تبليغاتX
بی خوابی
 
   
     
 
 
 

                                                     «غار سگ زرد»                                                                 

                                              " همه می میرند ، ولی هیچ کس حقیقتا مرده نیست "

فیلم «غار سگ زرد» (2005)  ساخته "بیمباسورن داوا " محصول ی از سینمای مغولستان است. از این فیلمساز زن، اهل کشور مغولستان - قبل از این، فیلم «داستان شتر گریان» (2003) را دیده بودم که یک بار هم از شبکه 4 سیما نیز پخش شد. برای من که آشنایی چندانی با این فیلمساز و کلا سینمای مغولستان نداشتم، تماشای فیلمی از این سرزمین حقیقتا تجربه لذت بخشی بود. «غار سگ زرد» در نگاه اول  فیلم ساده ای ست، اما در عین حال عجیب و تفکر برانگیز به نظر می رسد. فیلم داستان زندگی یک خانواده کوچ نشین است که در مکانی در ناکجاآباد (گویی قطعه ای از بهشت) به دور از زندگی مدرن شهری و در دل طبیعت وحشی قرار دارند. فیلم از یک طرف به نحوه چگونگی زیستن این خانواده می پردازد؛ (زندگی سنتی با تمام سختی ها) اما تصویری که ما از این خانواده می بینیم، شباهت بسیاری به زندگی واقعی دارد، گویی که اصلا فیلمی در کار نیست! و ما از نزدیک در حال تماشای زندگی یک خانواده هستیم، چنین به نظر می رسد که کسی پنهانی در حال فیلم گرفتن از آنهاست، البته حضور شخصیت ها در فیلم را نادیده نباید گرفت، آنها طوری رفتار می کنند که انگار زندگی واقعی خودشان را بازی می کنند. همین مسئله مهم، که آن را باید در هوش و ذهن خلاق کارگردان ببینیم که قطعا انرژی فراوانی صرف آن شده است، جنبه های مستندی به فیلم می بخشد، از این نظر (مستند) می توان «غار سگ زرد» را  شباهت هایی  به کارهای فیلمساز بزرگ «رابرت فلاهرتی» نسبت داد.

از طرفی دیگر فیلم، بر شخصیت بازیگر کودک، «نانسال» تاکید دارد که محور اصلی فیلم نیز همین کودک است. «نانسال» کودکی باهوش و دوست داشتنی ست که افکار عجیبی بر سر دارد و البته رویاها و آرزوهایی. در صحنه ای از فیلم «نانسال» در حالی که با همبازی هایش مشغول بازی ست به آنها می گوید: اگر در شهر بودم دوست داشتم خانه ام در بلندترین جای شهر باشد! یا اینکه این سوال مدام از زبان «نانسال» شنیده می شود که - آیا اگر کسی بمیرد، دوباره در زندگی بعدی متولد می شود؟- البته جواب این سوال را «نانسال» از مادربزرگ اش می گیرد و به حقیقت آن پی می برد؛ در صحنه ای به یادماندنی از فیلم، مادربزرگ نانسال، در جواب این سوال، از او می خواهد که با ریختن دانه های برنج بر روی نوک یک سوزن، یکی از دانه های برنج را روی آن بنشاند! مادربزرگ این کار را برای «نانسال» امتحان می کند، اما امکانپذیر نیست و «نانسال» می گوید: غیر ممکن است! و مادربزرگ هم به او می گوید: می بینی فرزندم همینقدر هم دوباره متولد شدن به عنوان یک انسان مشکله، برای همینه که زندگی بشری اینقدر ارزشمنده!

