تبليغاتX
بی خوابی
 
   
     
 
 
 

صورتی پُر از سکوت...

«گاهی انسان باید سکوت کند تا نوای موسیقی را بشنود از آن سوی صدای باران!»

نمی‌دانم چرا هر بار به «مارچلو ماسترویانی» فکر می‌کنم یاد جمله‌ی بالا می‌افتم . آنگاه که در فیلم «گام معلق لک لک» ساخته‌ی «تئو آنجلو پولوس» به عنوان نماینده‌ی مجلس این سخنان را ایراد کرد. سخنانی همچون هایکو، شعر خاص ژاپنی که در آن باید با کمترین کلمات بیشترین بار عاطفی را منتقل کرد. در این صحنه همه‌ی نماینده‌گان مجلس منتظرند تا ماسترویانی –که در فیلم اسمی ندارد- بیاید و صحبت مهمی را عنوان کند. تصویر جمع نماینده‌گان را نشان می دهد. غلغله‌ای‌ست. همه نگران و مشوش و منتظر. شلوغی و درهمی در همه جای مجلس به چشم می‌خورد. انتظار همه را نگران کرده. ناگهان آمدن ماسترویانی. کم شدن همه همه. رفتن ماسترویانی به پشت تریبون. سکوت جمع. نگاه ماسترویانی به نماینده‌ها. همه منتظرند تا نقطه‌نظرات مهم او را بشنوند. اما ماسترویانی تنها یک جمله می‌گوید و بس:

 «گاهی انسان باید سکوت کند تا نوای موسیقی را بشنود از آن سوی صدای باران!»

ماسترویانی بعد از ادای این جمله مجلس را ترک می‌کند و همه‌ی نماینده‌ها را گیج و منگ و عصبانی باقی می‌گذارد.

در فیلم گام معلق لک لک ماسترویانی چهره ی تکیده ای دارد. صورتی پر از سکوت. حالت چهره‌اش در این فیلم گویای درد عمیقی‌ست. دردی که از بی‌ارتباطی او با جمع می‌آید. جمعی که سخنان او را نمی‌فهمند. و همین باعث می‌شود که او عطای سیاست را به لقای آن ترجیح داده و برای همیشه آن را کنار گذارد و گم و گور شود. سال‌ها بعد به شکلی کاملا تصادفی پیدا می‌شود. او آدم تنهایی‌ست که در یک واگن خرابه و متروکه زندگی می‌کند. کاملا عادی و فقیرانه. هیچکس نمی‌داند او در گذشته که بوده. و چقدر مهم. جذابیت بازی ماسترویانی در فیلم گام معلق لک لک در آنجاست که او کم‌ترین دیالوگ را دارد. بیشتر با چهره‌اش بازی می‌کند. با نگاهش. عمق نگاه او جالب است. بازی در سکوت او شاهکار است. نگاهش نفوذ دارد . نگاهی که با دیدنش می‌توان به عمق روح شخصیت آدمی رسید. نگاهی که ماسترویانی را بی نیاز از دیالوگ می‌کند. و مخاطب این فیلم حیرت‌زده می‌ماند که « ماسترویانی » چگونه این مهم را انجام می‌دهد.

«مارچلو ماسترویانی» در رویاها و خیال‌پردازی‌های «فدریکو فلینی»؛ «زندگی شیرین» و «هشت و نیم»

در تاریخ سینما، همواره شاهد این هستیم که بسیاری از کارگردانان بزرگ سینما، در آثارشان، که بعضا آثار مهمی نیز هستند، به همکاری مکرر با بازیگران مورد علاقه خود پرداخته‌اند. برای مثال همکاری «آکیرا کوروساوا» با «توشیرو میفونه» و یا همکاری «سرجولئونه» با «کلینت ایستوود» در سه‌گانه‌اش، از معروف‌ترین و به یادماندنی‌ترین همکاری‌های یک فیلمساز با بازیگر است. از این رو، «فدریکو فلینی» فیلمساز بلندآوازه‌ی ایتالیایی نیز در مهمترین فیلم‌هایش با یکی از بازیگران بزرگ ایتالیایی و البته مورد علاقه‌اش مارچلو ماسترویانی این همکاری را داشته است. به جرات می‌توان گفت، فیلم‌هایی که ماسترویانی در آنها به ایفای نقش پرداخته است، از مهمترین فیلم‌های فلینی هستند. نخستین همکاری ماسترویانی با فلینی در یکی از بهترین فیلم‌های اواخر دهه 50 سینمای ایتالیا شکل گرفت؛ «زندگی شیرین» به سال 1959. در این اثر، ماسترویانی موفق می‌شود در یکی از بهترین و جذاب‌ترین نقش‌های خود ظاهر شود. شخصیت جذاب و البته متناقض ماسترویانی در زندگی شیرین بسیار موثر است و با حضورش تاثیری شگرف بر صحنه ها دارد. زندگی شیرین داستان یک‌دستی ندارد. فیلمی چندپاره و اپیزودی‌ست با موقعیت‌های دراماتیک که به فساد جامعه شهری «رم» منظری گسترده‌تر باز می‌کند. فیلم همچنین به بحث ارتباط انسانی نیز می‌پردازد؛ رشته‌های گوناگون زندگی شیرین با حضور «مارچلو روبینی» (بازی ماستوریانی) به هم متصل می‌شود. مارچلو، شخصیتی است که از تیره‌گی‌های پیرامون خود گریزان است، اما توان آن را ندارد که خود را از آن محیط تلخ و تیره کنار بکشد! مارچلو، شخصیتی است که دائما از عشق خود به زندگی و معنویت حرف می‌زند و در دنیایی عاطفی به سر می برد که زن‌های بسیاری آن را تشکیل می‌دهند. او، توهم موفقیت را، جایگزین موفقیت واقعی کرده است. در آخرین صحنه (صحنه پایانی) فیلم، پس از یک شب‌نشینی طولانی، مارچلو و دوستانش در کنار ساحل با یک هیولا روبرو می‌شوند که نمی‌دانند چیست و چطور به آنجا آمده! در طرف دیگر ساحل، دختری زیبا و معصوم، مارچلو را صدا می‌زند و به او چیزی می‌گوید. اما صدای امواج دریا مانع از این می‌شود تا صدایش به گوش مارچلو برسد. مارچلو سرگردان و مبهوت باقی می‌ماند؛ این صحنه‌ای بسیار ساده و در عین حال بی‌نهایت زیبا است؛ آن هیولای زشت، واقعیت زندگی اوست و دخترک، معصومیتی تباه شده است! فدریکو فلینی درمورد زندگی شیرین می گوید: این فیلمی‌ست که در نهایت، بر پوست دنیای بیمار، حرارت سنج می‌گذارد. جهانی که به وضوح تب دارد. اما تبی که در آغاز و پایان، یکسان است، هیچ چیزی دگرگون نمی‌شود و زندگی شیرین ادامه دارد... .

