک ماسترویانی چهره ی تکیده ای دارد. صورتی پر از سکوت. حالت چهرهاش در این فیلم گویای درد عمیقیست. دردی که از بیارتباطی او با جمع میآید. جمعی که سخنان او را نمیفهمند. و همین باعث میشود که او عطای سیاست را به لقای آن ترجیح داده و برای همیشه آن را کنار گذارد و گم و گور شود. سالها بعد به شکلی کاملا تصادفی پیدا میشود. او آدم تنهاییست که در یک واگن خرابه و متروکه زندگی میکند. کاملا عادی و فقیرانه. هیچکس نمیداند او در گذشته که بوده. و چقدر مهم. جذابیت بازی ماسترویانی در فیلم گام معلق لک لک در آنجاست که او کمترین دیالوگ را دارد. بیشتر با چهرهاش بازی میکند. با نگاهش. عمق نگاه او جالب است. بازی در سکوت او شاهکار است. نگاهش نفوذ دارد . نگاهی که با دیدنش میتوان به عمق روح شخصیت آدمی رسید. نگاهی که ماسترویانی را بی نیاز از دیالوگ میکند. و مخاطب این فیلم حیرتزده میماند که « ماسترویانی » چگونه این مهم را انجام میدهد.
«مارچلو ماسترویانی» در رویاها و خیالپردازیهای «فدریکو فلینی»؛ «زندگی شیرین» و «هشت و نیم»

در تاریخ سینما، همواره شاهد این هستیم که بسیاری از کارگردانان بزرگ سینما، در آثارشان، که بعضا آثار مهمی نیز هستند، به همکاری مکرر با بازیگران مورد علاقه خود پرداختهاند. برای مثال همکاری «آکیرا کوروساوا» با «توشیرو میفونه» و یا همکاری «سرجولئونه» با «کلینت ایستوود» در سهگانهاش، از معروفترین و به یادماندنیترین همکاریهای یک فیلمساز با بازیگر است. از این رو، «فدریکو فلینی» فیلمساز بلندآوازهی ایتالیایی نیز در مهمترین فیلمهایش با یکی از بازیگران بزرگ ایتالیایی و البته مورد علاقهاش مارچلو ماسترویانی این همکاری را داشته است. به جرات میتوان گفت، فیلمهایی که ماسترویانی در آنها به ایفای نقش پرداخته است، از مهمترین فیلمهای فلینی هستند. نخستین همکاری ماسترویانی با فلینی در یکی از بهترین فیلمهای اواخر دهه 50 سینمای ایتالیا شکل گرفت؛ «زندگی شیرین» به سال 1959. در این اثر، ماسترویانی موفق میشود در یکی از بهترین و جذابترین نقشهای خود ظاهر شود. شخصیت جذاب و البته متناقض ماسترویانی در زندگی شیرین بسیار موثر است و با حضورش تاثیری شگرف بر صحنه ها دارد. زندگی شیرین داستان یکدستی ندارد. فیلمی چندپاره و اپیزودیست با موقعیتهای دراماتیک که به فساد جامعه شهری «رم» منظری گستردهتر باز میکند. فیلم همچنین به بحث ارتباط انسانی نیز میپردازد؛ رشتههای گوناگون زندگی شیرین با حضور «مارچلو روبینی» (بازی ماستوریانی) به هم متصل میشود. مارچلو، شخصیتی است که از تیرهگیهای پیرامون خود گریزان است، اما توان آن را ندارد که خود را از آن محیط تلخ و تیره کنار بکشد! مارچلو، شخصیتی است که دائما از عشق خود به زندگی و معنویت حرف میزند و در دنیایی عاطفی به سر می برد که زنهای بسیاری آن را تشکیل میدهند. او، توهم موفقیت را، جایگزین موفقیت واقعی کرده است. در آخرین صحنه (صحنه پایانی) فیلم، پس از یک شبنشینی طولانی، مارچلو و دوستانش در کنار ساحل با یک هیولا روبرو میشوند که نمیدانند چیست و چطور به آنجا آمده! در طرف دیگر ساحل، دختری زیبا و معصوم، مارچلو را صدا میزند و به او چیزی میگوید. اما صدای امواج دریا مانع از این میشود تا صدایش به گوش مارچلو برسد. مارچلو سرگردان و مبهوت باقی میماند؛ این صحنهای بسیار ساده و در عین حال بینهایت زیبا است؛ آن هیولای زشت، واقعیت زندگی اوست و دخترک، معصومیتی تباه شده است! فدریکو فلینی درمورد زندگی شیرین می گوید: این فیلمیست که در نهایت، بر پوست دنیای بیمار، حرارت سنج میگذارد. جهانی که به وضوح تب دارد. اما تبی که در آغاز و پایان، یکسان است، هیچ چیزی دگرگون نمیشود و زندگی شیرین ادامه دارد... .