نکته مهم دیگر در فیلم، داستان «غار سگ زرد» است. شاید مهم ترین اتفاقی که در فیلم رخ می دهد، سگ ی است که توسط «نانسل» در یک غار پیدا می شود، و او را به خانه می برد، دوست و هم بازی اش می شود؛ ولی پدر «نانسل» با حضور سگ در زندگی اش مخالف است و معتقد است که سگ باید بمیرد، «گویا این حکایت از قدیم در بین این خانواده وجود داشته است» حکایت ی که باز آن را از زبان مادربزرگ فیلم می شنویم: خیلی وقت پیش یه خانواده پولدار توی این سرزمین ها زندگی می کردند- اونا یه دختر زیبایی داشتند - یه روز دختره حسابی مریض شد - هیچ دارویی جواب نداد، پس پدرش تصمیم گرفت از یک مرد دانا کمک بخواد. مرد دانا گفت: سگ زرد عصبانیه، باید اونو دور کنید! پدرش پرسید: آخه چرا؟ اون از ما محافظت میکنه! - مرد دانا جواب داد: این چیزی بود که من باید می گفتم و چیزی که تو باید می دونستی... اما پدر دلش نمی اومد که سگ زرد رو بکشه! اما به خاطر حال دخترش اون باید یه کاری می کرد؛ پس اون سگ رو انداخت توی یک غار که نشه ازش بیرون اومد، هر روز براش غذا می برد، اما یه روز دید که سگ رفته! ولی دخترش واقعا حالش بهتر شده بود... دلیلش این بود که دختره عاشق یک مرد جوان بود و از وقتی که سگ زرد رفته بود - اون دوتا بدون مزاحمت می تونستن همدیگر رو ببینند... اما برای والدین «نانسال» زمانی که «سگ» جان پسر کوچک شان را نجات می دهد، همه چیز برایشان شکل دیگری به خود می گیرد! آنها نگاه شان به سگ، نگاه مثبت ی می شود و متوجه حضور بزرگ او می شوند که سرنوشت او را به نزد آنها کشانده...

«غار سگ زرد» شاهکار کوچکی است از کارگردان «بیمباسورن داوا» که تاکنون فیلم زیادی نساخته است؛ (کمتر از 5 فیلم)، اما قطعا با همین تعداد فیلم استعداد و توانایی خود را در این زمینه نشان داده است؛ وی برای فیلم هایی که ساخته ،  موفق به جوایز بسیاری از جشنواره های معتبر سینمایی شده. شیوه قصه گویی متفاوت، استفاده از نابازیگران و بازی گرفتن از آنها، توجه به سرزمین، فرهنگ و تمدن مردم و نوع زندگی آنها، نگاه مستندوار، و نگاه انسانی به فیلم هایش، او را به فیلمسازی  متفاوت و موفق تبدیل کرده است که قطعا در آینده حرف های زیادی برای گفتن خواهد داشت.

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 
                                         یک تصویر: "لوکینو ویسکونتی"
                                                                 
             
                                                           ۱۹۰۶-۱۹۷۶ 

نگاهی کوتاه به چند فیلم  ۲۸/۷/۸۸                                             

1- «بر سر بیبی جین چه آمد؟»

رابرت آلدریچ -  1962

Baby Jane

یکی از فیلم های خوب و مطرح  «رابرت آلدریچ» ،  که  نمایشی هول انگیز است از زنده گی  دو خواهر (خواهران هادسن). آنها ستاره های پیشین سینما هستند که اکنون رو به افول رفته اند، در خانه ای با هم زنده گی می کنند که در واقع بیشتر به زندانی شبیه است تا خانه؛ حسادت، آزار روحی و  رفتارهای خشن «بیبی جین» (بت دیویس) نسبت به خواهرش «بلانش» (جون کرافورد) دست مایه اصلی فیلم است. دو بازیگر فیلم، دیویس و کرافورد در یکی از بهترین نقش های سینمایی عمر خود ظاهر می شوند.

صحنه پایانی فیلم، که در آن «حقیقت» آشکار می شود و البته با هنرمندی «بت دیویس» در یادها می ماند...

 

2- «خیابان اسکارلت»

«فریتس لانگ » – 1945

خیابان اسکارلت، یکی از نمونه های شاخص از فیلم های «نوآر» در تاریخ سینمااست، و همینطور شاهکاری به تمام معنا از استاد سینما «فریتز لانگ» به شمار می آید. دنیایی که «لانگ» در این فیلم به نمایش می گذارد، هراس انگیز، غیر قابل اعتماد، و تیره و تار است. فیلم داستان مردی است (ادوارد جی رابینسون) که قربانی این دنیای سیاه می شود... لانگ، با استفاده از ترکیب سایه ها، میزانسن ها، واقع گرایی، روانشناسی، شخصیت پردازی، تیرگی های جامعه، دست به کار بزرگی می زند و در نتیجه اثری ناب را خلق می کند.