مارچلو ماسترویانی، پس از نخستین حضورش در فیلمی از فدریکو فلینی، دوباره  به سال 1963، و این بار در یک شاهکار از فلینی، یعنی «هشت و نیم» به ایفای نقش پرداخت. بدون شک هشت و نیم یکی از تاثیرگذارترین فیلم‌های تاریخ سینماست و یقینا این، هوشمندانه‌ترین اثری است که فدریکو فلینی موفق به خلق آن شده است. هشت و نیم را می توان تصویری از خود فلینی دانست، او در این فیلم از خودش حرف می‌زند؛ داستان زنده‌گی یک کارگردان که تلاش می‌کند تکه‌های زنده‌گی خود را به هم بچسپاند و به منطق آن دست یابد، اما فیلم به همین موضوع بسنده نمی‌کند و فراتر هم می‌رود. هشت و نیم ترکیبی است از حقیقت و فانتزی، پیچیده در ساخت و مضمون، گواهی شهودی بر خلاقیت و اصالت ذهن فلینی درباره سینما و زنده‌گی. فیلم این نکته را بیان می‌کند که کارگردان یک فیلم، صرفا آدمی نیست که برای ساختن فیلم‌های خاص به استخدام درآمده باشد، بلکه هنرمندی است سزاوار توجه. اگر شخصیت «گوئیدو» (بازی ماستوریانی) تصویری از فدریکو فلینی است، از طرفی دیگر او هنرمند مستعدی با یک بحران روحی خلاقه است که در عین حال سعی دارد در کار «هنر» خود صادق باشد. او با مسائل بسیاری از جمله انتخاب و تحقیق درباره‌ی زنده‌گی و آگاهی‌های خویش مواجه است. او می‌کوشد تا از این طریق بتواند به ایده و الهام لازم و مناسب برای کارش دست یابد؛ شخصیت ماسترویانی در این فیلم، نه فقط یک هنرمند، بلکه مردی گرفتار شده در بحران میان‌سالی است. یاس و تردید، زنده‌گی او را فراگرفته است. از کارش مانند سابق رضایت ندارد و به زنانی که در زندگی‌اش همواره جریان داشته‌اند با دید شک می‌نگرد. خاطراتش با تصاویری از آدم‌های محبوب زندگی‌اش، از گذشته و حال، در هم گره خورده‌اند. او با ناامیدی می‌کوشد که با دادن نظم به این تصاویر، معنایی برای زندگی خود بیابد و دوباره بتواند زندگی خود را از دوران کودکی تا به حال، دوره کند و در حقیقت خود را از هر نظر تروتازه کند. او وارد دنیای خیال، خاطرات و رویاهایش می‌شود.

در صحنه‌ای معروف از فیلم هشت و نیم، در یک خیابان شلوغ و مملو از اتوموبیل، که پشت سر هم قرار گرفته‌اند و هیچ حرکتی از آن‌ها دیده نمی‌شود، راننده‌گان اتوموبیل‌ها ساکن پشت فرمان نشسته‌اند. سکوتی سنگین و آزار دهنده، سرتاسر خیابان را فراگرفته و «گویی که دنیا به آخر رسیده است». گوئیدو در یک کابوس، خود را در اتوموبیل‌اش محبوس می‌بیند، نفس کشیدن برایش دشوار می‌شود، اما به یکباره احساس می‌کند که رها شده است و به خیالش می‌تواند مانند پرنده‌ای به آسمان پر بکشد! در این لحظه متوجه مشکلی می‌شود و می‌بیند که طنابی به یکی از پاهایش بسته‌اند و فردی یک سر طناب را گرفته و آن را می‌کشد. بعدا در طول فیلم پی می‌بریم  فردی که طناب را گرفته و می‌کشد، فیلمنامه‌نویس و همکار خود اوست، و گوئیدو ناگهان سقوط می‌کند و از رویاها و تخیلاتش بیرون می‌آید و خود را در اتاق خوابش می‌بیند؛ این حادثه اشاره‌ای‌ست به حس سرخورده هنری او!