مارچلو ماسترویانی، پس از نخستین حضورش در فیلمی از فدریکو فلینی، دوباره به سال 1963، و این بار در یک شاهکار از فلینی، یعنی «هشت و نیم» به ایفای نقش پرداخت. بدون شک هشت و نیم یکی از تاثیرگذارترین فیلمهای تاریخ سینماست و یقینا این، هوشمندانهترین اثری است که فدریکو فلینی موفق به خلق آن شده است. هشت و نیم را می توان تصویری از خود فلینی دانست، او در این فیلم از خودش حرف میزند؛ داستان زندهگی یک کارگردان که تلاش میکند تکههای زندهگی خود را به هم بچسپاند و به منطق آن دست یابد، اما فیلم به همین موضوع بسنده نمیکند و فراتر هم میرود. هشت و نیم ترکیبی است از حقیقت و فانتزی، پیچیده در ساخت و مضمون، گواهی شهودی بر خلاقیت و اصالت ذهن فلینی درباره سینما و زندهگی. فیلم این نکته را بیان میکند که کارگردان یک فیلم، صرفا آدمی نیست که برای ساختن فیلمهای خاص به استخدام درآمده باشد، بلکه هنرمندی است سزاوار توجه. اگر شخصیت «گوئیدو» (بازی ماستوریانی) تصویری از فدریکو فلینی است، از طرفی دیگر او هنرمند مستعدی با یک بحران روحی خلاقه است که در عین حال سعی دارد در کار «هنر» خود صادق باشد. او با مسائل بسیاری از جمله انتخاب و تحقیق دربارهی زندهگی و آگاهیهای خویش مواجه است. او میکوشد تا از این طریق بتواند به ایده و الهام لازم و مناسب برای کارش دست یابد؛ شخصیت ماسترویانی در این فیلم، نه فقط یک هنرمند، بلکه مردی گرفتار شده در بحران میانسالی است. یاس و تردید، زندهگی او را فراگرفته است. از کارش مانند سابق رضایت ندارد و به زنانی که در زندگیاش همواره جریان داشتهاند با دید شک مینگرد. خاطراتش با تصاویری از آدمهای محبوب زندگیاش، از گذشته و حال، در هم گره خوردهاند. او با ناامیدی میکوشد که با دادن نظم به این تصاویر، معنایی برای زندگی خود بیابد و دوباره بتواند زندگی خود را از دوران کودکی تا به حال، دوره کند و در حقیقت خود را از هر نظر تروتازه کند. او وارد دنیای خیال، خاطرات و رویاهایش میشود.
در صحنهای معروف از فیلم هشت و نیم، در یک خیابان شلوغ و مملو از اتوموبیل، که پشت سر هم قرار گرفتهاند و هیچ حرکتی از آنها دیده نمیشود، رانندهگان اتوموبیلها ساکن پشت فرمان نشستهاند. سکوتی سنگین و آزار دهنده، سرتاسر خیابان را فراگرفته و «گویی که دنیا به آخر رسیده است». گوئیدو در یک کابوس، خود را در اتوموبیلاش محبوس میبیند، نفس کشیدن برایش دشوار میشود، اما به یکباره احساس میکند که رها شده است و به خیالش میتواند مانند پرندهای به آسمان پر بکشد! در این لحظه متوجه مشکلی میشود و میبیند که طنابی به یکی از پاهایش بستهاند و فردی یک سر طناب را گرفته و آن را میکشد. بعدا در طول فیلم پی میبریم فردی که طناب را گرفته و میکشد، فیلمنامهنویس و همکار خود اوست، و گوئیدو ناگهان سقوط میکند و از رویاها و تخیلاتش بیرون میآید و خود را در اتاق خوابش میبیند؛ این حادثه اشارهایست به حس سرخورده هنری او!
فدریکو فلینی، درمورد فیلم هشت و نیم میگوید: دوست دارم فکر کنم مردم با ذهنی کاملا باز این فیلم را تماشا خواهند کرد و پی خواهند برد که در ورای قصهای که تعریف کردهام، هیچچیز دیگری که بتواند دید، وجود ندارد. شاید هشت و نیم در واقع، داستان فیلمی باشد که آن را نساختهام!
***
مطلب دوست عزیز " آرمین ابراهیمی" درباره زنده گی هنری "مارچلو ماسترویانی" را می توانید اینجا بخوانید.
|