 

3-  «دباره نیس» (1932)، «نمره اخلاق صفر» (1933) ، «آتالانت» (1934)

«ژان ویگو»

" نمایی معروف از فیلم ، نمره اخلاق صفر "

شاعرانه، رویایی، واقع گرایانه، تلخ و غم انگیز، غریب، مستند، هنری، سینمای ناب: سینمای «ژان ویگو» سینمای فرانسه...

سینمای «ژان ویگو»

 

4-  «داستان آدل هه»

«فرانسوا تروفو» – 1975

«تروفو» در این فیلم، زنده گی "آدل هه" دختر نویسنده بزرگ فرانسوی «ویکتور هوگو» را به تصویر می کشد. البته فیلم، به بخشی از دوران زنده گی  وی می پردازد، که بیشتر به آرزوهای «آدل هه» برای رسیدن به عشق اش مربوط می شود؛ آدل هه، در زندان علایق و وابستگی هایش گرفتار می شود و همین مسئله او را به ویرانی می کشاند...

یکی از ویژگی های مهم فیلم که بسیار به  چشم می خورد، حضور «ایزابل آجانی» در نقش آدل هه است، در این فیلم بازی عالی و باورپذیری را به نمایش می گذارد.

این فیلم «تروفو» را می توان اینگونه تعریف کرد: عشق ،عشق و عشق...

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

  


    ۱۵/۷/۱۳۸۸

                                                           " کشتی رویاها "

                                                                        

شماره (۴۰۰) ماهنامه فیلم، ویژه "بهترین فیلم های زندگی ما" از شماره های متفاوت ، خاطره انگیز و بسیار دوست داشتن ی چند سال اخیر بود. برای کسانی که سینما بخش مهمی از زنده گی شان محسوب می شود، وجود اینچنین شماره ویژه ای واقعا لازم است . این شماره ماهنامه فیلم  کمی دیر به دستم رسید که البته ارزش صبر کردن را داشت. چند روزی سوار بر کشتی رویاها، به همراه منتقدان سینما و فیلم های عمرشان، لحظات خوب و به یادماندنی سپری شد. در میان این فیلم های برگزیده، فیلم های " مسعود فراستی " برایم جالب بود. فیلم هایی که انتخاب کرده، بیشترشان فیلم های عمر من هم هستند، به نظرم "مسعود فراستی" از بهترین منتقدان سینمای ایران است؛شخصیت خاص ی دارد. اولین باری که او را دیدم، در یک مجموعه برنامه بود که از شبکه ۴ سیما، پخش می شد، برنامه ای به نام "سکانس برتر" که به بررسی صحنه های برتر یک فیلم مربوط می شد. در یک قسمت از این برنامه خوب به یاد دارم که چه با عشق در مورد فیلم "چقدر دره من سبز بود" حرف می زد. از آن روز به بعد برایم شخصیت محبوب ی شد،  دوست داشتم صاحب یک شبکه تلویزیونی باشم تا همیشه "مسعود فراستی" را بیاورم که از سینمای "جان فورد" حرف بزند، برای او آرزوی سلامتی دارم که حق مسلم اوست... و دیگر اینکه آن آرزوی خیالی (هوشنگ گلمکانی) عزیز ، که دنیای باقی هم مثل دوره زندان، مرخصی سالیانه داشته باشد تا بتوانم گاهی به این دنیای فانی بیایم و چند تا فیلم ببینم و برگردم!... و آن فیلم برگزیده (آیدین آغداشلو) " همه فیلم های تام و جری"...

و با سپاس از زحمات  عزیزانی که این کشتی رویایی را ساختند. مسعود مهرابی،بهزاد رحیمیان و...


 یکشنبه  ۵/۷/۱۳۸۸

(تمام عشق ها، به تو ، در تمام زندگی/ به اندازه عشق من به تو، در یک روز نیست!)