فدریکو فلینی، درمورد فیلم هشت و نیم می‌گوید: دوست دارم فکر کنم مردم با ذهنی کاملا باز این فیلم را تماشا خواهند کرد و پی خواهند برد که در ورای قصه‌ای که تعریف کرده‌ام، هیچ‌چیز دیگری که بتواند دید، وجود ندارد. شاید هشت و نیم در واقع، داستان فیلمی باشد که آن را نساخته‌ام!

***

مطلب دوست عزیز " آرمین ابراهیمی" درباره زنده گی هنری "مارچلو ماسترویانی" را می توانید اینجا بخوانید.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

ملکه سرخ

جوزف فون اشترنبرگ، 1934

هر چه از این فیلم «اشترنبرگ» بگویم، باز هم کم است. «ملکه سرخ» شاهکاری ست که هنر سینما را به تصویر می کشد و ثابت می کند که سینما یک هنر ناب و مستقل است. «فون اشنرنبرگ» در این فیلم با بازیگر مورد علاقه اش «مارلنه دیتریش» که در بیش از هفت فیلم با یکدیگر همکاری داشته اند، سفری عجیب و غریب به سرزمین روسیه دارند؛ در این سفر، «سوفیا فردریکا» (دیتریش) دختری از یک خانواده اشرافی به روسیه می رود تا با پسر - ملکه الیزابت- «پتر» ازدواج کند. در این سفر مردی به نام «لاج» او را همراهی می کند که رابطه ای نیز بین آنها شکل می گیرد، سوفیا به روسیه می رسد، اما در آنجا با حقایقی روبرو می شود که زندگی اش را وارد مسیر تازه ای می کند...

فیلم «ملکه سرخ»روایت خوش ساخت ی دارد که در یک فضای پر رمزوراز به تصویر کشیده می شود، «مارلنه دیتریش» ستاره بی چون و چرای این فیلم است، حضور پرقدرت  این شخصیت تمام اثر را دربرگرفته است، ملکه سرخ: مارلنه دیتریش، نوری در عمق سیاهی های سرد روسیه است... طراحی صحنه (دکورها)، و فیلمبرداری عالی، از نکات خوب فیلم هستند؛ اما شاید مهمترین ویژگی این اثر را در ،جنبه بصری منحصربفرد آن دید که باعث شده فیلم پس از چند دهه از ساخت اش، هنوز تکان دهنده و تماشایی باشد.

 

در کمال خونسردی

ریچارد بروکس، 1967

فیلم، در کمال خونسردی، بر اساس یک ماجرای واقعی و اقتباسی از کتاب ی نوشته «ترومن کاپوتی» توسط «ریچارد بروکس» ساخته شده. فیلم داستان دو جوان است به نام های «دیک هیکاک» و «پری اسمیت» که شبانه برای به دست آوردن پول های خانواده «کلاتر» وارد خانه آنها می شوند، اما آن دو پس از جستجو برای یافتن پول، پی می برند ، پولی را که تصورش را داشته اند در آن خانه نیست و مرتکب اشتباه شده اند... به همین دلیل خانواده کلاتر (پدر،مادر،پسر،دختر) را هر کدام به مکانی جدا از خانه می برند و در کمال خونسردی آنها را به قتل می رسانند! و فرار می کنند... بعد از مدتی توسط پلیس دستگیر می شوند و سپس محاکمه و به مرگ محکوم می شوند.

داستانی که در فیلم «درکمال خونسردی» روایت می شود، شاید بارها در سینما شاهد آن بوده ایم- اما نوع روایت «بروکس» از این داستان متفاوت است و تحسین برانگیز! فیلم بروکس، ساختار قوی دارد و از لحاظ فنی بی نقص است، صحنه ها در فیلم به خوبی پرداخت شده اند و کارگردان موفق شده است فضایی پر از دلهره و تردید ایجاد کند و بر ذهن تماشاچی تاثیر بگذارد «فقط کافی ست به صحنه های قتل خانواده «کلاتر» در خانه شان نگاه کنید یا به صحنه های پایانی فیلم!، تا به تسلط و ابتکار بروکس پی ببرید. این فیلم به نظرم بهترین اثر کارگردان اش است و از خطرناک ترین فیلم های تاریخ سینما.

 

آنان در شب زندگی می کنند

نیکلاس ری،1948

آنان در شب زندگی می کنند، نخستین اثر فیلمساز بزرگ، «نیکلاس ری» است. این فیلم داستان جوانی ست«بووی» که از زندان می گریزد و سپس با دختری به نام «کیچی» آشنا و به او علاقه مند می شود، آنها پنهانی ازدواج می کنند تا با هم زندگی آرام ی را آغاز کنند، اما «بووی» به دلیل اینکه به پول احتیاج دارند، در یک سرقت با دوستانش همراه می شود...