"لارنس اولیویر" در "بلندی های بادگیر"

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

                                                 تقدیم می شود به " راهبه/ایتالیا ایتالیا "                         

«سینما پارادیزو» ساخته "جوزپه تورناتوره" شاید کمتر کسی این فیلم  را ندیده باشد! و از آن خاطره نداشته باشد، حتی تماشاگران عادی سینما و یا کسانی که به طور جدی سینما را دنبال نمی کنند این فیلم را دوست دارند! سینما پارادیزو از آن نوع فیلم های نادری ست که می شود به آن نگاه کرد و عاشق سینما شد! همانطور که خیلی ها را عاشق سینما کرد! براستی چه فیلمی می تواند مانند سینما پارادیزو، با این باشکوهی  ادای دین ی باشد  به تمام لحظه لحظه سینما... زنده باد سینما، زنده باد جوزپه تورناتوره، زنده باد سینما پارادیزو، زنده باد ایتالیا ایتالیا...

سینما پارادیزو، اثری ست پر از صحنه های به یادماندنی و تماشایی که انتخاب یکی از آنها به عنوان بهترن، کار آسان ی نیست! اما خب برای این مطلب یکی از صحنه های خوب و به نظرم شاهکار فیلم را انتخاب کردم که خودم به شخصه خیلی دوستش دارم و بارها آن را دیده ام و می بینم! که تقدیم می شود به، راهبه ی عزیز...

در یکی از فصل های فیلم، در شب ی به یادماندی، سینما پارادیزو، "آلفردو" و "توتو"، لحظات شلوغی را سپری می کنند! فیلم ی کمدی در سینما پارادیزو، در حال پخش است، صندلی خالی دیده نمی شود و صدای خنده در فضای سینما پخش شده است! در بیرون از سینما جمعیتی در حال فریاد زدن هستند و از اینکه موفق نشده اند وارد سینما شوند و فیلم را ببیند ناراحت هستند! مردم  که ساعاتی ست معطل شده اند و جایی برای نشستن و تماشای فیلم ندارند، توسط مسئولین سینما، بیرون انداخته می شوند و درب سینماپارادیزو به روی شان بسته می شود!

در همین لحظه، صدای فریاد مردم، توجه آلفردو و توتو را به خود جلب می کند، آلفردو و توتو به طرف پنجره می روند و جمعیت با دیدن آلفردو از او می خواهند که برایشان کاری انجام بدهد تا بتوانند فیلم را ببینند! اما آلفرو ابتدا به آنها می گوید که نمی تواند برایشان کاری انجام دهد و سپس این دیالوگ ها را می شنویم:

آلفردو: این جمعیت نمی خوان یه کمی فکر کنند! نمی دونن چکار میخوان بکنند! (این جمله رو یه نویسنده بزرگ با خشم مطرح کرد)

آلفردو: نظرت چیه که به این دیوونه های کم عقل فیلم رو نشون بدیم؟

توتو: ای کاش می شد! آخه چجوری؟ میشه نشون بدی؟!

آلفرو: می بینم تو هم نمی خوای حرف های منو باور کنی! اینا همه عقلشون به چشمشونه! . حالا بیا بریم...

در این لحظه، آلفرو تصویر را آرام آرام به سمت پنجره و سپس به بیرون می برد...

(توتو، هم آرام آرام تصویر را نگاه می کند که به طرف پنجره می رود)

آلفردو: توتو، برو از پنجره بیرون رو نگاه کن...!

(توتو به طرف پنجره می رود و بیرون را نگاه می کند)

مردم با دیدن تصویر فیلم بر روی دیوار خانه ای که روبروی  سینما پارادیزو است ، شگفت زده می شوند و همه به طرف آن می دوند تا فیلم را ببینند...!

توتو: آفرین آلفردو، آفرین آلفردو...

مردم: آفرین آلفردو، آفرین آلفرو...

و در این لحظه مرد ی که صاحب آن خانه است که تصویر بر روی آن افتاده با شنیدن صدای مردم، بیرون می آید و می گوید:

چه خبر شده! چی شده؟... آها، سینما اینجاست!

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو
 
 
 

کارگردان: هاوارد هاکس

فیلمنامه: بن هکت،یتسین ا.میلر، جان لی ماهین، فرد پاسلی. برمبنای رمانی نوشته: آرمیتریج تریل.

فیلمبردار: لی گارمیس ول.

موسیقی: گاس آرنهایم.

بازیگران: پل مونی (تونی کامونت)، آن دوراک، جرج رافت، کارل موری...

سیاه و سفید،99 دقیقه، 1932.

( بازسازی شده  به سال ۱۹۸۳، به کارگردانی: برایان دی پالما )


                                "صورت زخمی «هاوارد هاکس» و سینمای گنگستر"

فیلم های گنگستری، که به عنوان یک نوع یا ژانر در سینما محسوب می شوند؛ مانند ژانرهای مهم دیگری همچون، ژانر وسترن یا ژانر وحشت، از نوع فیلم هایی هستند که همواره طرفداران خود را دارند و مورد استقبال قرار می گیرند. فیلم های گنگستری، همانطور که از عنوان آن برمی آید عمدتا به زندگی تبهکاران مربوط می شود و به دنیای بی رحم، ناآرام و پر از حادثه آنان می پردازد. این نوع فیلم، پیش از هرچیز، در دهه 30 و 40 در سینمای آمریکا به اوج خود رسید، در دورانی که با پیدایش جرم و جنایت، فقر و بیکاری و در شرایط بد اقتصادی؛ موجب شد تا تبهکاران بزرگی بوجود آیند که برای خود قدرت های بزرگی شوند. تبهکارنی همچون «آل کاپون» که در آن دوران سوژه ای بسیار خوب برای رسانه ها و البته سینما بودند. از آن دوران و با پیدایش همین گنگسترها، تا کنون فیلم های بسیاری در مورد آنها ساخته شده است، که سرآغاز آنان در اوایل دهه 30 سینمای آمریکا بود و با موفقیت های قابل توجه ی همراه بودند. «سزار کوچک» به سال 1930 و به کارگردانی (مروین لروی) و با بازی "ادوارد جی رابینسون" شروع طلایی برای این نوع از سینما بود، پس از آن «دشمن مردم» ، «ضورت زخمی» و در ادامه، دهه پرشور بیست، اوج التهاب، سیرای مرتفع... و سال ها بعد، بانی و کلاید، از نفس افتاده، سامورایی، کلاه، تسخیر ناپذیران، مخمصه... نمونه های خوبی هستند  و به نوبه خود بر این ژانر تاثیرگذار بودند.از مشخصه های فیلم های گنگستری می توان به این موارد اشاره کرد: شخصیت ها و تیپ های خشن خونسرد و بی رحم (همراه با بارانی، کلاه، دستکش، سیگار و اسلحه "مسلسل" ، صدای شلیک گلوله، صدای لاستیک اتوموبیل ها، خیابان های تاریک و آسفالت های باران خورده، آپارتمان های شیک و...

                                   " یک گنگستر: تونی کامونتی" «دنیا مال منه»

«هاوارد هاکس» در سال 1932، دست به ساخت یکی از فیلم های مهم سینمای گنگسترو البته سینمای آمریکا یعنی «صورت زخمی» می زند. قبل از هر چیز باید گفت که «هاوارد هاکس» از آن کارگردان هایی بود که در هر ژانر از سینما یک اثر را ارائه کرده و نکته جالب اینجاست که هر اثرش را توانسته بر پایه استانداردهای آن ژانر به خوبی و استادانه بسازد. هاکس، در فیلم صورت زخمی، نیز که از آثار اولیه و مهم خودش هم محسوب می شود موفق شده است که به درستی و تا حد زیادی واقعی، دنیای گنگسترها را به نمایش بگذارد. صورت زخمی هاکس نیز با نگاه به زندگی «آل کاپون» که از قدرت های تبهکاران آن دوران بود، ساخته شد. داستان فیلم درباره خلافکاری کوچک به نام «تونی کامونتی» با بازی «پل مونی» است که رفته رفته با ورود به دنیای تبهکاران و با انجام قتل و جنایت به یک گنگستر بزرگ و خطرناک تبدیل می شود...

از نگاه من فیلم «صورت زخمی» را می توان به سه بخش تقسیم کرد:

1- دنیای گنگسترها: کارگردان و دیگر سازندگان فیلم، تا آنجا که توانسته اند، نوعی زندگی گنگسترها، و هر آنچه که مربوط به مشخصه های این نوع سینماست را معرفی و به نمایش بگذارند. در فیلم بیش از 20 قتل و جنایت روی می دهد و صحنه های مربوط به درگیری بین گنگسترها که گاه به خشونت می انجامد و حتی بعضا مردم عادی نیز آسیب می بینند، تصویری واقعی از آنها را نشان می دهد. نقش پلیس و روزنامه ها که سهم مهمی در مقابله با گنگسترها داشته اند، بارها در فیلم به آن اشاره می شود... دنیای گنگسترها همواره پر از وقایع و حوادث است که در فیلم صورت زخمی نیز بارها شاهد این حوادث و وقایع هستیم.