 آنان در شب زندگی می کنند، با اینکه اولین فیلم استاد «ری» است، اما به دلیل سبک و دید خاص او (حس بصری فوق العاده) حرکت های بی قرار دوربین و قطع های سریع، نورپردازی ها و دکورها و نمایش حالات درونی شخصیت هایش، آن را به اثری شاخص تبدیل کرده است؛ به گونه ای که میتوان در همین فیلم نخست با بسیاری از مشخصه های سینمای «ری» آشنا شد.

«فرانسواتروفو» درباره «نیکلاس ری» می گوید: آن که فیلمی از «ری» می بیند، هم او را از «ورای فیلم» می شناسد و هم سینما را. پس «ری» سینماست...

 

آسمان زرد

ویلیام ولمن،1949

آسمان زرد، به کارگردانی «ویلیام ولمن» یک وسترن کلاسیک، نمونه و تماشایی ست که همه شاخصه های یک وسترن اصیل را در خود دارد. فیلم داستان ساده ای دارد؛ «استرج» با بازی «گری گوری پک» به همراه افرادش پس از سرقت از یک بانک، به طرف نمک زارهای آریزونا فرار می کنند. آنها در بین راه به یک شهر متروک به نام «آسمان زرد» می رسند که در آن فقط یک زن «میک» با بازی «آن باکستر» و پدربزرگ اش زندگی می کنند. وجود «طلا» در این شهر و تاثیر «میک» بر «استرج» و افرادش آنها را وارد ماجراهای تازه ای می کند که مسیر زندگی شان را تغییر می دهد...

آنچه این فیلم را به یک وسترن خوب و تماشایی تبدیل می کند، تمرکز کارگردان بر روحیه و رفتار شخصیت هاست که به روانشناسی آنها می پردازد، و «ولمن» آن را به بهترین شکل ممکن به تصویر می کشد...

فیلمبرداری فیلم در یادها می ماند و موسیقی خوب فیلم کار «آلفردنیومن» است.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

                                         «عبور از خط»                                                                              

«عبور از خط» ، محصول سال 2008 سینمای برزیل است. فیلم را "والترسالس" به همراه فیلمساز دیگر اهل برزیل "دانیل توماس" ساخته است. مشکلات جامعه کشور برزیل  که بیشتر جوانان  را مورد تهدید خود قرار می دهد، بارها در سینمای برزیل موضوع آثار فیلم سازان این سرزمین بوده است. به عنوان مثال پیش از این، فیلمساز برزیل ی «هکتور بابنکو» با فیلم سرتاسر خشونت «پیشوت» و «فرناندو میرس» با فیلم «شهرخدا» سعی بر این داشته اند که تصویری از فقر- خشونت و مشکلات موجود در این کشور را به نمایش بگذارند؛ در این گونه آثار جامعه ای که به تصویر کشیده می شود بسیار آزاردهنده است، خشونت حرف اول را می زند و کشتن انسان ها کار ساده ای است. فیلم «عبور از خط» را نیز به خاطر موضوع ی که دارد (فقر) باید هم ردیف این نوع آثار دانست. اما با آن تفاوت که در این فیلم خبری از خشونت نیست و به مراتب فیلم آرام تری است. کارگردان «والتر سالس» به وضوح در این فیلم، احساس این مسئله (مشکلات جامعه برزیل) را مطرح می کند. «سالس» این مسئله را با نمایش ی از داستان  یک خانواده: یک مادر و چهار پسر، که با «فقر» دست و پنجه نرم می کنند - به تصویر می کشد. این خانواده در قلب یکی از سخت ترین و بی نظم ترین شهرستان ها در جهان «سائوپائولو» زندگی می کنند. مادر و چهار برادر سعی خود را به روش های مختلف دارند و هر یک به دنبال راه خروج از بحرانی هستند  که در آن گرفتار شده اند. آنها قوی و انعطاف پذیر به نظر می رسند و هر چند که در این مبارزه با سختی های فراوانی روبرو می شوند اما  تمام تلاش خود را می کنند تا در برابر این سخت ی ها بر زمین نخورند. فیلم با نمایی از یک زن "کلوزا" «مادر» خانواده که باردار است شروع می شود؛ پدر در این  خانواده  وجود ندارد و هیچکدام از چهار پسر، پدر خود را نمی شناسند و ندیده اند! در حقیقت این "کلوزا" ست که هم پدر و هم مادر خانواده است؛ او همواره در تلاش است که بدون هدایت پدری، در جستجوی راه زندگی برای حمایت و کمک به فرزندان خود باشد؛ چهار پسر او به ترتیب: «دنیس» شخصیت ی است که همواره  در طول فیلم  در حرکت  است! او به عنوان یک پیک (شغل او) مدام از ترافیک ها و اتوبان های خطرناک با موتورسیکلت در حرکت است. این حرکت ، دلیل اش فرار از بی کاری و فقر است! دنیس صاحب زن و بچه است، اما جدای از آنها زندگی می کند- او به نظر آدم ی می آید که از پذیرفتن مسئولیت گریزان است – فرصت طلب و خوش گذران است، اما همواره در تلاش است که از فقر بگریزد... پسر دوم خانواده: «دینهو» شخصیت عجیب ی است؛ او نیز مشکلات خود را دارد، سخت کار می کند و نسبت به دیگر برادرانش وضعیت مالی بهتری دارد. اما مسئله مهم در رابطه با شخصیت او این است که همواره در جستجوی خود و رسیدن به رستگاری در درون جامعه ای ست که در آن زندگی می کند. او همیشه به کلیسا می رود ؛ اشتباهات و گناهان ی که «دنینهو» گاه ناخواسته مرتکب می شود، او را به این نتیجه می رساند که بهترین راه زندگی برای او، پناه بردن و نزدیک شدن به خداوند است:

ای خدا چه مدت می خواهی مرا فراموش کنی؟

چه مدت می خواهی چهره خودت رو از من پنهان کنی؟ در برابر من روزها مثل دود فراموش شدن، و استخوان ها ی من مثل چوب های خشک به سرعت می سوزند. قلب من رنجور شده ، و مثل یک برگ تشنه پژمرده شده -  برای اینکه من فراموش کرده ام که چطور غذای روح بخورم! روزهای من مثل مه صبحگاهی می مونه، من مثل یک برگ تشنه پژمرده شده ام...

پسر سوم خانواده: «داریو» احتمالا شخصیت «داریو» در این میان، بیشترین تلاش خود را می کند که از وضعیت ی که در آن گرفتار است، رهایی یابد. «داریو» به ورزش فوتبال علاقه دارد؛ او نیز به مانند هزاران جوان دیگر برزیل ی که تنها حرفه شان همین فوتبال است، سعی می کند تا با رساندن خود به حداقل یک تیم در لیگ فوتبال شهرستان به اوضاع بهتری دست یابد. داریو، تمام  زندگی اش فوتبال است و کار دیگری بلد نیست.  بخت همیشه با داریو یار نیست و هر چه تلاش می کند از رسیدن به هدف خود باز می ماند که البته مورد بی مهری مسئولین ورزشی نیز قرار می گیرد  و این مشکل از لحاظ روحی هر لحظه  او را اذیت می کند. اما ویژگی مهم ی که در شخصیت او دیده می شود این است که هیچ وقت ناامید نمی شود و برای رسیدن به هدف خود تلاش می کند و ادامه می دهد؛ او می خواهد به عنوان عضو با ارزشی از جامعه ای که در آن زندگی می کند دیده شود...

و بالاخره پسر چهارم: رجینالدو، شخصیت غریب ی است؛ارتباط اش با دیگران خوب نیست و در بیشتر مواقع او را تنها می بینیم. رجینالدو، کوچکترین عضو خانواده است، رنگ پوست اش نسبت به دیگر برادرانش سیاه تر است و به همین دلیل مدام مورد تمسخر و توهین قرار می گیرد! رجینالدو، تنها چیزی که از پدرش می داند این است که راننده اتوبوس بوده و از همین جهت، رجینالدو را مدام سوار بر اتوبوس ها می بینیم. رجینالدو بیش از هر چیزی در جستجوی هویت خویش است...

«والترسالس» استادانه مسائل اساسی جامعه برزیل را  بدون اینکه بیش از حد سنگین به نظر آید، از طریق زندگی  چهار برادر به تصویر می کشد. بیننده  نیز با زندگی مادر و چهار برادر همراه ، و در طول فیلم درگیر آنها می شود، این که چه اتفاقی برایشان می افتد و سرنوشت آنها چه خواهد شد، ذهن بیننده را به خود می گیرد. در فیلم صحنه های زیبایی را می توان دید، یکی از بهترین لحظات  فیلم، صحنه مربوط به جشن تولد «داریو» است. او به سن 18 سالگی رسیده -  در این صحنه «داریو» به خانه می آید و ناگهان در کمال تعجب با اعضای خانواده و آشنایان روبرو می شود که برای او جشن گرفته اند! اما به نظر می رسد «داریو» از اینکه به سن 18 سالگی رسیده، ناراحت است! و نمی خواهد این واقعیت را بپذیرد، زیرا رسیدن به این سن را فرصت های از دست رفته می داند!...

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

به بهانه سالروز تولد فيلمساز و منتقد مشهور فرانسوي؛ رنه کلر

حسن نيازي
منبع: تهران امروز


«رنه‌کلر» (rene clair)، منتقد، بازيگر، فيلمنامه‌نويس و کارگردان فرانسوي سال 1898 در پاريس به‌دنيارنه کلر آمد. «کلر» قبل از اينکه به فيلمسازي روي بياورد به‌کار ‌نويسندگي، خبرنگاري و بعد بازيگري مشغول بود. فيلم‌هاي «زنبق زندگي»1921 و «يتيم»1922 از جمله فيلم‌هايي بودند که «کلر» در آنها به ايفاي نقش پرداخت. سپس «کلر» در ادامه فعاليت‌هاي خود علاوه بر بازيگري، به تماشاي فيلم‌ها و مطالعه سينما پرداخت تا اينکه در سال 1922، به عنوان دستيار کارگردان در فيلمي به نام «ناقوس‌هاي نيمه‌شب» حضور يافت و همين امر موجب شد تا توجه او به سينما بيشتر جلب شود و نقطه شروعي باشد براي اولين فيلمش «پاريس در خواب» که در سال 1924 موفق به ساختن آن شد. «رنه کلر» جزو آن دسته از فيلمسازاني بود که کارش را در آغاز دهه 1920 و در اوج دوران سينماي صامت شروع کرد. در اين دوران، آثاري همچون «آنتراکت» 1924، «کلاه حصيري ايتاليايي» 1927 و «دو کمرو» 1928، «کلر» را به عنوان يک کارگردان موفق و مطرح تثبيت کرده بود. «کلر» پس از سپري كردن يک دهه موفق در سينما در سال 1930 نخستين فيلم ناطق خود، «زير بام‌هاي پاريس» را ساخت. اين فيلم داستان ساده‌اي دارد: سه مرد به نام‌هاي «آلبر» خواننده‌اي خياباني، «لويي» دوست آلبر و «فرد» يک گنگستر به يک زن به‌نام «پولا» علاقه‌مند مي‌شوند. در اين ميان رقابتي بين اين سه مرد براي تصاحب «پولا» شكل مي‌گيرد. ابتدا «پولا» به «آلبر» توجه نشان مي‌دهد اما زماني که «آلبر» طي يک اتفاق بي‌گناه به زندان مي‌افتد، «پولا» در غياب او به «لويي» دل مي‌بندد... اين داستان ساده در دل کوچه‌پس‌کوچه‌هاي پاريس با نگاهي طنز و معصومانه در کنار آدم‌هايش - خواننده‌هاي دوره‌گرد، مغازه‌دارها، دزدها و پليس‌ها شکل مي‌گيرد. «کلر» فيلم‌اش را با نشان دادن نمايي از «بام‌هاي پاريس» آغاز مي‌کند، سپس دوربين با حرکتي آرام به «زير بام‌ها» مي‌رود و در خيابان به راه مي‌افتد تا به عده‌اي نزديک مي‌شود که دور يک خواننده دوره‌گرد «آلبر» جمع شده‌اند. «کلر» قهرمان داستاش را معرفي مي‌کند. اين روش شروع در واقع مي‌تواند هم اشاره‌اي به نام فيلم باشد «زير بام‌هاي پاريس» و هم تاکيدي بر نقش آواز و موسيقي در فيلم که تا پايان نيز از آن استفاده مي‌شود؛ به عبارتي ديگر بايد گفت، سرتاسر فيلم را يک ترانه معروف در بر مي‌گيرد که بارها در طول فيلم شنيده مي‌شود؛ شايد بتوان اينگونه برداشت کرد که هدف «کلر» از اين کار، توصيف روح زندگي در زير بام‌هاي پاريس است. همانطور که گفته شد، اين فيلم شروع کار کارگردانش در دوران ناطق است و چون او از يک دوران طلايي پا به يک دوران تازه مي‌گذارد تا حد زيادي به قواعد آن دوران طلايي پايبند است. «کلر» تا جايي که مي‌تواند ديالوگ‌ها را به کمترين حد کاهش مي‌دهد و از آن تنها براي انتقال اطلاعات استفاده مي‌کند در حالي که بيشتر از تصاوير و البته «صداها» استفاده مي‌کند؛ «کلر» اينجا به خوبي با بهره‌گيري از «تحرک دوربين» (حرکت عمودي دوربين در نشان دادن طبقات يک ساختمان) و با استفاده از ترانه و پس‌زمينه موسيقي بر ديالوگ‌ها غلبه مي‌کند. در فصلي از فيلم، پولا، آلبر و لويي درون کافه‌اي، در حال گفت‌وگو هستند؛ ما صداي آنها را نمي‌شنويم اما شاهد گفت‌وگوي آنها از پشت شيشه‌اي (به صورت صامت) هستيم. در صحنه‌اي ديگر از فيلم که بسيار زيبا و موفق از کار درآمده است، (صحنه مشاجره در تاريکي) «آلبر» به خاطر «پولا» با «فرد» گنگستر و دارو دسته‌اش درگير مي‌شود - «آلبر» به تنهايي گرفتار مي‌شود – همزمان با شروع درگيري، يک لکوموتيو از کنار آنها مي‌گذرد، بخار صحنه را در بر مي‌گيرد. در اين ميان «لويي» دوست «آلبر» سر مي‌رسد و با شليک به چراغ روشنايي، صحنه را تاريک مي‌کند و حالا ما فقط صداها را روي تصويري تاريک مي‌بينيم (صداي فرياد، زد‌و‌خورد و رفت‌و‌آمد) که با حالتي طنز و شاعرانه در هم آميخته مي‌شود؛ اين صحنه بسيار زيبايي است که بر استادي «کلر» بر خلق نوآوري‌ها، مهر تاييد مي‌زند! به اين نتيجه مي‌رسيم که فيلم «زير بام‌هاي پاريس» مجموعه‌اي از صداها و تصاوير است که از ريتمي هماهنگ و يکدست سرچشمه مي‌گيرد.


«شخصيت‌پردازي»
فيلم «زير بام‌هاي پاريس»، فيلم شخصيت‌پردازي نيست.«کلر» در فيلمش توجه چنداني به شخصيت هايش ندارد، با شخصيت‌هاي اين فيلم درست نمي‌توانيم ارتباط برقرار کنيم، در طول فيلم با آنها همراه مي‌شويم اما درگير آنها نمي‌شويم. اين شخصيت‌ها به نظر بيشتر «تيپ» هستند، حتي بازيگران اصلي فيلم نيز آنچنان به چشم نمي‌آيند چون تا حد زيادي ساده به نظر مي‌آيند. آنها مانند همه شخصيت‌هاي درون فيلم، دنياي فيلم را تشکيل مي‌دهند.