2- تونی کامونتی: یکی از ویژگی های  مهم  داستان فیلم «صورت زخمی»  تونی کامونتی است. او در صحنه ای از فیلم به این نکته اشاره می کند که «دنیا مال منه»... تونی، شخصیتی ست که آرام آرام پیشرفت می کند و به موفقیت مالی چشمگیری می رسد! او خود را به عنوان یک گنگستر بی رحم و خشن تثبیت می کند؛ تونی، افکار خاصی در مورد شجاعت و کارهای جسورانه دارد، او اعتقاد دارد که هر چیزی را که بخواهد را می تواند به دست بیاورد! و کنترل شهر را در دست می گیرد... اما از طرفی ، مشکلات روحی، تنهایی و انزوا و تصمیم گیری هایی که به اشتباه انجام می دهد، باعث نابودی اش می شود.

در صحنه ای جالب از ابتدای فیلم، که به نوعی معرفی تونی کامونتی ست، شاهد بحث او با کاراگاه پلیس هستیم:

پلیس: شما رو هم مثل بقیه گیر میندازیم!

تونی: شاید من فرق داشته باشم!

پلیس: تو هم مثل اونای دیگه ای، کافیه اسلحه ت رو ازت بگیرن، زورت به هیچی نمیرسه، مثل اون آشغالای دیگه!

تونی: پس میخوای گیرم بندازی؟

پلیس: در مورد تو حاضرم یک ماه حقوقم رو بدم تا این کار عملی بشه!

3- هاوارد هاکس: در بیشتر آثار هاکس، که هر کدام برای خود شاهکاری ست، نوعی طنز و شوخ طبعی دیده می شود که واقعا تماشایی ست؛ به غیر از فیلم های کمدی هاکس، این طنز و شوخ طبعی را می توان در جدی ترین آثارش نیز مشاهد نمود، (خواب بزرگ، رود سرخ)... هاکس خودش در این باره می گوید: هر وقت داستانی را می شنوم، اولین فکری که به ذهنم می رسد، ساخت یک فیلم کمدی درباره آن است! در فیلم صورت زخمی نیز، شاهد این طنز منحصر بفرد هاکس هستیم؛ به طور مثال   از نوع گفتار شخصیت ها و رفتارشان می شود این نکته را فهمید؛ یا با نگاه به تونی کامونتی که از رفتارها و عادات رشد نکرده به شکلی طنز به فردی متمدن تبدیل می شود! مثلا به لباس پوشیدن تونی و شادی ش در خریدن کت و شلوار های شیک و همچنین خوشحالی او از خانه ای مدل بالا که در آن زندگی می کند، تماشایی ست... و یا می توان به منشی تونی اشاره کرد، که فردی ست غیر معمولی با رفتاری طنز... او منشی تونی کامونتی ست (گنگستر بزرگ شهر) اما حتی نمی تواند به تلفن های تونی جواب درست بدهد و همیشه نام آنها را فراموش می کند!

نکاتی دیگر درباره فیلم:

در چند صحنه از  فیلم صورت زخمی، شاهد جنایت هایی هستیم که برخی از آنها با نمایی از (گل) همراه هستند و یا در صحنه هایی که به خشونت منجر می شود با نماهایی از صلیب همراه است که هدف از این کار مخالفت با خشونت است. نکته بعدی از فیلم، احساس همدردی با تونی کامونتی ست، تماشاگر با آنکه می داند تونی تبهکاری بی رحم است، اما حضور او را دوست دارد و با او تا انتهای فیلم همدردی می کند! نکته دیگر که یکی از مهمترین ویژگی های فیلم نیز هست، رابطه تونی با خواهرش است، او بسیار به زندگی خواهرش حساس است و مدام او را زیر نظر دارد. تونی حتی به خاطر خواهرش، دوست قدیمی خود «جینو» را به قتل می رساند که بزرگترین اشتباه او نیز همین کار است!

 
 
   |    نوشته شده توسط سرپیکو