«حرکت»
نکته ديگري که در فيلم به چشم مي‌خورد، «حرکت» است. «کلر» خودش بارها اشاره کرده که، زيبايي‌شناسي سينما در يک چيز خلاصه شده است؛ «حرکت»، از اين رو مي‌توان حرکت را در بيشتر صحنه‌هاي فيلم مشاهده کرد. در قاب‌هاي فيلم «کلر» همواره حرکت وجود دارد، خيلي کم مي‌توان دوربين را ثابت ديد، اين را مي‌توان از همان نماهاي آغازين فيلم به وضوح ديد.


«تصوير»
در فيلم «زيربام‌هاي پاريس» تصوير بيش از هر چيزي اولويت دارد.
همانطور که گفته شد «کلر» فيلمسازي بود که از همان اوايل پيدايش سينما به کارگرداني روي آورد و کارش را با ساختن فيلم‌هاي صامت آغاز کرد. از همين رو «کلر» به قاعده تصويري بودن سينماي صامت تا حد زيادي اعتقاد داشت. اين نکته را مي‌توان با مشاهده آثارش به وضوح ديد.


«موسيقي و شعر»
يکي از نکات مهم فيلم «زير بام‌هاي پاريس»، که غالب اصلي و شگرد فيلم به حساب مي‌آيد، استفاده از موسيقي و شعر است. مکمل اصلي اين فيلم و حتي در بيشتر آثار «کلر» موسيقي و شعرهايي است که در ايجاد فضاسازي نقش مهمي دارند و همينطور از آنها به جاي گفت‌وگوها و بيان احساسات شخصيت‌ها استفاده مي‌شود.

«طنز»
فضاي بيشتر فيلم‌هاي «کلر»، حال‌و‌هوايي دلپذير و طنزآلود دارد، جداي از فيلم‌هاي کمدي «کلر» در آثار ديگر او نيز مي‌توان شاهد لحظات خنده‌دار بود. در صحنه‌اي از فيلم «زير بام‌هاي پاريس»، (آلبر) خواننده دوره‌گرد در ميان جمعيتي که دور او جمع شده‌اند، متوجه حضور يک جيب‌بر مي‌شود و براي اينکه به او هشدار دهد در اجراي ترانه‌اي که مي‌خواند، تغييراتي انجام مي‌دهد، او ابتدا به لحن صدايش سرعت مي‌دهد وسپس آن را آرام مي‌کند که اين کار را با حالتي طنز انجام مي‌دهد يا در يکي ديگر از فيلم‌هاي «کلر» به نام «ميليون » ( 1930 )در صحنه‌اي از فيلم، عده‌اي بر سر تصاحب يک بليت مشغول دعوا هستند، ناگهان با صداي سوت داور (خارج از تصوير) و تشويق تماشاگران، دعوا به يک مسابقه راگبي تبديل مي‌شود...

«نوستالژي»
نکته ديگري که در آثار «کلر» بايد به آن اشاره کرد، «نوستالژي» است. محتواي اين آثار در نوستالژي ريشه دارد. بيشتر فيلم‌هاي «کلر» رجعت به گذشته هستند و با تماشاي آنها مي‌شود فهميد که «کلر» همواره دلتنگ روزهاي خوش گذشته است. عشق او به «دوران سينماي صامت» و البته به شهر «پاريس» در آثارش به وضوح ديده مي‌شود و دنيايي که «کلر» در فيلم‌هايش به نمايش مي‌گذارد، دنياي زندگي در خيابان‌هاي پاريس است.

 
سينماي «رنه کلر» سينماي ناب و منحصربه‌فردي است. تجليلي شاعرانه از زندگي است، با شادي و خوش‌ها، غم‌ها و تلخي‌ها، عشق و پاريس، با شخصيت‌هايش در فضايي صميمانه، سرگرم‌کننده، هوشمندانه و بي‌نقص.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

                                                     «غار سگ زرد»                                                                 

                                              " همه می میرند ، ولی هیچ کس حقیقتا مرده نیست "

فیلم «غار سگ زرد» (2005)  ساخته "بیمباسورن داوا " محصول ی از سینمای مغولستان است. از این فیلمساز زن، اهل کشور مغولستان - قبل از این، فیلم «داستان شتر گریان» (2003) را دیده بودم که یک بار هم از شبکه 4 سیما نیز پخش شد. برای من که آشنایی چندانی با این فیلمساز و کلا سینمای مغولستان نداشتم، تماشای فیلمی از این سرزمین حقیقتا تجربه لذت بخشی بود. «غار سگ زرد» در نگاه اول  فیلم ساده ای ست، اما در عین حال عجیب و تفکر برانگیز به نظر می رسد. فیلم داستان زندگی یک خانواده کوچ نشین است که در مکانی در ناکجاآباد (گویی قطعه ای از بهشت) به دور از زندگی مدرن شهری و در دل طبیعت وحشی قرار دارند. فیلم از یک طرف به نحوه چگونگی زیستن این خانواده می پردازد؛ (زندگی سنتی با تمام سختی ها) اما تصویری که ما از این خانواده می بینیم، شباهت بسیاری به زندگی واقعی دارد، گویی که اصلا فیلمی در کار نیست! و ما از نزدیک در حال تماشای زندگی یک خانواده هستیم، چنین به نظر می رسد که کسی پنهانی در حال فیلم گرفتن از آنهاست، البته حضور شخصیت ها در فیلم را نادیده نباید گرفت، آنها طوری رفتار می کنند که انگار زندگی واقعی خودشان را بازی می کنند. همین مسئله مهم، که آن را باید در هوش و ذهن خلاق کارگردان ببینیم که قطعا انرژی فراوانی صرف آن شده است، جنبه های مستندی به فیلم می بخشد، از این نظر (مستند) می توان «غار سگ زرد» را  شباهت هایی  به کارهای فیلمساز بزرگ «رابرت فلاهرتی» نسبت داد.

از طرفی دیگر فیلم، بر شخصیت بازیگر کودک، «نانسال» تاکید دارد که محور اصلی فیلم نیز همین کودک است. «نانسال» کودکی باهوش و دوست داشتنی ست که افکار عجیبی بر سر دارد و البته رویاها و آرزوهایی. در صحنه ای از فیلم «نانسال» در حالی که با همبازی هایش مشغول بازی ست به آنها می گوید: اگر در شهر بودم دوست داشتم خانه ام در بلندترین جای شهر باشد! یا اینکه این سوال مدام از زبان «نانسال» شنیده می شود که - آیا اگر کسی بمیرد، دوباره در زندگی بعدی متولد می شود؟- البته جواب این سوال را «نانسال» از مادربزرگ اش می گیرد و به حقیقت آن پی می برد؛ در صحنه ای به یادماندنی از فیلم، مادربزرگ نانسال، در جواب این سوال، از او می خواهد که با ریختن دانه های برنج بر روی نوک یک سوزن، یکی از دانه های برنج را روی آن بنشاند! مادربزرگ این کار را برای «نانسال» امتحان می کند، اما امکانپذیر نیست و «نانسال» می گوید: غیر ممکن است! و مادربزرگ هم به او می گوید: می بینی فرزندم همینقدر هم دوباره متولد شدن به عنوان یک انسان مشکله، برای همینه که زندگی بشری اینقدر ارزشمنده!

نکته مهم دیگر در فیلم، داستان «غار سگ زرد» است. شاید مهم ترین اتفاقی که در فیلم رخ می دهد، سگ ی است که توسط «نانسل» در یک غار پیدا می شود، و او را به خانه می برد، دوست و هم بازی اش می شود؛ ولی پدر «نانسل» با حضور سگ در زندگی اش مخالف است و معتقد است که سگ باید بمیرد، «گویا این حکایت از قدیم در بین این خانواده وجود داشته است» حکایت ی که باز آن را از زبان مادربزرگ فیلم می شنویم: خیلی وقت پیش یه خانواده پولدار توی این سرزمین ها زندگی می کردند- اونا یه دختر زیبایی داشتند - یه روز دختره حسابی مریض شد - هیچ دارویی جواب نداد، پس پدرش تصمیم گرفت از یک مرد دانا کمک بخواد. مرد دانا گفت: سگ زرد عصبانیه، باید اونو دور کنید! پدرش پرسید: آخه چرا؟ اون از ما محافظت میکنه! - مرد دانا جواب داد: این چیزی بود که من باید می گفتم و چیزی که تو باید می دونستی... اما پدر دلش نمی اومد که سگ زرد رو بکشه! اما به خاطر حال دخترش اون باید یه کاری می کرد؛ پس اون سگ رو انداخت توی یک غار که نشه ازش بیرون اومد، هر روز براش غذا می برد، اما یه روز دید که سگ رفته! ولی دخترش واقعا حالش بهتر شده بود... دلیلش این بود که دختره عاشق یک مرد جوان بود و از وقتی که سگ زرد رفته بود - اون دوتا بدون مزاحمت می تونستن همدیگر رو ببینند... اما برای والدین «نانسال» زمانی که «سگ» جان پسر کوچک شان را نجات می دهد، همه چیز برایشان شکل دیگری به خود می گیرد! آنها نگاه شان به سگ، نگاه مثبت ی می شود و متوجه حضور بزرگ او می شوند که سرنوشت او را به نزد آنها کشانده...

«غار سگ زرد» شاهکار کوچکی است از کارگردان «بیمباسورن داوا» که تاکنون فیلم زیادی نساخته است؛ (کمتر از 5 فیلم)، اما قطعا با همین تعداد فیلم استعداد و توانایی خود را در این زمینه نشان داده است؛ وی برای فیلم هایی که ساخته ،  موفق به جوایز بسیاری از جشنواره های معتبر سینمایی شده. شیوه قصه گویی متفاوت، استفاده از نابازیگران و بازی گرفتن از آنها، توجه به سرزمین، فرهنگ و تمدن مردم و نوع زندگی آنها، نگاه مستندوار، و نگاه انسانی به فیلم هایش، او را به فیلمسازی  متفاوت و موفق تبدیل کرده است که قطعا در آینده حرف های زیادی برای گفتن خواهد داشت.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو